close
تبلیغات در اینترنت
شهادت
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 1
  • بازديد امروز : 2,075
  • بازديد ديروز : 338
  • آي پي امروز : 65
  • آي پي ديروز : 72
  • ورودی امروز گوگل : 9
  • ورودی گوگل دیروز : 16
  • بازديد هفته : 6,181
  • بازدید ماه : 21,339
  • بازدید سال : 144,589
  • كل بازديدها : 514,826
  • ای پی شما : 54.225.26.44
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : یکشنبه 29 مهر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

تو وارث تمامی غم های مادری

مسموم زهر کاری یک کوچه و دری

 

نام تو با بقیع گره ای کور خورده است

همسایه همیشگی حوض کوثری

 

تو مادری ترین امامان شیعه و...

درد آشنای درد دل چاه و حیدری

 

لعن خدا بر آنکه مذلت خطاب کرد

انگار نه انگار نوه پیمبری

 

کمتر به خود به پیچ از این التهاب زهر

چیزی نمانده است که پر در بیاوری

 

خود،کربلاست هروله دور بسترت

اما حزین کرب و بلای برادری

 

بی اختیار یاد غم شام می کنی

وقتی که چشمهات می افتد به معجری

 

این تیرها که بغض جمل بر تن تو زد

شد نیزه سنان و رگ گردن تو زد

 

علی آمره

آيا شده بال و پرت آتش بگيرد

هر چيز در دور و برت آتش بگيرد

 

آيا شده بيمار باشی و نگاهت

از نيش خند همسرت آتش بگيرد

 

آيا شده يک روز گرم و وقت افطار

آبی بنوشی ... جگرت  آتش بگيرد

 

آيا شده تصويری از مادر ببينی

تا عمر داری پيکرت آتش بگيرد

 

می گريم از روزی که می بينم برادر

در کوفه موی دخترت آتش بگيرد

 

می گريم از روزی که می بينم برادر

از هرم خاکستر سرت آتش بگيرد

 

آه ... از خنکهای گلويت بوسه ای ده

تا قبل از اينکه حنجرت آتش بگيرد

 

آقا بس است ديگر مگو از شعله هايت

ترسم که جان خواهرت آتش بگيرد

 

یاسر حوتی

 

پایین پلک چشم تو دائم پر از نم است

چشمت قشنگ، سوی نگاهت ولی کم است

 

از بس که اشک ریخته ای در عزای یاس

از بس که کوچه پیش نگاهت مجسم است

 

رد شراره بر رخ تو نقش بسته است؟

یا ردپای ضربه سیلی محکم است؟

 

سنّت زیاد نیست ولی پیر گشته ای

این ارث مادری است که قد شما خم است

 

آقا فدات شم چقدر غصه میخوری

تصویر لحظه لحظه عمرت چه پر غم است

 

این گریه ها که میکنی از بهر مادرت

پایه گذار اشک عزای محرّم است

 

در روضه های حضرت ارباب، یاحسن

سرمشق یا حسین حسین دمادم است

 

هرکس که سائل کرم مجتبی نشد

شایسته ی بکاء به شه کربلا نشد

 

حسین قربانچه

 

شبهاي بي ستاره ترينت سحر نداشت

غم نوحه هاي سينه­ي تنگت اثر نداشت

 

يوسف ترين غريبِ خدا ماهِ آسمان

از حالِ تو سراغ به جز چشمِ تر نداشت

 

اي حضرتِ صبور ترين اي امام صلح

ايوبِ صبر طاقتِ صبر اينقدر نداشت

 

شهرِ مدينه بعدِ علي خود گواه بود

هرگز زمانه اي ز تو مظلوم تر نداشت

 

رد مي شدند از رويِ خاكسترِ دلت

اصلاً كسي از آتشِ قلبت خبر نداشت

 

گفتند واجب است حسن سرزنش شود

از اجرِ اين فريضه مدينه حذر نداشت

 

بازم غريبه ها به خدا دوستي نبود

در كوچه هاي طعنه تو را نيشتر نداشت

 

بر منبرِ رسولِ خدا صبِّ مرتضي

بر لب خطيب تكه كلامي دگر نداشت

 

