close
تبلیغات در اینترنت
اربعین
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 2
  • بازديد امروز : 2,103
  • بازديد ديروز : 338
  • آي پي امروز : 65
  • آي پي ديروز : 72
  • ورودی امروز گوگل : 9
  • ورودی گوگل دیروز : 16
  • بازديد هفته : 6,209
  • بازدید ماه : 21,367
  • بازدید سال : 144,617
  • كل بازديدها : 514,854
  • ای پی شما : 54.225.26.44
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : یکشنبه 29 مهر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

 

همینکه سمت نگاهش به قتلگاه افتاد

 

دلش شکست و دوباره به آه آه افتاد

 

دوباره زلزله ای بین بارگاه افتاد

 

اگر غلط نکنم کوه صبر راه افتاد

 

ولی چه کوه عجیبی چقدر خم شده است

 

چقدر دور و برش رشته کوه کم شده است

 

بلند شد؛ به زمین خورد و گفت یادت هست

 

چگونه قامت رعنای خواهر تو شکست

 

مرا به خاک زد و روی سینه تو نشست

 

تو را به نیزه کشید و مرا به محمل بست

 

عصای پیریِ خواهر! قدم خمیده شده

 

شبیه قامت مادر! قدم خمیده شده

 

تو ای مسافر نیزه! چه خوش سفر بودی

 

جلوی محمل ما مثل یک سپر بودی

 

اگر چه بر سر نی یا که طشت زر بودی

 

در این سفر همه جا منشاء اثر بودی

 

سرت به جای سر ما چه سنگ ها می خورد

 

چقدر جای حرم سنگ بی هوا می خورد

 

مرا پس از تو به بازار شام ها بردند

 

چقدر در وسط ازدحام ها بردند

 

برای سنگ زدن زیر بام ها بردند

 

 مرا به مجلس لقمه حرام ها بردند

 

شراب خورد و تو را ازخجالت آبت کرد

 

حرام زاده تو را خارجی خطابت کرد

 

حرام ها! حرمَت را عذاب می کردند

 

برای بردن سرها شتاب می کردند

 

 و خنده بر دل زار رباب می کردند

 

به پیش تشنه لبان آب آب می کردند

 

به تشنگان پر احساس وای خندیدند

 

به مشک پاره عباس وای خندیدند

 

امام دوم این کربلا امامت کرد

 

که قافله ز سفر آمد و اقامت کرد

 

اگر چه بر سر ناقه ولی قیامت کرد

 

چقدر جان به فدای تو و خیامت کرد

 

امام ناقه نشینم! اسیریم را دید

 

و لحظه لحظه ی احساس پیریم را دید

 

امام ناقه نشینم اسیرتر شده بود 

 

در این سفر ز منم پیرتر شده بود

 

لبش هم از لب خشکم کویرتر شده بود

 

ولی به شام کمی سر به زیرتر شده بود

 

همین که راس تو در این مسیر می افتاد

 

سرش شبیه شما سر به زیر می افتاد

 

ببین که وعده نمودم چه زود برگشتم

 

ببین که سوختم و مثل عود برگشتم

 

از آتش دل خیمه چو دود برگشتم

 

سپید بودم و حالا کبود برگشتم

 

کبودی تنم از زخم تو فزون تر نیست

 

کبودیم که به اندازه های مادر نیست

 

در آن غروب که راس ستاره را بردند

 

به خیمه ها چقدر گوشواره را بردند

 

و چادری که شده پاره پاره را بردند

 

و پشت خیمه سر شیرخواره را بردند

 

اگر چه با سر این طفل همسفر شده ایم

 

هزار مرتبه مردیم و زنده تر شده ایم

 

----------------------------------------------------
رحمان نوازی

ز نینوای تو رفتم، چو نی نوا کردم

 

چنان که بادیه ها را چو نینوا کردم

 

به هر کجا که نشستم گریستم ز غمت

 

به هر طرف که دویدم تو را صدا کردم

 

ز خارهای مغیلان بپرس کز داغت

 

چقدر اشک فشاندم، چه ناله ها کردم

 

تو دشت ماریه را کربلا ز خون کردی

 

به شام و کوفه من از اشک کربلا کردم

 

به جای ناله ز هر تازیانه دشمن

 

علی علی زدم از دل خدا خدا کردم

 

طواف پیکر بی سر به زیر خنجرها

 

زیارت سرِ بی تن به نیزه ها کردم

 

پیام خون تو بردم به هر کجا رفتم

 

حدیث غربت حقّ تو را ندا کردم

 

نتیجه دادن خونت به عهده من بود

 

که صبر کردم و بر عهد خود وفا کردم

 

لوای زحمت پیغمبران به دوشم بود

 

قدم خمید ولی راست این لوا کردم

 

تو خواستی به نماز شبت دعا گویم

 

تو را به جان تو در هر نفس دعا کردم

 

سپرد حکم تو هشتاد و چار لاله به من

 

که من به اشک، حراست ز لاله ها کردم

 

به غیر یک گل پرپر که در خرابه بماند

 

گلی که سوختم و از برم جدا کردم

 

رقیه را که نیاورده ام ببخش مرا

 

ورا به غربت شام بلا رها کردم

 

به نیزه خواندن قرآن تو ربود دلم

 

اگر چه سوختم از غم ولی صفا کردم

 

ز خطبه خواندنم انداختی و از حالم

 

گواست چوبه محمل که من چه ها کردم

 

به دست بسته بسی تازیانه خوردم تا

 

طناب ظلم ز دست سکینه وا کردم

 

اگر ز پای فتادم بسی ولی آخر

 

به کاخ ظلم عزای تو را به پا کردم

 

ببین رضای "مؤید" به گریه می گوید

 

کزین سرود خدا را ز خود رضا کردم

------------------------------------------------------------
سید رضا موئید

دوباره قافله آهنگ کربلا کردند

ز سینهها شرر ناله بر ملا کردند

به تربت شهدا ریختند اشک بصر

چو نی نوا همه در دشت نینوا کردند

گریستند بر آن لحظهای که یک یک را

به تازیانه از آن کشتگان جدا کردند

گهی به علقمه گاهی به جانب گودال

چه سعیها که در آن مروه و صفا کردند

گرفته دست دعا در کنار قبر حسین

به گریه عمه سادات را دعا کردند

برای یافتن قبر طفل شش ماهه

بسی طواف در اطراف خیمهها کردند

روان به جانب گودال قتلگاه شدند

کشیده چهره به خاک و خدا خدا کردند

ستاره بود که از دیده ریختند به خاک

شراره بود که بر آسمان رها کردند

گریستند چنان یاد ظهر عاشورا

که اربعین همه تکرار کربلا کردند

هزار مرتبه "میثم" به امتی نفرین

که بر پیمبر و اولاد او جفا کردند

-------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

ﺩﻻ‌ ﺁﻫﻨﮓ ﻏﻢ ﺳﺮ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺭﻭﺯ ﺍﺭﺑﻌﯿﻦ ﺁﻣﺪ
ﺑﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻭﺯ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﻭﻗﺘﻞ ﺷﺎﻩ ﺩﯾﻦ ﺁﻣﺪ

ﺭﺳﯿﺪﻩ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﻏﻢ ﺑﻪ ﺩﺷﺖ ﮐﺮﺑﻼ‌ ﺍﻣﺮﻭﺯ
ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ ﺯﺍﺭ ﻭﻏﻤﯿﻦ ﺁﻣﺪ

ﭼﻬﻞ ﺭﻭﺯ ﺍﺳﺖ ﺯﯾﻨﺐ ﺩﺍﻏﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻝ ﺩﺍﺭﺩ
ﺑﻪ ﺩﺷﺖ ﮐﺮﺑﻼ‌ ﺑﺎﻗﻠﺐ ﺧﻮﻥ ﻭﺁﺗﺸﯿﻦ ﺁﻣﺪ

ﺍﺳﺎﺭﺗﻬﺎ ﮐﺸﯿﺪﻩ ،ﮐﻮﻓﻪ ﻭﺷﺎﻡ ﺑﻼ‌ ﺩﯾﺪﻩ
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻏﻢ ﺍﺯ ﯾﺴﺎﺭ ﻭﺍﺯ ﯾﻤﯿﻦ ﺁﻣﺪ

ﭼﻬﻞ ﺭﻭﺯ ﺍﺳﺖ ﺑﺮ ﻧﯽ ﺩﯾﺪﻩ ﺳﺮﻫﺎﯼ ﺷﻬﯿﺪﺍﻥ ﺭﺍ
ﮐﻨﺎﺭ ﻗﺘﻠﮕﻪ ﺩﺭ ﯾﺎﺩ ﺍﻭ ﺷﻤﺮ ﻟﻌﯿﻦ ﺁﻣﺪ

ﺑﺮﻭﯼ ﺗﺮﺑﺖ ﭘﺎﮎ ﺣﺴﯿﻨﺶ ﺯﺍﺭ ﻣﯽ ﮔﺮﯾﺪ
ﺍﺯﯾﻦ ﺣﺎﻟﺖ ﻣﺼﯿﺒﺖ ﺑﺮ ﺯﻣﺎﻥ ﻭﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺁﻣﺪ

ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺧﯿﺰ ﻭﺑﻨﮕﺮ ﻣﻮﺳﻔﯿﺪ ﻭﻗﺪﮐﻤﺎﻥ ﮔﺸﺘﻢ
ﺑﻪ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﭼﻬﻞ ﺳﺎﻟﯽ ﺷﮑﻦ ﻫﺎ ﺑﺮ ﺟﺒﯿﻦ ﺁﻣﺪ

ﺑﮕﻮ ﺗﺎ ﺍﺻﻐﺮﺕ ﺧﯿﺰﺩ ﺭﺑﺎﺑﺖ ﺷﯿﺮ ﺁﻭﺭﺩﻩ
ﺑﺮﻭﯼ ﻗﺒﺮ ﻃﻔﻠﺶ ﺑﺎ ﻧﻮﺍﻫﺎﯼ ﺣﺰﯾﻦ ﺁﻣﺪ

ﺑﺒﺨﺸﺎ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺩﺭ ﺷﺎﻡ ﺟﺎﻣﺎﻧﺪﻩ
ﺍﺯﯾﻦ ﺭﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺯﺍﺭﺕ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺷﺮﻣﮕﯿﻦ ﺁﻣﺪ
--------------------------------------------
ﺍﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﺗﻘﻮﺍﯾﯽ

ﺍﯼ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺧﻔﺘﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ
ﺍﯾﻦ ﻗﺒﺮ،ﻗﺒﺮ ﺗﻮﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮﻡ؟

ﮔﻞ ﭼﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﺯ ﺍﺷﮏ ﮐﻪ ﺭﯾﺰﻡ ﺑﻪ ﺗﺮﺑﺘﺖ
ﺍﯼ ﺧﻔﺘﻪ ﺯﯾﺮ ﺧﺎﮎ ﮐﻪ ﺧﺎﮎ ﺗﻮ ﺑﺮﺳﺮﻡ

ﺍﺯﺑﺲ ﮐﻪ ﻧﯿﺰﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺗﻨﺖ ﭘﯿﺶ ﭼﺸﻢ ﻣﻦ
ﺁﯾﺪ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻮﻥ ﺩﻝ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﮤ ﺗﺮﻡ

ﭼﻞ ﺭﻭﺯ ﺩﺭﻓﺮﺍﻕ ،ﺑﻪ ﺳﺮ ﺑُﺮﺩﻩ ﺍﻡ، ﻭﻟﯽ
ﻫﺮﮔﺰﮔﻤﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﻃﺎﻗﺖ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ

ﮔﻠﻬﺎﯼ ﺑﺎﻍ ﺳﺒﺰ ﺗﻮ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮﯼ ﺷﺪﻧﺪ
ﻣﻨﻬﻢ ﭼﻮ ﻏﻨﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺒﻮﺩ ﺗﻮ ﭘﺮﭘﺮﻡ

