close
تبلیغات در اینترنت
حمزه
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 6
  • بازديد امروز : 752
  • بازديد ديروز : 2,053
  • آي پي امروز : 11
  • آي پي ديروز : 70
  • ورودی امروز گوگل : 6
  • ورودی گوگل دیروز : 18
  • بازديد هفته : 6,302
  • بازدید ماه : 15,348
  • بازدید سال : 209,467
  • كل بازديدها : 579,704
  • ای پی شما : 3.80.218.53
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : شنبه 24 آذر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

ای شیر خدا و اسد احمد مختار

در بدر و احد لشکر حق را سر و سردار

هم پیش تر از حزب خدا یار محمّد

هم بهر نبی بعد علی، حیدر کرار

از خشم تو بر جان عدو آتش دوزخ

وز تیغ تو در سینه نفس‌ها شرر نار

در بدر مه روی تو چون بدر درخشید

در جنگ احد جان به کف و عاشق ایثار

رویید ز لب‌های محمّد گل لبخند

در رزم چو کردی به عدو حمله علی‌وار

با دست غضب فرق ابوجهل شکستی

تا کس نرساند به محمّد دگر آزار

هرجا که تو شمشیر گرفتی به کف دست

دشمن به هراس آمد در عرصۀ پیکار

در خطبۀ شام از تو و نام تو سخن گفت

چارم وصی ختم رسل، حجّت دادار

هم شیرخدا خوانْدَت و هم شیر پیمبر

هم خواند تو را همقدم جعفر طیار

ای کاش که در عرصۀ صفّین تو بودی

تا یار علی بودی چون مالک و عمار

ای کاش پس از ختم رسل بودی و بودی

یار علی و فاطمه بین در و دیوار

ای کاش که هم سنگر عباس تو بودی

تا بود حسین بن علی را دو علمدار

وقتی به تنت رفت فرو نیزۀ وحشی

در جنگ احد رنگ پرید از رخ انصار

تو نقش زمین‌گشتی یا چرخ زمین خورد؟

تو خفته به خون یا فلک افتاد ز رفتار

بینیِ تو ببرید و ده انگشت جدا کرد

پهلوی تو بشکافت ز کین هند جگرخوار  

غلامرضا سازگار

درود ای کنار علی میر بدر

سلام ای شهید احد شیر بدر

به خیل شهیدان حق مقتدا

گرامی عموی رسول خدا

شهادت ز آغاز، پا بست تو

شجاعت زده ‌بوسه‌ بر دست تو

وجود تو از بحر لبریزتر

خدنگت ز تیغ اجل تیزتر

به بدر و احد هم چو حیدر یکی

به بازوت ختم رسل متکی

شنیدم که چون آمدی از شکار

غبارت به رخسار بود آشکار

سرشکی که بر سینه زد آذرت

روان بود از دیدۀ همسرت  

کنار تو بنشست و بگریست زار

که ای شیر باز آمده از شکار

شکار و بیابان و صحرا بس است

محمّد تو چون نیستی، بی‌کس است

نبودی که از چارسو آمدند

محمّد عزیز دلت را زدند

بر او ضربه‌ها خصم نا اهل زد

فزون‌تر ز هر کس ابوجهل زد

تو چون رعد از دل کشیدی خروش

ز خشم و غضب‌ خونت آمد به جوش

گرفتی ره خصم نا اهل را

شکستی سر نحس بوجهل را

زدی ضربه‌اش از یسار و یمین

که گردیده چون مرده نقش زمین

پس از این نبُد زهره کس را دگر

که گردد به ختم رسل حمله‌ور

تو خود پای تا سر همه جان شدی

به دست محمّد مسلمان شدی

تو شیر احد بودی و شیر بدر

به دست تو گردید شمشیر بدر

دریغا دریغا که دشمن شتافت

دل و پهلو و سینه‌ات را شکافت

چو آمد به خاک زمین پشت تو

بریدند بینی و انگشت تو

تو را چون جگر پاره در جنگ شد

به کام عدو آن جگر، سنگ شد

به زخم تنت دشت و صحرا گریست

احد نیز با چشم زهرا گریست

کجا بودی؟ ای بر نبی تیغ و دست

در آن دم که پهلوی زهرا شکست

کجا بودی آن دم که با ضرب در

پسر از برای پدر شد سپر

نبودی که حقِّ علی غصب شد

صمد گشت تنها، صنم نصب شد

کجا بودی آن دم که در علقمه

نِدا داد عباس یا فاطمه

اگر کربلا بودی ای نور عین

چو عباس بودی برای حسین

نبودی ببینی که در قتلگاه

شد از کعب نی جسم زینب سیاه

سکینه، رباب، عاتکه، فاطمه

غریبانه در دشت و صحرا همه

چو نی ناله در نی‌نوا می‌زدند

تو را در بیابان صدا می‌زدند

امیـد دل سیّـدالنـاس تـو

تو عباس بودی و عباس تو

ز «میثم» ز خلق و خدای ودود

به عباس و تو، تا قیامت درود

غلامرضا سازگار

در آن زمان که روز لافتى بود

روز نبرد لشگر خدا بود

در آن زمان که فتح منجلى بود

شیر سپاه مسلمین على بود

در آن زمان که مصطفى درخشید

اُحد چو ذرّه بود و او چو خورشید

صاحب آن زِرِه که بى پشت بود

تیر و کمانش گرهِ مشت بود

فاش که شد به رمز یا فاطمه

جنگ به نفع مسلمین خاتمه

سپاه ذوالفقار در امان بود

نعره ی تکبیر به آسمان بود

خیل ملک داشت نداى «لا سیف»