يك عمر خاطراتِ دلت را ورق زدم

جز اشك و آه و غصه و خونِ جگر نداشت

 

از خاطراتِ آتش و از ميخِ در بگير

تا گوشواره اي كه دگر گوش بر نداشت

 

از سينه اي كه آينه­ي سنگ خورده بود

تا گيسوئي كه رنگِ حنايش اثر نداشت

 

از چادري كه وصله دگر چاره اش نبود

از كوچه اي كه راهِ گريزي دگر نداشت

 

يك شب دو شب نه بلكه چهل سالِ آزگار

كابوسِ كوچه از سرِ تو دست بر نداشت

 

روزي نشد كه آينه ي دقِ تو به عمد

با تازيانه از برِ چَشمت گذر نداشت

 

صد پاره كرده اي جگرت را كريمِ دل

وقتي كه درد جائي از اين خوبتر نداشت

 

عليرضا شريف


سکوت، زهر شد و در گلوی مجنون ریخت

دل شکسته ی لیلا از این مصیبت سوخت

به یاد خاطره های کریم آل عبا

تمام خاطره هایم در اوج غربت سوخت

**

سکوت گفتم و یادم سکوت او آمد

و زهر گفتم و یادم ز زهر خوردن او

و تیر آه به قلبم نشست و کردم یاد

ز تیرهای کفن دوز رفته در تن او

**

وراثتی است بلا شک غریب ماندن ما

چرا که غربت شیعه ز غربت زهراست

و بر غریب مدینه سزاست گرییدن

که پای ثابت این روضه حضرت زهراست

**

همان کسی که غریبانه باز مسموم است

به دست همسر خود در میان خانه ی خویش

پرستویی است مهاجر ولی شکسته پر است

و زخم خورده فتاده کنار لانه ی خویش

**

کسی که سبز ترین جامه را به تن دارد

نگفت علّت سبزی پیکرش از چیست

و طشت داد شهادت، غریب مطلق اوست

چرا که پاره جگر تر از او در عالم نیست

**

همان کسی که شنیده به وقت کودکی اش

صدای یا ابتا و شکستن در را

میان کوچه ی باریک بی شک این کودک

همان کسی است که برده به خانه مادر را

**

رسید دشمن بی شرم و سدّ راه نمود

و ابرهای سیه روی ماه پاره نشست

و با دو دست بزرگ و ضُمُخت و سنگینش

چنان به صورت او زد که گوشواره شکست

**

شکست آینه اش در هجوم سنگ ستم

خمید قامتش امّا عصای مادر شد

و خورد خون دل و با کسی نگفت چه دید

که جان به لب شد و آخر فدای مادر شد

 

سعید توفیقی

 

با یاد تو که غصه شماری کنم حسن

جاری ز چشم، اشک بهاری کنم حسن

 

تا که رسم به روضه ی سبز مصیبتت

سوگند بر تو لحظه شماری کنم حسن

 

باید اجازه از طرف مادرت رسد

تا از جگر برای تو زاری کنم حسن

 

پنجاه شب برای حسین تو سوختم

تا اشک ناب بهر تو جاری کنم حسن

 

حتی نوادگان تو صاحب حرم شدند

کی می شود برای تو کاری کنم حسن

 

گنبد که نه، ضریح نه، تنها برای تو

باید که فکر سنگ مزاری کنم حسن

 

تنهاترین امامی و بی کس ترین غریب

گریه بر آنکه یار نداری کنم حسن

 

جواد حیدری


سنگ صبور من غم ها و دردها

اي خانه ات پناه همه كوچه گردها

 

صلح ات حماسه اي ست كه با روضه توام است

صلح ات چقدر آيينه دار محرم است

 

بايد شناخت صبر و شكيبايي تو را

بايد گريست يك دهه تنهايي تو را

 

در لحظه لحظه زندگي تو غم است

آه ، غربت هميشه با دل تو توام است

 

آه؛ عمري غريب بوده ولي صبر كرده اي

مانند لحظه هاي علي صبر كرده اي

 

 

شيعه هميشه داشته داغي وسيع را

داغي وسيع غربت تلخ بقيع را

 