ﺍﯼ ﻣﺤﺮﻡ ﻫﻤﯿﺸﮥ ﺯﯾﻨﺐ، ﺑﺪﺍﻥ ﻫﻨﻮﺯ
ﺍﺯﺿﺮﺏ ﺗﺎﺯﯾﺎﻧﻪ ﮐﺒﻮﺩ ﺍﺳﺖ ﭘﯿﮑﺮﻡ

ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﻭ
ﭘُﺮﺳﺪﺍﮔﺮﺭﺑﺎﺏ ﮐﻪ ﮐﻮ ﻗﺒﺮ ﺍﺻﻐﺮﻡ؟

ﺩﺍﻍ ﺭﻗﯿﮥ ﺗﻮ ﻣﺮﺍﭘﯿﺮﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﺍﺯﺧﻮﺍﻫﺮﺕ ﻣﭙُﺮﺱ ﮐﺠﺎ ﺭﻓﺘﻪ ﺩﺧﺘﺮﻡ

ﻣﻦ ﺍﺯﻣﺪﯾﻨﻪ ﺑﺎﺗﻮ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺑﻪ ﮐﺮﺑﻼ‌
ﺑﯽ ﺗﻮﭼﮕﻮﻧﻪ ﻋﺎﺯﻡ ﮐﻮﯼ ﭘﯿﻤﺒﺮﻡ

ﺁﺗﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ «ﻭﻓﺎﺋﯽ» ﺍﺯﺍﯾﻦ ﺳﺨﻦ!
ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﻢ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﭼﻪ ﮔﻮﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﻡ

--------------------------------------------

سید هاشم وفائی

عذار نیلی و قدّ خم و چشم تر آوردم

گلاب اشک بهر لاله های پرپر آوردم

ز جا برخیز ای صد پاره تر از گل! تماشا کن

که از جسم شهیدانت، دلی زخمی تر آوردم

تمام یاس هایت را به شام از کربلا بردم

چو برگشتم برایت یک چمن نیلوفر آوردم

مسافر از برای یار سوغات آورد اما

من از شام بلا داغ سه ساله دختر آوردم

اگر چه سر نداری یک نگه بر سیل اشکم کن

که با چشمان خود آب از برای اصغر آوردم

تو بر من از تن بی سر خبر ده ای عزیز دل!

که من بر تو خبرهای فراوان از سر آوردم

چهل منزل سفر کردم به شهر شام و برگشتم

خبر از چوب و از لعل لب و طشت زر آوردم

ز اشک چشم و سوز سینه ی مجروح و خون دل

همانا مرهمت بر زخم های پیکر آوردم

قد خم، موی آشفته، تن خسته، رخ نیلی

به رسم هدیه میراثی بود کز مادر آوردم

ز سیل اشک دریا کرده ام چشم محبان را

به آهم شعله ها از سینه ی «میثم» برآوردم

-------------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

بر پای گل از خار ستم، آبله پیداست

سر سلسله ای را اثر سلسله پیداست

از فرش الی عرشِ خدا ولوله پیداست

در وادی خونین بلا قافله پیداست

دارند همه از شرر داغ چراغی

خیزید كز این قافله گیریم سراغی

 

این قافله رو كرده به بیت الحرم عشق

كوبیده به میدان اسارت علم عشق

گفته است بلی ها به بلاهای غم عشق

از بهر طواف حرم محترم عشق

احرام همه جامه ی خونین اسارت

كردند به خوناب جگر، غسل زیارت

 

جابر به سر تربت دلدار رسیده

بر یاور بی یاور دین یار، رسیده

گویی كه بر آن كشته عزادار رسیده

با سینه ی سوزان و دل زار رسیده

محرم شده و اشك فشان، خوانده خدا را

با خون جگر شسته قبور شهدا را

 

آورده غریبی غم دل بهر غریبی

افتاده حبیبی به روی قبر حبیبی

بیمار فراقی شده مهمان طبیبی

نه تاب و توانی، نه قراری، نه شكیبی

می گفت: حبیبی كه غمت كرده كبابم

من دوستم آخر، بده ای دوست جوابم

 

ای نام تو روشنگر دل جان كلامم

ای یافته سبقت ز سلامم به سلامم

ای دادرس و رهبر و مولا و امامم

هم عاشق و هم دوست و هم پیر غلامم

با یاد تو در این سفر از شهر مدینه

تا كرب و بلا كوفته ام بر سر و سینه

 

گردون ز غمت در همه جا ولوله انداخت

تا شام ز سر تا بدنت فاصله انداخت

بر گردن تنها پسرت سلسله انداخت

بر پای یتیم تو گل آبله انداخت

دور از تو ولی مرغ دلم همسفرت بود

گه پیش بدن گاه به دنبال سرت بود

 

ای نور دل فاطمه آخر تو نبودی؟

كز دوش پیمبر به رخم دیده گشودی

هم خنده زدی هم دلم از دست ربودی

بر گردن من بازوی خود حلقه نمودی

....

یاد آر از آن خاطره ای نور دو دیده

با من سخنی گوی ز رگ های بریده

ای دیده ی گریان مرا نور، عطیه

صحراست پر از زمزمه و شور، عطیه

این ناله ی پیوسته و این ولوله از كیست؟

برخیز و خبر آر كه این قافله از كیست؟

 

از شیون این قافله پر، دامن صحراست

آوای جرس را خبر از ناله زهراست

بر گوش دلم زمزمه زینب كبراست

فریاد شهیدا و غریبا و حسیناست

از گریه گلوی من رنجور گرفته

این كیست كه با «یا ابتا» شور گرفته؟

 

بر قلب عطیه سخن او اثری كرد

از خویش در آن وادی محنت، سفری كرد

بر دیدن آن قافله هر سو نظری كرد

هر لحظه به رخ جاری، خون جگری كرد

از سینه برآمد به فلك ناله و آهش

افتاد چو بر سید سجاد نگاهش

 

تا كرد به آن قافله از دور نظاره

چو شمع ز سر تا به قدم، ریخت شراره

در مقدم آن ماه رخان ریخت ستاره

برگشت به سوی حرم عشق دوباره

زد ناله كه عاشور دگر آمده، جابر

برخیز كه زینب ز سفر آمده، جابر

 

بلبل گل خود را به سراغ آمده، جابر

آلاله دگر باره به باغ آمده، جابر

بر تربت عشاق چراغ آمده جابر

برخیز كه یك قافله داغ آمده، جابر

برخیز و بده آب به گل های مدینه

سقاست خجل از لب عطشان سكینه

 

برخیز سرودی ز غم تازه بخوانیم

برخیز شرار غم دل را بنشانیم

برخیز كه خود را به اسیران برسانیم

برخیز كه گل در ره سجاد فشانیم

بالای سرش آیه ی تطهیر بگیریم

گل بوسه ز زخم غل و زنجیر بگیریم

 

آن محرم محرم شده در آن حرم «هو»

آن عاشق دلسوخته آن پیر خداجو

آغشته به خاك شهدا كرده سر و رو

با چشم دل خویش نظر كرد به هر سو

می خواست كه صد باره به هر گام بمیرد

تا یك خبر از سید سجاد بگیرد

 

پر بود از اشك جگر سوخته، جامش

می ریخت شرار دل سوزان ز كلامش

زد رایحه ی عطر حسینی به مشامش

بشنید سلام از لب جانبخش امامش

گفت: ای ز سلام تو خجل پیر غلامت

یادآور اخلاق پدر بود سلامت

 

آن زائر دلسوخته، آن پیر سرافراز

شد طایر روحش ز تن خسته به پرواز

زد ناله و كرد از دل و جان، دست ز هم باز

بگرفت در آغوش حسین دگری باز

افكند به گردون، شرر تاب و تبش را

بر زخم غل جامعه بگذاشت لبش را

 

مولا چو نظر كرد حبیب پدرش را

قد خم و سوز دل و اشك بصرش را

سوزاند دوباره شرر غم جگرش را

بگذاشت روی شانه ی آن پیر، سرش را

كای گلشن وحی از نفست بوده معطر

افسوس كه یك باغ گل از ما شده پرپر

 

جابر نتوان گفت چه آمد به سر ما

كز جور خزان ریخت همه برگ و بر ما

غلتید به خون، پیكر پاك پدر ما

شد قاتل او با سر او همسفر ما

ما زخم زبان در ملأ عام شنیدیم

بی جرم و گنه، از همه دشنام شنیدیم

 

دشمن همه جا خنده به زخم جگرم زد

در شام بلا سنگ به فرق پدرم زد

با كعب سنان گاه به تن، گه به سرم زد

سیلی به رخ خواهر نیكو سیرم زد

دیدم اثر سیلی، بر روی سكینه

یاد آمدم از فاطمه و شهر مدینه

 

بگذشت چهل شب كه خموش است چراغم

هر لحظه غمی آمده از ره به سراغم

من لاله ی خونین دل هفتاد و دو داغم

یك لاله نه، یك غنچه نمانده است به باغم

این قافله در وادی غم راهسپارند

غیر از من مظلوم، دگر مرد ندارند

 

ناگاه به اركان فلك زلزله افتاد

در عرش ز فریاد ملك، غلغله افتاد

ارواح رسل یكسره در ولوله افتاد

بر قبر شهیدان، نگه قافله افتاد

چون برگ خزان از شجر خشك فتادند

بر خاك شهیدان، گل رخسار نهادند


---------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

بی تو روز وشب اسیر ماتم وهجران شدم

اربعینی درعزایت سوختم گریان شدم

آسمان بارفتن تو برسرم آوار شد

ای سروسامان زینب ،بی سر و سامان شدم

ازطپش های دلم آید صدای یاحسین

زآتش این زمزمه چون شمع غم سوزان شدم

شوق دیدارت مرا منزل به منزل می کشاند

گرچهل منزل به دنبال تو سرگردان شدم

ای که قرآن را تلاوت کرده ای بر روی نی

گوش برقرآن تو دادم اگر نالان شدم

خطبه ام آتش به بنیان ستم افکند و باز

هرکجا نخل ستم دیدم چنان توفان شدم

قصۀ ویرانه را ازاین دل محزون مپرس

سیل اشکم شد روان ازدیده و ویران شدم

گرچراغ عمرمن بعد تو سوسو میزند

تشنۀ دیدار تو هستم که سیر ازجان شدم

ای که باغ جانت از هرم عطش آتش گرفت

مثل لاله داغدار آن لب عطشان شدم

یوسف زهرا ، شده پیراهن تو مونسم

تاشنیدم بویت ازآن پیرهن گریان شدم

بی وفائی نیست درعهدی که با حق بسته ام

تو به خون خفتی ومن درخون دل غلطان شدم

-------------------------------------------------------------------------
سیدهاشم وفائی

دلا بسوز دوباره که اربعین آمد

 

به سوی کرببلا خواهری حزین آمد

 

برای عرض ارادت به شاه دین امد

 

ولی بدون رقیه و دل غمین آمد

 

 

 

دوباره زینب کبری و کربلا ای داد

 

دوباره شعله ی آتش و خیمه ها ای داد

 

 

 

دوباره روضه ی حر ،حر سالک و نادم

 

دوباره روضه ی اطفال آب و نان لازم

 

دوباره بی کسی و غربت بنی هاشم  

 

دوباره روضه ی عون و محمد و قاسم

 

 

 

تمام کرببلا همچو محشر کبری ست

 

صدای ناله ی زینب به آسمان برخاست

 

 

 

دوباره روضه ی مکشوف غنچه ی پرپر

 

کمان حرمله و روضه های تیر سه پر

 

دوباره روضه ی داغ علیٍ اصغر

 

قماط خونی طفل و خجل پدر مادر

 

 

 

شراره زد به دل زار عمه جان ای وای

 

امان زقلب عزادار عمه جان ای وای

 

 

 

دوباره موعد مرثیه های لیلا شد

 

زمان روضه ی سنگین پور زهرا شد

 

همان جوان عزیزی که عشق بابا شد

 

میان معرکه افتاد واربا اربا شد

 

 

 

"بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد"

 

پدر کنار پسر نیز بر زمین افتاد

 

 

 

دوباره روضه ی ناب و دوباره مشک عمو

 

دوباره حال خراب و دوباره مشک عمو

 

دوباره طفل رباب و دوباره مشک عمو

 

دوباره وعده ی آب و دوباره مشک عمو

 

 

 

همین که ناله ی محزون یا اخا پیچید

 

