close
تبلیغات در اینترنت
طفلان
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 1
  • بازديد امروز : 2,006
  • بازديد ديروز : 338
  • آي پي امروز : 65
  • آي پي ديروز : 72
  • ورودی امروز گوگل : 9
  • ورودی گوگل دیروز : 16
  • بازديد هفته : 6,112
  • بازدید ماه : 21,270
  • بازدید سال : 144,520
  • كل بازديدها : 514,757
  • ای پی شما : 54.225.26.44
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : یکشنبه 29 مهر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین


 

گفتن از زینب و عشقش به تو کار زهراست

 

زینبی که همه‌ی دار و ندار زهراست

 

پرورش یافته‌ی باغ و بهار زهراست

 

باعث فخر همه ایل و تبار زهراست

 

عمه نه؛ مادر سادات پس از زهرا اوست

 

هیچ کس ثانی زهرا نشود، تنها اوست

 

خواهرت هست و بر این فیض مباهات کند

 

همه را مست خودش وقت مناجات کند

 

قبل تکبیر اذان با تو ملاقات کند

 

بهتر از حضرت عباس مواسات کند

 

شیرزن نه به خدا خالق غیرت زینب

 

حافظ خانه‌ی توحید و امامت زینب

 

نشر این عشق فقط از کرم زینب توست

 

عاشقی مشق شده با قلم زینب توست

 

هرچه غم در دل ما هست غم زینب توست

 

سرّ تربت که شفا از قدم زینب توست

 

کربلا جلوه‌گهِ محترم زینب شد

 

پیش‌تر از حرم تو حرم زینب شد

 

آمده تا که دوباره همه را مات کند

 

اینکه پیش از همه عاشق شده اثبات کند

 

نذر اولاد تو یک قافله سادات کند

 

تو دهی اذن و بر این ذهن مباهات کند

 

نه نگو ورنه قسم بر لب زینب آید

 

نام زهرا ببرد تا که گره بگشاید

 

این دو یوسف دو غلام علی اکبر هستند

 

این دو تا آبروی عترت جعفر هستند

 

آشنا با همه آیات مطهر هستند

 

تربیت یافته‌ی ساقی لشگر هستند

 

این جگرگوشه و آن پاره‌تن زینب توست

 

این حسین و دگری هم حسن زینب توست

 

حرمله کو که سه‌شعبه به کمان بگذارد

 

کو سنان نیزه به جسم دو جوان بگذارد

 

شمر کو پا به روی سینه‌شان بگذارد

 

سرشان را ببرد روی سنان بگذارد

 

تن‌ِشان را به سُم مرکبشان بسپارد

 

تا که دست از سر تو قوم لعین بردارد

------------------------------------------------------------
جواد حیدری

بیا تا بگردیم دور سر تو

 

الهی فدای دو چشم تر تو

 

چگونه در این خیمه سالم بمانیم؟

 

که دیدیم در خون تپید اکبر تو

 

تو و دخترت داغدار جوانید

 

و ما شرمسار تو و دختر تو

 

تو را جان این کودک شیرخواره

 

سرِ ما فدای سرِ اصغر تو

 

بفرما قبول این دو قربانی ات را

 

دو تا هدیه ایم از سوی خواهر تو

 

اجازه بده جان مادر بزرگ

 

که ماهم بمیریم زیر پر تو

 

نبینیم هرگز که ماتم بگیری

 

امیری حسین ونعم الامیری

 

برادر چرا غم گرفته صدایت؟

 

دوتا دسته گل هدیه دارم برایت

 

دوتا شاخ شمشاد رعنا و زیبا

 

دو حیدر نصب دو مرید ولایت

 

خودم که نشد جان دهم در رکابت

 

برادر! جگرگوشه هایم فدایت

 

همه هستی ام، پاره های تنم را

 

خودم با دو دستم بریزم به پایت

 

سر بچه هایم فدای سر تو

 

سر من فدای سر بچه هایت

 

من و بچه هایم فدای رقیه

 

بمیریم الهی برای رقیه

 

چگونه تو را غرق در غم ببینند؟

 

چگونه بمانند و ماتم ببینند؟

 

پسرهای باغیرت من چگونه

 

بمانند و قد مرا خم ببینند؟

 

چگونه سرت را روی نیزه ها و

 

تنت را به گودال درهم ببینند؟

 

چگونه به دستان طفلان طناب و

 

به رخسار، سیلی محکم ببینند؟

 

چگونه مرا در لباس اسارت

 

گرفتار و بی یار و محرم ببینند؟

 

چگونه بمانند در مجلس شام

 

و بزم شرابی فراهم ببینند؟

 

چگونه رباب و من و حرمله را

 

به هرکوی و بازار باهم ببینند؟

 

اجازه بده که برایت بمیرند

 

نباشند بعدازتو ماتم بگیرند

------------------------------------------------------------
داود رحیمی

 

غم جدایی تو کرده قصد جان مرا

 

غمی که سوخته تا مغز استخوان مرا

 

از آن زمان که به دنیا قدم گذاشته ام

 

عجین به داغ نوشتند داستان مرا

 

چه رورگار غریبی که باز در صدد است

 

بگیرد از من دلخون برادران مرا

 

زغربتت رمق راه رفتن از من رفت

 

اناالغریب تو لرزانده زانوان مرا

 

برای تحفه ی این مور هم سلیمان باش

 

کرم نما بپذیر این دو نوجوان مرا

 

ز چهره ام بزدا گرد شرمساری را

 

به خونشان بدرخشان ستارگان مرا

 

ادا اگر بشود حق تو زجانب من

 

توان مگر بدهد جسم ناتوان مرا

 

قدم خمید زداغ تو ..داغ طفلانم

 

خمیده تر نکند قامت کمان مرا

 

به خاطر تو زخیمه نیامدم بیرون

 

مگر که پی نبری اشک دیدکان مرا

 

نصیب باغ دلم از بهار اندک بود

 

خدا به خیر کند قصه ی خزان مرا

 

بلا عظیم تر و من صبورتر شده  ام

 

چه سخت کرده خداوند امتحان مرا

---------------------------------------------------------
هادی ملک پور

یحییِ بـاز مانـده ز ایـل و تبـارِ من

 

ای جان كه جانِ بی تو نیاید به كارِ من

 

معراجِ خواهرانه­ی من در مدارِ توست

 

سیبِ بهشتی، ای خـوشیِ روزگارِ من

 

ای موجِ مویه های مـرا ساحلی صبور

 

آغوشِ گـرمِ گریـه­ی بی اختیارِ من

 

از طالعی كه دستِ مرا بسته دلخورم

 

انصاف نیست از چه نشد بخت یارِ من!

 

پس داده اید تحفه­ی نا چیزم ای كریم؟

 

هرگز نـبود از تـو چنین انتظارِ من

 

خیلی نبود خواهشِ زینب كه رد كنی

 

اینـقدر بود پیـشِ شـما اعتـبارِ من؟

 

راضی به كمتر از علی اكبر نمی­شوی

 

وقتی­است خون بهایِ تو پروردگارِ من

 

سرمه كشیده اند و كفن پوش گشته اند

 

این دو ز جان گذشته­ی طوفان سوارِ من

 

هم می دوند با سر و هم می دهند سر

 

كافی است كه اشاره كنی، گلعذارِ من

 

خیلی شنیدنی است رجزهای رزمشان

 

عـون و محمدند دو لـبِ ذوالفقارِ من

 

سجاده های شـوقِ مـرا مستجاب كن

 

تو بـا بزرگیت كـم زینب حساب كن

 

پروازشان بـده كه فدای سرت شوند

 

طیارهایِ كـوچكِ دور و بـرت شوند

 

در شـعله های غربتِ هَلْ مِنْ مُعینِ تو

 

پروانه می شوند كه خاكستـرت شوند

 

از جـانِ خود دریغ ندارند لحظه ای

 

رخصت دهید، آبروی خواهرت شوند

 

تا بـا تو سـوزِ داغِ پـسر قسمتم شود

 

من قول می دهم كه علی اكبرت شوند

 

در جَـزر و مدِّ نیزه و شمشیرِ ایـن سپاه

 

پرپر زنند تا كه به خـون پرپرت شوند

 

دِق می كنـم ز حسِ خجالت گرفتنت

 

من خواستم كه نذرِ دلِ مضطرت شوند

 

غم های سینه دست به معجر نمی برند

 

كمتر مگر بـهانـه­ی چشمِ تـرت شوند

 

سر می دهـند تـا سرِ نِی زیـرِ آفتاب

 

چتری برای خوابِ علی اصغرت شوند

 

وقـتِ عبـور از گذرِ چشم هـای هرز

 

عباس هـایِ روسریِ دختـرت شونـد

 

عُذرِ مرا به لـحظه­ی تشییعشان ببخش

 

قصدم نبـود زحمـتِ بال و پرت شوند

--------------------------------------------------------------
علیرضا شریف

ما غنچه های نورس گلزار زینبیم

 

ما تحفه های او به تو دلدار زینبیم

 

گل هدیه می کنند به هم ، عاشقان پاک

 

ما هم دو گل ز پهنه ی گلزار زینبیم

 

ما حاصل نماز شب آن مطهره

 

ما هر دو نور دیده ی بیدار زینبیم

 

ما پای روضه های پر اشکش نشسته ایم

 

دل سوخته ز آه شرربار زینبیم

 

شیر محبت تو از او نوش کرده ایم

 

پرورده  با ولایت تو یار زینبیم

 

