close
تبلیغات در اینترنت
مناسبتها
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 3
  • بازديد امروز : 268
  • بازديد ديروز : 891
  • آي پي امروز : 16
  • آي پي ديروز : 49
  • ورودی امروز گوگل : 0
  • ورودی گوگل دیروز : 10
  • بازديد هفته : 3,765
  • بازدید ماه : 12,811
  • بازدید سال : 206,930
  • كل بازديدها : 577,167
  • ای پی شما : 52.91.90.122
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : جمعه 23 آذر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

ای شیر خدا و اسد احمد مختار

در بدر و احد لشکر حق را سر و سردار

هم پیش تر از حزب خدا یار محمّد

هم بهر نبی بعد علی، حیدر کرار

از خشم تو بر جان عدو آتش دوزخ

وز تیغ تو در سینه نفس‌ها شرر نار

در بدر مه روی تو چون بدر درخشید

در جنگ احد جان به کف و عاشق ایثار

رویید ز لب‌های محمّد گل لبخند

در رزم چو کردی به عدو حمله علی‌وار

با دست غضب فرق ابوجهل شکستی

تا کس نرساند به محمّد دگر آزار

هرجا که تو شمشیر گرفتی به کف دست

دشمن به هراس آمد در عرصۀ پیکار

در خطبۀ شام از تو و نام تو سخن گفت

چارم وصی ختم رسل، حجّت دادار

هم شیرخدا خوانْدَت و هم شیر پیمبر

هم خواند تو را همقدم جعفر طیار

ای کاش که در عرصۀ صفّین تو بودی

تا یار علی بودی چون مالک و عمار

ای کاش پس از ختم رسل بودی و بودی

یار علی و فاطمه بین در و دیوار

ای کاش که هم سنگر عباس تو بودی

تا بود حسین بن علی را دو علمدار

وقتی به تنت رفت فرو نیزۀ وحشی

در جنگ احد رنگ پرید از رخ انصار

تو نقش زمین‌گشتی یا چرخ زمین خورد؟

تو خفته به خون یا فلک افتاد ز رفتار

بینیِ تو ببرید و ده انگشت جدا کرد

پهلوی تو بشکافت ز کین هند جگرخوار  

غلامرضا سازگار

درود ای کنار علی میر بدر

سلام ای شهید احد شیر بدر

به خیل شهیدان حق مقتدا

گرامی عموی رسول خدا

شهادت ز آغاز، پا بست تو

شجاعت زده ‌بوسه‌ بر دست تو

وجود تو از بحر لبریزتر

خدنگت ز تیغ اجل تیزتر

به بدر و احد هم چو حیدر یکی

به بازوت ختم رسل متکی

شنیدم که چون آمدی از شکار

غبارت به رخسار بود آشکار

سرشکی که بر سینه زد آذرت

روان بود از دیدۀ همسرت  

کنار تو بنشست و بگریست زار

که ای شیر باز آمده از شکار

شکار و بیابان و صحرا بس است

محمّد تو چون نیستی، بی‌کس است

نبودی که از چارسو آمدند

محمّد عزیز دلت را زدند

بر او ضربه‌ها خصم نا اهل زد

فزون‌تر ز هر کس ابوجهل زد

تو چون رعد از دل کشیدی خروش

ز خشم و غضب‌ خونت آمد به جوش

گرفتی ره خصم نا اهل را

شکستی سر نحس بوجهل را

زدی ضربه‌اش از یسار و یمین

که گردیده چون مرده نقش زمین

پس از این نبُد زهره کس را دگر

که گردد به ختم رسل حمله‌ور

تو خود پای تا سر همه جان شدی

به دست محمّد مسلمان شدی

تو شیر احد بودی و شیر بدر

به دست تو گردید شمشیر بدر

دریغا دریغا که دشمن شتافت

دل و پهلو و سینه‌ات را شکافت

چو آمد به خاک زمین پشت تو

بریدند بینی و انگشت تو

تو را چون جگر پاره در جنگ شد

به کام عدو آن جگر، سنگ شد

به زخم تنت دشت و صحرا گریست

احد نیز با چشم زهرا گریست

کجا بودی؟ ای بر نبی تیغ و دست

در آن دم که پهلوی زهرا شکست

کجا بودی آن دم که با ضرب در

پسر از برای پدر شد سپر

نبودی که حقِّ علی غصب شد

صمد گشت تنها، صنم نصب شد

کجا بودی آن دم که در علقمه

نِدا داد عباس یا فاطمه

اگر کربلا بودی ای نور عین

چو عباس بودی برای حسین

نبودی ببینی که در قتلگاه

شد از کعب نی جسم زینب سیاه

سکینه، رباب، عاتکه، فاطمه

غریبانه در دشت و صحرا همه

چو نی ناله در نی‌نوا می‌زدند

تو را در بیابان صدا می‌زدند

امیـد دل سیّـدالنـاس تـو

تو عباس بودی و عباس تو

ز «میثم» ز خلق و خدای ودود

به عباس و تو، تا قیامت درود

غلامرضا سازگار

در آن زمان که روز لافتى بود

روز نبرد لشگر خدا بود

در آن زمان که فتح منجلى بود

شیر سپاه مسلمین على بود

در آن زمان که مصطفى درخشید

اُحد چو ذرّه بود و او چو خورشید

صاحب آن زِرِه که بى پشت بود

تیر و کمانش گرهِ مشت بود

فاش که شد به رمز یا فاطمه

جنگ به نفع مسلمین خاتمه

سپاه ذوالفقار در امان بود

نعره ی تکبیر به آسمان بود

خیل ملک داشت نداى «لا سیف»