صدای گریه ی طفلان به خیمه ها پیچید

 

 

 

دوباره روضه ی تلخ وداع عاشورا

 

دوباره روضه ی تلخ غروب کرببلا

 

دوباره روضه ی جانسوز زینب کبری

 

دوباره روضه ی گودال و آه و واویلا

 

 

 

دوباره روضه ی مقتل دوباره روضه ی خون

 

دوباره مرثیه خواندن به رسم عشق و جنون

 

 

 

صدای گریه ی زینب صدای خنده ی شمر

 

صدای قهقهه های بد و زننده ی شمر

 

صدای گام بلند و بسی دونده ی شمر

 

صدای دشنه همان خنجر برنده ی شمر

 

 

 

زگوشه گوشه ی گودال به گوش می آید

 

و  مادری که دوباره به هوش می آید

 

 

 

به ناله و به جزع سینه می کَنَد از نو

 

و سینه می کَنَد و گریه می کُنَد از نو

 

و گریه می کند و لطمه می زند از نو

 

و لطمه می زند از حال می رود از نو

 

 

 

چرا که داغ پسر دیده است و حق دارد

 

به سینه تیر ۳ پر دیده است و حق دارد

----------------------------------------------------------------
علیرضا خاکساری

ای آیه های فجرِ من از آسمان بگو

 

از زخمِ بی شماره ات ای بی نشان بگو

 

معراجِ ارجعی تو در خون چه سان گذشت

 

در ازدحامِ آن همه تیغ و سنان بگو

 

من شرح می دهم غمِ تاراجِ خیمه را

 

از خنجرِ شقاوت و این ساربان بگو

 

سرداده اند قهقه وقتی كه خواندمت

 

از حنجرِ شكسته ات این بار جان بگو

 

دارند می برند در این عصرِ بدرقه

 

پشتِ سرِ مسافرِ كوفه اذان بگو

 

اوّل زنِ اسیرِ بنی هاشمی شدم

 

تا انتهای رفتنِ در ریسمان بگو

 

عباسِ غیرتی من از نیزه پاسخی

 

بر طعنه های حرمله ی بد دهان بگو

 

قامت ببند و ماهِ شب تارِ من بمان

 

در كوچه های زجر هوادارِ من بمان

 

***

 

اشكِ فراق چشمِ ترم را گرفته است

 

خنجر كشیده غم جگرم را گرفته است

 

از تو بگو چگونه خداحافظی كنم؟

 

بُغضی گلویِ نوحه گرم را گرفته است

 

ترسم كه پای دختر تو لِه شود در این

 

زنجیرها كه پای حرم را گرفته است

 

از خیمه های سوخته هر قدر مانده است

 

چادر كه رفته روی سرم را گرفته است

 

نیزه ز نبشِ قبرِ كسی حرف می زند

 

ناله وجودِ شعله ورم را گرفته است

 

هفده سرِ به نیزه مرا اوج می دهد

 

حالا كه كعبِ نیزه پَرم را گرفته است

 

اینان كه دورِ آینه دیوار می كِشند

 

از تازیانه ها چقدر كار می كِشند

-----------------------------------------------------------
علیرضا شریف

کاروانی که سر قبر شما آورده ام
نیمه جان هایی است تا کرب و بلا آورده ام
من نیابت دارم از مادر زیارت آمدم
من وصیت های مادر را به جا آورده ام
کی رود از یاد، وقتی آمدم در قتلگاه
نیزه بیرون از تن تو بارها آورده ام
روی نی ما را تو می دیدی کجاها می برند؟
دخترانت را ز بازار جفا آورده ام
بارها شد، حرمله خندید بر اشک رباب
مادری پاره جگر در نینوا آورده ام
پشت خیمه روی خاکستر به دنبال علی
بر سر قبر پسر صاحب عزا آورده ام
دخترت لطمه به پهلو خورده، زیر خاک رفت
بس حکایت زان شب پرماجرا آورده ام
شد رقیه پیش مرگ حضرت زین العباد
تربتی از قبر او بهر شما آورده ام
ناله اش چون ناله مادر میان کوچه بود
خاطره از قدرت آن با وفا آورده ام
تا که دیگر تازیانه ور بیفتد، جان سپرد
گفت با خود همّت خیرالنساء آورده ام
تا که با چشم کنیزی بر سکینه ننگرند
گفت جان خویش را بهر فدا آورده ام
غیرتش آئینه میر و علمدار تو بود
من از او شرمندگی خویش را آورده ام
پاسبان حرمت شیر خدا در شام شد
داد پیغامی به من تا کربلا آورده ام
گفت: ای بابا شبیه ات بی کفن تدفین شدم
رسم عشق و عاشقی را من به جا آورده ام

----------------------------------------------------
 جواد حیدری

ﭼﻞ ﺭﻭﺯ ﺑﯽ ﺣﻀﻮﺭ ﺗﻮ، ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﻢ
ﺑﯽ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻧﻮﺭ ﺗﻮ، ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﻢ
ﭼﻞ ﺭﻭﺯ ﺳﺎﯾﻪ ﺍﺕ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﺎ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﻣﺎﻩ ﻋﺸﯿﺮﻩ ﻫﻤﺴﻔﺮ ﻣﺎ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﭼﻞ ﺭﻭﺯ ﭼﺸﻢ ﻗﺎﻓﻠﻪ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺁﺏ ﺑﻮﺩ
ﭼﻞ ﺭﻭﺯ ﺣﺎﻝ ﻋﻤﻪ ﺧﺮﺍﺏِ ﺧﺮﺍﺏ ﺑﻮﺩ
ﭼﻞ ﺭﻭﺯ، ﺭﻭﺯ ﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﭼﻮﻥ ﺷﺐ ﺳﯿﺎﻩ ﺑﻮﺩ
ﺳﻤﺖ ﻣﺨﺪّﺭﺍﺕ ﻫﺠﻮﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻮﺩ
ﭼﻞ ﺭﻭﺯ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺗﻮ ﺯﯾﻮﺭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ
ﭼﻞ ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺍﻫﺮﺍﻥ ﺗﻮ ﻣﻌﺠﺮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ
ﭼﻞ ﺭﻭﺯ ﻫﻤﺴﺮﺍﻥ ﺗﻮ ﻫﻤﺴﺮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ

ﺍﯼ ﮐﺎﺵ، ﻣﺜﻞ ﭘﯿﮑﺮﺗﺎﻥ ﺳﺮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ
ﭼﻞ ﺭﻭﺯ ﭼﺸﻢ ﻣﺎﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻣﺎﻥ ﮔﺮﯾﺴﺖ

ﺣﯿﺪﺭ ﮔﺮﯾﺴﺖ، ﺧﺎﺗﻢ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮﺍﻥ ﮔﺮﯾﺴﺖ
ﻫﻔﺖ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮔﺮﯾﺴﺖ، ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﮔﺮﯾﺴﺖ
ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﮐﻮﻓﻪ ﺟﺎﻣﻪ ﺑﺮ ﺍﻧﺪﺍﻣﻤﺎﻥ ﮔﺮﯾﺴﺖ

ﭼﻞ ﺭﻭﺯ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﻫﻠﻬﻠﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﭼﻞ ﺭﻭﺯ ﻋﻤﻪ ﻃﻌﻨﻪ ﺧﻮﺭ ﺣﺮﻣﻠﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﭼﻞ ﺭﻭﺯ ﻭﺍﯼ، ﯾﮏ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺍﯾّﺎﻡ ﺩﺭﺩ ﺑﻮﺩ
ﺍﻟﺸّﺎﻡ، ﺷﺎﻡ، ﺷﺎﻡ، ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺎﻡ ﺩﺭﺩ ﺑﻮﺩ

ﭼﻞ ﺭﻭﺯ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺷﺪﻥ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﺗﻮ
ﺯﺧﻢ ﺯﺑﺎﻥ ﻭ ﭼﻮﺏ ﻭ ﯾﺰﯾﺪ ﻭ ﻟﺒﺎﻥ ﺗﻮ

ﭼﻞ ﺭﻭﺯ ﻋﻤﻪ ﻧﻘﺶ ﺯﻧﯽ ﺑﯽ ﺑﺪﯾﻞ ﺩﺍﺷﺖ
ﺍﻡّ ﺍﻟﻤﺼﺎﺋﺒﯽ ﺷﺪ ﻭ ﺻﺒﺮﯼ ﺟﻤﯿﻞ ﺩﺍﺷﺖ

ﭼﻞ ﺭﻭﺯ ﻋﻤﻪ ﺭﻭﺿﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻧﺪ
ﺩﺭ ﭘﺎﯼ ﻧﯿﺰﻩ ﺭﻭﺿﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺣﻨﺠﺮ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻧﺪ:

« ﭼﻞ ﺭﻭﺯ ﭘﯿﺶ ﺑﻮﺩ ﺩﻝ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮔﺮﻓﺖ
ﺑﻮﺳﻪ ﺑﻪ ﺣﻨﺠﺮ ﺗﻮ ﺯﺩﻡ، ﺣﻨﺠﺮﻡ ﮔﺮﻓﺖ

ﭼﻞ ﺭﻭﺯ ﭘﯿﺶ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺳﻤﺘﺖ ﺩﻭﯾﺪ ﺷﻤﺮ
ﺭﻭﯼ ﺗﻨﺖ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﺮﯾﺪ ﺷﻤﺮ»
-------------------------------------------------
 ﺍﻣﯿﺮ ﻋﻈﯿﻤﯽ

ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ، ﺩﻝ ﺯﯾﻨﺐ ﺩﺭ ﺍﻟﺘﻬﺎﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﭼﺸﻢِ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎﯼ ﮐﺒﻮﺩ ، ﺑﻪ ﺳﺮِ ﻗﺒﺮِ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩ

ﮐﺎﺭﻭﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﺷﺖ ﺍﺯ ﺳﺮِ ﺷﻮﻕ ﺑﺎ ﺳﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﺑﻪ ﻣﺮﻭﺭِ ﻏﻢِ ﺧﻮﺩﺵ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪ ، ﮐﻢ ﮐﻢ ﺍﺯ ﻣﺮﮐﺐِ ﺷﺘﺎﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩ

ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺳﻤﺖ ﻋﻠﻘﻤﻪ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ، ﻣﺎﺩﺭﯼ ﺳﻤﺖ ﻗﺒﺮِ ﮐﻮﭼﮏِ ﺧﻮﺩ
ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ ﺑﺮ ﺳﺮِ ﻣﺰﺍﺭِ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﻝ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺯﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺁﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩ

ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﺮﭼﻪ ﮐﻪ ﺑﯽ ﭘﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ ، ﺑﯽ ﭘﺮ ﻭ ﺑﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﭼﺸﻢ ﻭﺍﮐﻦ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ ، ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩ

ﺯﯾﻨﺒﯽ ﮐﻪ ﺍﺳﯿﺮِ ﻣﻮﯾﺖ ﺑﻮﺩ ، ﺑﯿﻦِ ﺧﻮﻥ، ﮔﺮﻡِ ﺟﺴﺘﺠﻮﯾﺖ ﺑﻮﺩ
ﺩﺭﺑﻪ ﺩﺭ ﺷﺪ ، ﺩﺭﺳﺖ ﺁﻥ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻮﯼِ ﺗﻮ ﭘﯿﭻ ﻭ ﺗﺎﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩ

ﺑﻌﺪِ ﺗﻮ ﺧﯿﻤﻪ ﺩﺭ ﺣﺼﺎﺭ ﺁﻣﺪ ، ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺳﻮﺍﺭ ﺁﻣﺪ
ﺑﻪ ﺣﺮﻡ ﺍﻣﺮِ ﺑﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﺁﻣﺪ ، ﻫﻤﻪ ﯼ ﺧﯿﻤﻪ ﺩﺭ ﻋﺬﺍﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩ

ﭘﺎﯼ ﻏﺎﺭﺕ ﺑﻪ ﺧﯿﻤﻪ ﻫﺎ ﻭﺍ ﺷﺪ ، ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﭘﻠﯿﺪ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﺪ
"ﺳﺮِ ﯾﮏ ﮔﻮﺷﻮﺍﺭﻩ ﺩﻋﻮﺍ ﺷﺪ" ، ﺳﻨﮓ ﺑﺮ ﺷﯿﺸﻪ ﯼ ﮔﻼ‌ﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩ

ﺩﺍﻏﺪﺍﺭﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯ ﮐﻮﻓﻪ ، ﺍﺯ ﮔﺮﯾﺰِ ﺭﺋﻮﺱِ ﻣﮑﺸﻮﻓﻪ
ﺩﺍﻏﺪﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺳﺮِ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺣﺠﺎﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩ

ﺗﺸﻨﮕﯽ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﮐﻮﯾﺮﻡ ﮐﺮﺩ ، ﻏﻢِ ﺩﻭﺭﯼِ ﺗﻮ ﺍﺳﯿﺮﻡ ﮐﺮﺩ
ﻣﺎﺟﺮﺍﻫﺎﯼ ﺷﺎﻡ ﭘﯿﺮﻡ ﮐﺮﺩ ، ﺭﺍﻩ ﺩﺭ ﻣﺠﻠﺲِ ﺷﺮﺍﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩ

ﺧﯿﺰﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻏﺮﻕ ﺧﻮﻥ ﺩﯾﺪﻡ ، ﺍﺯ ﻏﺮﻭﺭِ ﺭﻗﯿﻪ ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ
ﻟﺮﺯﻩ ﺑﺮ ﺟﺎﻥِ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﻭ ﺑﺮ ﻟﺒﺖ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﯽ ﺣﺴﺎﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩ

ﺁﺗﺶِ ﻓﺘﻨﻪ ﺗﯿﺰ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ، ﺗﺸﺖِ ﺯَﺭ ﺭﺍ ﻋﺰﯾﺰ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ
ﺻﺤﺒﺖ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻨﯿﺰ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ، ﮔﺮﯾﻪ ﺩﺭ ﻧﻐﻤﻪ ﯼ ﺭﺑﺎﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩ

ﺩﺭ ﺍﺳﯿﺮﯼ ﺍﻣﯿﺮ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺍﻡ ، ﯾﻌﻨﯽ :
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﺯ ﻋﺮﺵ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺳﺠﺪﻩ ﻣﺴﺘﺠﺎﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩ
 ------------------------------------------------------------------------
 ﻣﺤﻤﺪ ﺑﺨﺘﯿﺎﺭﯼ

رسيده وقت عزايت ادامه لازم نيست

چكيده اشك برايت ادامه لازم نيست

امان ز لحظه ي در خون نشستنت آقا

نشسته عرش بپايت ادامه لازم نيست

گذاشت خنجر خود را به روي حنجر تو

رسيد بر روي نايت ادامه لازم نيست

به ضربه هاي مكرر شكسته شد نفست

بريد راه هدايت ادامه لازم نيست

ذبيح اعظم قرآن تويي تو يا عطشان

هزار ذبح فدايت ادامه لازم نيست

ميان خلق شمايي به نام ثارالله

بپاي توست خدايت ادامه لازم نيست

نگين حضرت خاتم كجاست آقا جان؟

منم فداي عطايت ادامه لازم نيست

بگوش جان برسد بعد قرنها آقا

هنوز صوت صدايت ادامه لازم نيست

تويي تو امر به معروف و نهي از منكر

شريعت است خطايت ادامه لازم نيست

نشسته ام كه بگيرم برات كرببلا

منم مديحه سرايت ادامه لازم نيست

----------------------------------------------------------
اصغر چرمی

ای آرزوی خفته به خون ای برادرم

 

این قبر،قبر توست که باشد برابرم؟

 

گل چیده ام ز اشک که ریزم به تربتت

 

ای خفته زیر خاک که خاک تو برسرم 

ازبس که نیزه خورده تنت پیش چشم من

 

آید هنوز خون دل از دیدۀ ترم

 

چل روز درفراق ،به سر بُرده ام، ولی

 

هرگزگمان نبود که طاقت بیاورم 

گلهای باغ سبز تو نیلوفری شدند

 

منهم چو غنچه های کبود تو پرپرم

 

ای محرم همیشۀ زینب، بدان هنوز

 

ازضرب تازیانه کبود است پیکرم 

درمانده ام چگونه بگویم جواب او

 

پُرسداگررباب که کو قبر اصغرم؟

 

داغ رقیۀ تو مراپیرکرده است

 

ازخواهرت مپُرس کجا رفته دخترم 

من ازمدینه باتو رسیدم به کربلا

 

بی توچگونه عازم کوی پیمبرم

 

آتش گرفته است «وفائی» ازاین سخن!

 

وقتی رسم مدینه چه گویم به مادرم


-----------------------------------------------------------------------
سید هاشم وفائی

بگیر جان مرا بر همین تراب حسین


که جان بگیرم از این لطف بی حساب حسین


 

نه نای ماندن دارم نه پای برگشتن


مخواه اینکه بمانم در این عذاب حسین

 

ندیده مثل شب و روزهای زینب را


به عمر خویش نه ماه و نه آفتاب حسین

 


اسیر دردم اسیر غمم چهل روز است


چهل شب است ندارم به دیده خواب حسین

 


چهل شب است که میگویم السلام علیک


چهل شب است که نشنیده ام جواب حسین

 


گمان کنم که شب و روز مادرم اینجاست


معطر است مزارت به یاس ناب حسین

 

چگونه میرود از خاطر من آن روزی


که میزدند تو را از پی ثواب حسین

 


کسی به نیزه دهان تو را نشانه گرفت


و یک سه شعبه تو را کرد انتخاب حسین

 


چه خوب شد که سرت زود کوفه رفت و نبود

شبی که بر سرمان خیمه شد خراب حسین

 

هنوز هم سرم از آن شراره می سوزد


هنوز هست به دستم رد طناب حسین

 

چگونه با که بگویم یک آستین پاره


برای اهل و عیال تو شد حجاب حسین

 

به سنگ و چوب پذیرایی از لبت کردند


و همچنان به لبت ماند داغ آب حسین

----------------------------------------------------------------

محمد بیابانی

بگذار از آن شهر ریا دیگر نگویم

از قصّه ی شام بلا دیگر نگویم

 

من را نگاه بی حیای کوفیان کشت

زخم زبان شام را دیگر نگویم

 

آقا همین بس که تو را از من گرفتند

از کوفه و سنگ جفا دیگر نگویم

 

می دانی ای آرام جانم ای حسینم

پس از سر و تشت طلا دیگر نگویم

 

طاقت نداری تا بگویم ای برادر

آتش به جان خیمه ها . . . دیگر نگویم

 

داغ سه ساله پشت زینب را شکسته

این داغ سنگین بود و ما . . . دیگر نگویم

 

من بودم و یک دشت باغ لاله امّا

با داغ خود کشتی مرا دیگر نگویم

 

یک کربلا بس بود تا زینب بمیرد

از کربلا تا کربلا دیگر نگویم


-------------------------------------------------------------

وحید محمدی

شکسته بال ترینم، کبود می آیم

من از محله ی قوم یهود می آیم

 

از آن دیار که من را به هم نشان دادند

به دست های یتیمت دو تکه نان دادند

 

از آن دیار که بوی طعام می پیچید

از آن دیار که طفلت گرسنه می خوابید

 

کسی که سنگ به اطفال بی پدر می زد

به پیش چشم علمدار بیشتر می زد

 

از آن دیار که چشمان خیره سر دارد

به دختران اسیر آمده نظر دارد

 

از آن سفر که اگر کودکی به جا می ماند

تمام طول سفر زیر دست و پا می ماند

 

به کودکی که یتیم است خنده سر دادند

به او به جای عروسک سر پدر دادند

 

به جای آن همه گل با گلاب آمده ام

من از جسارت بزم شراب آمده ام

 

از آن دیار که آتش به استخوان می زد

به روی زخم لبان تو خیزران میزد

 

------------------------------------------------------------------------

حسن لطفیش

آمدم از سفر و جز غمم احوال نبود

این چهل روز کم از غصه ی چل سال نبود

 

با سرت بودم و فکر بدن ات می کُشتم

کاش آنروز نمی دیدم و پامال نبود

 

دم دروازه ی ساعات عجب بزمی بود

کاشکی دور و برم اینهمه جنجال نبود

 

پیر شد زینبت از بس به سرت سنگ زدند

ورنه این خواهرت آنقدر کهنسال نبود

 

چوب را زد به لبت یاد لبت افتادم

هیچ کس فکر من و گریه اطفال نبود

 

خیره شد سمت سکینه ، نفس ام بند آمد

این یکی فکر بدی داشت....نه خلخال نبود..

 

خسته ات می کنم اما ز سفر برگشتم

چه بگویم خبر از  زینب و اجلال نبود

 

جای شکر است که برگشتم و دیدم امروز

بدن کوفته ات گوشه گودال نبود

 

-----------------------------------------------------------------------

مهدی صفی یاری

ﺁﻣــــﺪﯼ ﺍﺯ ﺳــﻔــــﺮ ﺣــﺰﻥ ﻭ ﺑـــﻼ‌ ﺯﯾﻨﺐ ﻣﻦ
ﺁﻣــــﺪﯼ ﺑـــﺎﺯ ﺑﻪ ﺍﯾــﻦ ﮐـﺮﺏ ﻭ ﺑـﻼ‌ ﺯﯾﻨﺐ ﻣﻦ

ﺭﻭﯼ ﻗـﺒــﺮﻡ ﺑـﻨِـﺸـﯿـﻦ ﺁﻩ ﺑﮑـﺶ ﺍﺷﮏ ﺑـﺮﯾـﺰ
ﺗـﺎ ﺗـﺴـﻠـﯽ ﺑـﺸــﻮﻡ ﻗـﻠـﺐ ﺗــﻮ ﺭﺍ ﺯﯾﻨﺐ ﻣﻦ

ﻟــﺮﺯﻩ ﺍﻓــﺘـــﺎﺩﻩ ﺯ ﭘــﺎ ﺗــﺎ ﺑـﻪ ﺭﮒ ﮔــﺮﺩﻥ ﻣـﻦ*
ﻣــﺎﺩﺭﻡ ﺭﺍ ﻧــﺰﻥ ﺍﯾــﻨـﮕــﻮﻧــﻪ ﺻــﺪﺍ ﺯﯾﻨﺐ ﻣﻦ

ﻣﻦ ﻟـﮕـﺪ ﻣــﺎﻝِ ﺳـﻢ ﻣـﺮﮐﺒــﺸـﺎﻧـﻢ ﺗـﻮ ﺑـﮕـﻮ
ﭘﯿـﮑـﺮﺕ ﺍﺯ ﭼـﻪ ﺳﯿـﺎﻩ ﺍﺳـﺖ ﭼــﺮﺍ ﺯﯾﻨﺐ ﻣﻦ

ﺩﺧﺘـﺮﻡ ﮐﻮ ؟ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ؟ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻧﯿﺎﻣﺪ ﻣﮕـﺮ ﺍﻭ ؟
ﻧـﮑـﻨــــﺪ ﺍﻭ ﺷــﺪﻩ ﺍﺯ ﻋــﻤـﻪ ﺟــﺪﺍ ﺯﯾﻨﺐ ﻣﻦ

ﺧﻮﺷﺒﺤﺎﻝ ﺳﺮ ﻣﻦ ﭼﻮﻧﮑﻪ ﺑﻪ ﺳﺮ ﯾﺎﺭ ﺷﺪﯼ
ﺍﻧــﺪﮐــﯽ ﯾــــﺎﻭﺭ ﻣـﻦ ﺑـــــﺎﺵ ﺑﯿــﺎ ﺯﯾﻨﺐ ﻣﻦ

ﺗﺎ ﮐﻪ ﭘﺮﺳﯿـﺪﻡ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺳﺮ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺑـﺰﻡ ﺣـﺮﺍﻡ
ﮔـﻔـﺖ ﻣِـﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻨـﻮ ﺗﺸﺖ ﻃـﻼ‌ ﺯﯾﻨﺐ ﻣﻦ