قدر على شناخته نشد، حیف

لشگر دین خلاف رأى احمد

در صدد جمع غنائم آمد

به یک درنگ، خصم، حیله بستند

پشت سپاه مسلمین شکستند

چه ها از آن درنگ مسلمین رفت

فتح و ظفر به نفع مشرکین رفت

سپاهیان کفر با هلهله

گرگ صفت، زدند بین گله

سپه چو باخت تنگه اُحد را

ز دست داد ابتکار خود را

مدّعیان یارى دین حق

پشت نمودند به آئین حق

آن دو که سر منشاء خوارى شدند

از صفِ پیکار فرارى شدند

فقط على به گرد مصطفى بود

گاه به قلب لشگر جفا بود

حریم پیغمبر اکرم شکست

چه زخم ها به پیکر او نشست

داد ندا بانى جور و جفا

که کشته شد محمّد مصطفى

چون که اُحد صحنۀ کفار شد

هند خطا کار، جگر خوار شد

مُثله نه تنها بدنِ حمزه شد

بر دل طاها به خدا نیزه شد

سرت سلامت اى رسول ایمان

حمزه شد از قافله ی شهیدان

آن چه نَبُد باور تو دیده شد

شهپر سیمرغ اُحد چیده شد

کاشف کرب سپه مصطفى

شیر خدا شیر رسول خدا

آن که قوى بازوى اسلام بود

همهمه ‏اش مرهم آلام بود

همهمه شیر اُحد شد خموش

در بر او خواهر او شد ز هوش

دخت نبى در دل آن کارزار

دید چو خون مى‏چکد از ذوالفقار

آمد و شمشیر ز صفدر گرفت

خون ز جراحات پیمبر گرفت

تا که نیفتد علمى بر زمین

داد به دست یل امّ البنین

آن که بود کاشف کرب الحسین

پشت و  پناه حرم  زینبین

که واى از آن پاره گى مشک او

واى از آن حنجره ی خشک او

جواد حیدری

حمزه،‏ اى میر و علمدار اُحد

سید و سالار و سردار اُحد

اى یگانه پشتوانه مصطفى

وى بلا گردان جان مصطفى

اى مدار غیرت و مردانگى

جان نثار حکمت و فرزانگى

اى صداى تو به خاطر ماندنى

وى ثناى تو به دوران خواندنى

اى حماسه ساز میدان نبرد

در دفاع دین و عترت پایمرد

بازوانت حامى اسلام بود

هر زمان آماده ی اقدام بود

تا تو در خون تنت غلطان شدى

میهمان حضرت جانان شدى

حمله‏ هاى رعد آسایت چه شد؟

آن رساى قد و بالایت چه شد؟

نعره ی اللَّه اکبر هاى تو

لرزه مى‏افکند بر اعداى تو

اى کمانت در کمین انتقام

وى که تیغت بود بیرون از نیام

جاى تو خالى پس از مرگ من است

در کمین دین احمد دشمن است

گر تو بودى کِى على تنها شدى؟

کِى انیس فاطمه غم ها شدى؟

گر تو بودى دست کین سیلى نداشت

باغ عصمت یک گل نیلى نداشت

حال روى خاک گلگون خفته‏اى

پیش رویم غرق در خون خفته‏اى

سخت باشد در کنار مقتلت

شرحه شرحه صورت و زخمى دلت

بس که دارى زخم بر پیکر وفور

خواهرت را منع کردم از حضور