قدر على شناخته نشد، حیف

لشگر دین خلاف رأى احمد

در صدد جمع غنائم آمد

به یک درنگ، خصم، حیله بستند

پشت سپاه مسلمین شکستند

چه ها از آن درنگ مسلمین رفت

فتح و ظفر به نفع مشرکین رفت

سپاهیان کفر با هلهله

گرگ صفت، زدند بین گله

سپه چو باخت تنگه اُحد را

ز دست داد ابتکار خود را

مدّعیان یارى دین حق

پشت نمودند به آئین حق

آن دو که سر منشاء خوارى شدند

از صفِ پیکار فرارى شدند

فقط على به گرد مصطفى بود

گاه به قلب لشگر جفا بود

حریم پیغمبر اکرم شکست

چه زخم ها به پیکر او نشست

داد ندا بانى جور و جفا

که کشته شد محمّد مصطفى

چون که اُحد صحنۀ کفار شد

هند خطا کار، جگر خوار شد

مُثله نه تنها بدنِ حمزه شد

بر دل طاها به خدا نیزه شد

سرت سلامت اى رسول ایمان

حمزه شد از قافله ی شهیدان

آن چه نَبُد باور تو دیده شد

شهپر سیمرغ اُحد چیده شد

کاشف کرب سپه مصطفى

شیر خدا شیر رسول خدا

آن که قوى بازوى اسلام بود

همهمه ‏اش مرهم آلام بود

همهمه شیر اُحد شد خموش

در بر او خواهر او شد ز هوش

دخت نبى در دل آن کارزار

دید چو خون مى‏چکد از ذوالفقار

آمد و شمشیر ز صفدر گرفت

خون ز جراحات پیمبر گرفت

تا که نیفتد علمى بر زمین

داد به دست یل امّ البنین

آن که بود کاشف کرب الحسین

پشت و  پناه حرم  زینبین

که واى از آن پاره گى مشک او

واى از آن حنجره ی خشک او

جواد حیدری

حمزه،‏ اى میر و علمدار اُحد

سید و سالار و سردار اُحد

اى یگانه پشتوانه مصطفى

وى بلا گردان جان مصطفى

اى مدار غیرت و مردانگى

جان نثار حکمت و فرزانگى

اى صداى تو به خاطر ماندنى

وى ثناى تو به دوران خواندنى

اى حماسه ساز میدان نبرد

در دفاع دین و عترت پایمرد

بازوانت حامى اسلام بود

هر زمان آماده ی اقدام بود

تا تو در خون تنت غلطان شدى

میهمان حضرت جانان شدى

حمله‏ هاى رعد آسایت چه شد؟

آن رساى قد و بالایت چه شد؟

نعره ی اللَّه اکبر هاى تو

لرزه مى‏افکند بر اعداى تو

اى کمانت در کمین انتقام

وى که تیغت بود بیرون از نیام

جاى تو خالى پس از مرگ من است

در کمین دین احمد دشمن است

گر تو بودى کِى على تنها شدى؟

کِى انیس فاطمه غم ها شدى؟

گر تو بودى دست کین سیلى نداشت

باغ عصمت یک گل نیلى نداشت

حال روى خاک گلگون خفته‏اى

پیش رویم غرق در خون خفته‏اى

سخت باشد در کنار مقتلت

شرحه شرحه صورت و زخمى دلت

بس که دارى زخم بر پیکر وفور

خواهرت را منع کردم از حضور

تا نبیند خواهرت در قتلگاه

غرق خون نعش تو را اى بی گناه

آه از احوال زینب دخترم

از براى داغ هایش مضطرم

رحمان نوازی

تا به وصف حمزه بگشایم زبان

می سزد گردد سرا پایم زبان

حمزه یعنی شیر شیران احد

خشم و فریاد دلیران احد

حمزه یعنی یک جهان صدق و صفا

حمزه یعنی جان نثار مصطفی

این شنیدم هند از خشم و غضب

کرد وحشی را به نزد خود طلب

گفت در این جنگ باشد کام من

تشنه ی خون یکی از این سه تن

یا محمد را به تیغ خشم زن

یا علی یا حمزه را از پا فکن

دید آن ناپاک در حین قتال

قتل احمد یا علی باشد محال

تاخت هر سو در صف میدان جنگ

کرد قصد جان حمزه بی درنگ

حمله کرد از راه نا مردی ز پشت

شیر شیران را به ضرب نیزه کشت

آن خروشان شیر ختم المرسلین

پیکرش چون کوه شد نقش زمین

هند با خشم و غضب سویش شتافت

پهلویش را از دم خنجر شکافت

بس که زان مظلوم در دل کینه داشت

آن جگر در کام او گردید سنگ

نور مهر و نار سفّاکان کجا؟

خون پاک و کام ناپاکان کجا؟

من ندانم داغ آن آزاد مرد

با دل پیغمبر اکرم چه کرد؟

دیده ام پرپر دو باغ یاس را

جسم حمزه پیکر عباس را

داشت در دل داغشان را فاطمه

گه به صحرا ی احد، گه علقمه

سنگ و کوه و دشت و صحرا گریه کرد

بر مزار هر دو زهرا گریه کرد

داغ آن بر قلب پیغمبر نشست

داغ این پشت برادر را شکست

تا که باران ز آسمان آید فرود

بر لب عباس از میثم درود

غلامرضا سازگار

ای آن که نور عشق و شرف در جبین توست

روشن سرای دل زچراغ یقین توست

تو حمزه ای و آینه ی جان مصطفی

عشق و امید در همه جا همنشین توست

در یاری رسول خدا، جان دشمنان

آتش گرفته از نفس آتشین توست

مهر  رسول نور تو را برده سوی نور

این رشتۀ سعادت و حبل المتین توست

بر روی مرگ خنده زدی در شب وداع

تا گفت مصطفی که شب آخرین توست

ای سرو سربلند و سرافراز باغ دین

از چه به خاک غم ،سر شور آفرین توست

ازآن زمان که ریخته خونت به روی خاک

صحرای لاله زار احد شرمگین توست

ای مصحف عظیم رشادت ، شهادتت

حسن ختام و مطلع فصل نوین توست

از اشک فاطمه زدل خاک گل دمید

آن جا که زیر خاک تن نازنین توست

آمد احد«وفایی» وگفتا که این حریم

تصویری از شجاعت و عزم متین توست

سید هاشم وفائی

گمان نمی کنم این روح پیکرم باشد

تنی که مثله شده در برابرم باشد

گمان نمی کنم این تکه های پخش شده

همان عموی رشید پیمبرم باشد

بدن مگر بدن کیست این چنین شده است ؟

اگر خدای نکرده برادرم باشد ...!

چرا عبای پیمبر نمی گذارد تا

دوباره روشنی دیده ی ترم باشد؟

فدای خواهر مظلومه ای که نالان گفت :

کنار کشته ی گودال مو پریشان گفت :

گمان نمی کنم این زیر نیزه افتاده

حسین فاطمه یعنی برادرم باشد

تو را خدا بگذارید بوسه اش بزنم

که قول می دهم این بار آخرم باشد

کفن که نیست، عبا نیست، بوریا هم نیست ؟

بد است بی کفن این مرد محترم باشد

برای آن که روی پیکرش بیندازم

نمی شود بگذارید معجرم باشد ؟

 

جواد رسول زاده

اي كشته اي كه بود اُحُد كربلاي تو

اهل ِ مدينه نوحه گران در عزاي تو

 

شير خدا و شير رسول خدا تويي

اي نام سيدالشهدايي سزاي تو

 

قبل از حسين و واقعه ي جانگداز او

زهرا گريست بر تو و بر كربلاي تو

 

شد خلعتِ شهادت تو جامه ي رسول

جانها فداي پيكر در خون شناي تو

 

اي قامتِ بلند رشادت به هر زمان

كوتاه بود عباي پيمبر براي تو

 

ماتم چرا گياه به پاي تو ريختند؟!

ميبايد آنكه ريخت سر و جان به پاي تو

 

اعضاءِ تو ز تيغ ستم پاره پاره شد

پايان نشد به كشته شدن ماجراي تو

 