ﻣﺤﺴـﻦ ﺁﻣــﺪ ﮐـﻪ ﺑـﮕــﺮﯾــﺪ ﺯ ﻏــﻢ ﺩﻟـﺒــﺮ ﺗﻮ
ﻧـﮑﻨـﯽ ﻋـﺎﺷـﻖ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﯾـﺶ ﺭﻫـﺎ ﺯﯾﻨﺐ ﻣﻦ

-----------------------------------------------------
ﺳﯿﺪ ﻣﺤﺴﻦ ﺣﺒﯿﺐ ﺍﻟﻠﻪ ﭘﻮﺭ

ﺍﺭﺑﻌﯿﻦ ﻏﻤﺖ ﻣﺮﺍ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ
ﺑﯽ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ

ﺑﻌﺪ  ﯾﮏ ﺍﺭﺑﻌﯿﻦ ﻫﻮﺍﯼ ﻏﻤﺖ
ﺭﺍﻩ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺮﺑﻼ‌ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ

ﺍﻑ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺭﺍ
ﺍﺭﺑﻌﯿﻦ ﺯ ﺗﻮ ﺟﺪﺍ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ

ﺍﯾﻦ ﭼﻬﻞ ﺭﻭﺯ ﺑﯽ ﺗﻮ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﺧﻮﺍﻫﺮﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺻﺪﺍ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ

ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﻇﻬﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﻫﻢ
ﺷﻌﻠﻪ ﺑﺮ ﺟﺎﻥ ﺧﯿﻤﻪ ﻫﺎ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ

ﯾﺎ ﻧﻮﮎ ﻧﯿﺰﻩ ﻇﺎﻟﻤﺎﻧﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺐ ﺑﯽ ﻫﻮﺍ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ

ﺍﺯ ﮐﺠﺎﯼ ﺳﻔﺮ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﮐﻪ
ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﺁﺗﺶ ﺑﻼ‌ ﺍﻓﺘﺎﺩ

ﻧﯿﺰﻩ ﺩﺍﺭ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺳﺮ ﮐﯿﻨﻪ
ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻋﻤﺪ ﻧﯿﺰﻩ ﺭﺍ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ

ﺯﺧﻤﯽ ﺍﺭﺑﻌﯿﻨﯽ ﺍﺯ ﺩﺭﺩﻡ
ﻣﺎﻧﺪﻧﻢ ﺭﺍ ﮔﻤﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻡ

ﺷﻌﻠﻪ ﺑﺮ ﺟﺎﻥ ﺗﺸﮕﺎﻥ  ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﻭ ﺑﻪ ﺩﻝ ﺯﺧﻢ ﺑﯽ ﺍﻣﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩ

ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻮﺭﺩﯼ
ﺑﺮ ﺳﺮﻡ ﻃﺎﻕ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩ

ﻏﻨﭽﮥ ﺧﺸﮏ ﺗﺎ ﮐﻪ ﭘﺮ ﭘﺮ ﺷﺪ
ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﮎ ﺑﺎﻏﺒﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩ

ﻣﻌﺠﺮ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺷﻌﻠﻪ ﻭﻟﯽ
ﺳﺮ ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﻭ ﺁﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩ
 ------------------------------------------
ﺷﺎﻋﺮ : ﻣﺴﻌﻮﺩ ﺍﺻﻼ‌ﻧی

ﺩﺍﺭﻡ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺭﻭ ﻧﻔﺲ ﻣﯽ ﮐﺸﻢ
ﻫﻮﺍﯼ ﺯﻣﯿﻨﺖ ﯾﻪ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺲ

ﺍﮔﻪ ﺩﻭﺭﮤ ﺳﺎﻝ ﺍﻡ ﺑﯿﺎﻡ ﮐﺮﺑﻼ‌
ﻭﻟﯽ ﺍﺭﺑﻌﯿﻨﺖ ﯾﻪ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺲ

ﭘﯿﺎﺩﻩ ﻣﯿﺎﻡ ﺑﻠﮑﻪ ﺁﺭﻭﻡ ﺑﺸﻢ
ﺑﺰﺍﺭ ﺳﯿﻨﻤﻮ ﻭﺍ ﮐﻨﻢ ﺁﺗﯿﺸﻪ

ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﻫﺮﭼﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺮﯾﺰﻡ ﺑﻪ ﭘﺎﺕ
ﺁﺩﻡ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﯿﺸﻪ

ﻧﯿﮕﺎ ﮐﻦ ﭘﺎﻫﺎﺷﻮﻥ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﺎﻭﻟﻪ
ﺧﺪﺍﺋﯿﺶ ﻋﺠﺐ ﻋﺎﺷﻘﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﯼ

ﻣﺴﺎﻓﺮ ﻗﺪﻡ ﻫﺎ ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻮﺳﯿﺪ
ﺩﺍﺭﯼ ﭘﺎ ﺭﻭ ﺑﺎﻝ ﻣﻠﮏ ﻣﯽ ﺫﺍﺭﯼ

ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺑﺎ ﺩﻻ‌ ﺍﺭﺑﻌﯿﻦ
ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﯽ ﺩﻟﻪ ﺑﯿﻘﺮﺍﺭﺕ ﻣﯽ ﺷﻪ

ﻣﺚ ﺧﻮﺍﻫﺮﺕ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﺑﺪﺟﻮﺭﯼ
ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﻮﻥ ﺩﺍﻏﺪﺍﺭﺕ ﻣﯽ ﺷﻪ

ﺁﺩﻡ ﺗﻮ ﺑﻬﺸﺘﻪ ﺧﺪﺍﺋﯿﺶ ﺍﮔﻪ
ﺭﻓﺎﻗﺖ ﮐﻨﻪ ﻋﻤﺮﯼ ﻭ ﺑﺎ ﺣﺴﯿﻦ

ﺑﺰﺍﺭ ﺑﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﺑﺪﯼ ﻫﺎﻡ ﺑﮕﻢ
ﮐﻪ ﻣﻦ ﺧﺎﮎ ﺷﯿﺶ ﮔﻮﺷﺘﻢ ﯾﺎ ﺣﺴﯿﻦ

ﺩﺍﺭﻥ ﺁﺳﻤﻮﻧﺎ  ﮔﻮﺍﻫﯽ ﻣﯿﺪﻥ
ﮐﻪ ﺻﺎﺣﺐ ﻋﺰﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﻣﺸﺐ ﺧﺪﺍﺱ

ﻋﺠﺐ ﺑﻮﯼ ﯾﺎﺳﯽ ﻣﯿﺎﺩ ﺗﻮ ﺣﺮﻡ
ﯾﻪ ﺣﺴّﯽ ﻣﯽ ﮔﻪ ...ﻓﺎﻃﻤﻪ ﮐﺮﺑﻼ‌ﺱ
 ---------------------------------------------
 ﻋﺒﺎﺱ ﺷﺎﻩ ﺯﯾﺪﯼ

ﺯﯾﻨﺐ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﺯ ﺳﻔﺮﯼ ﭘﺮ ﺯ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ
ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﺳﺖ ﻭ ﺩﻟﺶ ﻏﺮﻕ ﺍﻟﺘﻬﺎﺏ

ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻏﯿﺮ ﺍﯾﻦ ﺗﻦ ﺗﯿﺮﻩ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﺷﻤﻊ ﺩﻟﻢ ﺷﺪﻩ ﺯ ﻏﻤﺖ ﻗﻄﺮﻩ ﻗﻄﺮﻩ ﺁﺏ

ﭘﻮﺷﯿﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮ ﺟﻤﺎﻝ ﻣﻦ
ﺍﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﺳﯿﻠﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯼ ﺁﻓﺘﺎﺏ

ﺗﻨﻬﺎﺋﯽ ﻭ ﻏﺮﯾﺒﯽ ﻭ ﺩﺭ ﺑﻪ ﺩﺭﯼ ﻭ ﺩﺍﻍ
ﺍﯾﻦ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﺎ ﺑﺰﻧﻢ ﻣﺠﻠﺲ ﺷﺮﺍﺏ !!!

ﻫﺮ ﮐﺲ ﺑﻪ ﻗﺪﺭ ﺁﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺍﻍ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﺍﻣّﺎ ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺗﻮ ﻭﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺭﺑﺎﺏ

ﻃﻔﻞ ﺳﻪ ﺳﺎﻟﻪ‌ﺍﺕ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺯﯾﺎﺭﺗﺖ
ﮐﻨﺞ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﮐﺮﺩ ﻋﺪﻭﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﺮﺍﺏ

ﺧﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﻣﺎ ﭼﻪ ﺗﻠﺦ ﺑﻮﺩ
ﺍﻣّﺎ ﻓﻘﻂ ﻏﻢ ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺩﻝ‌ﮐﺒﺎﺏ

ﯾﮏ ﺩﻡ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﻟﺮﺯﻩ ﺑﯿﻔﺘﺪ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﻣﻦ
ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻣﺤﻤﻠﻢ ﻋﺘﺎﺏ

ﻣﻦ ﺟﺰ ﺧﺪﺍ ﻧﺪﯾﺪﻩ‌ﺍﻡ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺎﺭﺗﻢ
ﺟﻤﻠﻪ ﺧﺠﻞ ﺷﻮﻧﺪ ﺑﻪ ﻭﺍﻟﻠﻪ ﺍﺯﯾﻦ ﺧﻄﺎﺏ

ﮐﺎﺭﻡ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺷﺪ ﺣﺴﯿﻨﯿﻪ
ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺑﺴﺘﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺗﻮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﻘﻼ‌ﺏ

ﺣﺎﻻ‌ ﺑﺪﻩ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﻤﺎﻧﻢ ﺑﻪ ﮐﺮﺑﻼ‌
ﺗﺎ ﺟﺎﻥ ﺩﻫﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﮎ ﻏﻤﺖ ﯾَﺎﺑﻦ‌ﺑﻮﺗﺮﺍﺏ

ﺩﺍﺭﻡ ﺷﺒﯿﻪ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﻣﺮﮒ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻃﻠﺐ
ﮐﺎﺵ ﺍﯾﻦ ﺩﻋﺎ ﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﻣﺰﺍﺭ ﺗﻮ ﻣﺴﺘﺠﺎﺏ

ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻓﺘﻪ ﻟﺤﻈﮥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺖ ﺣﺴﯿﻦ
ﻟﺸﮕﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﺘﻦ ﺗﻮ ﺟﻤﻠﻪ ﺩﺭ ﺷﺘﺎﺏ
 --------------------------------------------
ﻣﺠﺘﺒﯽ ﺭﻭﺷﻦ ﺭﻭﺍﻥ

برخیز ای برادر من خواهر آمده
پروانه ی تو سوخته،خاکستر آمده

ای مهربان حسین من،ای شاه بی سرم
شرمنده است زینب تو با سر آمده

روی کبود و موی سپید و قد کمان
با زخمهای کاری و چشم تر آمده

یک اربعین گذشته و من پیرتر شدم
از شهر شام  آینه ی مادر آمده

آه از اسیری من و آه از فراق تو
آه از مصیبتی که از آن خنجر آمده

یادم نمی رود به روی سینه ات نشست
یادم نمی رود چه بر آن پیکر آمده

هرشب کنار مادرمان گریه کرده ام
بعد از "اُخَیَّة" ای که از آن حنجر آمده

رویم ببین و حال من خسته را نپرس
هرچه بلاست، بر سر این مضطر آمده

حالا پس از چهل شب و روز دوری ام
برخیز ای برادر من خواهر آمده......
--------------------------------------------
محمد جواد مهدوی