يك قطعه خاك وسعت يك غربت مدام

يك قطعه خاك مدفن چهار آسمان امام

 

يك قطعه كه شنيدن آن گريه آور است

آن قطعه اي كه مدفن مخفي مادر است

 

در اين هجوم درد و غم دائمان

صبري دهد خدا به دل صاحب الزمان

 

سید محمد رضا شرافت

 

مرد غریب شهر ، کبود است پیکرت

آهسته تر شده ست نفس های آخرت

 

آقای من در آن وطن مادری تو

یک مرد هم نبود شود یار و یاورت ؟

 

تنها تویی که خانه شده قتلگاه تو

تنها تویی که قاتل تو بوده همسرت

 

چون تکه پاره ی جگرت را به طشت دید

آهی کشید از دل و می گفت خواهرت :

 

ای بعد مادر و پدرم سر پناه من

آورده زهر کینه ی دشمن چه بر سرت ؟

 

گفتی : زمان مرگ تو در بین کوچه بود

روزی که بود دست تو در دست مادرت

 

روزی که پیش چشم تو آیینه ی رسول

افتاد روی خاک مدینه برابرت

 

خون می چکد ز گوشه ی لبهای تو ولی

تصویر کربلاست در آن دیده ی ترت

 

معلوم شد فراق تو داغی عظیم بود

با سوگنامه ای که سروده برادرت

 

عباس با حسین چگونه کشیده اند

بیرون هزار تیر ستم را ز پیکرت

 

حالا تویی و آن کرم بی نهایتت

حالا منم گدای قدیمی این درت

 

یک لقمه نان دهی ندهی شکر می کنیم

ما را نوشته اند بمانیم نوکرت

 

یک روز اگر که گنبد زردت بنا شود

می خواهم از خدا که شوم من کبوترت

 

رضا رسول زاده

 

صبوري به پاي تو سر مي گذارد

غمت داغ ها بر جگر مي گذارد

 

كمي خواستم از غريبي بگويم

نه! اين بغض سنگي مگر مي گذارد؟

 

و من نيستم بدتر از مرد شامي

نگاه تو در من اثر مي گذارد

 

كريمي كه از كودكي مي شناسم

قدم روي اين چشم تر مي گذارد

 

دلم باز با ياد غم هايت آقا

غريبانه سر روي در مي گذارد

 

چه بد با تو تا كرد دنياي پستي

كه بر ساقه ي گل تبر مي گذارد

 

و هر كس كه كمتر شكايت كند آه

به دوشش غم بيشتر مي گذارد

 

نمك ريخت يك شهر بر زخم مردي

كه دندان به روي جگر مي گذارد

 

حسین عباسپور

 

زهر آتش شد و بر زخم دلی مضطر خورد

جگری سوخته را تا نفس آخر خورد

 

زهر سوزاند ولی بر جگرم هیچ نبود

آه از آن زخم که بر سینه ی پیغمبر خورد

 

زهر سوزاند ولی قاتلم عمری ست حسین

پنجه ای بود که بر برگ گل پرپر خورد

 

او مرا پشت سر چادر خود پنهان کرد

تا نبینم چه بر آن چهره ی نیلوفر خورد

 

ایستادم به روی پنجه ی پایم امّا

دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد

 

مادرم خورد زمین گرد و غباری برخاست

دست من بود که با ناله ی او بر سر خورد

 

حسن لطفی

 