هر عضوت از نسيم شهادت چو گُل شكفت

در راهِ دين چو مُثله نشد كس سواي تو

سيد رضا مويد

دنیا مثال حمزه علمدار دیده؟ نه

پیغمبری شبیه تو غمخواردیده؟ نه

کوه احد زخویش قویتر ندیده بود

مانند تو امیرِ قلندر ندیده بود

وقتی که تو مدافع آزادگی شدی

روحِ شکوهِ مردی و مردانگی شدی

پس راستی برای پیمبر سپر شدی

روزی که ای به شیعه جگر! بی جگر شدی

مُثلِه شدن نصیب کسی میشود که او

سرتا به پا مطیعِ رسول است مو به مو

تو عاشق تمام عیار پیمبری

بی وقفه تحت پوشش فرمان حیدری

یک ذره هم ارادتِ اعدا نداشتی

بالاتر از اراده ی مولا نداشتی

آری تو عبد صالح درگاه ایزدی

تنها به نام فاطمه شمشیر می زدی

در صحنه ی نبرد ، علیِّ مجسمی

شیرخدا و شیر رسول مکرّمی

از بس که پاره پاره شد از تیغ تو ستم

شد پاره پاره پیکرت ای  صاحبِ علم

ای آنکه طعم نیزه و  خنجر کشیده ای

آیا تنِ امام به گودال دیده ای

حمزه! امامِ بی کفن آیا شنیده ای

یا طعم نیزه را به دهانت چشیده ای

آیا شده عدوی تو رَزّازی اَت کنند

یا چون سری بهانۀ یک بازی اَت کنند

آیا شده به نیزه شوی قاریِ سپاه

یاکه کنی ز نیزه عَلَم داریِ سپاه

آیا شده عمود به فرقت فرو رود

یا جای آب ، دشنه به حلقت فرو رود

حمزه!هنوز قوم جگرخوار، جانی اند

اما قسم به خون تو این قوم، فانی اند

محمود ژولیده

عبا رسید که گرما به پیکرت نرسد

و گرد و خاک به موی مطهرت نرسد

عبا رسید به جسمت قبول حرفی نیست

ولی خدا کند از راه، خواهرت نرسد

اگر رسید به مقتل دعا کن آن لحظه

کسی برای جدا کردن سرت نرسد

تلاش کن به روی خاک تشنه هم بودی

صدای وا عطشایت به مادرت نرسد

تنت توسط سر نیزه جا به جا نشود

خداکند که دگر حرف بوریا نشود

به روی حنجرت از زخم بود اثر یانه؟

تو نیزه خورده ای اصلا ز پشت سر یانه؟

به جای دفن،زمانی که بر زمین بودی

سوار اسب رسیدند ده نفر یانه؟

تنت به روی زمین مانده است در گودال؟

شدی مقابل خواهر بدون سر یانه؟

عبور کرده ای از کوچۀ یهودی ها

زدند سنگ به سمتت ز هر گذر یانه؟

به غیر شام که در آن نبود هم نفسی

سری به نیزه نبوده بلند پیش کسی

به شام قافله را با عذاب آوردند

برای دست یتیمان طناب آوردند

مگرکه طشت زر و چوب خیزران کم بود؟

که بعد چند دقیقه شراب آوردند

به روی نیزه سر شیر خواره را عمدا

درست پیش نگاه رباب آوردند

برای اینکه دلش بیشتر به درد آید

مدام روبرویش ظرف آب آوردند

به روی نیزۀ دشمن تمام هستش رفت

نه شیر خواره که گهواره هم ز دستش رفت

علی زمانیان

عشق هر جا رَود اثر دارد

ماجراها به زیر سر دارد

هر که باعشق رو به رو شد گفت:

عاشقی غالبا خطر دارد

عشق با اضطرار همراه است

آتشی داغ و شعله ور دارد

هر چه معشوق دلربا تر شد

عاشقانی گزیده تر دارد

بار عشق رسول را باید

یک نفر مثل "حمزه" بردارد

حمزه ی عاشق و علی باشند

مصطفی لشکری قدَر دارد

حمزه را سید شهیدان کرد

عاشقی اینچنین هنر دارد

جگر پاره پاره اش فهماند

عاشقی کار با جگر دارد

**

گرچه جسمش جدا جدا شده است

باز شکر خدا که سر دارد

خواهرش خوب شد نبود و ندید

فقط از ماجرا خبر دارد...

کربلا هم نمایش عشق است

عشق هر جا رود اثر دارد

داود رحیمی

بالا گرفت روز  اُحد تا که کارزار

شد آسمان روشن آن روز تارِ تار

 

 آتشفشان شده اُحد از بس گدازه ريخت

از آسمان و خاک زمين خون تازه ريخت

 

 حمزه در آن ميانه که گرم قتال شد

کم کم براي حمله ی‌ دشمن مجال شد

 

 آنقدر روبهان به شکارش کمين زدند

تا نيزه اي به سينه ی آن نازنين زدند

 

 حمزه که رفت قلب رسول خدا شکست

خورشيد چشمهاي رئوفش به خون نشست

 

 لبريز زخم بود و جراحت دل نبي

از دست رفته بود همه حاصل نبي

 

 ميدان خروش ناله ی‌ واويلتا گرفت

عالم براي غربت حمزه عزا گرفت

 

 جانم فداي پيکر پاک و مطهرش

جانم فداي زخم فراوان پيکرش

 

 اما هنوز غربت آن روز مانده بود

داغي عظيم بر دل عالم نشانده بود

 

 خواهر کنار جسم برادر رسيد و بعد

آهي ز داغ لاله ی پرپر کشيد و بعد

 

 پيمانه هاي صبر دل او که جوش رفت

آنقدر ناله زد که همان جا ز هوش رفت

 

 آري دلم گرفته ز اندوه ديگري

دارم دوباره ماتم مظلومه خواهري

 

 زينب غروب واقعه را غرق خون که ديد

از خيمه تا حوالي گودال مي دويد

 

 ناگاه ديد در دل گودال قتلگاه

درخون تپيده پيکر سردار بي سپاه

 

 پس با زبان پُر گله آن بضعه ی‌ بتول

رو کرد بر مدينه که يا أيها الرسول

 

 اين کشته ی‌ فتاده به هامون حسين توست

اين صيد دست و پا زده در خون حسين توست

 

یوسف رحیمی

بوی خون آید از دل صحرا

خاک عالم به سر چه رخ داده

بین لشگر به پاشده غوغا

حمزه دیگر ز پای افتاده

** 

مصطفی را خبر کنید آید

تاکه دستان هنده(لع) را گیرد

دیر اگر  آید از تماشای

بدن پاره پاره می میرد

 **

یوسفی گیر گرگ افتاده

وای برحال پیکر حمزه

فکر پوشاندن تن او باش

آیداز راه خواهر حمزه

** 

زخم این سینه را به هم آور

بر دعا دست خویش بالا کن

زود بر پیکرش عبا انداز

فکر گیسوی خواهرش را کن

** 

سرزمین احد غبار آلود

گرچه از شور و گریه ها غوغاست

حمزه و هر بلا سرش آمد

گوشه ای از غروب عاشوراست

 **

کی به پیش نگاه این خواهر

تشنه لب سر ز تن جدا کردند

بهر تشییع پیکری بی سر

ده نفر نعل تازه آوردند

 **

همه افتخار دخترها

به عموهای خوش قد و بالاست

سنت درد دل کنار عمو

ارث اولاد حضرت زهراست

 

قاسم نعمتی

حمزه که جان عالم و آدم فداي او

لب باز مي کنم که بگويم رثاي او

 

مردي که در شجاعت و هيبت نمونه بود

در غيرت و شکوه و شهامت نمونه بود

 

 شير خدا و شير نبي فارس العرب

در انتهاي جاده ی مردانگي، ادب

 

 هم يکه تاز عرصه ی جنگ و نبردها

هم آشناي بي کسي اهل دردها 

 

هنگام رزم و حادثه مردي دلير بود

خورشيد آسماني و روشن ضمير بود

 

 شب هاي مکه شاهد جود و کرامتش

گل داشت باغ شانه ی او از سخاوتش

 

 او صاحب تمام صفات حميده بود

دل را به نور حضرت حق پروريده بود

 

 الگوي اهل سرّ و يقين بود طاعتش

يعني زبانزد همه مي شد عبادتش

 

 در آسمان مکه ی دلها ستاره بود

بر قلبهاي خسته اميدي دوباره بود

 

 یوسف رحیمی

تويي كه شير رسول خدايي اي حمزه

تو نيروي سپه مصطفايي اي حمزه

 

اگر چه سنبل اسلام ذوالفقار علي است

تو هم به تيغ خودت فخر مايي اي حمزه

 

كمان و تير تو پشت و پناه اسلام است

سپر به پيكر دين خدايي اي حمزه

 

به حفظ جان پيمبر هميشه كوشيدي

به پيروان ولا مقتدايي اي حمزه

 

ز پا نشست ابوجهل پاي هيبت تو

نداشت از غضب تو رهايي اي حمزه

 

تو شير گير شجاع حجاز پهناور

به جان اهل جهالت بلايي اي حمزه

 

چقدر ديدني است جذر و مد شمشيرت

گهي كه همقدم مرتضايي اي حمزه

 

نبي تو را به علي و ولايش ايمان داد

ز شيعه هاي نخست ولايي اي حمزه

 

ز صحنه هاي دفاع تو در نبرد احد

عيان بود كه تو شير خدايي اي حمزه

 

به غزوه اي كه پيمبر تنش شده مجروح

تو هم به خاك فتاده ز پايي اي حمزه

 

تو سيدالشهدايي به قتلگاه احد

به خون نشسته تو از نيزه هايي اي حمزه

 

دويد خواهر تو از پي جنازه ي تو

رسيد تا كه ببيند كجايي اي حمزه

 

هزار شكر صفيه نبود در غربت

هنوز بود برش آشنايي اي حمزه

 

دلا بسوز هماره به حال دخت علي

چو ديد گشته حسينش فدايي اي حمزه ...