تا نبیند خواهرت در قتلگاه

غرق خون نعش تو را اى بی گناه

آه از احوال زینب دخترم

از براى داغ هایش مضطرم

رحمان نوازی

تا به وصف حمزه بگشایم زبان

می سزد گردد سرا پایم زبان

حمزه یعنی شیر شیران احد

خشم و فریاد دلیران احد

حمزه یعنی یک جهان صدق و صفا

حمزه یعنی جان نثار مصطفی

این شنیدم هند از خشم و غضب

کرد وحشی را به نزد خود طلب

گفت در این جنگ باشد کام من

تشنه ی خون یکی از این سه تن

یا محمد را به تیغ خشم زن

یا علی یا حمزه را از پا فکن

دید آن ناپاک در حین قتال

قتل احمد یا علی باشد محال

تاخت هر سو در صف میدان جنگ

کرد قصد جان حمزه بی درنگ

حمله کرد از راه نا مردی ز پشت

شیر شیران را به ضرب نیزه کشت

آن خروشان شیر ختم المرسلین

پیکرش چون کوه شد نقش زمین

هند با خشم و غضب سویش شتافت

پهلویش را از دم خنجر شکافت

بس که زان مظلوم در دل کینه داشت

آن جگر در کام او گردید سنگ

نور مهر و نار سفّاکان کجا؟

خون پاک و کام ناپاکان کجا؟

من ندانم داغ آن آزاد مرد

با دل پیغمبر اکرم چه کرد؟

دیده ام پرپر دو باغ یاس را

جسم حمزه پیکر عباس را

داشت در دل داغشان را فاطمه

گه به صحرا ی احد، گه علقمه

سنگ و کوه و دشت و صحرا گریه کرد

بر مزار هر دو زهرا گریه کرد

داغ آن بر قلب پیغمبر نشست

داغ این پشت برادر را شکست

تا که باران ز آسمان آید فرود

بر لب عباس از میثم درود

غلامرضا سازگار

ای آن که نور عشق و شرف در جبین توست

روشن سرای دل زچراغ یقین توست

تو حمزه ای و آینه ی جان مصطفی

عشق و امید در همه جا همنشین توست

در یاری رسول خدا، جان دشمنان

آتش گرفته از نفس آتشین توست

مهر  رسول نور تو را برده سوی نور

این رشتۀ سعادت و حبل المتین توست

بر روی مرگ خنده زدی در شب وداع

تا گفت مصطفی که شب آخرین توست

ای سرو سربلند و سرافراز باغ دین

از چه به خاک غم ،سر شور آفرین توست

ازآن زمان که ریخته خونت به روی خاک

صحرای لاله زار احد شرمگین توست

ای مصحف عظیم رشادت ، شهادتت

حسن ختام و مطلع فصل نوین توست

از اشک فاطمه زدل خاک گل دمید

آن جا که زیر خاک تن نازنین توست

آمد احد«وفایی» وگفتا که این حریم

تصویری از شجاعت و عزم متین توست

سید هاشم وفائی

گمان نمی کنم این روح پیکرم باشد

تنی که مثله شده در برابرم باشد

گمان نمی کنم این تکه های پخش شده

همان عموی رشید پیمبرم باشد

بدن مگر بدن کیست این چنین شده است ؟

اگر خدای نکرده برادرم باشد ...!

