close
تبلیغات در اینترنت
حضرت علی(ع)
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 5
  • بازديد امروز : 815
  • بازديد ديروز : 2,053
  • آي پي امروز : 12
  • آي پي ديروز : 70
  • ورودی امروز گوگل : 7
  • ورودی گوگل دیروز : 18
  • بازديد هفته : 6,365
  • بازدید ماه : 15,411
  • بازدید سال : 209,530
  • كل بازديدها : 579,767
  • ای پی شما : 3.80.218.53
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : شنبه 24 آذر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

هر چند زخم کاری روی سرم شدی
اما علاج این دل زخمی ترم شدی
 
ای تیغ حاجتم که روا شد ولی بدان
تیری به قلب غمزدهٔ دخترم شدی
 
یک تن در این دیار وفای تو را نداشت
در دست دشمن آمدی و یاورم شدی
 
اما نه... ضربه ای که زدی رنگ کوچه داشت
آیا تو در مدینه وبال پرم شدی؟
 
یادت که هست... حائل در بود و با قلاف
شلاق برگ های گل پرپرم شدی
 
یاری قنفذ آمدی و بین کوچه ها
زخم کبود بازوی نیلوفرم شدی
 
می بینم آن زمان که به دستان حرمله
تیری سه شعبه در گلوی اصغرم شدی
 
می بینم آن زمان که تو در هیبت عمود
روزی خراب بر سر آب آورم شدی
 
محمد علی بیابانی

دردی تمام بال و پرم را گرفته است
آهم فضای هر سحرم را گرفته است
 
از من برفتن است و دلم تنگ فاطمه
گرچه کلون در کمرم را گرفته است
 
دنیا به کام من به خدا مثل زهر بود
از آن زمان که همسفرم را گرفته است
 
آن زمان که پهلوی او تیر می کشید
دردی تمامی جگرم را گرفته است
 
از من گرفت فاطمه را دشمنم،از او
در بین کوچه ها پسرم را گرفته است
 
یادم نمی رود سپرم بود و یک غلاف
از دستهای من سپرم را گرفته است
 
تیغی که وقت سجده سرم را شکاف داد
از من توان مختصرم را گرفته است
 
دگر صدای شکستن شنیده شد
مسجد عزای پشت درم را گرفته است
 
دور از نگاه دختر من بال جبرئیل
زخم عمیق فرق سرم را گرفته است
 
مسعود اصلانی

صورت خیس خودش را طرف چاه گرفت
آسمان تیره شد از بسکه دل ماه گرفت
 
بر سر سفره کمی درد دل خود را گفت
یک نفس گفت ؛ ولی آینه را آه گرفت
 
 راه افتاد میسحا که نفس تازه کند
زیر سنگینی گامش نفس راه گرفت
 
خانه آوار شد و روی قدم هاش افتاد
اشک هی آمد و تا پای قدمگاه گرفت
 
سمت در رفت ولی در به تقلّا افتاد
و از این حادثه یک فرصت کوتاه گرفت
 
درب بسته شد و قلاب به پهلوش گرفت
روضه ای شد که دل حضرت درگاه گرفت
 
باز هم روضه دیوار و در و یک مادر...
باز با دختر خود ذکر "وا اُمّاه " گرفت
 
لحظه ای بر در این خانه به زانو افتاد
اشکِ بر فاطمه را توشه  این راه گرفت
 
وقت رفتن شده بود و سحرش آمده بود
پا شد و جلوه ی یا فالق الاصباح گرفت
 
 رفت معشوق خودش را بکشد در آغوش
رفت و وقتی که تنش حالت دلخواه گرفت
 
 بوسه ای زد به سرش تیغ و تنش آتش شد
آتشی که به دل سنگ و پر کاه گرفت
 
 مثل زهرا به زمین خورد و به سجده افتاد
آنچنان که دل محراب  و دل ماه گرفت
 
آه یک دست بر آن فرق شکسته که گذاشت
خم شد و  دست به پهلوش به ناگاه گرفت
 
 پا شد و رو به مدینه شد و با فاطمه گفت
عاقبت حاجت خود را اسدالله گرفت
 
شعری از رحمان نوازنی و اسحاقی

ديشب كه ميهمان به سرايم قدم گذاشت
از سفره غير نان و نمك هيچ بر نداشت
 
از خانه ام كه رفت دلم تاب و تب گرفت
مي رفت و همچو اين دل من ماه شب گرفت
 
گفتم بيا تو اين سحري را بمان مرو
سوزانده است قلب مرا اين اذان مرو
 
جانسوز تو نگاه بر اين آسمان مكن
خاك عزا بيا و سر خاندان مكن
 
مي رفت و گفت موعد ديدار آمده
وقت زيارت رخ دلدار آمده
 
مي رفت و گفت گشته دلش تنگ فاطمه
مي برد با خودش دل پر خون ما همه
 
خالي ست جاي فاطمه تا ديده تر كند
يا ناله اي كشد همه را خون جگر كند
 
خالي ست جاي فاطمه يار پدر شود
در كوچه هاي كوفه برايش سپر شود
 
آتش دگر به شهپر روح الامين نشست
فرق علي شكافت و روي زمين نشست
 
محراب مسجد است چنين پر شكوفه است
امشب سياه پوش علي شهر كوفه است
 
اي خاك بر سرم سر بابا شكسته است
انگار باز پهلوي زهرا شكسته است
 
انگار تازه گشته مرا داغ مادرم
افتاده ياد كوچه دوباره برادرم
 
انگار تازه روضه ي شهر مدينه شد
روي پدر خضاب از آن خون سينه شد
 
رضا رسول زاده

آسمان دل غربتکده ام بارانی ست
ابری ام دیده ی ماتم  زده ام بارانی ست
 
مثل پروانه دلم دربه در سوختن است
گریه ی شمع همه زیر سر  سوختن است
 
این چه داغیست که جان همه را سوزانده است
در دل قبر دل فاطمه را سوزانده است
 
این چه دردیست که تا یاد غمش می افتم
مثل خس در گذر باد غمش می افتم
 
در هوایش که به من نام معلق بدهید