 

... رسيد پیش تن قطعه قطعه ی یارش

گريست بر سر آن كربلايي اي حمزه

 

به ناله گفت كه : بي سرپرست شد زينب

به پا نمود عجب ني نوايي اي حمزه

 

" ميان آن همه لشكر چو بي كسش ديدند "

شدند همدم او خنده هايی اي حمزه ...

 

رضا رسول زاده

برای اوج نوشتند بال وا شده را

نزول نیست، به معراج آشنا شده را

 

تو هَمزه  اَحَد و حمزه اُحد هستی

چگونه شرح دهم جلوه ی دوتا شده را

 

قسم به حرمت جعفر تو نیز طیاری

قفس چگونه بگیرد تن رها شده را

 

خودی شکستی و آوازه ات فراتر رفت

خدا بلند کند خاک مصطفی شده را

 

تو ایستاده ای و ایستاده میمانی

شکست نیست ، بدست نبی بنا شده را

 

به بازویت  "اسداللهی "علی وصل است

سپاه نیست جلودار مرتضی شده را

 

به روی خاکی و پیغمبر خدا مانده است

چگونه جمع کند این جدا جدا شده را

 

کفن که برتن تو کرد ، گریه کرد و نشست

کنار پیکر تو دید بوریا شده را

 

خدا به خواهر غمدیده ی تو رحم کند

اگر نگاه کند جسم جابجا شده را

 

علی اکبر لطیفیان

نور چشم پیمبری حمزه

چه قدَر مثل حیدری حمزه

اسدالله دیگری حمزه

به خداوند، محشری حمزه

 

ای مُلقّب به سیّدالشهدا

حامی مُخلص رسول خدا

 

هم عمو هم برادرش بودی

همه جا یار و یاورش بودی

تو علمدار لشکرش بودی

جنگجوی دلاورش بودی

 

تا نظر بر سپاه می کردی

روزشان را سیاه می کردی

 

بین لشکر وجود تو لازم

بین میدان، حریف تو نادم

افتخار قبیله ی هاشم

می نویسم برای تو دائم

 

می نویسم کمال داری تو

مثل جعفر دو بال داری تو

 

بی سبب نیست این که "سرداری"

به علی رفته ای جگر داری

وقت حمله به سینه پر داری

همه دیدند که هنر داری

 

با دو شمشیر حمله می کردی

وَ دمار از همه در آوردی

 

مرحبا بر تو ای عموی رسول

که چنین شد سفید، روی رسول

با تو محفوظ چار سوی رسول

کم نگردید با تو موی رسول

 

کاش حمزه مدینه هم بودی

دور بیت الحزینه هم بودی

 

بیعتت با نبی چه دیدن داشت

اَشهدت آن زمان شنیدن داشت

عطر اسلام تو وزیدن داشت

رنگ بوجهل هم پریدن داشت

 

با کمانت سرش ز هم پاشید

از تو و نام حمزه می ترسید

 

ما پیاده ولی سواره، شما

یکی از راه های چاره، شما

روضه های پر از اشاره، شما

تکّه تکّه و پاره پاره، شما

 

اهل بیت از تو یاد می کردند

بر تو گریه زیاد می کردند

 

در کمین بود، نیزه را انداخت

پیکرت را چه بی هوا انداخت

تا نبی روی تو عبا انداخت

همه را یاد بوریا انداخت

 

اوّلین رکن پنج تن می خواند

روضه ی شاه بی کفن می خواند

 

ته گودال پیکرش افتاد

جلوی چشم خواهرش افتاد

جای خنجر به حنجرش افتاد

ناله ای زد وَ مادرش افتاد

 

یا بُنَیَّ ذبیح عطشانم

یا بُنَیَّ قتیل عریانم

 

محمد فردوسی

قوت بازوي من بود كه افتاده به خاك

همه ي نيروي من بود كه افتاده به خاك

 

اين همان است كه ياري ولايت مي كرد

مثل يك شير ز اسلام حمايت مي كرد

 

در احد هر كه به خون جگرش مي گريد

هر پسر بر سر نعش پدرش مي گريد

 

اي عمو جان يه سر پيكر تو گريه كنم

من به جاي پدر و مادر تو گريه كنم

 

مثل تو هيچ كسي كشته در اين صحرا يست

به خدا هيچ كسي چون تو شهيد ، اینجا نيست

 

چه سرش آمده هر عضو تنش مثله شده

گوش و بيني و دو دست و دهنش مثله شده

 

فكري امروز به حال بدنش بايد كرد

شده با خار و علف هم كفنش بايد كرد

 

صورتش زود بپوشان كه ز ره خواهر او

تا رسد خاك به سر ريزد بالا سر او

 

خواهرش گر برسد موي پريشان بكند

دشت را گريه ي او شام غريبان بكند

 

در غم دلبر خود پاره گريبان بكند

خواهرانه دل ما را همه سوزان بكند

 

مگذاريد صفيه برسد تا اينجا

مگذاريد ببيند رخ خونينش را

 

لحظه اي سخت تر از ماندن من اينجا نيست

بدنت مانده ولي بر تو چرا اعضا نيست ؟

 

زرهت پاره ، كمان و سپرت باقي هست

جگرت نيست ولي شكر ، سرت باقي هست

 

باز هم شكر عمو، رأس تو بر نيزه نرفت

باز هم شكر كه در حلق تو سر نيزه نرفت

 

نزده بوسه به پاره گلويت خواهر تو

با صفيه كه نزد حرف ز نيزه سر تو

 

اي عمو راس تو در بزم شرابي كه نرفت

به تماشا سوي هر شهرخرابي كه نرفت

 

باز هم شكر سر پاكت عمو چوب نخورد

گاه دندان و گهي پاره گلو چوب نخورد

 

الامان واي حسين واي سر شاه شهيد

تا نفس هست مرا ، گويم : " مالي ليزيد "

 

رضا رسول زاده

فرق دارد جلوه اش در ظاهر و معنا حرم

گاه شادی، گاه غم دارد برای ما حرم

 

کل معصومین معز المؤمنین در عالم اند

قبرشان قبله است حالا بی حرم یا با حرم

 

یک حرم در زینبیه یک حرم در شهر قم

یک طرف زائر فراوان یک طرف تنها حرم

 

مرتضی و فاطمه از هر نظر مثل هم اند

هست تنها فرق بین حیدر و زهرا حرم

 

اوج غربت در کدامین داغ معنا می شود

اینکه شاهی از کفن محروم باشد یا حرم؟

 

فکر کن سبط نبی، حتی ندارد سنگ قبر

خادم فرزند او دارد در این دنیا حرم

 

شادی واهی کنید امروز را وهابیون

چون که میسازیم با قتل شما، فردا حرم

 

در مدینه کاخ ها با خاک یکسان می شوند

بعد از آن از دور چون دُر می شود پیدا حرم

 

گاه معنای حرم هرگز ضریح و بقعه نیست

داشت تعبیری دگر در روز عاشورا حرم

 

یک سوی زینب حرم یک سوی دیگر قتلگاه

پیر شد در رفت و آمد های مقتل تا حرم

 

ناله میزد مادری با اشک واویلا حسین

ناله میزد خواهری با اشک واویلا حرم

 

علی ذوالقدر

شبیه این زمین درآسمانها آسمانی نیست

ندارد وسعتی اما به وسع او جهانی نیست

 

بجای گنبد و گلدسته کفترها نما دارند

نشانی ساختند آخر که مانندش نشانی نیست

 

کریمان هرچه که دارند را وقف گدا کردند

نگو اینجا چرا صحن و سرای آنچنانی نیست

 

به اجبار عده ای باب الکرم را روی ما بستند

به در مانده نگاه میزبان و میهمانی نیست

 