حرف هایی نگفتنی دارد

لحظه لحظه غروب چشمانت

روای زخم های کهنه ی توست

اشک های بدون پایانت

 **

شدت غم چه بی‌کران کرده

آسمان دل وسیعت را

غیر زینب کسی نمی فهمد

راز شب گریه ی بقیعت را

 **

بین این مردمان بی غیرت

سهم آئینه ی دلت آه است

دم به دم روی منبر خورشید

صبّ مولا چقدر جانکاه است

 **

سالیانی است آتش حسرت

در نگاهی کبود شعله ور است

زخم هایت هنوز هم تازه‌ست

دل تنگت هنوز پشت در است

 **

دلت آخر چگونه تاب آورد

طعنه های مغیره را یک عمر

چه به روز دل تو آوردند

در و دیوار و کوچه ها یک عمر

**

دم نزد از مصیبت کوچه

پلک های صبور آئینه

تند بادی کبود و بی پروا

کوچه بود و عبور آئینه

 **

دست سنگین باد و صورت گل

ساحت آینه دوباره شکست

سیلی باد و سیلی دیوار

هم زمان هر دو گوشواره شکست

 **

خاطرات کبود آئینه

چقدر زود مو سپیدت کرد

مرگ تدریجی چهل ساله

داغ این کوچه ها شهیدت کرد

 **

دست هایی که حق مادر را

بین دیوار و در ادا کردند

روز تشییع تو کنار بقیع

خوب آقا به تو وفا کردند

 **

پر در آورده تیر کینه شان

به هوای زیارت تابوت

لاله لاله دخیل می بندند

به ضریح مطهر پهلوت

 **

در کنار تو غرق خون می‌شد

باز هم چشم های کم سویی

روضه خوان غم تو می گردد

بیقراری، شکسته پهلویی

 

یوسف رحیمی


اشکهایش به مادرش رفته

 سینه ی پر شراره ای دارد

 نه! به یک طشت اکتفا نکنید

 جگر پاره پاره ای دارد

**

 از علی هم شکسته تر شده است!

 علتش کینه ها، حسادت هاست

 غربت چشمهای مظلومش

 سند محکم خیانت هاست

**

خواهرش را کسی خبر نکند

 مادرش خوب شد که اینجا نیست

 لخته خونها سرِ لج افتادند

 هیچ طشتی حریف آنها نیست

**

 از غرور شکسته اش پیداست

 صبر هم صحبت ِ دل ِ آقاست

 نه! من از چشم سم نمی بینم

 کوچه ای شوم قاتل آقاست

**

 کوچه ای تنگ ،کوچه ای تاریک

 شده کابوس هر شب ِ آقا

برگه را پس بده...نزن نامرد….

 چیست این جمله بر لب ِ آقا؟

 **

 از صدای ِ شکستن بغضش

 چشم دیوارها سیاهی رفت

 مادرش راه خانه ی خود را

 تا زمین خورد، اشتباهی رفت

**

 تا که باغش میان آتش سوخت

 میله های قفس نصیبش شد

 کودکی نه! بگو خزان ِ بهار

 پیری زود رس نصیبش شد

**

 نفسش بند آمده ای وای

 به خدا نای روضه خوانی نیست

 شکر دارد که گوشه ی این طشت

 لااقل چوب خیزرانی نیست

 

وحید قاسمی

غارت زده منم که کنارت نشسته ام

غارت زده منم که ز داغت شکسته ام

 

غارت زده منم که تو را خاک می کنم

تابوت را ز خون تنت پاک می کنم

 

غارت زده منم که ز کف داده صبر را

با دست خویش کنده برای تو قبر را

 

غارت زده منم چه کنم با جنازه ات

ای وای ریخته به زمین خون تازه ات

 

غارت زده منم که ز داغ برادرم

می ریزم از کنار تنت خاک بر سرم

 

غارت زده منم که ز آغوش بسته ات

می گیرم آه چادر خاکیّ مادرم

 

من را به داغ  قتل تو غارت نموده اند

نه کربلا نه کوفه نه در شام دلبرم

 

داغی که رفتن تو روی سینه ام گذاشت

والله بود سخت تر از غارت حرم

 

«تشییع روز با من و تو سازگار نیست

تا شب تو را به جانب قبرت نمی برم»

  

محمد بیابانی


حسین گفتم و دل گشت بی قرار حسن

 برای اینکه حسین است سوگوار حسن

 

محرم و صفر اندوهگین غربت او

 دو چشم علقمه گریان و اشکبار حسن

 

ضریح کرببلا نقره داغ تربت او

 زهیر و حر و حبیبند داغدار حسن

 

اگر چه دور و برش از حبیب ها خالی است

 امام ها همه جمعند در کنار حسن

 

مزار خاکی او شد ابوترابیِ محض

 از آن به بعد نجف گشت خاکسار حسن

 

عجب نباشد اگر که به روز رستاخیز

 حسین فاطمه برخیزد از جوار حسن

 