حقتان است ولیکن به منم حق بدهید
 
بار سنگین غمش خانه خرابم کرده است
هر طبیبی به مداوام جوابم کرده است
 
حسن از هیبت نامش جملی را انداخت
باورم نیست که یک ضربه علی را انداخت
 
باورم نیست که خیبر شکن از پا افتاد
حضرت واژه ی بر خواستن از پا افتاد
 
کم نمکدان تو را هر که نمک خورد شکست
باز با زخم سرت کعبه ترک خورد  شکست
 
یا علی هیچ کس از لطف تو ناکام نبود
پدری مثل تو همبازی ایتام نبود
 
هر شب کوفه منور ز نگاهت می شد
شمع بزم فقرا صورت ماهت می شد
 
چه بلایی به سرت آمده بابای همه
تیغ که سر زده بر سر زده بابای  همه
 
نه فقط بین سرت فاصله انداخته است
بین چشمان ترت فاصله انداخته است
 
زخم های دل ایتام پی مرهم توست
مرد ویرانه نشین منتظر مقدم توست
 
همه بودند و امام از همه بیکس تر بود
زینب ای وای دوباره سر یک بستر بود
 
صابر خراسانی

نیست مادر تا ببیند اشکهای جاری ام
نیست تا اینکه دهد آن مهربان دلداری ام
 
می رود از حال و خواب از چشمهایم می رود
خاطرات دردناکی دارم از بیداری ام
 
روزگاری مادر و حالا پدر شد رفتنی
غم همیشه با من است و می کند غمخواری ام
 
میهمان خانه ام را کوفه از دستم گرفت
تا ابد شرمنده ام کرده است مهمانداری ام
 
من بدم می آید از این کوچه های چشم تنگ
سخت باشد در چنین وضعی امانت داری ام
 
بعد تو کوفه به من بی احترامی می کند
نیست یک محرم نماید در غریبی یاری ام
 
بیست سالِ بعد هم باشد سرم را بشکنم
تا بیاید باز بوی تو زخون جاری ام
 
دختر تو باشم و بی پرده باشد محملم
تو بگو آیا سزاوار چنین آزاری ام
 
خطبه می خوانم ولی با غیرت لحن شما
آن زمانی که بیایم پابه پای قاری ام
 
گر ابالفضلت برم باشد خیالم راحت است
کوفه می داند که ناموس چنین سرداری ام
 
من خودم معجر رسان دختران حیدرم
کور خواهد شد نخواهد دید دشمن، خواری ام
 
جواد حیدری

این چشم ها به راه تو بیدارمانده است
چشم انتظارت ازدم افطارمانده است
 
برخیز و کوله بارمحبت به دوش گیر
سرهای بی نوازش بسیارمانده است
 
با توچه کرده ضربه آن تیغ زهردار
مانندفاطمه تنت ازکارمانده است
 
آنقدر زخم ضربه دشمن عمیق هست
زینب برای بستن آن زار مانده است
 
آرام ترنفس بکش آرام تربگو
چندین نفس به لحظه دیدارمانده است
 
ازآن زمان که شاخه یاست شکسته شد
چشمت هنوزبر در و دیوار مانده است
 
سی سال رفته است ولی جای آن طناب
بر روی دست و گردنت انگارمانده است
 
می دانی ای شکسته سرآل هاشمی
تاریخ زنده درپی تکرارمانده است
 
ازبغض دشمنان به تو یک ضربه سهم توست
باقی آن برای علمدارمانده است
 
محسن عرب خالقی

حالا که نیست مادر من هست دخترت
حتی حسین هم به فدای تو و سرت
 
از مسجد مدینه که خیری ندیده ای
یادت که هست کوچه و پهلوی یاورت
 
دل شوره ام شبیه هراس مدینه است
رنگ کبود پر شده در دیده ی ترت
 
آیا زمان رفتن تو سوی مادر است؟
خیلی به یاد فاطمه ای روز آخرت
 
من قصد کرده ام که اگر رفتنی شدی
گیسوی خویش پهن کنم در برابرت
 
چه ضربه ای زدند که ای کاش می زدند
آن ضربه را به جای تو بر فرق دخترت
 
چه ضربه ای زدند که ابرو شکاف خورد
چه ضربه ای زدند که افتاد پیکرت
 
خون از بدن کنار زدن عادت من است
آن روز خون سینه و حالا سحر سرت
 
علی اکبر لطیفیان

ز روی زرد علی انتظار می ریزد
زچشم مانده به راهش قرار می ریزد
 
دلش به فاطمه و دیده بر اجل بسته
ز چشم دیده و دل احتضار می ریزد
 
دوباره ضربه سنگین ،دوباره بستر و زخم
دوباره درد ، به خاک مزار می ریزد
 
وصیتش به حسن آخر جوانمردیست
هنوز از لب حیدر وقار می ریزد
 
بجان فاطمه با قاتلم مدارا کن
زصبر توست اگر اقتدار می ریزد
 
ز خوب خلقی تو دشمنم شکست خورد
اگر چه از سخنش انزجار می ریزد
 
به اشک های پرستار خویش می گریم
که چشم ابری زینب بهار می ریزد
 
اگر چه غربت من می شود نصیب حسن
به غربت تو حسینم شرار می ریزد
 
من از مصیبت سخت تو در عجب ماندم
که روی نعش تو چندین سوار می ریزد
 
محمود ژولیده

دیگر علی ز بستر خود پا نمی شود
زخمِ سرِ شکسته مداوا نمی شود
 
دربی که تا کنون به کسی "نه" نگفته بود
این چند روز روی کسی وا نمی شود
 
دیگر طبیب زحمتِ بیخود نکش، برو!
دردِ علی که بهتر از اینها نمی شود
 
از بس که تب نموده و رنگش پریده است
زردیِ دستمال هویدا نمی شود
 
رخسار زرد و ریش سفید و حنای سرخ
آخر چنین خضاب که زیبا نمی شود!
 
زینب به کاسه های پر از شیر دل نبند
این چیزها برای تو بابا نمی شود!
 
حالِ تو را فقط حسنت درک می کند
دردی حریف ماتم زهرا نمی شود!
 
سی سالِ پیش جان علی را گرفته اند...
خنجر که مردِ کشتن مولا نمی شود!
 