آمدم از کوفه و شام خراب
تا ببینم روی تو ای آفتاب

پر کشیدم سوی تو ای مه جبین
با دلی سوزان و جانی آتشین

لحظه لحظه چون که نزدیک آمدم
در دلم رو سوی تو پر می زدم

در دلمم گفتم تو را ای حاصلم
بی تو پایان می رسد کار دلم

لیکن آمد بر مشامم بوی تو
مرغ جان را می کشاند سوی تو

می کشی دل را به سوی شهر عشق
در حریم کربلایت از دمشق

جان مستان را هوایی کرده ای
تو دلم را کربلایی کرده ای

بوسه بر خاک گل زهرا زنم
یا که اکسیری بر این دل ها زنم

بار دیگر من ببینم قتلگاه
در غم یارم کشم از غصه آه

شاید آن جا مادرم این حال ما
بیند و آید به استقبال ما

چون که می دانم دل مادر ز سوز
پر کشد تا کربلا هر شام و روز

آمدم با باری از محنت به دوش
ارمغانم روی نیلی ، زخم گوش

آمدم از شام غم تا دشت خون
سوی تو ساقی صحرای جنون

آمدم من تا ز کوفه گویمت
همچو گل ای پور زهرا بویمت

آمدم تا شرح هجران بشنوی
قصه های شام ویران بشنوی

من هزاران خار دیدم بر تنم
باغبان زخمی این گلشنم

هر کجا خاری به سوی گل دوید
پیکرم همچو سپر آن جا رسید

غنچه ی تو آن سه ساله خون جگر
دیده گریان از غم هجر پدر

من همیشه در کنارش بوده ام
تا شود آرام کی آسوده ام

لیکن او یک شب به یک ویرانه ای
ناله ای زد از غم جانانه ای

خود رسیدی با سر زیبای خود
تا کشی ناز گل رعنای خود

با خود اما بردی آن یار مرا
آن یگانه یاس غمخوار مرا

آن که از زهرا نشان ها برده بود
آن که در نشکفتگی پژمرده بود

شرمسارم ای شهید شهر عشق
از غم آن یاس نیلی دمشق

از خجالت آب گشتم بین راه
تا مبادا بر رخم سازی نگاه
-------------------------------------
محمد مبشری

نماز عشق شکسته نخوانده بودم وخواندم
قنوت ؛ بازوی بسته نخوانده بودم وخواندم
زنی زهاشمیان تاکنون اسیر نبودست
دعا به ناقه نشسته نخوانده بودم وخواندم

به دوش؛ جسم دودختر؛ نبرده بودم وبردم
زکینه سنگ زشامی ؛ نخورده بودم وخوردم
به قتلگه به من ودخترت چه شد؛ دیدی

که زنده زنده کنارت؛نمرده بودم ومردم


به شب ؛ میان بیابان؛نرفته بودم ورفتم
به جستجوی یتیمان؛ نرفته بودم ورفتم
نخقته بودم وخفتم؛به روی خشته خرابه
به کوفه گوشه ی زندان ؛نرفته بودم ورفتم




هزاررنگ پریده ؛ ندیده بودم ودیدم
شفق به ماه چکیده؛ندیده بودم ودیدم
ندیده بودم ودیدم محاسنت در خون
به داس؛ یاس بریده؛ندیده بودم ودیدم



به کوفه جای به زندان نکرده بودم وکردم
به شام؛ خانه به ویران نکرده بودم وکردم
نگفته بودی وگفتی اذان زمأذنه ی نی
به نیزه گوش به قرآن نکرده بودم وکردم

---------------------------------------------------
علی انسانی

ﺑﺮﻏﻢ ﺯﯾﻨﺐ ﮐﺒﺮﯼ ﻫﻤﮕﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﯿﺪ
ﺍﺭﺑﻌﯿﻦ ﮔﺸﺘﻪ ﻭﺣﺎﻻ‌ ﻫﻤﮕﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﯿﺪ

ﻧﺎﻟﻪ ﺯﺩﺣﻀﺮﺕ ﺯﻫﺮﺍ ﻫﻤﮕﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﯿﺪ
ﺑﻬﺮﺍﯾﻦ ﺭﻭﺿﻪ ﻋﻈﻤﯽ ﻫﻤﮕﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﯿﺪ

ﺗﺎﺍﺑﺪ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﻦ ﺑﻬﺮﻏﻤﺖ ﮔﺮﯾﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﻋﺎﻟﻢ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﻨﻬﺎﯼ ﺣﺴﯿﻦ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﺳﺖ

ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻫﯿﭻ ﻏﻤﯽ ﻣﺜﻞ ﻏﻢ ﺩﻟﺒﺮﻧﯿﺴﺖ
ﻏﯿﺮﺩﯾﺪﺍﺭ ﺑﺮﺍﺩﺭﻃﻠﺐ ﺧﻮﺍﻫﺮﻧﯿﺴﺖ

ﻣﺎﺗﻢ ﭘﺮﻣﺤﻨﯽ ﻫﻤﭽﻮﻏﻢ ﻣﻌﺠﺮﻧﯿﺴﺖ
ﺑﺪﻧﺶ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯿﮑﻦ ﺳﺮﻧﯿﺴﺖ

ﺍﺯﻏﻢ ﺗﻮﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﭼﺸﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻧﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢ
ﺯﯾﺮﻟﺐ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻭﺷﻮﺭﺩﻣﺎﺩﻡ ﺩﺍﺭﯾﻢ

ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﺑﺎﺯﺳﻮﯼ ﮐﺮﺑﺒﻼ‌ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﻫﻤﻪ ﺩﻟﺨﻮﺷﯽ ﺧﻮﻥ ﺧﺪﺍ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﺯﯾﻨﺐ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮﭘﺮ ﺯﺑﻼ‌ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﺑﻌﺪ ﭼﻞ ﺭﻭﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺷﻬﺪﺍ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﻧﻮﺣﻪ ﺧﻮﺍﻥ ﺯﯾﻨﺐ ﻭﻃﻔﻼ‌ﻥ ﻫﻤﮕﯽ ﮔﺮﯾﺎﻧﻨﺪ
ﺭﻭﺿﻪ ﺑﺎﺯ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻬﺪﺍ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻧﻨﺪ

ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺑﺮﺳﺮ ﻗﺒﺮ ﻋﻠﯽ ﺍﮐﺒﺮ ﻣﯽ‌ﺭﻓﺖ
ﻣﺎﺩﺭﯼ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﻗﺒﺮ ﻋﻠﯽ ﺍﺻﻐﺮﻣﯽ ﺭﻓﺖ

ﺩﺧﺘﺮﯼ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺳﺎﻗﯽ ﻟﺸﮑﺮ ﻣﯽ‌ﺭﻓﺖ
ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ ﻧﺎﻟﻪ ﮐﻨﺎﻥ ﻧﺰﺩ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻣﯽ‌ﺭﻓﺖ

ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﺮﺳﺮﻗﺒﺮﻋﻤﻮﯾﺶ ﺟﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ
ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ ﯾﺎﺩﻏﻢ ﺭﻭﺯ ﺩﻫﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ

ﯾﺎﺩﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺳﺮﻫﺎ ﺯﺑﺪﻥ ﮔﺸﺖ ﺟﺪﺍ
ﺭﻓﺖ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻭﺍﻧﮕﺸﺘﺮﯼ ﺧﻮﻥ ﺧﺪﺍ

ﯾﺎﺩﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﻏﺎﺭﺕ ﺷﺪﻫﻤﻪ ﻣﻌﺠﺮﻫﺎ
ﻭﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﯾﺪ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺯﻫﺮﺍ

ﻟﻌﻨﺘﯽ‌ﻫﺎ ﭼﻪ ﻓﺠﯿﻌﺎﻧﻪ ﺟﺴﺎﺭﺕ ﮐﺮﺩﻧﺪ
ﺗﻮﺩﻋﺎ ﮐﺮﺩﯼ ﻭﻧﯿﺰﻩ ﺑﻪ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ

ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺗﯿﺮﻩ ﺷﺪﻭ ﻧﯿﺰﻩ ﺑﻪ ﺍﺭﺑﺎﺏ ﺯﺩﻧﺪ
ﺳﻨﮓ ﺑﺮﭼﻬﺮﻩ ﺁﻥ ﮔﻬﺮ ﻧﺎﯾﺎﺏ ﺯﺩﻧﺪ

ﺑﺎﻋﺼﺎﺑﺮﺑﺪﻥ ﻭﭘﯿﮑﺮ ﺑﯽ ﺗﺎﺏ ﺯﺩﻧﺪ
ﻫﺮﭼﻪ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ ﺣﺴﯿﻦ ﺍﺑﻦ ﻋﻠﯽ ﺁﺏ ﺯﺩﻧﺪ

ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﻪ ﻓﺪﺍﯼ ﺑﺪﻧﺖ
ﭼﻪ ﺑﻼ‌ﯾﯽ ﺳﺮﺕ ﺁﻣﺪﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﭘﯿﺮﻫﻨﺖ
-----------------------------------------------
ﺣﺒﯿﺐ ﺑﺎﻗﺮﺯﺍﺩﻩ

فاتح شامم و بازآمدم از شام، حسین
کرده‌ام فتح تو را بر همه اعلام، حسین
ذوالفقار سخنم معجزۀ حیدر داشت
فتح شد با نفس حیدری‌ام شام، حسین
نالۀ کودک تو کاخ ستم را لرزاند
گرچه در گوشۀ ویرانه شد آرام، حسین
به طواف حرم محترمت گردیده
جامۀ ماتم ما حلّۀ احرام، حسین
در طواف سر خونین تو خواندیم نماز
مُهر ما بود فقط سنگ لب‌بام، حسین
باورت بود که در حال اسیری ببرند
دختر فاطمه را در ملاءعام، حسین
لعنةالله علی آل زیادٍ و زیاد
که ز خون تو گرفتند همه کام، حسین
هدیه بردند سر پاک تو را بهر یزید
تا بگیرند پی قتل تو انعام، حسین
باورت بود که در شام بلا دخترکت
بر روی خاک گذارد سر بی‌شام، حسین
آتشی بر جگر سوختۀ «میثم» زن
که بسوزد ز غمت در همه ایام، حسین

--------------------------------------------
غلامرضاسازگار

امید دل! دل سوزان برایت آوردم
خبر زتلخی هجران برایت آوردم
بر آر سر زلحد ای گل خزان شده ام
که یک بهار، گلستان برایت آوردم
به داغ های دلم ای شهید، کن نظری
که لاله های فراوان برایت آوردم
مزن دم از عطش ای تشنه لب که آب روان
زاشک دیدۀ گریان برایت آوردم
به جای مُشک که بر خاک تربتت ریزم
به چهره، گرد بیابان برایت آوردم
عنایتی کن و سوغاتی مرا بپذیر
زشام، موی پریشان برایت آوردم
سخن رخاطرۀ بزم شام و طشت طلا
خبر از آن لب و دندان برایت آوردم
به اشک خجلت و چشمان بسته ام بنگر
خبر زگوشۀ ویران برایت آوردم
به زیر پیرهن خویش از کبودی تن
هزار قصّۀ پنهان برایت آوردم
سخن زخاطرۀ بزم شام و طشت طلا
خبر از آن لب و دندان لب و دندان برایت آوردم
بیار دست و سرشک سکینه را کن پاک
و راز گوشۀ زندان برایت آوردم
شکست سرو قدم زیر کوه غصۀ ولی
لوای فتح نمایان برایت آوردم
اگر چه نامه سیاهی به نزد ما (میثم)
نوید رحمت و غفران برایت آوردم

----------------------------------------------
 غلامرضاسازگار

مرگ من بود دمی کز تو جدایم کردند

در همان گوشۀ گودال فدایم کردند

دوستانم که نبودند بگریند به من

دشمنانم همگی گریه برایم کردند

من که خود راهنمای همه عالم بودم

سرخونین تو را راهنمایم کردند

هر کجا خواستم از پای درافتم دیدم

کودکان دست گشودند و دعایم کردند

خجلم از تو که گم گشته امانت هایت

بر سر خار دویدند و صدایم کردند

گریه ها داشتم از دوری روی تو ولی

خنده ها بود که بر اشک عزایم کردند

همرهانم که گرفتند غبار از محمل

همه در خاک فتادند و رهایم کردند

تا دم مرگ طرفدار تو بودم ای دوست

دشمنان یکسره تحسین به وفایم کردند

این اسارت همه جا عزّت من بود حسین (ع)