ابناء زینبیم و ز سینه زنان تو

 

ما بانیان هیئت انصار زینبیم

 

تیغ برنده ایم و به قلب عدو زنیم

 

سرباز کوچکیم و دو سردار زینبیم

 

شمس الضحای مصحف ام المصائبیم

 

مهتاب عشق ، شمع شب تار زینبیم

 

دشمن چه باک ، نیزه و شمشیرمان زند

 

ما شاهدان جلوه ی ایثار زینبیم

 

امروز اگر به لجه ی خون دست و پا زنیم

 

فردا به نیزه شاهد بازار زینبیم

--------------------------------------------------------------
سید محمد میر هاشمی

زینبم ، عقل ، پریشان من است

 

عشق ، سر گشته و حیران من است

 

رو کنم برگه ی دیگر در عشق

 

وقت جانبازی طفلان من است

 

روز عشق است کنون این دو غزل

 

بهترین گفته ی دیوان من است

 

دو غزاله به منای تو حسین

 

در ره عشق تو قربان من است

 

دو ثمر یا دو پسر یا دو قمر

 

شاهد یکدلی جان من است

 

یکدلم با تو که داغ دو گلت

 

مانده بر این دل سوزان من است

 

این دو گل را به تو من هدیه کنم

 

این دو گل کل گلستان من است

 

خون گرمی که به راه تو دهند

 

خنکی دل عطشان من است

 

گفته ام با پسرانم هر شب

 

که حسین ، اول و پایان من است

 

داده ام در س بر آنان توحید

 

که حسین مذهب و ایمان من است

 

شیرشان دادم و می گرییدم

 

که بدانید حسین جان من است

 

درس تفسیر بر آنان دادم

 

که حسین معنی قرآن من است

 

دو غلامند نه خواهرزاده

 

این همان درس دبستان من است

 

اذن قربان شدن طفلانم

 

خواهش این دل سوزان من است

-----------------------------------------------
سید محمد میر هاشمی

در حرم ماندم که مهمانم شوی

 

تحفه آوردم سلیمانم شوی

 

گسترم از چادر خود سفره ای

 

تا میان خیمه مهمانم شوی

 

عشق آموز محبت زینبم

 

هدیه ای دارم که حیرانم شوند

 

غربت بی انتهایی وای اگر

 

شعله بخش قلب سوزانم شوی

 

دوست دارم بهره مند عطر گل

 

از شقایق های بستانم شوی

 

گلشنی پروردم از اشکم ، خوشم

 

مالک کل گلستانم شوی

 

دوست دارم در حریم میکده

 

ساقی بزم دو طفلانم شوی

 

دوست دارم با قبول تحفه ام

 

مایه ی تصدیق ایمانم شوی

 

رخصت میدان به طفلانم بده

 

قبل از آنکه قاتل جانم شوی

 

دوست دارم شاهد جانبازی

 

این دو سردار رجز خوانم شوی

 

در نبردی نابرابر ، خیره بر

 

این دو رعنا مرد میدانم شوی

 

مصحف صبرم ز حق دارم طلب

 

قاری آیات قرآنم شوی

 

دوست دارم بر فراز نیزه هم

 

مقتدای این دو جانانم شوی

 

حق نخواهد هم نگاه این دو گل

 

ناظر موی پریشانم شوی

 

معجر من پرچم عشق خداست

 

حنجر زینب حریف دشنه هاست

--------------------------------------------------------
سید محمد میر هاشمی

الا اى آسمان عشق بنگر اختر خود را

 

بلا گردان اصغر كن دو طفل خواهر خود را

 

بیا و بر مگردان این كفن پوشان زینب را

 

كه نزد فاطمه بالا بگیرد او سر خود را

 

تو هر جا رفتى و زینب كنارت بود و ما بودیم

 

ب دنبالت بِبَر بر نى سر دو یاور خود را

 

بدان غیرت ز حیدر ، رزم از عباس تو داریم

 

نظر كن رزم شاگردان میر لشگر خود را

 

ز نسل جعفریم و دستِ بسته روزى ما نیست

 

بده اذنى كه نگشائیم این بال و پر خود را

 

وفاى مادر ما بعد از این بهتر عیان گردد

 

تو هرگز نشنوى آه و فغان خواهر خود را

 

تو میدانى كه سیلى خوردن مادر چه بد دردى است

 

چسان ما بنگریم آزرده روى مادر خود را ؟

----------------------------------------------------------------
سید محمد میر هاشمی


 

آخر خودت بگو چقدر ربنا کنم؟

 

باچشمهای خیس خدا یا خدا کنم؟

 

وقتی که بی کسی به سراغ تو آمده

 

در خیمه ام نشینم و دائم دعا کنم

 

درد غریبی تو به جانم شرر زده

 

این درد را بگو که چگونه دوا کنم؟

 

پنجاه سال از تو خجالت کشیده ام

 

وقتش رسیده دین خودم را ادا کنم

 

خواهر بلاکش غم و درد برادر است

 

باید برای تو سپر دست و پا کنم

 

امروز اگر برای تو از این دو نگذرم

 

فردا چگونه رو به سوی مصطفی کنم؟!

 

شاگرد مادرم که برای امام سوخت

 

وقتش رسیده است به او اقتدا کنم..

 

روح و روان من جگرم را قبول کن

 

لطفی نما دو تاج سرم را قبول کن..

 

سربازهای خواهرت آماده اند اخا

 

بنگر چگونه پای تو افتاده اند اخا

 

هرچند کوچکند ولی مرد جنگی اند

 

هرچند کوچک اند علی زاده اند اخا

 

در اضطراب رد شدن از جانب تواند

 

از دیشب است که سر سجاده اند اخا..

 

از من اسیر عشق شدن ارث برده اند

 

هستند چون اسیر تو آزاده اند اخا..

 

وسع کم مرا به بزرگی خود ببخش

 

این دو برای پیشکشی مانده اند اخا

 

دیگر نگو دو خوشه انگور زینب اند

 

دیگر رسیده اند دگر باده اند اخا

 

ایراد سن و سال نگیر از دو غنچه ام

 

وقتی قسم به فاطمه ات داده اند اخا

 

رحمی نما به سوز دل و گریه هایشان

 

دار و ندار من پدری کن برایشان..

 

دارند میروند تو حسرت نکش فقط

 

جانم فدات بار مصیبت نکش فقط

 

نذر من است پای تو ارباترین شوند

 

از نیزه دار و حرمله منت نکش فقط

 

حلا که دین من به تو قدری ادا شده..

 

حرفی وسط ز عمق جنایت نکش فقط

 

آرام باش بر سر بالینشان حسین

 

تو پای از رکاب به سرعت نکش فقط

 

من راضیم در شاخه گلم را نیاوری

 

باکام تشنه اینهمه زحمت نکش فقط

 

درخیمه مانده ام که نبینی غم مرا

 

آقای خوب من تو خجالت نکش فقط

 

مردی نمانده غصه نخور زینبت که هست

 

جانم فدات ناله غربت نکش فقط

 

مویم سفید شد به تماشای عشق تو

 

من مادر شهید شدم پای عشق تو..

-----------------------------------------------------------------
سید پوریا هاشمی

خالق آزادگی اسیر نگردد

 

آینۀ فاطمی حقیر نگردد

 

همچو حسینم کسی امیر نگردد

 

کس چو پسرهای من دلیر نگردد

 

یاد شما باشد ای تو آیۀ توحید

 

که نوه های امیر خیبر و بدرید

 

من به شما درسهای میمنه دادم

 

شیوۀ جنگی فنون میسره دادم

 

درس دفاع از حریم فاطمه دادم

 

دست شما از شجاعت آینه دادم

 

هرچه که دارید خرج یار نمائید

 

که نوه های امیر خیبر و بدرید

 

حال مهیّا شود حمایل و سربند

 

محضر مولا روید با دل خرسند

 

گاه به گریه روید گاه به لبخند

 

سرورتان را دهم به فاطمه سوگند

 

تا برسید از سوی امام به تایید

 

که نوه های امیر خیبر و بدرید

 

دایی محبوبتان امیر جهان است

 

همچو حسن نام او کلید جنان است

 

لنگر عرش و ستون کون و مکان است

 

حب ولای حسین مایۀ جان است

 

لحظه ای از این امام دست مدارید

 

که نوه های امیر خیبر و بدرید

 

کاش که یاری کنم برادر خود را

 

چون ببرم باز نام مادر خود را

 

کی بکند رد متاع خواهر خود را

 

دست ببوسید و پای رهبر خود را

 

یکسره دست ادب به سینه گذارید

 

که نوه های امیر خیبر و بدرید

 

نسل شما هست نسل حیدر کرار

 

صلب شما می رسد به جعفر طیار

 

نام یکی تان ز نام احمد مختار

 

نام نکوی یکی ز خالق دادار

 

باید امان از سپاه کوفه بگیرید

 

که نوه های امیر خیبر و بدرید

 

کم نگذارید پس برادر من را

 

نشر دهید این سپاه و لشگر من را

 

دور شوید این دو دیدۀ تر من را

 

تا که نبینید پاره معجر من را

 

جبهه روید و به خیمه باز نگردید

 

که نوه های امیر خیبر و بدرید

 

هستی زینب فدای جان حسینم

 

عون به قربان این جوان حسینم

 

داغ محمد مرا امان حسینم

 

تا که به سینه زنم نشان حسینم

 

ای دو جوانم روید و باده بنوشید

 