قبری در آسمان بکنید ای فرشته ها
ماه شکسته روی زمین جا نمی شود
 
داود رحیمی
 

با آنکه استقامت تو فرق مي کند
اين روزها حکايت تو فرق مي کند
 
اينجاست درد، دشمنت آخر غريبه نيست
بعد از رسول، غربت تو فرق مي کند
 
دستان حيدري تو را صبر بسته است
با ديگران اسارت تو فرق مي کند
 
دستي که روي فاطمه ات را نشانه رفت
فهميده بود غيرت تو فرق مي کند
 
سیلی به روی ام ابیها تو را شکست
آقای من! مصيبت تو فرق مي کند
 
گفتند بعد فاطمه از پا فتاده اي
حق داشتي امانت تو فرق مي کند
 
سي سال پيش! اين در و ديوار شاهدند
اصلاً شب شهادت تو فرق مي کند
 
یوسف رحیمی

از تو سر و زمادر من سینه ای شکست
تا صبح حشر بر سر و بر سینه میزنم
جدم که نیست در بر تو مادرم که نیست
دارم برای چند نفر سینه میزنم
**
من در مدینه یاد گرفتم که هیچ وقت
زخمی که شد عمیق مداوا نمیشود
گر چند ضربه هم زده بودن باز هم
پیشانی تو بیش از این وا نمیشود
**
گفتند گفته ای که مرا کوچه میبرند
می خواهم از بیان خودت بشنوم بگو
گفتند گفته ای که تماشام میکنند
میخواهم از زبان خودت بشنوم بگو
**
بابا خودت بگو سر بازار میروم
بابا خودت بگو که گرفتار میشوم
بابا خودت بگو به سرم سنگ میزنند
بابا بگو بدون علمدار میشوم
 
علی اکبر لطیفیان

از لطف و دستگیری تو حرف می زنم
از شیوهٔ‌ امیری تو حرف می زنم
 
از وصله وصله هاي رداي خلافتت
مولا ز بي نظيري تو حرف می زنم
 
از سفره های نیمه شبت در خرابه ها
از کهکشان شیری تو حرف می زنم
 
بر شانهٔ‌ تو جای یتیمان کوفه بود
از اوج سر به زیری تو حرف می زنم
 
از چاه اشک و آه فراق و حکايتِ
شبهاي گوشه گيري تو حرف مي زنم
 
از بیست سال خانه نشینی و بی کسی
از غربت غدیری تو حرف می زنم
 
ديگر نفس به سينهٔ‌ من حبس مي شود
وقتی که از اسیری تو حرف می زنم
 
داغ تو بیشتر به دلم چنگ می زند
هر چه که از دلیری تو حرف می زنم
 
از کوچه ها و روضهٔ‌ يار جوان تو
از ماجراي پیری تو حرف می زنم
 
دستان حيدري تو را صبر بسته بود
آنروز اگر که پهلوي مادر شکسته بود
 
یوسف رحیمی
 

چشم های به رنگ خون ات را
بر پرستار خود کمی وا کن
دلِ من شور می زند بابا
گریه های مرا تماشا کن
**
گر چه بستم شکاف زخمت را
خونِ تازه دوباره می ریزد
گر چه بر معجرم گره زده ام
لخته خون، پاره پاره می ریزد
**
بعد لبخند قاتلت بر من
تو چرا خنده می کنی بابا
شب بی مادریِ ما را باز
این چنین زنده می کنی بابا
**
 واژه هایی که خاطرات من است
باز تکرار می کنی هر بار
کوچه ی تنگ، خنده و هیزم
میخ در، دود، آتش و دیوار
**
مُردم از روضه خوانی ات امشب
سوختم پایِ هر وصیت تو
سرِ شب از شکاف در دیدم
حال عباس را ز نیت تو  
**
دست او را گرفتی و گفتی
رو سپیدم کن ای رشید علی
پیش زهرا کن آبرو داری
آبرویم بخر، امید علی
**
جان تو، جان خواهرت زینب
ای علمدار کاروان حسین
حیدر بی مثال عاشورا
جان تو، جان دخترانِ حسین
 **
نکند کودکی شود تشنه
نکند دختری زمین بخورد
نشود با تو خیمه ای بی تاب
نکند مادری زمین بخورد
**
دست هایت اگر زمین افتاد
نام زهرا به لب ببر، جان گیر
بدنت را سپر کن و بشتاب
خم شو و مشک را به دندان گیر
**
تشنه لب مشک آب را  به لبِ
 کودک بی زبان بگیر عباس
تیر وقتی به چشم هایت خورد
مدد از زانوان بگیر عباس
**
دست وقتی که نیست با صورت
از سرِ زین به خاک می افتی
غرق در تیر، ای کمان ابرو
به زمین چاک چاک می افتی
**
مادری می رسد به بالینت
دست دارد به روی پهلویش
کاش چشمت نبیندش وقتی
جای یک دست مانده بر رویش
 
حسن لطفی

دیگر برایم دلخوشی معنا ندارد
وقتی تو را بابای من دنیا ندارد
 
رفتی ؛یتیم بی قرار شهر کوفه ...
...حس کرد تازه طفلکی بابا ندارد
 
رفتی برای زینب تو خستگی ماند
دیگر پرستارت به پیکر نا ندارد
 
خونت نوشته گوشه محراب مسجد
این کوه طور عاشقی موسی ندارد
 
دنیا پدر جان تا خود روز قیامت
مانند تو گریه کن زهرا ندارد
 
رفتی و از این شهر بردی مهربانی
کوفه برای ماندن ما جا ندارد
 
رفتی خیال دشمن تو گشت راحت
در سر به غیر از فکر عاشورا ندارد
 
فکری به حال روزگار دخترت کند
در روزهایی که حرم سقا ندارد
 
محمد حسین رحیمیان

بابا اتاق پر شده از بوی مادرم
وقتش رسیده پر بکشی سوی مادرم
دیگر خجل نباش تو از روی مادرم
فرقت شده شبیه به پهلوی مادرم
 
از پشت در دوباره تو را می زند صدا
تا که به دست تو بدهد محسن تو را
 
سی سال در نبودن مادر شکسته ای
پهلو به پهلویش پس آن در شکسته ای 
در کوفه های درد مکرر شکسته ای
از مردم و نبودن باور شکسته ای
 