برای غربت او بی قرار می گریم

 شبیه شمع خیالی سر مزار حسن

 

برای داغ سه تا ماهپاره اش یا که*

برای لحظه جانسوز احتضار حسن

 

برای روضه او با کنایه می خوانم

 قباله، نامه، فدک، کوچه، گوشواره، حسن

 

* اشاره به سه شهید دشت کربلا از فرزندان حضرت امام مجتبی

 ابوبکر، قاسم و عبدالله بن حسن علیهم السلام

 

محسن حنیفی

 

حتما تو نیز جنس غمت فرق میکند

آشفتگی زلف خمت فرق میکند

 

محتاج دستهای کریمانه ات ،کرم

از بس که شیوه ی کرمت فرق میکند

 

"بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها..."

این بیت شعر محتشمت فرق میکند

 

تو "مادری" و بی حرمی ارث مادری ت

معلوم شد چرا حرمت فرق میکند

 

زهراجواب سینه زنان تو را دهد

مزد غلامی علمت فرق میکند

 

آقا میان کوچه چه دیدی که بعد از آن

وقت عبور هر قدمت فرق میکند

 

دمهای آخری تو "لا یوم ... " بوده است

ای نوحه خوان که شور دمت فرق میکند

 

یک بار خواندی و جگرت پاره پاره شد

پس این تویی که جنس غمت فرق میکند

 

محمد حدادي

 

جنگ با زهر چونکه تن به تن است

اثرش مستقیم بر بدن است

 

زهر در واقع اولین اثرش

روی هر فرد، خشکی دهن است

 

علت وضعی چنین زهری

ناخودآگاه آب خواستن است

 

ای بمیرم! در این مواقع هم

اولین دستگیر مرد، زن است

 

من از این چند نکته فهمیدم

روضه ی باز، روضه ی حسن است

 

پیش چشم حسین شرمنده ست

که به هنگام مرگ، در وطن است

 

پیش ارباب روضه اش این است

برتنش وقت مرگ، پیرهن است

 

پیش آقای بی کفن از تیر

بر تن او دو تا دو تا کفن است

 

لخته های جگر اگر حرفند

تشت مثل لبی  پُر از سخن است

 

از بقیعش شناختم که حسن

روضه ی بی صدای پنج تن است

 

مهدی رحیمی


کسی که درشجاعت داستانی چون جمل دارد

بگو ضرب الاجل اصلا چه ترسی از اجل دارد

 

کسی که حاتم طایی مریدش بوده قبل از او

کسی که در کریمی سبقه از روز ازل دارد

 

عجم از ابروانش داستان های کمان گیران

عرب از چشم های او دوتا ضرب المثل دارد

 

میان چشم های او چه «عشقی» میشود«آباد»

به روی سر تماشا کن چه «تاجی» در«محل» دارد

 

شده خیرالامور بین ارباب و خودحیدر

حسن یعنی فقط خیرالنساء، خیرالعمل دارد

 

برای کربلا سوی برادر هدیه‌ها برده

میان هدیه‌هایش هم قصیده هم غزل دارد

 

هم عبدالله را در گودی گودال آورده

هم اینکه نجمه را درپیش زینب روی تل دارد

 

تمام کربلا ازاوست بعد از قاسمش درظهر

هراسبی راکه میبینم به نعل خود عسل دارد

 

کسی که بی حرم بوده به فکر بی کفن بوده

حسن ازجنس عبدالله برتن راه حل دارد

 

عجب از تشت دارم یا جگر را میشود مهمان

و یا مانند آغوشی سری را در بغل دارد

 

مهدی رحیمی


روی دوشت چه بار سنگینی ست

توی گوشت چقدر زخم زبان

شانه ای نیست تا که بغضت را

تو غریبی چقدر آقا جان!