که نوه های امیر خیبر و بدرید

 

جان شما هدیه بر امام زمانم

 

بعد شهادت میان خیمه بمانم

 

خجلت روی حسین قاتل جانم

 

نعش شما را کجا به خیمه کشانم

 

پس به شجاعت روید در صف توحید

 

که نوه های امیر خیبر و بدرید

 

این دل من طاقت و قرار ندارد

 

خواهر تو تاب انتظار ندارد

 

نشنوم از کس حسین یار ندارد

 

زندگیِ بی تو اعتبار ندارد

 

خواهر خود را مکن ز خویش تو نومید

 

که نوه های امیر خیبر و بدرید

 

----------------------------------------------------------------

 

 محمود ژولیده

صف کشیده می رسد آن حیدر زهرا نشان

 

تا دهد آداب سر هدیه نمودن را نشان

 

در دوستش حاصل عمرش دو رعنا نوجوان

 

در پی اش الله اکبر گو همه هفت آسمان

 

وه بنازم بر امیر عشق و این سرلشگرش

 

تا به خرگاه سپه سالار عاشورا رسید

 

قامت رعنای دلبر پیش پایش قد کشید

 

از نفیر عصمت الهی به روح دل دمید

 

رشته ی هرچه محبت بود از طفلان برید

 

کرد امر عاشقی بر آن امیر و رهبرش

 

گر که خواهی رزم زینب بنگری اینان نگر

 

حاصل شیر محبت را به جسم و جان نگر

 

حیدر و جعفر به دو آیینه تابان نگر

 

عالمی را در پی گیسویشان حیران نگر

 

این غریب کربلا و هدیه های خواهرش

 

خود حمائل کرد شمشیری به روی دوششان

 

وعده ی دیدار مادر داد بر آغوششان

 

من نمی دانم چه سری گفت او در گوششان

 

کرد از جام شهادت واله و مدهوششان

 

آتش عشق حسینی بود از پا تا سرش

 

گفت یا ابناء زینب آبرو داری کنید

 

تا نفس دارید بهر غربتش کاری کنید

 

از ابوفاضل مدد گیرید سالاری کنید

 

من زنم اما شما باید علمداری کنید

 

جانت قربان یک تاری ز موی اکبرش

 

هستیش تا راهی میدان عاشورا نمود

 

هرچه مجنون بود مست ساغر لیلا نمود

 

لشگری را با دو رزمنده دگر رسوا نمود

 

خود به خیمه رفت و بر امدادشان آوا نمود

 

دستی از دل بر دعا دستی دگر بر معجرش

 

مو پریشان بین خیمه ذکر یا حیدر گرفت

 

بر قبول هدیه هایش دامن مادر گرفت

 

هر دو دست مستجابش را به روی سر گرفت

 

تا خبر از کودکانش با دوچشم تر گرفت

 

دیده آورده حسین دو یار خونین پیکرش

 

به سر دوش حبیبش کعبه ی آمال او

 

چون همای پر شکسته خون چکد از بال و

 

تا که دید آن انکسار چهره و احوال او

 

از حرم بیرون نیامد بهر استقبال او

 

این اصول عاشقی آموخته از مادرش

--------------------------------------------------------------------
قاسم نعمتی


 

گرچه از داغ جوان تا شده ای ما هستیم

 

و که گفته است که تنها شده ای ما هستیم

 

تو چرا بار دگر پا شده ای ما هستیم

 

ما نمردیم مهیا شده ای ما هستیم

 

رخصت دیدن تو فرصت ما شد اما

 

نوبتی هم که بود نوبت ما شد آقا

 

به درخیمه ما نیز هرازگاه بیا

 

با دل ما سه نفر راه بیا راه بیا

 

چشمهامان پر حرف است که کوتاه بیا

 

تو بیا با قدمت گرچه با اکراه بیا

 

تا ببینی که به تیغ و زره آراسته اند

 

تند بادند که در معرکه برخاستند

 

باز میدان ز تو جنبش طوفان با من

 

تخت از آن تو و پیش تو جولان با من

 

شاه پیمانه ز تو عهد به پیمان با من

 

ذره ای غم به دلت راه مده جان با من

 

آمدم گرم کنم گوشه بازارت را

 

تا نگاهی بکنی این سر بدهکارت را

 

به کفم خیرعمل خیرعمل آوردم

 

دو شکر قند دو شهد و دو عسل آوردم

 

من از این دشت شقایق دوبغل آوردم

 

دو سلحشور ز صفین و جمل آوردم

 

تیغ دارند و پی تو به صلایی رفتند

 

شیرهایم به پدر نه که به دایی رفتند

 

دست رد گر بزنی دست ز دامان نکشم

 

دست از این خیمه رسد از سر پیمان نکشم

 

بعد از این شانه به گیسوی پریشان نکشم

 

تیغ می گیرم و پا از دل میدان نکشم

 

به تو سوگند که یک دشت به هم می ریزم

 

چشم تا کار کند تیغ و علم می ریزم

 

دختر مادرم و جان پس در خواهم داد

 

او پسر داده و من هم دو پسر خواهم داد

 

جگرش سوخت اگر من دو جگرخواهم داد

 

میخ اگر خورد به تن، تن به تبر خواهم داد

 

چادرش را به کمر بست اگر می بندم

 

دلِ تو مادریُ روضه ی او سوگندم

 

قنفذ از راه از آن لحظه که آمد می زد

 

تازه میکرد نفس را و مجدد می زد

 

وای از دست مغیره چقدر بد می زد

 

جای هر کس که در آن روز نمی زد می زد

 

مادرم ناله به جز آهِ "علی جان" نکشید

 

دست او خرد شد و دست ز دامان نکشید

 

وای اگر خواهر تو حیدر کرار شود

 

حرمم صاحب یک نه دو علمدار شود

 

لشگری پا و سر و دست تلنبار شود

 

بچه شیر خودش شیر جگردارشود

 

در دلم خون تو با صبرحسن می جوشد

 

خون زهراست که در رگ رگ من می جوشد

 

وقت اوج دو كبوتر دو برادر شده بود

 

نیزه و تیر تبرها دو برابر شده بود

 

خیمه ای سد دو چشم تر مادر شده بود

 

ضربه هاشان چه مكرر چه مكرر شده بود

 

روی پیشانی زینب دو سه تاچین افتاد

 

تا كه از نیزه سر این دو به پایین افتاد

----------------------------------------------------------------
حسن لطفی

گاه لیلایی و گهی مجنون

 

گاه مجنونم و گهی لیلا

 

گاه خورشید و گاه آیینه

 

روبروی همیم در همه جا

 

 

 

ای طلوع همیشه ی قلبم

 

با تو خورشید عالمینم من

 

تو حسینی ولی گهی زینب

 

گاه زینب گهی حسینم من

 

 

 

وقت سجاده وقت نافله ها

 

لبمان نذر نام یکدیگر

 

دو کبوتر  در این حوالی عشق

 

بر سر پشت بام یکدیگر

 

 

 

من و تو آیه های تقدیریم

 

من و تو همدلیم و همدردیم

 

خواب بر چشممان نمی آمد

 

تا که بر هم دعا نمی کردیم

 

 

 

دل ندارم تو را نظاره کنم

 

در غروبی که بی حبیب شدی

 

تکیه بر نیزه ی شکسته زدی

 

این همه بی کس و غریب شدی

 

 

 

کاش این جا اجازه می دادی

 

تا برای تو چاره می کردم

 

این گریبان اشتیاقم را

 

پیش چشم تو پاره می کردم

 

 

 

همه از خیمه ها سفر کردند

 

همه در خون خویش غوطه ورند

 

همه پیشت فدا شدند اما

 

کودکانم هنوز منتظرند

 

 

 

آن دمی که ممانعت کردی

 

میهمان نگاه من غم شد

 

از بلا و غمِ مصیبت تو

 

آن قدر سهم خواهرت کم شد

 

 

 

کودکانم اگر چه ناقابل

 

ولی از باده ی غمت مستند

 

آن دو بالی که حق به جعفر داد

 

به خدا کودکان من هستند

 

 

 

خنده ها با نگاه غمگینت

 

اذن پرواز بالشان باشد

 

اذن میدان بده به آن ها تا

 