گر چه شکسته ای و دلت هم شکسته تر
این دل شکسته را هم از این کوفه ها ببر
 
یادت که هست مادر ما قد خمیده بود
یادت که هست گیسوی مادر سپیده بود 
یادت که هست محسن خود را ندیده بود
یادت که هست غنچه خود را نچیده بود
 
آنروزها که قد تو آنجا خمیده شد
موی منم شبیه تو بابا سپیده شد
 
مادر رسیده عطرپیمبر بیاورد
تو تشنه ای برای تو کوثر بیاورد 
مرهم برای این دل پرپر بیاورد
تا خار را زدیده تو در بیاورد
 
حرفی بزن که مونس تو مادر آمده
حالا که استخوان زگلویت در آمده
 
بابا بگو به مادرم از غصه های من
از کوفه های بعد تو و ماجرای من  
از بی حسین گشتن من از عزای من
از کوفه گردی من و از کربلای من
 
بابا بگو که زینب خود را دعا کند
بعد از حسین زود مرا هم صدا کند
 
مادر رسید و زخم سرت را نگاه کرد
گریه برای گودی یک قتلگاه کرد 
پس رو به روسیاهی خیل سپاه کرد
نفرین به رقص خنجر مردی سیاه کرد
 
وشمر جالس ... نفس مادرم گرفت
سر که به نیزه رفت دل معجرم گرفت
 
رحمان نوازنی

سکوت می وزد و بادها پریشانند
و در به در همه در کوچه های بارانند
 
شب است و تشنگی نخل ها نمی خوابند
یتیم های خدا هم گرسنه ی نانند
 
قنوت نافله ها هم ز درد می سوزند
به یاد مسجد و محراب نوحه می خوانند
 
هزار آدم آواره ی پشیمان گرد
دوباره منتظر سوره های انسانند
 
تمام کوفه پر از ردّ اشک های علیست
و چاه ها که پر از ناله های پنهانند
 
شکست فرق نماز خدا به شمشیری
به من نگو که دگر کوفیان مسلمانند!
 
هنوز خون سرش روی فرق محراب است
و جمع قبله نشینان هنوز گریانند
 
هنوز کوفه  و شهر مدینه می گریند
و بین یک در و دیوار روضه میخوانند
 
رحمان نوازنی

اگر نگاه کنی پیش پای چشمانت
یتیم پُر شده در کوفه های چشمانت
 
مگر چه دیده ای از شهر کوفه ی من که
گرفته باز دوباره هوای چشمانت
 
به غیر اشک خجالت نداشتم آقا
نداشتم که بیارم برای چشمانت
 
و در قبال تمام جفای چشمانم
ندیده ام بخدا جز وفای چشمانت
 
نشسته ام که کمیل نگاه تو باشم
که مستجاب شوم با دعای چشمانت
 
تو مُهر سجده من ؛ تو ابوتراب منی
رواست اینکه بیفتم به پای چشمانت
 
و یطعمون علی حُبّه شما هستید
منم اسیر و یتیم و گدای چشمانت
 
بخوان دو آیه برایم ؛ دو آیه از چشمت
سپس مرا بنشان در حرای چشمانت
 
چه دیده ای که دو چشمت دو کاسه ی خون شد
چه دیده ای به مدینه ، فدای چشمانت
 
به پیش چشم تو یاس تو را چقدر زدند
چقدر صبر نموده خدای چشمانت
 
و میخ قصه ی تلخیست در نگاه شما
که سالهاست گرفته عزای چشمانت....
 
رحمان نوازنی
 

شکسته بالی و با دخترت سخن گفتی

کمی ز غربت خود را برای من گفتی

 

چقدر طعنه شنیدی چقدر دم نزدی

چقدر حرف خدا را به مرد و زن گفتی

 

چقدر حرف دلت را به چاه میبردی

چقدر درد و دلت را به خویشتن گفتی

 

دم غروب سلامی به همسرت دادی

گمان کنم که به زهرا ز آمدن گفتی

 

دلت گرفت پدر یاد مادر افتادی

ز شعله های در و از لگد زدن گفتی

 

یتیم ها که برای تو شیر آوردند

ز بی وفایی این کوفیان به من گفتی

 

تو از شلوغی و ترس از ربودن اطفال

ز سنگ خوردن و سختی رد شدن گفتی

 

سحر به رسم سفارش کنار عباست

فقط حسین حسین و حسن حسن گفتی

 

نوشت بر کفنت جوشنی حسین غریب

تو از وصیت زهرا و پیرهن گفتی

 

ز کشتن نوه هایت ز کشتن پسرت

ز قتلگاه و بدن های بی کفن گفتی

 

محمد جواد پرچمی


خانه با رفتنت اینبار به هم ریخته است

شهر بی حیدر کرار به هم ریخته است

 

پدرم نبض زمان بودی و با رفتن تو

سحر و روزه و افطار به هم ریخته است

 

هرکسی دید پدر، حال مراگفت به خویش:

دختر فاطمه بسیار به هم ریخته است

 

بستر خالی تو گوشه این خانه پدر

علتی شد که پرستار به هم ریخته است

 

بودنت مایه آرامش و آسایش بود

حال بارفتن تو کار به هم ریخته است

 

حسن غمزده را بیشتر از زخم سرت

قصه سینه و مسمار  هم ریخته است

 

حرفی از کوچه نباید بشود پیش حسین

چونکه با گفتنش هر بار به هم ریخته است

 

صحبت از کوفه و بازار و اسیری کردی

از همان لحظه علمدار به هم ریخته است

 

گفته ای کوفه میارند مرا طوری که

همه ی کوچه و بازار به هم ریخته است

 

مهدی نظری


وقت پرواز آسمان شده بود

گوئیا آخر جهان شده بود

 

کعبه می رفت در دل محراب

لحظه ی گریه ی اذان شده بود

 

کوفه لبریز از مصیبت بود

 باد در کوچه نوحه خوان شده بود

 

شور افتاد در دل زینب

پی بابا دلش روان شده بود

 

در و دیوار التماسش کرد

در و دیوار مهربان شده بود

 

شوق دیدار حضرت زهرا

در نگاه علی عیان شده بود

 

خار در چشم و تیغ بین گلو

زخم ،مهمان استخوان شده بود

 

سایه ای شوم پشت هر دیوار

در کمین علی نهان شده بود

 