چرا عبای پیمبر نمی گذارد تا

دوباره روشنی دیده ی ترم باشد؟

فدای خواهر مظلومه ای که نالان گفت :

کنار کشته ی گودال مو پریشان گفت :

گمان نمی کنم این زیر نیزه افتاده

حسین فاطمه یعنی برادرم باشد

تو را خدا بگذارید بوسه اش بزنم

که قول می دهم این بار آخرم باشد

کفن که نیست، عبا نیست، بوریا هم نیست ؟

بد است بی کفن این مرد محترم باشد

برای آن که روی پیکرش بیندازم

نمی شود بگذارید معجرم باشد ؟

 

جواد رسول زاده

اي كشته اي كه بود اُحُد كربلاي تو

اهل ِ مدينه نوحه گران در عزاي تو

 

شير خدا و شير رسول خدا تويي

اي نام سيدالشهدايي سزاي تو

 

قبل از حسين و واقعه ي جانگداز او

زهرا گريست بر تو و بر كربلاي تو

 

شد خلعتِ شهادت تو جامه ي رسول

جانها فداي پيكر در خون شناي تو

 

اي قامتِ بلند رشادت به هر زمان

كوتاه بود عباي پيمبر براي تو

 

ماتم چرا گياه به پاي تو ريختند؟!

ميبايد آنكه ريخت سر و جان به پاي تو

 

اعضاءِ تو ز تيغ ستم پاره پاره شد

پايان نشد به كشته شدن ماجراي تو

 

هر عضوت از نسيم شهادت چو گُل شكفت

در راهِ دين چو مُثله نشد كس سواي تو

سيد رضا مويد

دنیا مثال حمزه علمدار دیده؟ نه

پیغمبری شبیه تو غمخواردیده؟ نه

کوه احد زخویش قویتر ندیده بود

مانند تو امیرِ قلندر ندیده بود

وقتی که تو مدافع آزادگی شدی

روحِ شکوهِ مردی و مردانگی شدی

پس راستی برای پیمبر سپر شدی

روزی که ای به شیعه جگر! بی جگر شدی

مُثلِه شدن نصیب کسی میشود که او

سرتا به پا مطیعِ رسول است مو به مو

تو عاشق تمام عیار پیمبری

بی وقفه تحت پوشش فرمان حیدری

یک ذره هم ارادتِ اعدا نداشتی

بالاتر از اراده ی مولا نداشتی

آری تو عبد صالح درگاه ایزدی

تنها به نام فاطمه شمشیر می زدی

در صحنه ی نبرد ، علیِّ مجسمی

شیرخدا و شیر رسول مکرّمی

از بس که پاره پاره شد از تیغ تو ستم

شد پاره پاره پیکرت ای  صاحبِ علم

ای آنکه طعم نیزه و  خنجر کشیده ای

آیا تنِ امام به گودال دیده ای

حمزه! امامِ بی کفن آیا شنیده ای

یا طعم نیزه را به دهانت چشیده ای

آیا شده عدوی تو رَزّازی اَت کنند

یا چون سری بهانۀ یک بازی اَت کنند

آیا شده به نیزه شوی قاریِ سپاه

یاکه کنی ز نیزه عَلَم داریِ سپاه

آیا شده عمود به فرقت فرو رود

یا جای آب ، دشنه به حلقت فرو رود

حمزه!هنوز قوم جگرخوار، جانی اند

اما قسم به خون تو این قوم، فانی اند

محمود ژولیده

عبا رسید که گرما به پیکرت نرسد

و گرد و خاک به موی مطهرت نرسد

عبا رسید به جسمت قبول حرفی نیست

ولی خدا کند از راه، خواهرت نرسد

اگر رسید به مقتل دعا کن آن لحظه

کسی برای جدا کردن سرت نرسد

تلاش کن به روی خاک تشنه هم بودی

صدای وا عطشایت به مادرت نرسد

تنت توسط سر نیزه جا به جا نشود

خداکند که دگر حرف بوریا نشود

به روی حنجرت از زخم بود اثر یانه؟

تو نیزه خورده ای اصلا ز پشت سر یانه؟

به جای دفن،زمانی که بر زمین بودی

سوار اسب رسیدند ده نفر یانه؟

تنت به روی زمین مانده است در گودال؟

شدی مقابل خواهر بدون سر یانه؟

عبور کرده ای از کوچۀ یهودی ها

زدند سنگ به سمتت ز هر گذر یانه؟

به غیر شام که در آن نبود هم نفسی

سری به نیزه نبوده بلند پیش کسی

به شام قافله را با عذاب آوردند

برای دست یتیمان طناب آوردند

مگرکه طشت زر و چوب خیزران کم بود؟

که بعد چند دقیقه شراب آوردند

به روی نیزه سر شیر خواره را عمدا

درست پیش نگاه رباب آوردند

برای اینکه دلش بیشتر به درد آید

مدام روبرویش ظرف آب آوردند

به روی نیزۀ دشمن تمام هستش رفت

نه شیر خواره که گهواره هم ز دستش رفت

علی زمانیان

عشق هر جا رَود اثر دارد

ماجراها به زیر سر دارد

هر که باعشق رو به رو شد گفت:

عاشقی غالبا خطر دارد

عشق با اضطرار همراه است

آتشی داغ و شعله ور دارد

هر چه معشوق دلربا تر شد

عاشقانی گزیده تر دارد

بار عشق رسول را باید

یک نفر مثل "حمزه" بردارد

حمزه ی عاشق و علی باشند

مصطفی لشکری قدَر دارد

حمزه را سید شهیدان کرد

عاشقی اینچنین هنر دارد

جگر پاره پاره اش فهماند

عاشقی کار با جگر دارد

**

گرچه جسمش جدا جدا شده است

باز شکر خدا که سر دارد

خواهرش خوب شد نبود و ندید

فقط از ماجرا خبر دارد...

کربلا هم نمایش عشق است

عشق هر جا رود اثر دارد

داود رحیمی

بالا گرفت روز  اُحد تا که کارزار

شد آسمان روشن آن روز تارِ تار

 

 آتشفشان شده اُحد از بس گدازه ريخت

از آسمان و خاک زمين خون تازه ريخت

 

 حمزه در آن ميانه که گرم قتال شد

کم کم براي حمله ی‌ دشمن مجال شد

 

 آنقدر روبهان به شکارش کمين زدند

تا نيزه اي به سينه ی آن نازنين زدند

 

 حمزه که رفت قلب رسول خدا شکست

خورشيد چشمهاي رئوفش به خون نشست

 

 لبريز زخم بود و جراحت دل نبي

از دست رفته بود همه حاصل نبي

 

 ميدان خروش ناله ی‌ واويلتا گرفت

عالم براي غربت حمزه عزا گرفت

 

 جانم فداي پيکر پاک و مطهرش

جانم فداي زخم فراوان پيکرش

 

 اما هنوز غربت آن روز مانده بود

داغي عظيم بر دل عالم نشانده بود

 

 خواهر کنار جسم برادر رسيد و بعد

آهي ز داغ لاله ی پرپر کشيد و بعد

 

 پيمانه هاي صبر دل او که جوش رفت

آنقدر ناله زد که همان جا ز هوش رفت

 

 آري دلم گرفته ز اندوه ديگري

دارم دوباره ماتم مظلومه خواهري

 

 زينب غروب واقعه را غرق خون که ديد

از خيمه تا حوالي گودال مي دويد

 

 ناگاه ديد در دل گودال قتلگاه

درخون تپيده پيکر سردار بي سپاه

 

 پس با زبان پُر گله آن بضعه ی‌ بتول

رو کرد بر مدينه که يا أيها الرسول

 

 اين کشته ی‌ فتاده به هامون حسين توست

اين صيد دست و پا زده در خون حسين توست

 

یوسف رحیمی

بوی خون آید از دل صحرا

خاک عالم به سر چه رخ داده

بین لشگر به پاشده غوغا

حمزه دیگر ز پای افتاده

** 

مصطفی را خبر کنید آید

تاکه دستان هنده(لع) را گیرد

دیر اگر  آید از تماشای

بدن پاره پاره می میرد

 **

یوسفی گیر گرگ افتاده

وای برحال پیکر حمزه

فکر پوشاندن تن او باش

آیداز راه خواهر حمزه

** 

زخم این سینه را به هم آور

بر دعا دست خویش بالا کن

زود بر پیکرش عبا انداز

فکر گیسوی خواهرش را کن

** 

سرزمین احد غبار آلود

گرچه از شور و گریه ها غوغاست

حمزه و هر بلا سرش آمد

گوشه ای از غروب عاشوراست

 **

کی به پیش نگاه این خواهر

تشنه لب سر ز تن جدا کردند

بهر تشییع پیکری بی سر

ده نفر نعل تازه آوردند

 **

همه افتخار دخترها

به عموهای خوش قد و بالاست

سنت درد دل کنار عمو

ارث اولاد حضرت زهراست

 