شیر مادر حلالشان باشد

-------------------------------------------------------------
علی اکبر لطیفیان

دو جوانمرد مهیا هستند

دست پروردۀ سقا هستند

قدشان رفته به دایی هاشان

چقدر خوش قد و بالا هستند

شیرِ خاتون دو عالم خوردند

شیرهای نر صحرا هستند

گرد بادند و به هم میریزند

شب طوفانی دریا هستند

مرتضایند به شکل دو جوان

این دو عیسی دو موسی هستند

زینبی اند و نژاد عشق اند

بچۀ حضرت زهرا هستند

مادر از خیمه ولی میگویند

برگ سبز من تنها هستند

تشنگی از نفس انداختشان

عاقبت در قفس انداختشان

قصد جان دو برادر کردند

نیزه ها را دو برابر کردند

از دو سو از دو طرف با خوناب

نوک سرنیزه خود تر کردند

آنقدر بر تنشان ضربه زدند

که شبیه تن اکبر کردند

هیچ نفر نیست بگوید اینان

هیچ فکر دل مادر کردند؟

تا خیال همگی راحت شد

سرشان نیت خنجر کردند

دید زینب به بدن ها سر نیست

هیچ دلی مثل دل مادر نیست

نیزه ها را که تکان میدادند

شام شد ؛ شعله که بالا بردند

وقت غارت شد و یکجا بردند

چادر دخترکان تا می سوخت

همگی فیض تماشا بردند

گل سر، پیروهن و گهواره

هر چه دیدند به یغما بردند

وای حتی؛ بـدنـی عریــان شد

کفنش را ســر دعـوا بردند

دخترک داشت تمــاشــــا می کرد

آمدنـد و ســــر بابا بـردنـد

با غرض پیش نگاه زینب

به سر نیزه دو سر را بردند

تا بسوزد جگر مادرشان

تاب می خورد به نیزه سرشان

نیزه داران به سر گیسوشان

تاب می داده و جان میدادند

همه با خنده خود زینب را

به هم آنروز نشان میدادند

گاه سرهای جدا را یک شب

دست خولی صفتان میدادند

ولی این دو به دل مادرشان

مثل عباس توان میدادند

سمت زینب چو نظر می افتاد

از سر نیزه دو سر می افتاد


---------------------------------------------------
حسن لطفی

دو خورشید جهان آرا، دو قرص ماه، دو اختر

دو آزاده، دو دلداده، دو رزمنده، دو هم سنگر

دو شایسته، دو وارسته، دو دردانه، دو ریحانه

دو نور دیده در دیده، دو روح روح در پیکر

دو یاس ارغوانی نه، بگو دو آیۀ قرآن

دو یوسف نه، دو اسماعیل از یک قهرمان هاجر

کشیده شانه بر مو، شسته صورت از گلاب اشک

گرفته چون دو قرآن دخت زهرا هر دو را در بر

به سر شور و به رخ اشک و به کف تیغ و به دل آتش

به سیرت، سیرتِ قاسم، به صورت، صورتِ اکبر

منای کربلا گردیده محو این دو قربانی

نوای نینوا از نایشان بر گنبد اخضر

گرفته دستشان را برده با خود زینب کبری

که قربانی کند در مقدم ثار الله اکبر

بگفت ای جان جان، جان دو فرزندم به قربانت

تو ابراهیمی و اینان دو اسماعیل ای سرور!

دو اسماعیل نه، دو ذبح کوچک، نه دو قربانی

قبول درگهت کن منتی بگذار بر خواهر

اگر اذنم دهی اینک به دست خود بگردانم

دو فرزند عزیز خویش را دور علی اصغر

امید زینب است ای آفتاب دامن زهرا 

که افتد این دو قرص ماه را بر خاک راهت سر

سفارش کرده عبدالله جعفر بر من ای مولا

که این دو شاخۀ گل را کنم در مقدمت پرپر

به اذن یوسف زهرا دو ماه زینب کبری

درخشیدند در میدان چو خورشید فلک گستر

فلک در آتش غیرت، ملک در وادی حیرت

که رو آورده در میدان دو حیدر یا دو پیغمبر!

یکی می گفت دو خورشید از گردون شده نازل

یکی گفتا دو مه تابیده یا دو آسمان اختر

ندا دادند ما دو شیرزاده ایم زینب را

که باشد جدۀ ما فاطمه صدیقۀ اطهر

پیمبر جد و زهرا جده و مادر بود زینب

حسین بن علی خال و پدر عبدالله جعفر

خروشیدند همچون شیر با شمشیر یک لحظه

دو حیدر حمله ور گشتند بر دریایی از لشکر

تو گفتی در احد تابیده دو بدر جهان آرا

و یا دو حیدر کرار رو آورده در خیبر

ز آب تیغ هر یک آتشی می ریخت در میدان

که گفتی شعلۀ خشم خدا پیچیده در محشر

چو آتش بر فلک فریاد می رفت از دل دشمن

چو باران بر زمین می ریخت دست و پا و چشم و سر

ز هم پاشیده چون پیراهن از هم هر دو اعضاشان

ز بس بر جسم شان بنشست زخم نیزه و خنجر

به خاک افتاد جسم پاکشان چون آیۀ قرآن

دریغا ماند زیر دست و پا دو سورۀ کوثر

چو بشنید از حرم فریادشان را یوسف زهرا

به سرعت آمد و بگرفت همچون جانشان در بر

دریغا دو همای عشق در آغوش ثارالله

همای روحشان از موج خون در آسمان زد پر

چو دید از قتلگه آرند آن دو سرو خونین را

درون خیمۀ زینب گشت پنهان با دو چشم تر

نهان شد در حرم کو را نبیند یوسف زهرا

مبادا چشم حق گردد خجل ز آن مهربان مادر

بیا لیلا تماشا کن مقام و صبر زینب را

که در یک لحظه داده در ره دین دو علی اکبر

به ثارالله و صبر زینب و خون دو فرزندش

سلام "میثم" و خلق خدا و خالق داور


----------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

گلاب می چکد از گیسوان شانه شده

برای عرض ارادت دو گل بهانه شده

قبول کن که نفسهای من همین هایند

قبول کن که غمت را دلم نشانه شده

دو زینبی دو علی خود دو فاطمه صولت

دو زینبی دو حسن رو دو بی کرانه شده

دو زینبی دو علی اکبری دو عباسی

دو ذوالفقار نبردی که جاودانه شده

دو شیر نر دو حماسه دو گرد باد غیور

دو صاعقه که به جان محشر زمانه شده

دو شیر خورده ز من دو زره به تن کرده

دو می زده دو رجز خوان دو حیدرانه شده

دو پهلوان دو قیامت دو غیرت طوفان

دلی به محضرتان خاک آستانه شده

مزن به سینه شان دست رد در این میدان

به جان یاری شکسته به جان مادرمان

-----------------------------------------------------------
حسن لطفی

به نام نامی زینب که آیت العظمی است

قسم به نام عقیله که علم الاسماست

بلند مرتبه بانوی فاطمی علی

تمامی وجناتش تمامی مولاست

غلامزادۀ ایلش قبیلۀ مجنون

کنیزه خادمه هایش عشیرۀ لیلاست

نفس نفس نفهاتش چکامه ای شیوا

وحرف حرف کلامش قصیدۀ غراست

قلم چگونه نویسد که خامی محض است

کلام پخته ی عمان بخوان که روح افزاست

زنی که دست خدا را در آستین دارد

زنی که یک تنه مرد آفرین کرببلاست

برای آل عبا بوده واجب التعظیم

حسین فاطمه احمد حسن علی زهراست

عقیله ای که عقول از مقام او حیران

فهیمه ای که فقاهت ز فهم او رسواست

ندیده سایۀ او را نگاه همسایه

اگرچه مدت سی سال پیش این دریاست

ندیده سایۀ او را مدینه یا مکه

که شهر در قرق چند حضرت سقاست

نسیم هم نوزد سمت چادرش حتی

که این حریم حریم فرشته های خداست

نه خاک بر دهنم رخصتی فرشته نداشت

مقام چادر خاتون فاطمه بالاست

هزار مرتبه شوید دهان به مشک جبریل

هنوز بردن نامش برای او رویاست

ز مادحین بزرگی این سرا مریم

ز واصفین بلندی این حرم عیسی ست

رکاب ناقه که سر قفلی علمدار است

ستون خیمه که قلب خیام عاشوراست

پناهگاه تپش های خستۀ سجاد

امام هاشمیان و شفیعه فرداست

اگر حسین در اعماق سینه ها جاریست

اگر حسینیه ای در تمامی دلهاست

----------------------------------------------------------------
حسن لطفی

 

عشق زینب با برادر جلوه ای دیگر گرفت

 

عشق بازی را به رسم عاشقی از سر گرفت

 

در مدار حق پرستی کو یکی زینب شناس

 

در مقام بندگی احراز از کوثر گرفت

 

سکۀ عشق و محبت را به نام خویش زد

 

زانکه از مریم مقام قرب ، بالاتر گرفت

 

چادرش نور حجاب نه فلک تامین کند

 

کی تواند دست دشمن از سرش معجر گرفت

 

حجر اسماعیل را در کربلا احداث کرد

 

او که با قربانیانش سبقت از هاجر گرفت

 

گیسوی نوباوگان را شانه با لبخند زد

 

وقت رزم کودکان امداد از حیدر گرفت

 

تا نکاهد گوهر صبرش به میدان عمل

 

در حرم دست توسل سوی پیغمبر گرفت

 

با شجاعت ، با شهامت ، با وقار آمد به پیش

 

گرد غربت را به کلی از رخ دلبر گرفت

 

مادری را کرد ثابت ، خواهری را داد اوج

 

سر ، فرو افکند و باران از نگاه تر گرفت

 

یاد ابراهیم داد اینگونه قربانی دهند

 

امتحان داد اول و راه حرم آخر گرفت

 

تا به مرگ کودکانش مطمئن گردد ز رزم

 

مادر رزمندگان در خیمه ای سنگر گرفت

 

عون از شهد شهادت ناگهان سیراب شد

 

با همان بال و پر خونین ، به جنت پر گرفت

 

چون در آن میدان محمد شد حماسه آفرین

 

نعرۀ تکبیر عباس دلاور سر گرفت

 

بار دیگر حمله ای با رمز یا زینب نمود

 

ساعتی نگذشت ، در خون ، ذکر یا مادر گرفت

 

لاله و آلاله پرپر ، پیش چشم باغبان

 

سوی گلزار شهیدان هر دو را در برگرفت

 

باز هم زینب نیامد دیدن این کشته ها

 

پیش گهواره زبانی با علی اصغر گرفت

 

تا حسینم را نبینم در حرم خجلت زده

 