مدینه شهر پیغمبر بگو تو لااقل با ما

چرا روی سرخورشیدها پس سایبانی نیست؟

 

نه سینه زن نه یک دسته نه حتی یک حسینیه

همه آماده اشکند اما روضه خوانی نیست

 

به یاد چادرخاکی بقیع امروز خاکی شد

وحالا زائرش جز مادری قامت کمانی نیست

 

همان مادر که آمد کوچه و باقد خم برگشت

بلایی برسرش آمد که آثارش نهانی نیست

 

چنان سیلی برویش زد که حوریه زمین افتاد

صدا زد که حسن درزانویم دیگر توانی نیست

 

سید پوریا هاشمی

پر و بالم اگر که وا میشد

غصه از روی سینه پا میشد

 

پرتویی از نگات می آمد

قسمتم باز روشنا میشد

 

مژه های غریبه ام ای کاش

با کف پات آشنا میشد

 

یا که روزی کبوتر قلبم

از روی دست تو هوا میشد

 

همه اش از عنایتت بوده

بر درت منصبم غلامی شد

 

آرزوی همیشه ام این است

در بقیع هم حرم بنا میشد

 

روی هرطاق و گوشه های رواق

وسط صحن پر کنیم چراغ

 

دوست دارم خودی نشان بدهم

همه ی عرش را تکان بدهم

 

در هوای مدینه می خواهم

بال خودم را به آسمان بدهم

 

می روم تا به آستان بقیع

به دلم گر کمی امان بدهم

 

هر چه هم بر نیاید از دستم

می توانم که سایبان بدهم

 

پای آن قبرهای خاکی هم

آخرش عاشقانه جان بدهم

 

میکند یاد روضه های بقیع

به قلم فرصت بیان بدهم

 

یاد ام البنین و مرثیه اش

واحسینای در حسینیه اش

 

محمدحسن بیات لو

تاکه ذهنم از مدینه مشهدی دیگر بسازد

بهتر است این شهر را از هرکجا بهتر بسازد

 

مثل فتح مکه درتغییر این بارِ مدینه

طرح را احمد بیارد شهر راحیدر بسازد

 

ازحسن دارالکَرَم محراب رابا نام سجاد

بین صحن باقر و صادق دوتا منبر بسازد

 

احتمالا بین صحن فاطمه باگریه حیدر

جای سقّاخانه حوضی بهتراز کوثر بسازد

 

احتمالا از پر جبریل باشد سنگفرشش

کفشداری حرم را هم فقط قنبر بسازد

 

حضرت عباس هم مثل ضریح خویش ای کاش

بارگاهی هم برای حضرت مادر بسازد

 

باید از خرمای نخلستان میثم«سازگاری»؛

هی تناول کرده وازمزّه اش دفتربسازد

 

چون حسینیه بناگردد دراینجا باید این خاک؛

بعد از این باروضه ی سخت علی اکبر بسازد

 

چارتا گنبد، رواق وصحن ها، بااین مضامین؛

یک نفر باید«مدینه شهر پیغمبر»بسازد

 

روضه شداین شعر وقتی در ورودی نخستش؛

ازهمان کوچه علی بانام زهرا در بسازد

 

کاشکی این مرتبه در سمت کوچه بازگردد

کاش حیدر میخ را باضربه ای بی سر بسازد 

 

مهدی رحیمی

همیشه خاکی صحن غریب‌ها بد نیست

بقیع، پنجره دارد اگرچه مشهد نیست

 

چه دست‌ها که رسیده‌ست تا بقیع از دور

که قد کشیدن زائر به قامت و قد نیست

 

نه صحن مانده، نه ایوان، نه آینه، نه رواق

اگرچه خاک، دلیل نبود مرقد نیست

 

همیشه حس زیارت حرم نمی‌خواهد

که گاه عرض ارادت به رفت و آمد نیست

 

برای بودن در زیر آفتاب اینجا

میان ماندن و رفتن کسی مردد نیست

 

دعای سوته دلان مستجاب، خواهد شد

در این حرم که اجابت به طاق و  گنبد نیست

 

بقیع، خاکی عشق است پس بگو شاعر

اگر به شوق ضریح آمده، نیاید، نیست

 

محسن ناصحی

عمریست به شیعیان حسادت دارند

بدجور به یکدگر شباهت دارند

از کوچه و از بقیع دانستم که

اینها به خراب کردن عادت دارند

**

از اینهمه خوب در جهان خوب تری

مرغوب تری اگر که مخروب تری

تاکور شود هر آنکه نتواند دید

بی گنبد و بی ضریح محبوب تری

**

اینها که همیشه جنگ را باخته اند

تخریب کنند گوئیا ساخته اند

زود است که بشنویم درشهر رسول

بین الحرمین راه انداخته‌اند

**

از آنهمه خاک انتخابت کردند

پس منشاء اینهمه ثوابت کردند

گاهی سبب خیر، عدو خواهد شد

آباد شدی چونکه خرابت کردند

 

مهدی رحیمی

گلویم خشک از بغض است و چشمانم ز باران تر

پریشان است احوال من از حالی پریشان تر

 

مزار جانشینیان نبی را بی نشان کردند

و می دانند خود را از مسلمانان مسلمان تر

 

گمان ذره ها خاموشی خورشید بود اما

نفهمیدند بیش از پیش می گردی فروزان تر

 

ولی می بینم این بدکارها از کار خود روزی

پشیمانند این دنیا و آن دنیا پشیمان تر

 

دلت آرامگاه پنج جنت آفرین باشد

ندیدم هیچ جا را از بهشت تو گلستان تر

 

تو را قدری نهان است ای زمین خاکی یثرب

ولیکن در وجود خاکیت قدریست پنهان تر

 

رسیده زائری بی جان که جان گیرد ز دیدارت

چه می بیند که برمی گردد از پیش تو بی جان تر

 

تو می باری به حال زائر و زائر به حال تو

تو از دل می شوی ویران تر و دل از تو ویران تر

 

برایت خواب ها دیدیم روزی آستانت را

بنا خواهیم کرد از طوس هم حتی چراغان تر

 

محمد بیابانی

کاش اینجا داشت تکه سایه بانی لااقل

کاش میدادند بر گریه زمانی لااقل

 

کاشکی می شد بریزی آب بر قبرحسن

کاش اینجا داشت شبها روضه خوانی لااقل

 

کاشکی می شد کنار قبر صادق سینه زد

کاش می شد تا سحر اینجا بمانی لااقل

 

کاشکی می شد بگویی با نگهبان بقیع

زائران را خوب می شد که نرانی لااقل

 

کاش می شد آشکارا ریخت هنگام غروب

پشت دیوار بقیع اشک روانی لااقل

 

کاش میدادیم با یک روضه ام البنین

قلب سنگی نگهبان را تکانی لااقل

 

کاش درخاک بقیع اذن زیارت داشتیم

کاشکی وقت نماز٬ آنهم جماعت داشتیم

 

آخرش آقا به این تقدیر پایان می دهد

خاتمه بر غصه قلب پریشان می دهد

 

مطمئنم او بیاید کار عالم دست ماست

ساخت و ساز حرم را دست ایران می دهد

 

کارفرما مهدی و ما پا رکابش می شویم

اولش نقشه برای صحن و ایوان می دهد

 

گنبد و گلدسته و ایوان طلایی می شود

چون طلای این سه را شاه خراسان می دهد

 

چونکه بعدش زائرِ اینجا فراوان می شود

قطعاً اذن ساخت دهها شبستان می دهد

 

هرچه سینه زن بیاید در حرم جا می شود

دورتا دور رواق و صحن غوغا می شود

 

صبح و ظهر و عصر این صحن و سرا هم دیدنیست

روی گنبد پرچم یا مجتبی هم دیدنیست

 