ناگهان آسمان ترک برداشت

فرق خورشید خون فشان شده بود

 

در نجف سینه بیقرار از عشق

گفت "لا یمکن الفرار" از عشق

 

سیدحمیدرضا برقعی

در شب بهت چشم عرش خدا

پدري مهمان دختر بود

مثل هر شب دوباره نان و نمك

وقت افطار سهم حيدر بود

**

در گلويي كه استخوان مانده

بغض دلتنگي اش ترك برداشت

با تماشاي اشك و آه پدر

چقدر اضطراب دختر داشت

**

اضطراب زمان كودكي اش

متولد شد از دو چشم ترش

در نگاهش تجسم مادر

خيره مانده به رفتن پدرش

**

مرد بي فاطمه به روي لبش

آيه هاي وداع مي خواند

آسمان را نگاه مي كند و

درد او را كسي نمي داند

**

دلش از دست زندگي پر بود

سمت مسجد روانه شد بابا

عزم خود جزم كرد و راه افتاد

زير لب گفت آه يا زهرا

**

ناگهان آسمان به خود لرزيد

به سرش ضربه اي فرود آمد

صورتش روي جانماز افتاد

مرتضي باز به سجود آمد

**

عاقبت همنشين دلتنگي

راحت از بغض بي كسي ها شد

استخوان سرش شكافي خورد

زخم سربسته ي علي وا شد

**

وقت برگشت سمت خانه علي

گريه مي كرد و اشك غم مي ريخت

خوب شد دستمال آوردند

ورنه از زخم ، سر به هم مي ريخت

**

شانه اي كه بلند تر شده است

بار ديگر عصاي درد شده

كوچه آن كوچه نيست و آه

كودك آن كودك است و مرد شده

**

گوييا مجتبي غريبانه

مادرش را به خانه برگرداند

دردهاي مدينه را حس كرد

زير لب روضه اي ز مادر خواند

**

مرتضي خانه آمد و زينب

ناگهان ديد زخم بابا را

به سرش زد كنار او افتاد

تيره شد در نگاه او دنيا

**

تازه اين سومين غم او بود

مانده دلتنگي غم فردا

الأمان از غم برادرها

واي دل از غريب عاشورا

**

تشنه اي روي خاك افتاده

تشنه اي را كه سر جدا كردند

بدنش را مقابل زينب

با سر نيزه جا به جا كردند

**

كاكلش دست يك نفر افتاد

زره اش دست يك كس ديگر   

نا نجيبان به جانش افتادند

همه با تيغ و نيزه و خنجر

 

 مسعود اصلانی

 

 

از سر شانه ی در حال نماز سحرش

چقدر بال ملک ریخته تا دور و برش

 

او بزرگ است و در این خاک نمی گیرد جا

آسمان است و رسیده است زمان سفرش

 

همه ی شصت و سه سالش به غریبی طی شد

می رود تا که خدایش نکند بیشترش

 

یاد شرمندگی از فاطمه می اندازد

بخداوند قسم دیدن چشمان ترش

 

ایستاده است کسی پشت در خانه ی او

جبرئیل آمده انگار به مسجد ببرش

 

سحر نوزدهم خانه ی دختر برود

آنکه دلسوز ترین است برای پدرش

 

دخترش نیز یقین داشت شب آخر اوست

کاسه ی آب نپاشید اگر پشت سرش

 

همه مبهوت و همه محو نمازش بودند

کاش این منبر و محراب نمی زد نظرش

 

این طرف دست توسل به عبایش که بمان

آن طرف حضرت صدیقه بود منتظرش

 

علی اکبر لطیفیان

 

وقتی که با نان و نمک افطار می کرد

انگار که با فاطمه دیدار می کرد

 

هی شیر را از پیش خود می زد کنار و

هی دخترش با چشم تر اصرار می کرد

 

در آسمان انگار چیزی تازه می دید

با اشک دیده چشم را خونبار می کرد

 

درخاطرش پیراهنی پر ماجرا داشت

که این جهان را برسرش آوار می کرد

 

امشب ز شبهای دگر مظلوم تر بود

این را اذان، وقت سحر اقرار می کرد

 

دنیا برایش صحنه ای پر زغم داشت

که هر سحر را مثل شام تار می کرد

 

این پیرمردی که غرورش را شکستند

انا الیه راجعون تکرار می کرد

 

دلتنگ محسن بود این شبهای آخر

گریه به پهلو و در و دیوار می کرد

 

قلاب در وقتی که بوسه زد به شالش

یاد غلاف و زخم دست یار می کرد

 

از بسکه دلتنگ نگاه همسرش بود

او ابن ملجم را خودش بیدار می کرد

 

همراه زینب دخترش محراب کوفه

گریه برای حیدر کرار می کرد

 

مهدی نظری

 

صد جلوه از پیمبر تو قد علم کند

آیینه چون به محضر تو قد علم کند

 

جایی برای پر زدن جبرئیل نیست

در آسمان اگر پر تو قد علم کند

 

دنیا کم است ظرفیتش، پس مجال نیست

تا جلوه های دیگر تو قد علم کند

 

راه فرار نیست هزاران سپاه را

هر وقت نام حیدر تو قد علم کند

 

دیگر به ذوالفقارِ دو دم احتیاج نیست

آن لحظه ای که همسر تو قد علم کند

 

افتادنِ به پات مرا سربلند کرد

از این طریق نوکر تو قد علم کند

 

فردای رستخیز، شفاعت تو را کم است

در آن مقام، قنبر تو قد علم کند

 

از پشت سر زدند تو را... جراتش نبود

شمشیر در برابر تو قد علم کند

 

زینب نمی گذاشت که فرقت دو تا شود

فرصت نبود دختر تو قد علم کند

 