خویش را گم می کنم ، شاید ره دیگر گرفت

----------------------------------------------------------------
محمود ژولیده

بايد حلال زاده به داييش بره

 

به دايي كرببلاييش بره

 

بايد كه مردونگي ياد بگيرن

 

بايد اجازه ي جهاد بگيرن

 

خبر دارم دور و برت خاليه

 

من استخاره كرده ام عاليه

 

خيالت اسوده باشه نگارم

 

قول ميدم اي حسين به روت نيارم

 

دو پاره تن قابلتو نداره

 

حسين من قابلتو نداره

 

غمتو ميدونم غمت نباشه

 

تو خيمه ميمونم غمت نباشه

 

عالمو حيرون ميكنم نذاري

 

گيسو پريشون ميكنم نذاري

 

قسم به پهلوي شكسته ميدم

 

قسم به اون سينه ي خسته ميدم

 

كوتاه بيا تو رو به جون مادر

 

به حق لكنت زبون مادر

 

نذار رو دست خواهرت بمونن

 

بذار برن برام رجز بخونن

 

محمدم اگرچه تاج سره

 

ولي چيش از علي تو كمتره

 

ارزومه دور سرت بگرده

 

به معركه بره و بر نگرده

 

 الهي كه زاير زهرا بشه

 

مثل عزيزت اربا اربا بشه

 

بيا و نشكن دلمو رونگير

 

سر جوونمو به زانو بگير

 

هرچي دارم به پاي تو ميريزم

 

 مبادا غصه بخوري عزيزم

 

گل پسرام فداي تو برادر

فدای بچه های تو برادر

شدم اسیر غم تو حسین جان

كم من و كرم تو حسين جان

 

از این به بعد پیش تو روسپیدم

 

از این به بعد مادر دو شهیدم

------------------------------------------------------------------------------

علیرضاخاکساری

 

این شعلۀ عشق است كه درمان نپذیرد

معشوق ز عاشق اَثر آسان نپذیرد

جز اشك تمنّا كه گِره وا كند از كار

كردارِ دگر فایده چندان نپذیرد

این رابطۀ عشق عجب معجزه آساست

این مرحله را جز دلِ بریان نپذیرد

معشوق حسین است و عاشق دلِ زینب

محبوب ز احباب بجز جان نپذیرد

فرمود به طفلان كه دلِ عاشقِ مادر

جز كشته شدن  در ره جانان نپذیرد

با خویش همی گفت: مبادا كه برادر

از خواهر خود هدیۀ قربان نپذیرد

اینجاست كه بر دامن مادر بزند چنگ

بی فاطمه این مرحله پایان نپذیرد

تا بر لب طفلان قسم فاطمه آمد

آقا نتوانست ز آنان نپذیرد

دو آینۀ زینبی آمادۀ رزمند

این صحنه بجز آینه قرآن نپذیرد

گیسوی كمندِ یكی از شانه سرازیر

زلف دگری سلسله بندان نپذیرد

شمشیر كجا و قد و بالای دو ریحان

این قامتشان هیچ كمان دان نپذیرد

تكبیر به لب تیغ به كف هر دو كفن پوش

كس فاتحۀ تازه جوانان نپذیرد

می خواست عدو حیله ببندد به دوطفلان

دید از دو طرف رِخنه به رِندان نپذیرد

از هیبتشان لرزه به جانِ سپه افتاد

آزاده بجز جنگ نمایان نپذیرد

شاگرد دبستان اَلفبای علمدار

هنگامۀ پیكار سر و جان نپذیرد

كُشتند بسی از سپه كفر به یك آن

افزونتر از این را لب عطشان نپذیرد

از میمنه تا میسره این لشگر كوفی

این گونه پذیرایی مهمان نپذیرد

شمشیر و سنان بود كه هر سوی روان بود

آنقدر گران بود كه انسان نپذیرد

سیمین بدنان تشنه لب از پای فتادند

از پای فتاده نَفَس ارزان نپذیرد

داغی به دل بانوی مظلومه نشاندند

داغی كه دل هیچ پریشان نپذیرد

تا كه نشود از همه شرمنده برادر

خواهر طلب نعش شهیدان نپذیرد

از خیمه نظر كرد به چشمان برادر

دید ابر بهاری است كه باران نپذیرد


------------------------------------------------------------
محمود ژولیده

این شیر بچه های من از نسلِ حیدرند

 

همزاد پاكی و كرم از خونِ جعفرند

 

در اوج خویش اگر چه به طیار می رسند

 

ای رُكنِ عشق من به شما سجده می برند

 

رخصت دهید لشكرِ طاغوت و جبت را

 

با ذكر یا علی مدد از پا در آورند

 

در عشق رفته اند به دائی ماهشان

 

آئینه های رزم علمدارِ لشكرند

 

سوگند خورده اند كه قربانیت شوند

 

من مطمئنم آبرویم را نمی برند

 

شمشیر بسته، مستِ كفن، تشنه ی وصال

 

بر جان خویش درد و بلای تو می خَرند

 

سهمی مرا ز داغِ جگر گوشه ها دهید

 

این دو امیدِ آبروی من به محشرند

 

تا زیر كعبِ نیزه نیفتاده ام ز پا

 

بگذار تا به پای تو از خویش بگذرند

 

دغ می كنند معجر من جا به جا شود

 

حساس و غیرتی به سرانجام مادرند

 

اسباب خجلت است كریمانه كن قبول

 

این دو ذبیح تحفه ی ناچیزِ خواهرند

 

در ازدحامِ نیزه و شمشیرها اگر

 

دیدی كه قطعه قطعه و در خون شناورند

 

دلخوش نكن به یاوری خواهرانه ام

 

پاها مرا ز خیمه برونم نمی برند

 

شرمِ حضورِ خواهرِ خود را قبول كن

 

قربانیانِ اصغرِ خود را قبول كن

---------------------------------------------------------
علی رضا شریف


 

دو تا نهال دو تا سرو ایستاده شدند

 

دو خوشه ی نرسیده دو جام باده شدند

 

مقام زینب کبری ببین که این دو پسر

 

فقط به خاطر مادر امامزاده شدند

 

تمام آبروی باغبان همین دو گلند

 

که در حفاظت از باغ استفاده شدند

 

به دست دایی اگر چه سوار اسب شدند

 

به دست نیزه و شمشیرها پیاده شدند

 

کنار اکبر و قاسم میان دارالحرب

 

دو طفل باعث تکمیل خانواده شدند

 

پیام غربت زینب شدند آن روزی

 

که سربریده نه چون نامه سرگشاده شدند

 

اگر چه سوم شعبان نشد محرم شد

 

به وقتش این دو به ارباب هدیه داده شدند

 

حلال زاده به دائیش می رود آخر

 

غریب وار اسیر حرام زاده شدند

-----------------------------------------------------------
سعید پاشازاده

ای برادر بگو چکارکنم

ناله از بی کسی خود نزنی

می شود تاکه زنده ام اینقدر

 حرف دل واپسی نزنی

 

من نمردم که ایستاده ای و

 مثل ابر بهاری می باری

همه رفتند با اجازه ی تو

 تو نگفتی که خواهری داری

 

بعد پنجاه سال خواهر تو

 آمده حرف آبرو بزند

به امید اجازه دادن تو

آمده زینبت که رو بزند

 

بچه ها بین خیمه منتظرند

وبه دست خودم کفن شده اند

خون شیر است در رگ آن ها

هر دو تا هدیه های من شده اند

 

نا امیدم نکن برادر جان

چادر مادرم که یادت هست

قسمش را که رد نخواهی کرد

 آتش و معجرم که یادت هست

 

مادرم پشت در که یادت هست

 هیزم و کوچه ها که یادت هست

به روی چادرش برادر جان

 وای من رد پا که یادت هست

پس قسم می دهم اجازه بده

 بچه هایم به پات سر بدهند

بچه هایم کمند، می شد کاش

 خواهرانت برات سر بدهند

 

گفته ام با نبردشان من را

 پیش چشم تو روسپید کنند

مثل لیلا و نجمه زینب را

بروند مادر شهید کنند

 

دوست دارم که پای غربت تو

 زیر شمشیر دست و پا بزنند

مویشان را کسی به پنجه گرفت

جای مادر تو را صدا بزنند

 

ای برادر نگاه خواهم کرد

 که خدایی شیره خواره شوند

با سر داس و نیزه و شمشیر

 لحظه ای که پاره پاره شوند

 

این همه نیزه آمده اما

بدترین نیزه نیزۀ کوفه است

دلم از کوفه زخم ها دارد

 کوفه عهد و وفاش معروف است


-------------------------------------------------------------------
مسعود اصلانی

جاده ی عشق صبح روز دهم

پیچ و خم دار و تنگ تر می شد

وقت آغاز رونمایی از

دو هدیّه ، دو تا پسر می شد

 

با دو تا دست مادری آنگاه

هدیه ها را تمیز و خوش رو کرد

خوب پیچید مثل دسته ی گل

سیر بوسید و باز هم بو کرد

 

یادش آمد مدینه آن روزی

که دو چشمش اسیر خواب شد و...

ابری از عشق در مقابل او

سپر تیغ آفتاب شد و ...