چشم دل هم بسته باشد چشم سر باشد بس است

در مدینه چارتا نور خداهم دیدنیست

 

می شود یک پنجره فولاد در این صحن ساخت

در میان کاسهٔ آبی شفاهم دیدنیست

 

چارتا خورشید پیش هم تلألو می کنند

چارتاخورشید این صحن و سرا هم دیدنیست

 

در زیارتنامه خواندن زیر چتر آرزو

بین قاب نور ایوان طلاهم دیدنیست

 

از روی گلدسته های صحن زیبای بقیع

تابش گلدسته های کربلاهم دیدنیست

 

مسجدی باید به نام حضرت سجاد ساخت

گوشه این صحن باید پنجره فولاد ساخت

 

حیف اینها آرزوهای قلوب مضطر است

حیف اینها بغض جاری دوتا چشم تر است

 

ای بقیعی که پُر از گرد و غباری خود بگو

درکدامین گوشه از خاک تو قبر مادر است

 

در کجایت نیمه شبها مرتضی سینه زده

در کجایت رد پای اشکهای حیدر است

 

گرچه خاک تو پُر از درد و غریبی و غم است

کربلا در غربت و در غصه چیز دیگر است

 

گرچه در قلب تو خوابیدند یک عده غریب

کربلا آرامگاه لاله های پرپر است

 

گرچه دیدی که حسن را تیرباران می کنند

کربلا هم شاهد حلقوم خشک و خنجر است

 

من نمیدانم که محسن هست آنجا یا که نه

در عوض کرببلا قبر علی اصغر است

 

در دل تو بغض سقا نیست قطعاً ای بقیع

یک جوان ارباً ارباً نیست قطعا ای بقیع

 

مهدی نظری

ما فقیرم فقط با فقرا میسازیم

برسد از تو اگر درد و بلا میسازیم

 

کم اگر هست ولی لطف حسینی حسنی ست

سالیانی ست که با نان شما میسازیم

 

هفت پشتم همگی نوکر دربار تو اند

نسل در نسل برای تو گدا میسازیم

 

کاش در صحن بقیع تو حیاطی بزنیم

عاقبت ما حرمت  را بخدا میسازیم

 

یک ضریح عجمی هدیه ی ما بر حسن است

مثل شش گوشه ی شاهه کربلا میسازیم

 

کوری چشم حسودان تو حتی آقا

کفش داری تو را نیز طلا میسازیم

 

عاقبت ساخت و ساز حرمت با عجم است

کارگر میشوم صحن تو را میسازیم

 

نذر کردیم همه؛ گنبد زیبای تو را

مثل گنبد غریب الغربا میسازیم

 

حامد جولا زاده

آنقدر خسته ام ، قدمم پا نمی دهد

گاهی مسیر از من عابر کلافه است

وقتی پیاده راهی این جاده می شوم

حتی برای من چمدان هم اضافه است

 

سنگینی سفر به بلندای جاده هاست

 

امّا سفر به سادگی یک اشاره است

کافی است رو به قبله سرت را تکان دهی

بال خیال وا کنی و نیمه های شب

پشت دری که بسته خودت را نشان دهی

 

اصلاً به شرطه ی دم در اعتنا نکن!

 

حس می کنم که پنجره رو به روی من

دارد به عمق خاطره ها باز می شود

بی آنکه شرطه ترس به جانم بیاورد

تاریخ عقده های من آغاز می شود

 

من ، جائیم که زهر دل کوزه را شکست

 

آنجائیم که مادر این چفیه سرخ ها

با شرطه های فتنه گر و ظالم آمده است

با اینکه نقطه نقطه بدن تیرخورده ، باز

تابوت روی دوش بنی هاشم آمده است

 

دارم برای قبر حسن شمع می برم!

 

این درد از مدینه مرا برد کربلا

از کربلا کنار امامی مرا به شام

پر می کشم به بوی سَم از شام تا بقیع

جایی که دیر می رسم و زهر را امام...

 

از این بلا پناه به سجّاده می برم..

 

اینجا کمی به حال خودم فکر می کنم

جایی که فتنه دست فشرده است در گلوم

راهِ نجات از خفگی شیعه بودن است

رو می کنم به مدرسه باقرالعلوم

 

آب و هوا عوض نکنم دیر می شود

 

شب مانده است و هرچه که هی سعی می کنم

از لابلای پنجره ها تو نمی روم

هر قدر هم که راه مرا سد کنند ، باز

تا صبح می نشینم و از رو نمی روم

 

حتی شده تمام تنم شمع می شود!

 

می گریم و به کوچه میایم ، هنوز هم

این کوچه جای آمد و رفت و شتابهاست

تاریخ از زمان علی باز مانده است

ما دست بسته ایم اگر ، از طنابهاست!

 

لعنت به شرطه ای که سبب ساز فتنه شد..

 

اینبار هم به آخر تشییع می رسم

تابوت روی شانه اهل تشیّع است

شاید به یاد مادر بی قبر این امام

این گوشه از بقیع چنین کم توقع است

 

بی گنبد و رواق ، حرم دیدنی تر است...

 

محسن ناصحی

هوای گنبد خضرا هوای صحن بقیع

صفای شهر پیمبر صفای صحن بقیع

 

شده مسبب اینکه دوباره بنشینم

غزل غزل بسرایم برای صحن بقیع

 

فدای تربت پاک مدینه الزهرا

فدای آن همه غربت فدای صحن بقیع

 

تمام گوشه کنارش روایت درد است

به اشک غصه بنا شد بنای صحن بقیع

 

خوشا بحال کسی که فقیر آل الله ست

خوشا به حال و هوای گدای صحن بقیع

 

حسن حسین مدینه حسن غریب خدا

حسن امام و حسن آشنای صحن بقیع

 

خدا کند به نگاهی دلم حرم گردد

مدینه عاقبت الامر روزی ام گردد

 

خدا کند بگذارد منم گدا بشوم

به یک نگاه کریمانه آشنا بشوم

 

خدا کند بگذارد تمام هستی خود

به راه او بدهم تا که مبتلا بشوم

 

خدا کند بپذیرد مرا به نوکری اش

خدا کند بپذیرد که "جان فدا" بشوم

 

چه میشود به نگاه محبتش روزی

ز دام این همه درد و بلا جدا بشوم

 

چه میشود که بسازم خودم حریمش را

و یاکریم همان گنبد طلا بشوم

 

خدا نیاورد آن روز نحس و تلخی که

بخواهم از در این خانه من جدا بشوم

 

صدای بارش باران روضه می آید

صدای مرثیه خوانان روضه می آید

 

چه سالیان درازی که خون دلها خورد

مدام غصه ی فردای این و آن را خورد

 

پس از محبت چندین و چندساله ی خود

چه بد ز مردم دوران شهر خود پا خورد

 

چه بد به دست گنهکارهای فتنه ی شوم

بساط نهضت صلح و سکوت او وا خورد

 

دلش شکست و نگاهش ستاره باران شد

به درب خانه ی امن علی لگد تا خورد

 

تمام غصه ی او ضرب دست ولگردی ست

که بین کوچه رسید و به روی زهرا خورد 

 

همیشه و همه جا بی بهانه می گرید

به یاد سیلی و پهلو و تازیانه می گرید

 

علیرضا خاکساری

نه ضریحی ، نه رواقی و نه سقاخانه ای

چشم‌ها چیزی نمی‌بینند جز ویرانه ای

 

زائری اینجا نخواهد دید صحن و گنبدی

کفتری پیدا نخواهد کرد آب و دانه ای

 

بغض ها خالی نخواهد شد مگر با اشک ها

کوه خواهد بود اگر اینجا نلرزد شانه ای

 

چشم‌ها پیمانه‌ی اشکند در این سرزمین

هرکه زائر می‌شود پر می‌کند پیمانه ای

 

روضه خواندن، گریه کردن، فاتحه ممنوع شد

پاسخش چوب است وقتی که بجنبد چانه ای

 