قاسم نعمتی

حمزه که جان عالم و آدم فداي او

لب باز مي کنم که بگويم رثاي او

 

مردي که در شجاعت و هيبت نمونه بود

در غيرت و شکوه و شهامت نمونه بود

 

 شير خدا و شير نبي فارس العرب

در انتهاي جاده ی مردانگي، ادب

 

 هم يکه تاز عرصه ی جنگ و نبردها

هم آشناي بي کسي اهل دردها 

 

هنگام رزم و حادثه مردي دلير بود

خورشيد آسماني و روشن ضمير بود

 

 شب هاي مکه شاهد جود و کرامتش

گل داشت باغ شانه ی او از سخاوتش

 

 او صاحب تمام صفات حميده بود

دل را به نور حضرت حق پروريده بود

 

 الگوي اهل سرّ و يقين بود طاعتش

يعني زبانزد همه مي شد عبادتش

 

 در آسمان مکه ی دلها ستاره بود

بر قلبهاي خسته اميدي دوباره بود

 

 یوسف رحیمی

تويي كه شير رسول خدايي اي حمزه

تو نيروي سپه مصطفايي اي حمزه

 

اگر چه سنبل اسلام ذوالفقار علي است

تو هم به تيغ خودت فخر مايي اي حمزه

 

كمان و تير تو پشت و پناه اسلام است

سپر به پيكر دين خدايي اي حمزه

 

به حفظ جان پيمبر هميشه كوشيدي

به پيروان ولا مقتدايي اي حمزه

 

ز پا نشست ابوجهل پاي هيبت تو

نداشت از غضب تو رهايي اي حمزه

 

تو شير گير شجاع حجاز پهناور

به جان اهل جهالت بلايي اي حمزه

 

چقدر ديدني است جذر و مد شمشيرت

گهي كه همقدم مرتضايي اي حمزه

 

نبي تو را به علي و ولايش ايمان داد

ز شيعه هاي نخست ولايي اي حمزه

 

ز صحنه هاي دفاع تو در نبرد احد

عيان بود كه تو شير خدايي اي حمزه

 

به غزوه اي كه پيمبر تنش شده مجروح

تو هم به خاك فتاده ز پايي اي حمزه

 

تو سيدالشهدايي به قتلگاه احد

به خون نشسته تو از نيزه هايي اي حمزه

 

دويد خواهر تو از پي جنازه ي تو

رسيد تا كه ببيند كجايي اي حمزه

 

هزار شكر صفيه نبود در غربت

هنوز بود برش آشنايي اي حمزه

 

دلا بسوز هماره به حال دخت علي

چو ديد گشته حسينش فدايي اي حمزه ...

 

... رسيد پیش تن قطعه قطعه ی یارش

گريست بر سر آن كربلايي اي حمزه

 

به ناله گفت كه : بي سرپرست شد زينب

به پا نمود عجب ني نوايي اي حمزه

 

" ميان آن همه لشكر چو بي كسش ديدند "

شدند همدم او خنده هايی اي حمزه ...

 

رضا رسول زاده

برای اوج نوشتند بال وا شده را

نزول نیست، به معراج آشنا شده را

 

تو هَمزه  اَحَد و حمزه اُحد هستی

چگونه شرح دهم جلوه ی دوتا شده را

 

قسم به حرمت جعفر تو نیز طیاری

قفس چگونه بگیرد تن رها شده را

 

خودی شکستی و آوازه ات فراتر رفت

خدا بلند کند خاک مصطفی شده را

 

تو ایستاده ای و ایستاده میمانی

شکست نیست ، بدست نبی بنا شده را

 

به بازویت  "اسداللهی "علی وصل است

سپاه نیست جلودار مرتضی شده را

 

به روی خاکی و پیغمبر خدا مانده است

چگونه جمع کند این جدا جدا شده را

 

کفن که برتن تو کرد ، گریه کرد و نشست

کنار پیکر تو دید بوریا شده را

 

خدا به خواهر غمدیده ی تو رحم کند

اگر نگاه کند جسم جابجا شده را

 

علی اکبر لطیفیان

نور چشم پیمبری حمزه

چه قدَر مثل حیدری حمزه

اسدالله دیگری حمزه

به خداوند، محشری حمزه

 

ای مُلقّب به سیّدالشهدا

حامی مُخلص رسول خدا

 