 

ابر آمد ...به باغ چشمانش

قطره هایی ز عشق نازل کرد

خود او هم درست یادش نیست

از کجا عشق خانه در دل کرد ؟

 

آنچنان ریشه زد محبت او

که جدایی هنوز ممکن نیست

نه ، بدون برادرش هرگز

یک ..دو ..شاید..سه روز ممکن نیست

تازه انگار جشن میلاد است

که برایش هدیه آورده

دو گل از باغ قلب خود زینب

چیده امروز پیشکش کرده

 

هدیه ها کوچک اند اما او

هر چه بود و نبود می آورد

تا قبولش کند قسم هایی

جنس یاس کبود می آورد

 

هدیه ها را به دست او می داد

عشق با التهاب جاری بود

باغبان ماند با دو گل چه کند

وقت طوفان و جان نثاری بود

...

باد می آمد و میان خیام

با خودش التهاب می آورد

بوی پیراهنی که خونین بود

بوی شهد گلاب می آورد

 

کنج خیمه نشسته بود هنوز

نه به دنبال لاله ها می رفت

توی فکرش غروب دنبال

رد پای سه ساله ها می رفت

----------------------------------------------------------------------
سید مجتبی ربیع نتاج

 

این دو سرباز جوان رزم آورند

هر دو ابن الجعفر ابن الحیدرند

دو وجیها عند ربک دو عزیز

میوه ی دل نور چشم حیدرند

دو چکیده آیه ی قرآن حق

دو اثر از مکتب پیغمبرند

این دو مشتاق صعود آسمان

در حقیقت بال های جعفرند

تنفقوا مما تحبون منند

گرچه هر دو ریزه خوار اکبرند

وارث اسما وزهرایند ،آه

یادگار گلشنی نیلوفرند

می خورم سوگند بر اشک رباب

پیشمرگان علی اصغرند

با همه لب تشنگی بنگر اخا

با شهامت قلب لشگر می درند

گو علمدارت ببیند رزمشان

هر دو شاگرد امیر لشگرند

تا که قتل تو عقب افتد اخا

تیر ها را بر سر و تن می خرند

تو به فکر من ولی من فکر تو

عاشقان دلواپس یکدیگرند

بوده ام بنت الشهید اخت الشهید

حالیا ام الشهیدم بنگرند

گر که افتادند بر روی زمین

جسمشان بگذار ، گر چه پرپرند

در میان کوفه تا بازار شام

روی نیزه حافظان مادرند

گرچه ناقابل ولی از لطف تو

آبروی زینبت در محشرند


--------------------------------------------------------------
جواد حیدری

مادرم روز امتحان شده است

 

وقت رفتن به آسمان شده است

 

از غریبی وبی کسی حسین

 

دشمن دون چه شادمان شده است

 

همه گلهای دشت کرببلا

 

پرپر از جور دشمنان شده است

 

زانوی غم چرا گرفته حسین؟

 

غیرت ما مگر نهان شده است

 

اذن میدا ن زشاهمان تو بگیر

 

وقت قربا ن جانمان شده است

 

تا به جنت نمانده فاصله ای

 

صبر مابین چه بی امان شده است

 

نکند دست رد به سینه زند

 

جان ما وقف کاروان شده است

 

ما دوشیری زبیشه حیدر

 

کربلا محو رزممان شده است

 

ما کفن پوش عرصه عشقیم

 

تن گلگون مدالمان شده است

 

--------------------------------------------------

 

 مرتضی شاهمندی

دو قطعه ابر که فصل نگاهشان باران

دو چشمه عاشقِ رفتن، دو رود سرگردان

دو تا نسیم بهشتی پر از لطافت عرش

که می وزند در اطراف عرش الرحمان

دو تا درخت بهشتی دو شاخه ی زیتون

دو گل اگر که ببویی بنفشه و ریحان

دو سبز پوش بهاری دو یا کریم خدا

دو مجتبای مدینه دو سفره ی احسان

دو ابروان کمانی در آسمان خدا

که اخم و شادیشان یا عذاب یا غفران

دو آسمان بلا که اگر اراده کنند

به یک نگاه کنند کوفه را ویران

دو کوه سرخ احد در مدینه ی زینب

دو ایستاده ترینی که نامشان ایمان

دو تا مسافر راهی به گریۀ یعقوب

دو تا عزیز مدینه دو یوسف کنعان

دو تا مسیح پسرهای مریم زهرا

دو تا عصا به دو دستان زینب عمران

دو تا صدف که اگر وا کنند لب گویند

دو دُر زینبی اند و دو لؤلؤ مرجان

دو تا عقاب حنایی دو تا پرنده ترین

که می کنند در اطراف خیمه ها طیران

دو تا علی به دو ذوالفقار می جنگند

یکی به نام علی و یکی امام زمان

دو بچه شیر حجازی به غرش عباس

دو تا یلی که می آیند در دل میدان

یکی نگاه به یثرب نمود و نعره کشید

که آی قوم سقیفه قبیله ی شیطان !

دو دست بسته ی حیدر دوباره باز شده

به انتقام دو سیلی که خورده مادرمان

اگر که مرد نَبَردید پیش ما آیید

چهل مبارز و یک زن کجاست غیرتتان

هنوز در وسط کوچه مادر افتاده

هنوز فضه به دیوار تکیه اش داده

دوباره باد وزید و مدینه پیدا شد

دوباره زینب ما در مدینه زهرا شد

نوادگان علی در مدینه غریدند

و گرد خاک عجیبی دوباره بر پا شد

مغیره را که به سیلی زدند- داد زدند

که حال نوبت آن مرد بی سر و پا شد

دو تا علی به دو شمشیر نصفه اش کردند

که پشت کفر به دست دو تا علی تا شد

دوباره خیمه ی زینب به هلهله آمد

و باز شهر مدینه تبسمش وا شد

دوباره باد وزید و به کربلا برگشت

زمان دوباره گذشت و به ابتدا برگشت

به عطر زینبی شان آسمان معطر شد

که وقت پر زدن این دو تا کبوتر شد

دوباره باد سیاهی به کربلا پیچید

و طفل زینب اسیر تمام لشکر شد

در ابتدا دو علی را زهم جدا کردند

که چشم کوفه از این پست فطرتی تر شد

به سنگ و تیر و کمان و به نیزه و شمشیر

خبر دهید گل زینب آه پرپر شد

یکی برای تسلای خاطر مادر

به قتلگاه نشست و ذبیح مادر شد

یکی شبیه به قاسم قدش کشیده شد و

یکی به ضربه ی شمشیر مثل اکبر شد

یکی کنار برادر خمید مثل حسین

و داغدار تن بی سر برادر شد

یکی به مادر خود گفت خوب شد حالا

که پیش فاطمه شرمندگیت کمتر شد

-----------------------------------------------------------------------------------------