روز و شب گرم طواف قبله های خاکی‌اند

با دوچشم کاسه‌ی خون دسته‌ی پروانه ای

 

کافران مامور اجرای امور دین شدند

کعبه باز افتاده در دست بت بیگانه ای

 

غیر ویرانی چه دارد؟ هرکجا افتاده است

سایه‌ی عالم نماها بر سر میخانه ای؟

 

عاقبت یک روز خواهد ساخت روی این قبور

گنبدی از شعرهایش شاعر فرزانه ای

 

مجتبی خرسندی

می رسد از مدینه بوی غم

فاطمه باز دیده گریان شد

چونکه قبر چهار فرزندش

در حریم بقیع ویران شد

**

آتش کینه شعله ها دارد

از دل سرسپرده های یهود

لعنت حق به هر چه وهابی

لعنت فاطمه به آل سعود

**

قصد دارند ریشه را بزنند

صحبت از قبر ها بهانه بود

ریشه بغض و کینه اینان

آتش و دود و تازیانه بود

**

لعنت حق به آن کسانی که

اولین شعله را به پا کردند

حق پیغمبر معظم را

با لگد پشت در ادا کردند

**

در مدینه ز بعد پیغمبر

ناله های بلند ممنوع است

در مرام پلید این مردم

زن زدن از امور مشروع است

**

 گریه کردند آسمانی ها

با نوای حزینه ی ز هرا

به گمانم که باز تازه شده

داغ مسمار و سینه ی زهرا

**

 بعد از آنکه زدند زهرا را

دستشان باز شد به بی ادبی

کاش روزی هیچکس نشود

ضرب سنگین سیلی عربی

**

 کاش مهدی بیاید با او

ریشه ی فتنه را بر اندازیم

عاقبت بهر مادر سادات

گنبد و بارگاه میسازیم

 **

با نیابت ز قبر مادرمان

سوی ام البنبن سلام کنیم

دست بر سینه در مقابل او

مثل عباس احترام کنیم

 

قاسم نعمتی

دیشب برای دفتر من همّ و غم شدی

بی حرف پیشِ مطلعِ حرفِ قلم شدی

 

باور نکرد نیست سرانجام در زمین

مهمانِ رسمی شب شعر خودم شدی

 

تو از زمان آدم و حوا، وَ قبل از آن

بر روی دست های مشیّت علم شدی

 

بی مرحمت که روز شما شب نمی شود

اصلاً تو  آفریده برای کرم شدی

 

هشتاد سال  و خرده ای انگار می شود

از جمع  اهل بیتِ حرم دار کم شدی

 

با اتفاق هشتم شوّال آن زمان

تنها گریزِ روضهٔ من در حرم شدی

 

ماندم چرا زمین و زمان زیر و رو نشد

آن موقعی که  وارد بازی سم شدی

 

آن بار هفتمی که لبت رنگ سبز شد

آن بار  هفتمی چه قَدَر پر ورم شدی

 

وقتی که شعله چادر مادر گرفته بود

زخمیِ دست هیزم و چوبِ ستم شدی

 

حالا بماند این که  چه شد بین کوچه ها

حالا بماند این که برای چه خم شدی

 

«عارف» نگو  دگر، نکند فکر می کنی!

مثل مؤید و شفق و محتشم شدی

 

علی زمانیان

حسن شدی که غریبی همیشه ناب بماند

رد دو دست ابالفضل روی آب بماند

 

حسن شدی که سوال غریب کیست درعالم

میان کوچه وگودال بی جواب بماند

 

حسین نیز غریب است اگرشبیه برادر

ولی بناست بقیع حسن خراب بماند

 

کمی زغصه ی تو رخنه کرده است به بیرون

تفاوت زن چون "جعده" و "رباب" بماند

 

به احترام حسین سه روز مانده به گودال

بناست زائر تو زیر آفتاب بماند

 

مهدی رحیمی

عالمی باز پر از ظلم و ضلالت شده است

قصه ی خانه خرابی تو عادت شده است

 

از همین خاک غریبی که شده سهم شما

بغض شیعه ست که مملوی شکایت شده است

 

زائرت سوخت از این غربت و این سوختنش

می توان گفت که با سوز تو قسمت شده است

 

لحظه ی روضه ی مادر شده قلبم لرزید

روضه اینبار فقط ذکر حکایت شده است:

 

دست در دست حسن بود در آنجا مادر

ناگهان دید که یک کوچه ای خلوت شده است

 

ناگهان دید که دست حسنش می لرزد

بعد از این میخ در و سینه روایت شده است

 

پشت در بود که فریاد زدش "یا حیدر"

محسنت پر،بیا وقت وصیت شده است

***

گنبدی نیست در آنجا و نه حتی یک شمع...

این بقیع است که آیینه ی غربت شده است

 

یحیی نژاد سلامتی

تخریب کرده اند حرم و بارگاهتان

آنها که زنده اند به لطف نگاهتان

 

بر روی مهربانیتان چشم بسته اند

با خود نگفته اند چه بوده گناهتان

 

از نسل هیزم آورشان که عجیب نیست

آتش زنند دوباره دل پر زآهتان

 

روز سقیفه بود اگر بی حرم شدید

یا بین کوچه بود که بستند راهتان

 

اول زدند مادر و بعدش حسینتان

افتاد بین تیغ و نیزه و شد قتلگاهتان

 

وقتی رسید یوسف کنعان فاطمه

با او بنا کنیم حرم دلبخواهتان

 

فعلا نشسته است و زغم آه می کشد

کنج بقیع در شب تار و سیاهتان

 

یاسر مسافر

گرد و غبار غم زده خیمه به سینه ام

من زائر قبور خراب مدینه ام

 

آنجا که گریه ها همه خاموش و بی صداست

هرکس بمیرد از غم آن سرزمین رواست

 

آنجا که بغض سینه گلو گیر می شود

حتی جوان ز غربت آن پیر می شود

 

خاکش همیشه سرخ و هوایش غباری است

از گریه های فاطمه آیینه کاری است

 

اهل مدینه باب عداوت گشوده اند

بر اهل بیت ظلم فراوان نموده اند

 

هرکس دم از علی زده تخریب میشود

صدیقه مطهره تکذیب می شود

 

دنبال بی کس اند  که تنها ترش کنند

صیاد بلبل اند که خونین پرش کنند

 

ازنسل هیزمند و به آتش علاقه مند

تفریحشان تمسخر هر ناله بلند

 

در خواب هم نشان حیارا ندیده اند

نیروی خویش را به رخ زن کشیده اند

 

بغض علی زبانه کشد از وجودشان

رنگ ریا گرفته همه تاروپودشان

 

روزی که راه حضرت صدیقه بسته شد

باضربه ای حریم ولایت شکسته شد

 

ظلمی اگر که هست از آن لحظه حاکی است

تصویر چادریست که در کوچه خاکی است

 

امواج یک صدا دلم آزار میدهد

گویا صدای صورت و دیوار میدهد

 

گویا به گوش میرسد ازقصه فدک

آوای نیمه جان و ضعیف «علی کمک»

 

تصویر هرچه درد از آن صحنه شد بدیع

یک گوشه ای زغربت آن لحظه شد بقی

 

اوراق خاطرات غیورانه نیلی است

هرچه که هست صحنه یک ضرب سیلی است

 

بی درد مردمان زمان جان مرتضی

مارا رها کنید بمیریم زین عزا

 

روزی رسد زسینه غم آزاد می کنیم

همراه منتقم حرم آباد می کنیم

 

گلدسته میزنیم چونان صحن کربلا

گنبدبنا کنیم چونان مشهد الرضا

 

ماداغ دار سیلی ناحق مادریم

چشم انتظار منتقم آل حیدریم

 