علي اكبر لطيفيان

نمک و شیر را به دستش داد

با هزار و یک آرزو دختر

گفت ای دخترم کجا دیدی

دو غذا روی سفره ی حیدر

**

دخترش دست را جلو آورد

تا نمک را ز سفره بر دارد

تا که در هم نگاهشان گره خورد

دید بابا دوچشم تر دارد

**

گفت بابا که دخترم امشب

زخمهای دلم عمیق تر است

از روی سفره شیر را بردار

که علی با نمک رفیق تر است

**

بعد افطار با دو دیده ی خیس

گرچه با دخترش تبسم کرد

حال بابا عجیب بود عجیب

دخترش دست و پای خود گم کرد

**

دید هر لحظه بی قرارتر است

آن ابرمرد بی نظیر و شجاع

خیره می شد به آسمان ، می خواند

زیر لب آیه های استرجاع

**

شب به نیمه رسیده و دیگر

موقع رفتن امیر شده

کودکان گرسنه منتظرند

حرکت کن علی که دیر شده

**

پس عبا را به دوش خود انداخت

کیسه را پر ز نان وخرما کرد

مثل هرشب پس از " به نام خدا"

یک توسل به نام زهرا کرد

**

در دلش مجلسی ز روضه به پا

باز با قصه ی جوانش شد

فقط انگار روضه خوان کم داشت

درب و دیوار روضه خوانش شد

**

سمت مقصد ، علی که حرکت کرد

ناگهان چشم اوبه در افتاد

در برایش چه روضه ای می خواند

یاد گیسوی شعله ور افتاد

**

شعله ها را کمی خنک تر کرد

اشک چشمان حیدر کرار

در هیاهوی روضه های در

نمکی هم به روضه زد دیوار

**

بعد مرغابیان داخل صحن

میخ در سد راه مولا شد

حرف میخ دری وسط آمد

در دل بوتراب غوغا شد

**

قلب حیدر رها شد از کوفه

رفت سمت مدینه ی زهرا

تیزی میخ یکطرف ، وای از

داغی میخ وسینه ی زهرا

**

مرتضی ناگهان به خود آمد

میخ را از عبای خود وا کرد

پای خود را درون کوچه گذاشت

یاد کوچه دوباره غوغا کرد

**

روضه را کوچه سخت تر می خواند

یاد نامردمان بی انصاف

یاد چشم نبستهء حیدر

یاد سیلی ، طناب ، فحش ، غلاف

 **

بعد از آن بین کوچه ی تاریک

در دلش شور و همهمه افتاد

در سکوت شبی پر از غصه

یاد تشییع فاطمه افتاد

**

قلبش از بی وفایی محض

تک تک مردمان کوچه گرفت

بی وفایی هوای خواندن کرد

روضه را از دهان کوچه گرفت

**

کیسه کم کم سبک شد و مولا

سهم خرمای کودکان را داد

داشت کم کم دم اذان می شد

کاخرین قرصهای نان را داد

 **

آسمان و زمین همه محو

قدرت گام استوار علیست

سمت مسجد روانه شد حیدر

ابن ملجم در انتظار علیست

**

رکعتی با خدای خود دل داد

بعد افتاد روی سجاده

بین محراب غرق خون خود

فاتح خیبر است افتاده

**

بی رمق گفت وای اگر بیند

غرق خون پیکر مرا زینب

کاش می شد سرم شود بسته

تا نبیند سر مرا زینب

**

روضه اینجا رسید و دلخونها

دل به دریای رستخیز زدند

روضه خوانهای شعر نوزدهم

همه به کربلا گریز زدند

**

یا علی زینب تو تاب نداشت

که شکسته سر تو را بیند

لیک خواهد رسید آن روزی

که سری را به نیزه ها بیند

 

مهدی مقیمی

سخت است پیش پای مردم با سر افتادن

و سخت تر از آن به پیش دختر افتادن

 

ما که تو را با لافتایت می شناسیمت

اصلاً نمی آید به تو در بستر افتادن

 

داری سفارش می کنی ما را به عباست

خیلی خیالم جمع شد از معجر افتادن

 

گفتی اسیرم می کنند اما نگفتی تو

از خنجر کندی به روی حنجر افتادن

 

اما نگفتی از روی مرکب زمین خوردن

اما نگفتی از بلندی با سر افتادن

 

خیلی برای دخترت سخت است هنگام

با نیزه ای بر نیزه های دیگر افتادن

 

ای وای از پیراهن غارت شده، بعدش

دنبال غارت کردن انگشتر افتادن

 

فرمود: آب، اما به پهلویش لگد می زد

 ای داد بیداد از به جان پیکر افتادن

 

انصاف نیست این گونه پیش چشم خواهرها

با چکمه روی بوسه پیغمبر افتادن

 

ای وای از شام غریبان و بیابان و...

 در زیر پاها چادر یک دختر افتادن

 

 علي اكبر لطيفيان

کیسه های نان و خرما خواب راحت می کنند

دستهای پینه دارش استراحت می کنند

 

نخلها از غربت و بغض گلو راحت شدند

مردم ازدست ِ عدالتهای او راحت شدند

 

ای خوارج،بهترین فرصت برای دشمنی ست

شمع بیت المال را روشن کنید، او رفتنی ست

 

درد را با گریه های بی صدا آزار داد

با لباس نخ نمایش، کوفه را آزار داد

 

مهربانی نگاهش حیف مشگل ساز بود

روی مسکین ها در دارالخلافه باز بود

 

 دشمنانش درلباس ِ دوست بسیارند و او

بندگان کیسه های سرخ دینارند و او

 

ساده گی سفره اش خاری به چشم شهر بود

 مرتضی با زرق و برق زندگی شان قهر بود

 

نیمه شبها کوچه ها را عطرآگین می کند

درعوض،درحق ِ او هرخانه نفرین می کند

 

حرص اهل مکر، از بنده نوازی علی ست

داستان بچه هاشان بی نمازی علی ست

 

گام درراه ِ فلانی وفلان برداشتند

ازاذان ها نام او را مغرضان برداشتند

 

جرم سنگینی ست، برلب خنده را برجسته کرد

چاه ها دیدند مولا خستگی را خسته کرد

 

جرم سنگینی ست،تیغ ذوالفقاری داشتن

زخمها ازبدر و خیبر یادگاری داشتن

 

جرم سنگینی ست،ازغم کوله باری داشتن

مثل پیغمبرعبای ِ وصله داری داشتن

 

جرم سنگینی ست، بر تقدیرحق راضی شدن

با یتیمان روزهای گرم همبازی شدن

 

جرم سنگینی ست،جای زر، مقدر خواستن

در دو دنیا خیرخواهی ِ برادر خواستن

 

جرم سنگینی ست، دردل عشق زهرا داشتن

سالها درسینه داغ کهنه ای را داشتن

 