رحمان نوازی

شد امروز كه‌ ما را به‌ تو كاری‌ افتاد

كار ما در گرو چشم‌ نگاری‌ افتاد

بی‌ نیاز از همه‌ و خلق‌ گرفتار غمش‌

گر چه‌ در خلق‌ كسی‌ نیست‌ سزاوار غمش‌

لیك‌ با من‌ سر و سِرّ دگری‌ داشت‌ حسین‌

نیم‌ قرن‌ از من‌ دل خون‌ خبری‌ داشت‌ حسین‌

گردش‌ چرخ‌ ببین‌ روی‌ به‌ دلبر زده‌ام‌

دست‌ بر دامن‌ عرفانی‌ داور زده‌ام‌

یا حسین‌ بن‌ علی‌ دست‌ من‌ و دامن‌ تو

تا ابد باد پر از جسم‌ تو پیراهن‌ تو

به‌ دعایم‌ برهانی‌ ز غم‌ خود نفسی

‌ یَسَّرَ اللّه‌ طریقاً بك‌ یا مُلتَمسی‌

به‌ منای‌ تو من‌ آن‌ صاحب‌ ذبح‌ ازلم‌

كمتر از نجمه‌ نی‌ ام‌ مادر شهد و عسلم‌

به‌ تمنای‌ تو از بس كه‌ شدم‌ شهرۀ‌ مهر

شدم‌ انگشت‌ نما هم چو مه‌ نو به‌ سپهر

تو مپندار كه‌ از غم‌ دل‌ من‌ خواهد ریخت‌

یا كه‌ در آتش‌ غم‌ حاصل‌ من‌ خواهد ریخت‌

دختر شیرم‌ و شیرم‌ اثر شیر دهد

ذكر لالایی‌ من‌ جرأت‌ شمشیر دهد

دینم‌ امروز به‌ اكمال‌ رسد می‌دانم‌

آیۀ‌ روز غدیر است‌ كه‌ من‌ می‌خوانم‌

من‌ كه‌ در راه‌ تو از جان‌ نكنم‌ پروایی‌

خواهشم‌ هست‌ كه‌ اتمام‌ نعم‌ فرمایی‌

چرخ‌ بر هم‌ زنم‌ ار غیر مرادم‌ گردد

زینب‌ آن‌ نیست‌ كه‌ با دست‌ تهی‌ برگردد

گر تو خواهی‌ كه‌ نریزم‌ به‌ هم‌ این‌ چرخ‌ دنی‌

سعی‌ كن‌ دست‌ ردی‌ بر من‌ مسكین‌ نزنی‌

سال ها پیش‌ كه‌ با حكم‌ رسول‌ متعال‌

نهی‌ فرمود خداوند زنان‌ را ز قتال‌

به‌ تو سوگند كه‌ جانم‌ به‌ لبم‌ آمده‌ بود

تب‌ این‌ حكم‌ خدا، فوِ تبم‌ آمده‌ بود

لاجرم‌ تا كه‌ كنم‌ عشق‌ تو را ترویجی‌

خواستم‌ محض‌ رضای‌ تو كنم‌ تزویجی‌

تا خداوند دو شمشیر زنم‌ بفرستد

دو علی‌ زاده‌ دو سیمین‌ بدنم‌ بفرستد

حالیا سیم‌ تنانم‌ دو كفن‌ پوش‌ توأند

سائل‌ گرمی‌ یك‌ لحظۀ‌ آغوش‌ توأند

دو غلامند به‌ دربار علی‌ اكبر تو

دو اسیرند به‌ چشمان‌ علی‌ اصغر تو

دو علی‌ طینت‌ و جعفر صفت‌ و حمزه‌ نسب

‌ دو نبی‌ صولت‌ و زهرا دل‌ و عباس‌ ادب‌

دو ملك‌ جلوه‌ و قدیس‌ رخ‌ و نورانی‌

دو فدك‌ وارث‌ و تسبیح‌ دل‌ و عرفانی‌

به‌ كمر كرده‌ حمایل‌ علوی‌ تیغ‌ و نیام‌

هر دو بر عشق‌ تو مایل‌ به‌ كمال‌ و به‌ تمام‌

سرمه‌ از خاك‌ كف‌ پای‌ تو بر داشته‌اند

ز شفا بخشی‌ این‌ خاك‌ خبر داشته‌اند

قصه‌ كوتاه‌ ذبیح‌ تو دو طفلان‌ منند

تحفۀ‌ مور به‌ دربار سلیمان‌ منند

---------------------------------------------------------
محمد سهرابی

زینب گرفت دست دو فرزند نازنین

می سود رویِ خویش به پای امام دین

گفت ای فدای اكبر ِ تو جانِ صد چو آن

گفت ای نثار اصغر ِ تو جانِ صد چو این

"عون" و "محمد" آمده از بَهر ِ عونِ تو

فرمای تا رَوَند به میدان اهل كین

فرمود: كودكند و ندارند حرب را...

...طاقت علی الخصوص كه با لشگری چنین

طفلان ز بیم جان نسپردن به راهِ شاه

گه سر بر آسمان و گهی چشم بر زمین

گشت التماسِ مادرشان عاقبت قبول

پوشیدشان سلاح و نشانیدشان به زین

این یك، پیِ قتال دوانید از یسار

و آن یك، پیِ جدال بر انگیخت از یمین

بر این یكی ز حیدر كرّار مرحبا

بر آن دگر ز جعفر طیّار آفرین

گشتند كشته هر دو برادر به زیر تیغ

شه را نماند جز علی اصغر كسی معین

------------------------------------------------------------
سروش اصفهانی


کاش مشمول دعاهای پیمبر بشویم

باز هم باعث خشنودی مادر بشویم

نکند دیر شود لحظه ی پرواز از خاک

کاش ما هم بپریم و دو کبوتر بشویم

پس بگیرید ز ما منصب سرداری را

قصدمان است در این معرکه بی سر بشویم

آبرویی که خدا داده به ما می ریزد

اگر از قافله جا مانده و آخر بشویم

قدر یک پلک زدن مانده که در عرش خدا

زائر فاطمه و ساقی کوثر بشویم

---------------------------------------------------------------
محسن مهدوی

عجیب نیست زنی اشک را بخشکاند

صبوری اش جگر کوه را بلرزاند

در التهاب وداعی که بازگشت نداشت

زمین حادثه را دور سر بگرداند

بغل کند پسرش را زلال و آینه وار

درون کالبدش عشق را بتاباند

غرور نبض زند از نوک سرانگشتی

که میل سرمه به پلک پسر بلغزاند

سلام ای زن نستوه! هاله ی اندوه!

چگونه شعر کنار تو پر بیفشاند؟

چگونه واژه به تقدیس تو برآید، تا

به بیکرانه ی دنیا تو را بهماند؟

کدام واژه تو را سرکشد عزیز دلم

که هرم داغ تو آن واژه را نسوزاند؟

رسیده است برادر، ز خیمه بیرون آی!

نمی تواند از این درد، سر بچرخاند

گرفته روی دو دستش ستاره های تو را

و دشمن آمده تا کف زند، بشوراند

نسیم حلقه زده لای زلف خون آلود

که باز کاکل داماد را برقصاند

چه سخت بود زنی اشک را بخشکاند!

صبوری اش جگر کوه را بلرزاند

-------------------------------------------------------------------------------
پروانه نجاتی

بهترین بنده ی خدا زینب

هل اتی زینب، انمّا زینب

ریشه ی صبر انبیا زینب

زینبا زینبا و یا زینب

بانی روضه های غم زینب

تا ابد مبتلای غم زینب

گفت ای مصطفای عاشورا

ای فدای تو زینب کبری

تو علی هستی و منم زهرا

پس فدای تمام پهلوها

سر خواهر فدای این سر تو

همه ی ما فدای اکبر تو

گفت ای شاه ما اجازه بده

حضرت کربلا اجازه بده

جان این بچه ها اجازه بده

جان زهرا اجازه بده

قبل از آن که سر تو را ببرند

این سر خواهر تو را ببرند

من هوای تو را به سر دارم 

به هوای تو بال و پر دارم 

از غریبی تو خبر دارم 

دو پسر نه، دو تا سپر دارم

زحمتم را بیا به باد مده 

اشتیاق مرا به باد مده

در دل خیمه خسته اند این دو

سر راهت نشسته اند این دو 

دل به لطف تو بسته اند این دو 

با بزرگان نشسته اند این  دو

این دو با یار تو بزرگ شده اند

با علمدار تو بزرگ شده اند

در کرم سائلی به دست آور

زین دو تا حاصلی به دست آور

سپر قابلی به دست آور

تا توانی دلی به دست آور

دل شکستن هنر نمی باشد

نظرت هم اگر نمی باشد

ای فدایت تمامی سرها 

سر چه باشد به پای دلبرها

از چه در اشتیاق خواهرها 

تو نظر می کنی به دیگرها

آخرش یا اجازه می گیرم

یا همین کنج خیمه می میرم

ای برادر اشاره ای فرما

ذوقشان را نظاره ای فرما 

رد مکن راه چاره ای فرما

لااقل استخاره ای فرما

شاید این بچه های من بروند

شاید این دو به جای من بروند

زار و گریان مکن مرا جانا

ردّ احسان مکن مرا جانا

مو پریشان مکن مرا جانا 

باز طوفان مکن مرا جانا

ورنه نیزه به دست می گیرم

جان هر آن چه هست می گیرم

تو اگر مبتلا شوی چه کنم

پیش چشمم فدا شوی چه کنم

پیش من سر جدا شوی چه کنم

کشته ی زیر پا شوی چه کنم

وای اگر حنجرت شکسته شود 

پیش من پیکرت شکسته شود

---------------------------------------------------------
اکبر لطیفیان

اگر که درد تو در ناله ام اثر دارد

و گر که از دل من روح تو خبر دارد

مزن به سینه ی من دست رد، نباید دید

برادری به دلش این همه شرر دارد

اگر چه خواهر تو بی بضاعت است اما

ببین میان بساطش دو تا پسر دارد

یکی برای رسیدن به اکبر و قاسم

که شوق و شور پریدن به بال و پر دارد

که دیگری که امید دلش به اذن شماست

که ذره ای غمت از روی سینه بر دارد

و من تعجب از این می کنم، نمی دانم

برادرم به زبان نه چرا دگر دارد

برای نجمه و لیلا اگر نیاوردی

همین که نوبت من شد هزار اگر دارد؟

حلالشان شده شیرم که خونشان ریزد

به پای خون خدا پس نگو خطر دارد

-----------------------------------------------------------------------
حامد خاکی

سرباز های کوچک من! ... از جلو نظام

آماده باش ... ایست خبردار ... احترام

دقّت کنید... عرش خدا گُر گرفته است

از شدّت محاصره... از زور ازدحام

هر لحظه از ستاد سماوات در زمین

ارسال می شود به شما آخرین پیام

دارد به سمت چشم شما گام می زند

فرماندۀ بزرگ زمین – عشق – این امام...

وقتی که در مقابل چشمانتان رسید

باید رسا ... بلند ... بگویید السّلام

آقا به ما اجازه بده تا که ساعتی

شمشیر را برون بکشیم از دل نیام

آقا به ما اجازه بده تا به سر رویم

با یک اشاره سمت همین راه نا تمام...

سرباز های کوچک من!... یا علی!... به پیش

سرباز های کوچک من!... یا علی!... تمام.