قاسم نعمتی

دلم امشب به مجلس روضه

خسته و بی قرار می آید

یك كبوتر شده و از سمتِ

حرمی پر غبار می آید

**

گرد غربت نشسته بر روی

پر و بال كبوترانهٔ دل

می چكد لاله لاله اشكِ درد

امشب از خلوت شبانهٔ دل

**

با من ای دل بگو كجا رفتی

كه پر از ماتم و شراره شدی

تو چه دیدی در آن دیار غریب

كه شكستی و پاره پاره شدی

**

گفت رفتم به سرزمینی كه

عطر اندوه و بغض و ماتم داشت

خاك آنجا همیشه دلگیر و

آسمانش همیشه شبنم داشت

**

به خدا رنگ خاك می گیرد

پر و بال كبوتران بقیع

روز ها هم همیشه در آن جا

آفتاب است سایه بان بقیع

**

نه حرم، نه رواق، نه گنبد

نه ضریح و نه صحن و گلدسته

هست آنجا مزار خاكیّ

چار مرد غریب و دل خسته  

**

در نواحی نوحه و ناله

شعلهٔ بی كرانه ای دارد

نه فقط قبر چار مرد غریب

بانوی بی نشانه ای دارد

**

این زمین دل شكسته از آهِ

غربت و ناله های مادر بود

هم دم اشك های مادرمان

یك بغل لاله های پرپر بود

 **

و در این باغ آتش سرخی

در دل سبز یاسمن گل كرد

شعلهٔ زهرِ كینه ها بین

جگر پارهٔ حسن گل كرد

**

چند روزی گذشت و خاك بقیع

عطر غم ناك اشك و ناله گرفت

و به دست همان كمان داران

بدن یاس رنگ لاله گرفت

**

این زمین یك زمین ساده كه نیست

این زمین خاك غربت آباد است

این زمین دلشكسته داغِ

گریه های  امام سجاد است

**

این زمین از تبار اشك و آه

به خدا هر سپیده زائر داشت

آسمانی پر از ستاره از

روضه های امام باقر داشت

**

خاك های غریب این صحرا

روزگاری تب شقایق داشت

تا سحر در كبود چشمانش

اشك سرخ امام صادق داشت

**

این زمین یك زمین ساده كه نیست

باغی از داغ لاله و یاس است

در تبِ ناله های محزونِ

مادر بی قرار عباس است

**

در حوالی این دیار غریب

از غم یار آشنا می خواند

در مدینه كنار خاكِ بقیع

روضهٔ سرخ كربلا می خواند

 

یوسف رحیمی

باید اینجا حرم درست کنند

چار تا مثل هم درست کتتد

 

با امام حسن سزاوار است

چند باب الکرم درست کنند

 

با طلا دور مرقد سجاد

بیتی از محتشم درست کنند

 

به تولای باقر و صادق

صحن دارالقلم درست کنند

 

نزد ام البنین نمادی از

مشک و دست و علم درست کنند

 

"دودمه" نه در این مکان باید

شاعران "چاردم" درست کنند

 

با کریمان "کریم خانی"ها

قطعه ی "آمدم" درست کنند

 

دورگنبد چهار گلدسته

ولی از داغ خم درست کنند

 

کاش هرچیز را نمی سازند

کوچه را دست کم درست کنند

 

کوچه را در ادامه ی طرح ِ

از حرم تا حرم درست کنند

 

مهدی رحیمی

از صفای ضریح دم نزنید

حرفی از بیرق و علم نزنید

 

گریه های بلند ممنوع است

روضه كه هیچ سینه هم نزنید

 

كربلا رفته ها كنار بقیع

حرفی از صحن و از حرم نزنید

 

زائری خسته ام نگهبانان...

...به خدا زود می روم نزنید

 

زائری داد زد كه نا مردان

تازیانه به مادرم نزنید

 

غربت ما بدون خاتمه است

مادر ما همیشه فاطمه است

 

كاش درهای صحن وا بشود

شوق در سینه ها به پا بشود

 

كاش با دست حضرت مهدی

این حرم نیز با صفا بشود

 

كاش با نغمه حسین حسین

این حرم مثل كربلا بشود

 

در كنار مزار ام بنین

طرحی ازعلقمه بنا بشود

 

پس بسازیم پنجره فولاد

هر قدر عقده هست وا بشود

 

چارتا گنبد طلایی رنگ

چارتا مشهد الرضا بشود

 

این بقیعی كه این چنین خاكی است

رشك پروانه های افلاكی است

 

در هوایش ستاره می سوزد

سینه با هر نظاره می سوزد

 

هشت شوال آسمان لرزید

دید صحن و مناره می سوزد

 

بارگاه بقیع ویران شد

دل بی راه و چاره می سوزد

 

این حرم مثل چادر زهراست

كه در اینجا دوباره می سوزد

 

این حرم مثل خیمه ی زینب

كه در اوج شراره می سوزد

 

سالها بعد قدری آن سو تر

چند قرآن پاره می سوزد

 

مجید تال

نا جوانمردان از اینجا صحن را برداشتند

کاش می گفتند گنبد را چرا برداشتند

 

زائری آمد کنار قبر آقایش نشست

با کتک او را ز قبرمجتبی برداشتند

 

خاک اینجا برتر از خاک تمام عالم است

خاک اینجا را همه بهر شفابرداشتند

 

تا که خاک کربلا هم مادری باشد کمی...

ازهمین ها را برای کربلا برداشتند

 

خواستند آثار جرم شهر مخفی ترشود

ازمیان نقشه اسم کوچه را برداشتند

 

آنقدر با گریه مردی بر رخ خود لطمه زد

تا که از قبر امام شیعه پا برداشتند

 

یک مفاتیح الجنان آورده بودیم،ازچه رو

دو نگهبان آمدند ازپیش ما برداشتند!

 

خاک اینجا بوی سیلی مکرر می دهد

بوی گریه های دختر بهرمادر می دهد

 

آخرش این خاک ایوانش طلایی می شود

گنبد و گلدسته های باصفایی می شود

 

این حرم با چار گنبد می شود بیت الحسن

هرکسی اینجا بیاید مجتبایی می شود

 

پنجره فولاد اینجا چه قیامت می کند

واقعاَ اینجاعجب دارالشفایی می شود

 

نقشه این صحن را باید که از زهرا گرفت

نقشه را مادر دهد وه چه بنایی می شود

 

گنبد صادق ضریح باقر و صحن حسن

پرچم سجاد،دارد دل هوایی می شود!

 

حتم دارم ساخت و ساز حرم های بقیع

ازهمان لحظه که آقا تو میایی می شود

 

می رسد روزی که بادستان پرمهر شما

از رواق و صحن اینجا رونمایی می شود

 

آخرش من مطمئنم این گره وا می شود

این حرم زیباترین تصویر دنیا می شود

 

هرچه خواندم در بقیع ازسینه عقده وانشد

هرچه گشتم قبر زهرا مادرم پیدا نشد

 

راه ما را بسته بودند هرچه من می خواستم...

تا روم درپیش قبر مادر سقا نشد

 

سربه دیوارش نهادم روضه ها خواندم ولی

هیچ یک از روضه هایم روضه زهرا نشد

 

"کوچه ای تنگ ودلی سنگ وصدای ضرب دست"

بعد از آن سیلی دگر چشمان زهرا وانشد

 

ازهمان شب که علی تابوت رابرشانه برد

زائر زهرا شدن جزنیمه شبهانشد

 

بعد زهرا مرتضی ماند و غم زخم زبان

هیچ کس جز درد پهلو همدم مولا نشد

 

زینبش می گفت من دیدم میان شعله ها

مادرم افتادپشت در و دیگر پانشد

 

سالها رفت و غروبی خیمه ها آتش گرفت

هیچ جایی مثل دشت کربلا غوغانشد

 

هیچ جایی خواهری داغی به این سختی ندید

هیچ جایی بر سر پیراهنی دعو انشد

 

مهدی نظری

صفحات سایت :