هیچ طوفانی حریف عزم سکانش نبود

تیغ تیزابن ملجم قاتل جانش نبود

 

پشت در، آیینه اش را سنگ غافلگیرکرد

زخم بازویی، امیرالمومنین را پیرکرد

 

مرگ سی سال است بر او ، خنجر از رو می کشد

هرچه مولا می کشد، از درد پهلو می کشد

 

وحید قاسمی

 كیست این مرد كه شب كیسه ی خرما می برد

روز می آمد و از سینه نفسها می برد

كیست این مرد كه تا تیغ به بالا می برد

رزم را با مدد از حضرت زهرا می برد

 

این خدا نیست ولی مقصدِ هر راه است این

اَشهدُ اَنَّ علیّاً ولیّ الله است این

 

 كیست این شیر كه از خصم جگر در آورد

از میانِ كمرش تیغِ دوسر در آورد

از دلیرانِ عرب جمله پدر در آورد

 

یا علی روز و شب و شمس و قمر می گویند

 ها علی بشرٌ کیف بشر می گویند

 

گاه دریا و گهی بارش و باران می شد

 گاه بابای یتیمان دلِ ویران می شد

به سرِ دوش گهی مَركبِ طفلان می شد

خوشیِ كاسۀ  شیر و كفی از نان می شد

 

مثلِ ما حیف یتیمان همگی تنهایند

 همگی منتظرِ آمدنِ بابایند

 

وای از امروز حسن گوشۀ بستر افتاد

باز هم یادِ غمِ بسترِ مادر افتاد

خواهر افتاد زمین تا كه برادر افتاد

یادِ روزی كه رویِ مادرشان دَر افتاد

 

 هیزم و آتش و كابوس عجب بد دردی است

ضربِ نا مَحرم و ناموس عجب بدر دردی است

 

قنفذ از راه از آن لحظه كه آمد می زد

تازه می كرد نفس را و مجدد می زد

وای از دستِ مغیره چقدر بد می زد

جای هر كس كه در آن روز نمی زد می زد

 

آخرین حرفِ علی  بود خواهش می كرد

زینبش را به اباالفضل سفارش می كرد

 

 زینبش  ماند ببیند غمِ حنجرها را

ماند تا داد كِشد غارتِ پیكرها را

تا كند جمع تنِ پارۀ اكبرها را

كرد محكم گرهِ معجرِ دخترها را

 

دید در گودی گودال حرامی ها را

تبر كوفی و سر نیزۀ شامی ها را

 

حسن لطفی

 بابای دهر دست من و دامن شما

آقا یتیم می شوم از رفتن شما

 

با جرم اینکه دوره تان نیستم , نشد

تا سر نهم شبی به سر دامن شما

 

در روضه کاش جان بدهم از غمت مگر

در یک زمان کفن بشوم با تن شما

 

 عالم نداشت جامه ی در شأنتان علی

جانم فدای وصله پیراهن شما

 

 دربین قبر منتظر دامن توام

افتاده زحمت سر من گردن شما

 

 امشب غمت به دست فلک ابر میدهد

دارد حسن به خواهر خود صبر میدهد

 

انگار شام عمر تو بابا سحر شده

از غصه تو زینب تو محتضر شده

 

آنقدر دور بستر تو لطمه میزنم

تا دیده واکنی به من خون جگر شده

 

بابا دو روزه جسم تو را زهر آب کرد

مانند فاطمه تن تو مختصر شده

 

خون روی چشم تو چقدر لخته میشود

انگار زخم فرق سرت باز تر شده

 

آن پارچه که زخم تو را بسته ام به آن

واکردنش خدا چه قدر دردسر شده

 

از گریه های دخترت عالم به غم نشست

یک تیغ دشمنت زد و زینب چنین شکست

 

وای از دمی که روی تل آمد به چشم دید

هر کس رسیده  دشنه  و شمشیر می کشید

 

برگشت سمت شهر مدینه به گریه گفت

یا مصطفی برس تو به فریاد نا امید

 

این کشته‌ی فتاده به هامون حسین توست

از جور دشمنت شده اینگونه او شهید

 

باقی نمانده است دگر پیکری از او

از بس که تیغ از تن او یاس و لاله چید

 

با آنکه شاه بی رمق افتاد روی خاک

دشمن مگرکه از سر او دست می کشید

 

یک عمر هم که گریه کنم باز هم کم است

هر روز و شب برای غلامت محرم است

 

موسی علیمرادی

 ای ولی نعمت من، دلبر و دلدار علی

می زند هر نفسم نام تو را جار علی

هیچ کس جز تو مرا نیست خریدار علی

کمکم کن بشوم میثم تمار علی

 

آمدم کار مرا باز تو راه اندازی

وقت آن است به این بنده نگاه اندازی

 

از تو یک عمر فقط لطف و محبت دیدم

یا علی گفتم و یک عالمه رحمت دیدم

دم به دم بر سر این سفره عنایت دیدم

از غلامان تو آن قدر کرامت دیدم

 

معجزه می کند آنکه به تو وابسته شود

به محب تو محال است دری بسته شود

 

وای از غصه جانسوز جدایی نجف

نرود از دل من میل گدایی نجف

منم آقا همه ایام هوایی نجف

مردم از دوری ایوان ِطلایی نجف

 

 کاش من صحن تو را با مژه جارو بکشم

سحری در حرمت از ته دل هو بکشم

 

 آمدم سوی تو ای شاه به قصد یاری

اشک چشمم شده از بی کسی تو جاری

ای که بوده روی دوش تو غم بسیاری

کمرت تا شده بود از غم بی عمّاری

 

 چون تو مظلوم در این ارض و سما نیست علی

حق تو این همه غربت به خدا نیست علی

 

 از چه بستند ید بت شکنت را ای وای

دیده ای سوختن یاسمنت را ای وای

پیر کردند تو را و حسنت را ای وای

شرم از فاطمه لرزاند تنت را ای وای

 

بین دیوار و دری زندگی ات ریخت بهم

زخم شد بال و پری زندگی ات ریخت بهم

 

 آسمان ها همه از داغ تو گریان آقا

کوفه آورد به روی لب تو جان آقا

گفت کافر به شما بنده شیطان آقا

وای من کشت تو را حافظ قرآن آقا

 