-----------------------------------------------------------
ایوب پرند آور

دویده ایم که همراه کاروان باشیم

رسیده ایم که در جمع عاشقان باشیم

به شوق اوج گرفتن ستاره آمده ایم

که خاکبوس قدم های آسمان باشیم

شما و این همه غربت، چگونه جان ندهیم؟

خدا کند که سزاوار بذل جان باشیم

دو چشم حضرت مادر دو چشمه باران است

چگونه شاهد این درد بی کران باشیم؟

دویده در رگ ما خون جعفر طیّار

زمان آن شده تا عرش پر زنان باشیم

دو بال سبز پریدن به اذن دست شماست

اگر اجازه دهید از پرندگان باشیم

دو نوجوان فدایی، دو نوجوان شهید

همان که آرزوی مادر است، آن باشیم

-------------------------------------------------------------------------
جواد شرافت

طالبان‌ِ لحظۀ‌ دیدار را

راهیان‌ قله‌های‌ معرفت

‌ فاتحان‌ قامع‌ الكفار را

شاهدان‌ محفل‌ پر شور عشق‌

اختران‌ آسمان‌ یار را

دو دلاور زادۀ عالی‌ نسب‌

وارثان‌ حیدر كرار را

گفت‌ زینب‌ بگذرم‌ از هستی‌ام‌

تا به‌ حیرت‌ آورم‌ ادوار را

جمع‌ كردم‌ من‌ توان‌ خویش‌ را

پهن‌ كردم‌ سفرۀ‌ ایثار را

دو بسیجی‌ بهر تو پرورده‌ام‌

دو حسینی‌ مذهب‌ عیار را

نزد عباس‌ هر دوشان‌ آموختند

یا اخا زیر و بم‌ پیكار را

از گلاب‌ خونشان‌ رخصت‌ بده‌

تا معطر سازم‌ این‌ گلزار را

حال‌ می‌گیرم‌ به‌ دست‌ رزمشان

‌ انتقام‌ سیلی‌ اشرار را

سرخی‌ خون‌ دو طفلان‌ می‌برد

از دلم‌ آن‌ خاطرات‌ تار را

چون‌ شكافد نیزه‌ای‌ پهلویشان

‌ یاد آرم‌ سینه‌ و مسمار را

یاد آرم‌ از شرار داغشان

‌ آتش‌ بین‌ در و دیوار را

بشكنم‌ امروز با این‌ دست ها

دست‌ آن‌ سیلی‌ زن‌ قهار را

فاصله‌ انداخت‌ دشمن‌ بینشان‌

برد سویی‌ هر یكی‌ سردار را

خواند دشمن‌ پیش‌ روی‌ هركدام‌

لشگر مردان‌ نیزه‌ دار را

نیزه‌ها از جسمشان‌ خون‌ می‌مكید

دیده‌ حق‌ این‌ صحنۀ‌ غمبار را

از حرم‌ بیرون‌ نیامد خواهرش

‌ تا نبیند خجلت‌ دلدار را

------------------------------------------------------
میر هاشمی


مادر نشسته، سیر تماشای شان کند
هنگام رفتن است، مهیّای شان کند
عون است یا محمّد؟ فرقی نمی‌کند
در اشک‌های بدرقه، پیدایشان کند
این سهم زینب است، دو توفان، دو گردباد
لب‌تشنه‌اند، راهی دریای شان کند
او یک زن است و عاطفه دارد، عجیب نیست
سیراب بوسه، قامت رعنای شان کند
آن‌ها پُر از حرارت "لبیّک"گفتنند
باید سفر به خلوت شیدای شان کند
آرام، سرمه می‌کشد و شانه می‌زند
تا در کمند عشق، فریبای شان کند
بر شانه می‌زند که برو، سهم کوچکی ست
باید نثار غربت مولای شان کند

-----------------------------------------------------------------
پروانه نجاتی

پی‌ آسایش‌ و راحت‌ نی‌ام‌ من‌ مست‌ و شیدایم‌

گرفتم‌ جان‌ خود در دست‌، تقدیم‌ تو بنمایم‌

اگر من‌ زنده‌ام‌ بهر تماشای‌ جمال‌ توست‌

كه‌ چیزی‌ را نمی‌بینم‌ به جز تو یار زیبایم‌

مگو تنها شدی‌، زینب‌ نمرده‌ دلبر زینب‌

به‌ گیسوی‌ پریشانم‌ گره‌ از كار بگشایم‌

اگر اذنم‌ دهی‌ پهلوی‌ خود بر تو سپر سازم‌

كه‌ من‌ از نسل‌ زخم‌ سینۀ‌ پر خون‌ زهرایم‌

دلم‌ خواهد كه‌ نام‌ من‌ شود امّ الشهید ای‌ دوست‌

بده‌ رخصت‌ دو طفلم‌ را به قربان‌ تو بنمایم‌

مخور غصه‌ اگر طفلان‌ من‌ خونین‌ بدن‌ گردند

كه‌ یك‌ لحظه‌ به‌ دیدار عزیزانم‌ نمی‌آیم‌

دلم‌ خواهد كه‌ حتی‌ روی‌ نی‌ دنبال‌ تو باشند

كه‌ زیباتر شود بر نیزه‌ها گل های‌ زیبایم‌

-------------------------------------------------
جواد حیدری

هرچه مستی ها فزونتر ، هست ساغر بیشتر

چون پیام عاشقی دارد پیمبر بیشتر

عشقِ خواهر باشد و مِهرِ برادر بیشتر

دارد اصلاً کربلا از کوفه لشگر بیشتر

گفت زینب یا اخی من حق مهمانی دهم

دوست دارم در ره عشقت دو قربانی دهم

من به درگاه تو سوز و آه آوردم حسین

با امیدی رو به این درگاه آوردم حسین

بین سپاه خویش را همراه آوردم حسین

هستی خود را به لشگرگاه آوردم حسین

میوۀ دل نذر کردم بهر این مهمانی اَت

پارۀ جان پروراندم تا شود قربانی اَت

نو غلامانم اگر شمشیر گردانی کنند

راهی کویِ دَرَک یَلهای میدانی کنند

یا علی گویان ز رزم خویش طوفانی کنند

قلب لشگر را شکافند و مسلمانی کنند

من به دست خویش دادم درس عزم و رزمشان

نیزه و شمشیرها نقل و نباتِ بزمشان

این دلاور مردهای نوجوان مست توأند

گرچه شاگردان عباسند دلبست توأند

داغداران علی اکبر به پیوست توأند

عاشقانه کشتۀ یک بوسه از دست توأند

بسکه در رخسارشان شوق شهادت دیده ام

در رهت پرپر شدن را چون ولادت دیده ام

عاشقِ جانبازیِ کوی تو ، حیرانِ مَنَند

از اشارات شب قبل تو گریان منند

یاد ایام اسارت دل پریشان منند

دل پریشان شب شام غریبان منند

دائماً گویند مادر دست بر معجر مگیر

جان مولا گریه کم کن بوسه از حنجر مگیر

می روند اما خیالت راحت ای سالار من

آری این دیدار باشد آخرین دیدار من

این من و این حاصلِ یک عمر از گلزار من

بعد از این در خیمه پنهان می شود رخسار من

ای سلیمان هدیۀ مور است از من کن قبول

جان زهرا رد مکن جان علی جان رسول

بعد تو این داغ را با صبر جبران می کنم

با سرت منزل به منزل شرح قرآن می کنم

با اسیری رفتنم یاری جانان می کنم

با خطاب حیدری در کوفه طوفان می کنم

من ز تو شرمنده تو از من خجالت می کشی

عاقبت ما را تو از این درد غربت می کُشی

وعدۀ ما بر سر بازار باشد بعد از این

کوچۀ برده فروشان زار باشد بعد از این

قافله در معرض دیدار باشد بعد از این

چشم شامی بدتر از مسمار باشد بعد از این

بعد از این باید چه سازم با هزاران چشم هیز

وای از چشمان هیز و وای از لفظ کنیز

-------------------------------------------------------

محمود ژولیده

نام زهرا اذن میدان می دهد

رخصتِ كوی شهیدان می دهد

هر كه نام فاطمه بر لب كند

اقتدا بر سیره ی زینب كند

چون كه زینب شد ز یاری نا امید

سیره ی بابای خود را برگزید

مرتضی با نام زهرا زنده بود

با ولای فاطمه، رزمنده بود

رمز او چون ذكر یا زهرا شود

زینب این جا زینت بابا شود

لحظه ی رزمندگیِ نوگلان

كرد یاد مادر رزمندگان

یك توسّل در میان خیمه داشت

یك توكّل در مسیر جبهه داشت

نوگلان خویش را تشجیع كرد

نور را در قلبشان توزیع كرد

هر دلی را شور و شینی می شود

از دَم زینب حسینی می شود

چون دل افسردشان را زنده ساخت

از دو آقا زاده دو رزمنده ساخت

یاد تعلیمات اكبر كرد و بعد...

فكر تجهیزات آخر كرد و بعد...

شعله بر بال و پرِ پروانه زد

گیسوی رزمندگان را شانه زد

ناگهان در دستشان شمشیر داد

گوئیا طعمه به دست شیر داد

بچه شیرانِ علی را پیش خواند

آخرین راز و نیاز خویش خواند

آخرین فصلی كه مادر داد درس

رمز یا زهرا به طفلان بود و بس

نام زهرا اذن میدان شد كنون

درس آخر بود با عشق و جنون

گفت : هرگز بر نمی تابید ننگ!

بر نمی گردید از میدان جنگ!

رزمشان را كرد از خیمه رَصد

با دعا می داد بر آنان مدد

رزمشان را گاه تحسین می نمود

پیچ و تاب تیغشان را می ستود

هر طرف رزم و رجز انگیختند

چند گردان را بهم می ریختند

گاه عون از خود حماسه آفرید

گه محمد تیغ بر جان می خرید

صیحه ی نعم الامیر احساس شد

بانیِ تشویقشان عباس شد

لشگر كوفه چو عاجز شد ز رزم

حربه ی دیرینه اش را كرد عزم

دور زد مه پارگانِ جبهه را

در عزا بنشاند ناگه خیمه را

دید مادر آن دو نور دیده را

هر دو تا نعش ز هم پاشیده را

گفت ای هستی فنایت یا حسین

نو غلامانم فدایت یا حسین

-------------------------------------------------------------------------------
محمود ژولیده


صفحات سایت :