که پیام آور خون شهدایم کردند

(میثمم) کوس شهی بر همه عالم زده ام

سرفرازم که در این کوی گدایم کردند

-------------------------------------------------------
 غلامرضاسازگار

سلام ای نازنین آلاله های سرخ زهرایی
که بشکفتید روی نیزه ها در اوج زیبایی
سلام ای یوسف بی پیرهن! ای بحر لب تشنه!
سلام ای آفتاب منخسف! ای ماه صحرایی!
زجا بر خیز، ای اشکم نثار حنجر خشکت!
که از بهر تو آب آورده ام با چشم دریایی
اگر چه قامتم خم گشت از کوه فراق تو
خدا داند شکستم پشت دشمن را به تنهایی
سر تو قطعنامه خواند و من تکبیر می گفتم
که بر بیدادگر طشت طلا شد طشت رسوایی
اگر از شام می پرسی زننگ شامیان این بس
که با سنگ جفا کردند از مهمان پذیرایی
چنان داغ تو آبم کرده و از پا درافکنده
که ممکن نیست جز با چشم تو زینب را تماشایی
به لطف و رأفتت نازم که در ویران سرا یک شب
سر پاک تو شد بر ما چراغ گردهم آیی
خدا دادِ دل ما را ز اهل شام بستاند
که بهر کف زدن کردند دور ما صف آرایی
گرفتم پیکرت را چون به روی دست در مقتل
گریبان چاک زد ازاین شکیبایی، شکیبایی
قبول حضرتت افتد که هم چون ابر باران زا
به یاد حلق خشکت چشم میثم گشته دریایی

-------------------------------------------------------
غلامرضاسازگار

 یک اربعین برای تو حیران شدم حسین

مانند گیسوی تو پریشان شدم حسین

با چند قطره اشک دل من سبک نشد

ابری شدم به پای تو باران شدم حسین

زلفی اگر که ماند برایت سفید شد

در اول بهار زمستان شدم حسین

کوفه به کوفه کوچه به کوچه گذر گذر

قاری شدی مفسّر قرآن شدم حسین

دیدی چگونه آخر عمری دلم شکست

دیدی چگونه پاره گریبان شدم حسین

 

تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم

دارم سر مزار خودم گریه می کنم



هر چند در مسیر سرت ازدحام بود

اما درست مثل همیشه امام بود

بی تو سوار ناقه ی عریان شدم حسین

من که به روی چشم علمدار جام بود

یادم نمی رود سر بالا نشین تو

بازیچه ی نگاه اهالی شام بود

در حرف های مرد و زن پشت بام ها

چیزی اگر نبود فقط احترام بود

با دست سنگ صورت تو خط خطی شده

از بس که آفتاب تو نزدیک بام بود

 

تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم

دارم سر مزار خودم گریه می کنم

 

هم پیرهن که ماند برایم بدن نداشت

 هم پیکر تو روی زمین پیرهن نداشت

ای بی کفن برادرم ای بوریا نشین

این چادرم لیاقت خلعت شدن نداشت؟

آن گونه ای که من وسط خیمه سوختم

پروانه هم دل و جگر سوختن نداشت

گل های باغت از همه رنگی گرفته اند

یعنی کسی نبود که دست بزن نداشت

مردی نبود اگر یل ام البنین که بود

هرگز کسی نگاه جسارت به من نداشت

 

تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم

دارم سر مزار خودم گریه می کنم

 

ای سایه بلند سرم ای برادرم

آیینه ی ترک ترکِ در برابرم

بالم شکسته است و پرم پر نمی زند

اما هنوز مثل همیشه کبوترم

من قول داده ام که بگیرم سر تو را

از دست نیزه ها و برایت بیاورم

حالا سری برای تو آورده ام ولی

خاکستری و خاکی و ای خاک بر سرم

بگذار اول سخن و شکوه ام تو را

ای ماه زینب از نگرانی درآورم

هر چند کوچه کوچه تماشا شدم ولی

راحت بخواب دست نخورده است معجرم

 

تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم

دارم سرمزار خودم گریه می کنم

 

دستی که چوب زد لب قرآنی تو را

زیر سوأل برد مسلمانی تو را

بالای تخت رفتی و دستم نمی رسید

تا که رفو کنم سر پیشانی تو را

می خواستند پیش همه کوچکت کنند

اما خدات خواست سلیمانی تو را

ای کاش ما برادر و خواهر نمی شدیم

حیران نبودم این همه حیرانی تو را

این سر، شکسته هست ولی سرشکسته نیست

یعنی کسی ندید پشیمانی تو را

 

تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم

دارم سر مزار خودم گریه می کنم
---------------------------------------------------------------
علی اکبرلطیفیان

اربعین است و دل از سوگ شهیدان خون است

 

هر که را می‌نگرم غمزده و محزون است

 

زینب از شام بلا آمده یا آنکه رباب

 

کز غم اصغر بی‌شیر، دلش پرخون است

 

یا که لیلی به سر قبر پسر آمده است

 

کاشکش از دیده روان همچو شط جیحون است

 

مادر قاسم ناکام که می‌نالد زار

 

بهر آن طلعت زیبا و قد موزون است

 

در ره کوفه و در شام و سرا ظلم یزید

 

کس نپرسید ز سجّاد که حالت چون است

 

دختر شیر خدا ناطقة آل رسول

 

کز نهیب سخنش کفر و ستم موهون است

 

کرد ایراد چنان خطبه و ثابت بنمود

 

که یزید شقی از دین خدا بیرون است

 

زنده دین مانده ز تصمیم و ز ایثار حسین

 

حق و حرّیت و اسلام به او مدیون است

 

هان بیایید و ببینید که در راه خدا

 

صحنة رزم ز خون شهدا گلگون است

 

آه و افسوس که کشتند لب تشنه امام

 

زخم بر پیکر پاکش ز عدد افزون است

 

قصة کرب و بلا قصة صبر است و قیام

 

به فداکاری و جانبازی و دین مشحون است

 

تا ابد نام حسین بن علی در تاریخ

 

با ثبات قدم و نصرت حق، مقرون است

 

جاودان عزت حزب الله و انصار خدا است

 

خیمة باطل و احزاب دگر وارون است

 

هر که در حصن ولایت رود از روی خلوص

 

ز آتش دوزخ و آن هول و خطر، مأمون است

 

«لطفی» از عاقبت کار مکن قطع امید

 

که به الطاف حسین بن علی میمون است

-----------------------------------------------------------

ای بزرگ، ای جلیله، ای بانو!
ای عزیز قبیله، ای بانو!
عمه‌ی بی‌بدیله، ای بانو!
ای عقیله، عقیله، ای بانو!
عشق تنها به تو نظر انداخت
عقل در پای تو سپر انداخت

عمه تو بر سپهرها قمری
زنی از جنس شیرهای نری
کرد با تو حسین جلوه‌گری
فتنه در تو نداشته اثری
در نگاهت بلا چه زیبا شد
از کلامت یزید رسوا شد

تو که خود محشری به تنهایی
سوره‌ی کوثری به تنهایی
ثانی مادری به تنهایی
حیدر دیگری به تنهایی
کوهی از غم شدی، چهل روز است
از چه رو خم شدی، چهل روز است

اربعین، عمه زینب کبرا
با دلی گُر گرفته از غم‌ها
آمدی تا به دشت کرببلا
از سر ناقه مثل تک‌تک ما
جسم پاکت ز صدر زین افتاد
باز هم عرش بر زمین افتاد

باز هم عمه، قتلگاه، حسین
بر لبت ذکر آه، آه، حسین
شه بی‌لشگر و سپاه حسین
آی خورشید خیمه‌گاه حسین
سایه‌ات کم شده، چهل منزل
کمرم خم شده، چهل منزل

تو که رفتی به ما جسارت شد
هستی خیمه‌گاه غارت شد
نه که سهمم فقط اسارت شد
طعنه‌ی خصم نابکارت شد
آتش از خیمه‌ها زبانه کشید
بعد تو شمر تازیانه کشید

یوسف تو ز چاه آمده است
حال با یک نگاه آمده است
رو، سپید و سیاه آمده است
با تنی راه راه آمده است
کاش اصلاً غمی نبود اینجا
کاش نامحرمی نبود اینجا

تا سرم را به تو نشان بدهم
پیکرم را به تو نشان بدهم
کمرم را به تو نشان بدهم
معجرم را به تو نشان بدهم
بی‌تو با درد هم‌نشین شده‌ام
بعد عباس این‌چنین شده‌ام

کوفه بسیار حال من بد شد
بین اغیار حال من بد شد
پیش انظار حال من بد شد
شام هر بار حال من بد شد
سر پاک تو بود قرآن خواند
در گذار یهود قرآن خواند

شمعم و با عذاب آب شدم
بی‌تو نوشیدم آب، آب شدم
بی‌یل بوتراب آب شدم
بین بزم شراب آب شدم
دختران ابوتراب کجا
بزم نامحرم شراب کجا

مردم شام سنگ‌مان که زدند
زخم با خنجر زبان که زدند
تهمت کفر بر زنان که زدند
به لبت چوب خیزران که زدند
دخترت هول کرد و پس افتاد
بس که نالید از نفس افتاد

توی ویرانه‌ای که دختر تو
روبروی نگاه خواهر تو
سر خود را گذاشت بر سر تو
بوسه‌ای زد به خون حنجر تو
روح از پیکرش که غارت شد
کفنش جامه‌ی اسارت شد

او شبیه تو بی‌کفن رفته
سوخته، پاره پیرهن رفته
زخم خورده، شکسته‌تن رفته
موسپیدی او به من رفته
پیکرش را سیاه تا دیدم
روضه‌ی قتلگاه را دیدم

شمر سمتت دوید، یادم هست
خنجرش را کشید، یادم هست
حنجرت را برید، یادم هست
ناله‌ام را شنید، یادم هست
روبروی نگاه مادر تو
رفت بالای نیزه‌ها سر تو

-----------------------------------------

امیر عظیمی

درکناره قبرتو گریه فراوان دارم

درنبودت یاحسین حال پریشان دارم

درکناره قبرتو ذکر حسین جان دارم

اربعین ناله سره  قبر شهیدان دارم

این چهل روز.چهل سال برایم طی شد

یاد دارم که برادر. سره تو برنی شد

گریه بر گوشه ی قبرتوبرایم خوب است

گریه کردن به عزای توبرایم خوب است

این چهل روز ببین پیر ه عزای توشدم

اربعینی یاحسین غرق نوای توشدم

اربعین گوشه ی قبرت به عزابنشستم

آمدم ازسفر ایدوست ببین دلخستم

کاروان اسراء آمده سوی توحسین

تازندسینه وسر.برسره کوی توحسین

شدچهل روز تنم . زخمی و لبریز ورم

آمدم سوی توبا .بارغم و دیده ی نم

اربعین است ولی حیف که آب آور نیست

اصغر  وقاسم و شهزاده علی اکبر نیست

این چهل روز.ز غم حال و هوایی شده ام

بر سر قبر ه حسین   کربوبلایی شده ام

کاره من یک اربعین نوحه سرایی شده است

روزعاشورا دگر باز تداعی شده است

یاد داری سره گودال چقدر غوغا بود

بهرغارت کردن جسم وسرت دعوا بود

 یاد دارم همه ی بال و پرت را بردند

یاد دارم پی غارت سپرت را بردند

دیده ام وای که شال کمرت را بردند

پی غارت دل گودال  سرت را بردند

اشک  (مجنون ) همه شب درغم دلدارچکید
زیرباره غم و تنهایی دلدار خمید
-------------------------------------------------

آرمین غلامی

درسینه ام داغی است/از ماتم زینب
باشد هلال غم/ قد خم زینب
هرکس به راه عشق/گریدبه شاه عشق
آید ز راه عشق/در عالم زینب
درعصر عاشورا/خواهد که بر ناقه
گردد سوار اما/ کو محرم زینب؟
آه از دل زینب/ با محمل زینب
هجده سر بر نی/ شد مرهم زینب
ای وای برکوفه/ای وای بر کوفی
آتش به کف آمد / در مقدم زینب
راه اسارت بود/ کرببلای او
راس الحسین او/ شد پرچم زینب
یک اربعین اندوه/یک اربعین ناله
یک اربعین غصه/ شد همدم زینب