هم عمو هم برادرش بودی

همه جا یار و یاورش بودی

تو علمدار لشکرش بودی

جنگجوی دلاورش بودی

 

تا نظر بر سپاه می کردی

روزشان را سیاه می کردی

 

بین لشکر وجود تو لازم

بین میدان، حریف تو نادم

افتخار قبیله ی هاشم

می نویسم برای تو دائم

 

می نویسم کمال داری تو

مثل جعفر دو بال داری تو

 

بی سبب نیست این که "سرداری"

به علی رفته ای جگر داری

وقت حمله به سینه پر داری

همه دیدند که هنر داری

 

با دو شمشیر حمله می کردی

وَ دمار از همه در آوردی

 

مرحبا بر تو ای عموی رسول

که چنین شد سفید، روی رسول

با تو محفوظ چار سوی رسول

کم نگردید با تو موی رسول

 

کاش حمزه مدینه هم بودی

دور بیت الحزینه هم بودی

 

بیعتت با نبی چه دیدن داشت

اَشهدت آن زمان شنیدن داشت

عطر اسلام تو وزیدن داشت

رنگ بوجهل هم پریدن داشت

 

با کمانت سرش ز هم پاشید

از تو و نام حمزه می ترسید

 

ما پیاده ولی سواره، شما

یکی از راه های چاره، شما

روضه های پر از اشاره، شما

تکّه تکّه و پاره پاره، شما

 

اهل بیت از تو یاد می کردند

بر تو گریه زیاد می کردند

 

در کمین بود، نیزه را انداخت

پیکرت را چه بی هوا انداخت

تا نبی روی تو عبا انداخت

همه را یاد بوریا انداخت

 

اوّلین رکن پنج تن می خواند

روضه ی شاه بی کفن می خواند

 

ته گودال پیکرش افتاد

جلوی چشم خواهرش افتاد

جای خنجر به حنجرش افتاد

ناله ای زد وَ مادرش افتاد

 

یا بُنَیَّ ذبیح عطشانم

یا بُنَیَّ قتیل عریانم

 

محمد فردوسی

قوت بازوي من بود كه افتاده به خاك

همه ي نيروي من بود كه افتاده به خاك

 

اين همان است كه ياري ولايت مي كرد

مثل يك شير ز اسلام حمايت مي كرد

 

در احد هر كه به خون جگرش مي گريد

هر پسر بر سر نعش پدرش مي گريد

 

اي عمو جان يه سر پيكر تو گريه كنم

من به جاي پدر و مادر تو گريه كنم

 

مثل تو هيچ كسي كشته در اين صحرا يست

به خدا هيچ كسي چون تو شهيد ، اینجا نيست

 

چه سرش آمده هر عضو تنش مثله شده

گوش و بيني و دو دست و دهنش مثله شده

 

فكري امروز به حال بدنش بايد كرد

شده با خار و علف هم كفنش بايد كرد

 

صورتش زود بپوشان كه ز ره خواهر او

تا رسد خاك به سر ريزد بالا سر او

 

خواهرش گر برسد موي پريشان بكند

دشت را گريه ي او شام غريبان بكند

 

در غم دلبر خود پاره گريبان بكند

خواهرانه دل ما را همه سوزان بكند

 

مگذاريد صفيه برسد تا اينجا

مگذاريد ببيند رخ خونينش را

 

لحظه اي سخت تر از ماندن من اينجا نيست

بدنت مانده ولي بر تو چرا اعضا نيست ؟

 

زرهت پاره ، كمان و سپرت باقي هست

جگرت نيست ولي شكر ، سرت باقي هست

 

باز هم شكر عمو، رأس تو بر نيزه نرفت

باز هم شكر كه در حلق تو سر نيزه نرفت

 

نزده بوسه به پاره گلويت خواهر تو

با صفيه كه نزد حرف ز نيزه سر تو

 

اي عمو راس تو در بزم شرابي كه نرفت

به تماشا سوي هر شهرخرابي كه نرفت

 

باز هم شكر سر پاكت عمو چوب نخورد

گاه دندان و گهي پاره گلو چوب نخورد

 

الامان واي حسين واي سر شاه شهيد

تا نفس هست مرا ، گويم : " مالي ليزيد "

 

رضا رسول زاده