 عرش لرزید به خود تا که شکستند سرت

شد همین ضربه ولی مرهم زخم جگرت

 

 رفتی و زینب و کلثوم تو دلگیر شدند

حسنین تو علی زخمی تقدیر شدند

آن یتیمان که سر سفره تو پیر شدند

لب گودال رسیدند، همه سیر شدند

 

 کوفه این بار غلام طمع گندم شد

زیر نیزه تن زخمی حسینت گم شد

 

 محمد حسین رحیمیان

 باز کن چشم ترت را که تنم میلرزد

حرف رفتن نزنی که بدنم میلرزد

لب اگر باز کنم من، سخنم میلرزد

رحم کن، پای تو دارد حسنم میلرزد

 

نکند فکر رهایی به سرت افتاده

نکند شوق پریدن به پرت افتاده

 

همسرت نیست اگر، دختر تو مانده پدر

مثل پروانه به دور سر تو مانده، پدر

حسرت دست نوازشگر تو مانده پدر

بر دلم، داغ شب آخر تو مانده پدر

 

خواندم از چشم تو که میل به مادر کردی

هوس خوردن یک جام ز کوثر کردی

 

اندک اندک غم پرواز تو باور کردم

یک دل سیر نگاهت دم آخر کردم

گریه بر زردیِ روی تو و بستر کردم

یاد آن میخ در و کوچه و مادر کردم

 

عمق زخم سر تو آمده پای ابرو

میکند زخم سرت گریه به زخم پهلو

 

آتشِ داغ تو بر جانِ نگاهم کردند

تو چه گفتی؟ که همه خانه نگاهم کردند

با اباالفضل غریبانه نگاهم کردند

همه با غیرت مردانه نگاهم کردند

 

در دل خویش برای غم من زار زدی

حرفهایی ز سر کوچه و بازار زدی؟

 

اغلب شهر هواخواه شب قَد قُتِلند

کوفیان مشتریِ بی ادب خاک و گِلند

سنگها سنگ دلِ سنگ دلِ سنگ دلند

دخترانت سر بازار تماماً خجلند

 

همه را من ز دو چشم تر تو میخوانم

تو نگو! مادر من گفته، خودم میدانم

 

محمد کیخسروی

جای مناجات سحرهای تو خالی

محراب تنها مانده و جای تو خالی

 

امشب برای گریه کردن بر مزارت

ای مرد تنها جای زهرای تو خالی

 

امشب میان سفرهء ایتام کوفه

خالیست جای نان و خرمای تو خالی

 

حتی میان چاه بی همراه کوفه

جای طنین درد دلهای تو خالی

 

امشب سحر با یاد مادر بعد سی سال

بر قلب من جای تسلای تو خالی

 

گیرم که امشب را به نحوی صبر کردم

در پیش زینب جای فردای تو خالی

 

امشب خلاصه هر کجای کوفه گشتیم

دیدیم کوفه جای مولای تو خالی

 

او رفت و بعدش یاد او ماند و دل ما

بغض گلوگیر علی شد حاصل ما

 

کوفه زمین را بر سرم آوار کردی

شام مرا چون شام حیدر تار کردی

 

او هر چه خوبی کرد در حق تو اما

تو در عوض ظلم و جفا بسیار کردی

 

او حق ایتام تو را پرداخت اما

حق علی را خوردی و انکار کردی

 

در ظلم بی حد ، دیدهء عالم ندیده

کاری که تو با حیدر کرار کردی

 

اما علی ممنون شد از تو چون که با مرگ

او را جدا از غصهء مسمار کردی

 

او را به پاس لطفهای بی شمارش

با فرق خونین میهمان یار کردی

 

دفن شبانه عادت این خانواده است

کوفه تو هم تاریخ را تکرار کردی

 

شد بدرقه از سوی فرزندان یکایک

تابوت حیدر رفت بر دوش ملائک

 

شبهای دوری از علی دور و دراز است

سهم دل زینب فقط سوز و گداز است

 

آن کیسه ، سهم الارث مولانا حسن شد

بعد از شهادت هم علی مسکین نواز است

 

باشد بلند آوای مظلومیت او

این نخلهای کوفه تا در احتزاز است

 

جا دارد از غصه همه عالم بمیرند

گفتند حیدر هم مگر اهل نماز است

 

آن ظلم هایی که به زهرا و علی شد

پرونده اش تا روز محشر باز باز است

 

از بس به گوش چاه کوفه روضه خوانده

هر روز، کار چاه کوفه سوز و ساز است

 

مولای ما با خود به زیر خاک ها برد

آن سینۀ تنگی که مالامال راز است

 

درد دل آل علی درمان ندارد

رنج و غم این خاندان پایان ندارد

 

مهدی مقیمی

 پدرم مرد با خدایی بود

مهربان بود مثل دریا بود

روی پیشانی پر از چینش

اثرات سجود پیدا بود

**

پدرم اسوه شجاعت بود

قهرمان شجاع بدر و حنین

ضربتش در کشاکش خندق

افضلُ مِن عبادت الثّقلین

**

تا پدر بود خوب پُر می شد

جای خالی مادرم زهرا

قصه در گوش بچه ها می گفت

شانه می زد به موی من شب ها

**

داغ مادر ولی پدر را کشت

همه مویش سپید شد پدرم

مسجد کوفه تیغ خورد اما

در مدینه شهید شد پدرم

**

پدرم خاطرات تلخی داشت

قصه آتش و در و دیوار

قصه کوچه بنی هاشم

قصه تلخ سینه و مسمار

**

دیگر اما به خانه ایتام

نان و خرما کسی نمی آرد

بر زمین با عبور نعلینش

گل برکت کسی نمی کارد

**

شب آخر پدر وصیت کرد

حَسنش را به عدل و حق الناس

رو به عباس کرده و فرمود:

جان تو، جان زینبم عباس

**

خوب شد کربلا نبود پدر

وقتی از روی ناقه افتادم

دیگر عباس هم نبود آنجا

تا بیاید رسد به فریادم

**

خوب شد مجلس شراب نبود

شاهد غربت پسر باشد

شاهد خیزران لب هایش

شاهد راس و طشت زر باشد

 

عباس احمدی

 

صفحات سایت :