هرکس سرو کارش /افتاده با زینب
گوید ز عمق دل/ لبیک یا زینب

ذکر لب دلدار/ لبیک یا زینب
شور دل هشیار/ لبیک یا زینب
از صبر والایت/  در راه مولایت
شد راه دین هموار/ لبیک یا زینب
باعزم چون طوفان/ کوتاه از قرآن
شد دست استکبار/ لبیک یا زینب
در مکتب فضلت / در موکب عشقت
جبریل خدمتکار/ لبیک یا زینب
با خطبه های خود / غوغا به پا کردی
در کوچه و بازار/ لبیک یا زینب
در مجلس اغیار / در دیده ی انظار
هستی شما مختار/ لبیک یا زینب
نطق و بیان حیدر / حجب و حیا کوثر
آیینه ی دادار / لبیک یا زینب
لبیک یازینب  /  شیواترین ذکر است
خواهم کنم تکرار/ لبیک یا زینب

هرکس سرو کارش / افتاده با زینب
از عمق دل گوید / لبیک یا زینب

ای دخت خیر الناس/ لبیک یا زینب
همسنگر احساس / لبیک یا زینب
ای لاله ی باغ/ یاسین پیغمبر
ای باغبان یاس / لبیک یا زینب
تو منتهای عشق/ تو منتهای صبر
تو آخر اخلاص/  لبیک یا زینب
حق رفته بود از یاد/ حق را شناساندی
بر قوم حق نشناس/ لبیک یا زینب
دشمن بداند که / بر عمه سادات
شیعه بود حساس/ لبیک یا زینب
داغ دلت مرجان/ خون سرت یاقوت
چشم ترت الماس/ لبیک یا زینب
عشق ابالفضلی /  گویم  به عشق تو
لبیک یا عباس    /    لبیک  یا  زینب

هرکس سرو کارش/ افتاده با زینب
از عمق دل گوید/ لبیک یا زینب
----------------------------------------
سید روح الله موید

اربعین تو رسیده است وز راه آمده است
خواهرت با قد خم گشته و آه آمده است
زینب از وادی شام آمده چشمت روشن
از کجا تا به کجا آمده ؟ چشمت روشن
آه ای یوسف صد تکه ی بی پیراهن
پیرهن بافته ات را بگرفت از دشمن
به لبش ناله ی محزون اخ العطشان است
روضه خوان حرم و آن بدن عریان است
مو پریشان شده و سینه زن و نالان است
به دلش سوز نهان ، دیده ی او گریان است
زینبی که سر بازار معطل شده است
بهر او چشم حرامی است که معظل شده است
ازدحام هلهله ها خنده ی مردم دیده
ناسزا در همه ی راه چقدر بشنیده
سایه ی بر سر خود را به روی نی دیده
در کنار سر نورانی او می دیده
کوفه با خطبه ی خود ، شام چه غوغا می کرد
خواهرت در همه جا محشری برپا می کرد
خطبه اش تیغ شد و یک تنه یک لشگر شد
گاه چون فاطمه و گاه خود حیدر شد
***
مژدگانی بده عباس که خواهر آمد
خاطر آسوده که با چادر و معجر آمد !
قافله همره خود مشک پرآب آورده
جرعه جرعه غم و اندوه رباب آورده
بسپارید که در علقمه هرگز نرود
وای اگر شکوه ی او پیش ابالفضل رود
آه بانو زچه رو قافله ات کم دارد
بعد از آن شام سیاه اشک دمادم دارد
نکند دختری که بود شبیه زهرا
جای مانده است در آن شام بلا
------------------------------------------------
یاسر مسافر

زینب از سوی شام برگشته
یا به بیت الحرام برگشته
پی عرض سلام برگشته
وه! چه با احترام برگشته
آمده بوسه بر حجر بزند
آمده بر حسین سر بزند
رفت و خصم پلید را لرزاند
ناله هایش حدید را لرزاند
آن که خنجر کشید را لرزاند
رفت و کاخ یزید را لرزاند
خطبه ای خواند و لشگر افتادند
یاد شمشیر حیدر افتادند
عجبی نیست، دختر زهراست!
عجبی نیست، اسوه اش مولاست!
عجبی نیست خطبه اش غراست!
این فقط کار زینب کبراست
زهره ها را به خطبه آب کند
یک تنه شام را خراب کند
آفرین بر توان و غیرت او
آفرینِ خدا به همت او
در چهل منزلِ اسارت او
ذره ای کم نشد ز عصمت او
بر سر شانه اش علم آورد
پیش زینب، یزید کم آورد
آمد و باز دیده اش تر شد
دل او تنگِ روی دلبر شد
در چهل روز مثل مادر شد
زائر مرقد برادر شد
سوی این خاک تشنه آمد و گفت:
بوسه بر خاک کربلا زد و گفت:
السلام ای عزیز عطشانم!
السلام ای امیر و سلطانم !
السلام ای تمام ایمانم!
السلام علیک حسین جانم!
زینب آمد برادرم برخیز
عشق من جان مادرم برخیز
در همین جا رُخم چو زهرا شد
هر چه غم بود در دلم جا شد
علی اکبر ارباً اربا شد
بعد از آن قد و قامتت تا شد
حسن از داغ مادرت افتاد
تن تو پیش اکبرت افتاد
در همین جا نظاره می کردند
دشمنان فکر چاره می کردند
روبه هم استخاره می کردند
مشک را پاره پاره می کردند
چهره گرگ ها که واضح شد
تن عباس زیر پاله شد
ظلم ها را که بیشتر کردند
قاسمت را که بی سپر کردند
اسب ها از تنش گذر کردند
تا قدش را بلندتر کردند
مثل گل روی خاک پرپر شد
سینه او شبیه مادر شد
در همین جا تو بودی و خنجر
یک تن و تیغِ سی هزار نفر
ته گودال بودی و مادر
دید در ازدحام یک لشگر
ناگهان سنگ خورد و شیشه شکست
شمر بر روی سینه تو نشست
پنجه تا زد کشید مویت را
تو گرفتی به خون وضویت را
خنجرش زخم کرد رویت را
خواست با تیغ خود گلویت را...
آن طرف مادرت زمین افتاد
این طرف دخترت زمین افتاد
در همین جا تنت ز هم وا شد
شمر از روی سینه ات پاشد
تازه دور تن تو بلوا شد
سر پیراهن تو دعوا شد
از سرت تا که خُود را بردند
هر چه بود و نبود را بردند
یاس و نیلوفر و صنوبر سوخت
گوشهٔ خیمه چند دختر سوخت
شعله افتاد و چند معجر سوخت
مثل آن لحظه ای که مادر سوخت
جای پنجه به گونه ها افتاد
«زجر» بر جان بچه ها افتاد
حیف این لاله ها که چیده شدند
همه از ساقه ها بریده شدند
روی این خاک ها کشیده شدند
پیش هم روی نیزه چیده شدند
مادرش بی قرار و سرگشته ست
قبر اصغر کجای این دشت است
مانده بودم رباب را چه کنم
سینه های کباب را چه کنم
در حرم قحط آب را چه کنم
خیمه های خراب را چه کنم
دل زارم پر از تلاطم شد
دخترت نیمه های شب گم شد
قد من را ببخش تا مانده
بارها زیر دست و پا مانده
تو نگو دخترم کجا مانده
دخترت در خرابه جا مانده
بوسه از تو گرفت و پرپر شد
مثل آن روزهای مادر شد
حال با اشک جاری آمده ام
حال با بی قراری آمده ام
با دو صد زخم کاری آمده ام
حال با شرمساری آمده ام
پیش چشمم سرت تکان می خورد
چون لبت چوب خیزران می خورد
نظری کن به این همه دردم
قافله را که خسته آوردم
تک و تنها بگو چه می کردم
من چگونه مدینه برگردم
چه جوابی به بستگان بدهم
بهتر آن است این که جان بدهم
------------------------------------------
مهدی نظری

لطف خدای تا نشود یاور کسی
دیدار کربلا نشود باور کسی

پای پیاده کس نرود سوی قتلگاه
عشق حسین تا نشود رهبر کسی

امروز خاطرات اسیران کربلا
کی میرود ز خاطر غم پرور کسی

امروز یاد میکند از اهل بیت نور
در راه اگر ورق بخورد دفتر کسی

در این سفر به تشنه لبان آب میدهند
خنجر فرو نیامده بر حنجر کسی

اینجا کبوتران همه را ناز میکنند
سنگ ستم نخورده به بال و پر کسی

در پیش چشم همسفران شکسته دل
بر نیزه نیست ماه بلند اختر کسی

در طول این مسیر مقدس نمیزنند
با تازیانه بر سر و  بر پیکر کسی

گل هدیه میدهند به هر زایری ولی
سیلی نمیزنند به نیلوفر کسی

با پای غرق آبله و چشم اشکبار
دنبال کاروان ندود دختر کسی

در کاروان خانه به دوشان اربعین
کنج خرابه ای نشود بستر کسی

وقت عبور قافله از روی پشت بام
خاکستری نریخته روی سر کسی

امروز میروند ولی وقت بازگشت
صد داغ نیست بر جگر خواهر کسی

یادش بخیر قافله کربلا که بود
هشتاد چهار گل همه نیلوفر کبود
            ----------------------------------          
 شفق

ﺁﻣﺪﻩ ﭼﻠﻪ ﻧﺸﯿﻦ ﻏﻢ ﯾﺎﺭ
ﻗﺪ ﮐﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﺑﻬﺮ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﻧﮕﺎﺭ

ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﺟﺎﻥ ﮐﺸﺪ
ﻧﯿﻤﻪ ﺟﺎﻥ ﺗﺎ ﻣﺤﻀﺮ ﺟﺎﻧﺎﻥ ﮐﺸﺪ

ﺳﺮ ﻓﺮﺯﺍﻧﻪ ﻗﺪﻣﻬﺎ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ
ﺭﻭﯼ ﺧﺎﮎ ﻋﺸﻖ ﺗﺎ ﭘﺎ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ

ﺑﻮﯼ ﺩﻟﺒﺮ ﺑﺮ ﻣﺸﺎﻣﺶ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ
ﺁﻩ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺳﻼ‌ﻣﺶ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ

ﺍﻟﺴﻼ‌ﻡ ﺍﯼ ﻧﻌﺶ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺯﯾﺮ ﺧﺎﮎ
ﺍﻟﺴﻼ‌ﻡ ﺍﯼ ﺟﺴﻢ ﻫﺎﯼ ﭼﺎﮎ ﭼﺎﮎ

ﺍﻟﺴﻼ‌ﻡ ﺍﯼ ﮐﺸﺘﻪ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺍﺷﮏ
ﺍﻟﺴﻼ‌ﻡ ﺍﯼ ﭘﺮﭼﻢ ﺳﻘﺎ ﻭ ﻣﺸﮏ

ﺍﻟﺴﻼ‌ﻡ ﺍﯼ ﻗﺒﺮﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﻧﺸﺎﻥ
ﺍﯼ ﺯﯾﺎﺭﺗﮕﺎﻩ ﻣﺎﻡ ﻗﺪ ﮐﻤﺎﻥ

ﺍﻟﺴﻼ‌ﻡ ﺍﯼ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﻮﺧﺘﻪ
ﺁﻣﺪﻡ ﺑﺎ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﯼ ﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ

ﺁﻣﺪﻡ ﻣﻦ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺯﯾﻨﺒﻢ
ﺯﺍﺋﺮﯼ ﻏﻢ ﺩﯾﺪﻩ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺑﺮ ﻟﺒﻢ

ﺁﻣﺪﻡ ﺑﺎ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﺍﺭﻏﻮﺍﻥ
ﺳﺮﻓﺮﺍﺯ ﺍﻣﺎ ﺣﺰﯾﻦ ﻭ ﻗﺪ ﮐﻤﺎﻥ

ﺁﻣﺪﻡ ﻣﻦ ﻧﯿﻤﻪ ﺟﺎﻥ ﻭ ﺩﻝ ﻏﻤﯿﻦ
ﺗﺎ ﻣﮕﺮ ﮐﻪ ﺟﺎﻥ ﺩﻫﻢ ﺩﺭ ﺍﺭﺑﻌﯿﻦ

ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺰﻣﻪ
ﻣﻦ ﻓﺪﺍﯾﺖ ﺍﯼ ﻋﺰﯾﺰ ﻓﺎﻃﻤﻪ


ﻣﺤﻤﺪ ﻋﻠﯽ ﺷﻬﺎﺏ

صفحات سایت :