 **

غربتت را نمی شود حس کرد

توئی و بغضهای تو در تو

تو که پر کرده خانه ات را هم

سیل نامردهای رو در رو

 **

غربتت را نمی شود حس کرد

تو که حیدر تبار و سرداری

غربت این است، این که از یک صلح

قدر صد جنگ زخم برداری

 **

داغ یک قصه سالها می سوخت

روح زخمی و بردبارت را

کوچه، مادر، غلاف یک شمشیر

شاه زخمی که ساخت کارت را

**

خواهری می دود سراسیمه

می دود سمت صحنه ی آخر

جگری پاره پاره در تشت است

بس که دندان گذاشت روی جگر

**

سالها می دوند و این دفعه

آتش و گرگ و دشت می بیند

چه غریب است بازی تقدیر

خواهری خواب تشت می بیند

 

نیره کاشی

 

بزم حسن حال و هوايش فرق دارد

از ابتدا تا انتهايش فرق دارد

 

اينجا همه كاره كريم اهل بيت است

آقا نگاهش بر گدايش فرق دارد

 

با دست خالي برنميگردي از اين در

 بيت الكرم جود و سخايش فرق دارد

 

چشمي كه گريان عزاي مجتبي شد

بر او خدا لطف و عطايش فرق دارد

 

گريه نكرده مزد كارت را گرفتي

گريه كني كه ماجرايش فرق دارد

 

 آقا خودش فرموده از كوچه بخوانيد

اصلأ گريز روضه هايش فرق دارد

 

دارد صداي سيلي از كوچه مي آيد

 اين مجلس روضه عزايش فرق دارد

 

محمد حسن بیاتلو


باید به پای عشق حسن جان فدا کنیم

در عمق سینه ها حسنیه به پا کنیم

 

باید برای اینکه محب حسن شدیم

روزی هزار مرتبه شکر خدا کنیم

 

هرچند با مزار غمش خو گرفته ایم

اما بنا شود حرمش را بنا کنیم

 

در شیوه مهندسی سازه حرم

بر آستان قدس رضا اقتدا کنیم

 

گلدسته ، برج ساعت و نقاره خانه و..

یک صحن جامع حسنی دست و پا کنیم

 

ما یاکریم خاکی اطراف قبر تو

ایوب از قبیل مریدان صبر تو

 

ای دست تو به روی سرم از قدیم ها

شیوا ترین تکلم قوم کلیم ها

 

دست توسلم ، قسم نیمه های شب

معنای ذکر یا حسن و یا کریم ها

 

شان نزول سوره والای کوثری

درمانده از بیان مقامت فهیم ها

 

تو عشق مادری و منم عاشق شما

ما را نوشته اند به پای کریم ها

 

هرکس تعلقی به مکانی گرفته است

ماهم شدیم پای نگاهت مقیم ها

 

ما یاکریم خاکی اطراف قبر تو

ایوب از قبیل مریدان صبر تو

 

از بس ز سینه آه شرر بار میکشی

من را به سمت روضه به اجبار میکشی

 

مسجد، محله ،مردم بیگانه جای خود

حتی میان خانه ات از یار میکشی

 

هرچند سنی از تو گذشته ولی هنوز

از خاطرات کودکی آزار میکشی

 

اصلا تو هرچه میکشی از بعد کوچه و

از ضربه های سیلی و دیوار میکشی

 

عادت نداشتی بکشی دست مادرت

اما میان کوچه به ناچار میکشی

 

ما یاکریم خاکی اطراف قبر تو

ایوب از قبیل مریدان صبر تو

 

محمد حدادی


سفره باز تو آنقدر گدا پرور بود

روز و شب سفره ات از خیل گدا محشر بود

 

یک سرش بود ز خانه سر دیگر کوچه

خوب دیدند همه لطف تو سرتاسر بود

 

غیر بیت الحسن این شهر کرم خانه نداشت

که دراین شهر فقط خانه تو بی در بود

 

کاسه آبی به گدا دادی و سرمستش کرد

آب چاه تو خودش شعبه ای از کوثر بود

 

هرکس آمد به مدینه تو پناهش دادی

خواه اگر ناصبی و خواه اگر کافر بود

 

گرچه انواع غذا بود سر سفره تو

رزق هروعده تو نان جو چون حیدر بود

 

تا که سگ سیر نشد لب به غذایت نزدی

کرم و جود تو مافوق تر از باور بود

 

کیمیای قدمت نقل دهان همه شد

کف نعلین تو میخورد به هرجا زر بود

 

کرد توهین به تو اما برویش خندیدی

گرچه میسوختی و چشم تو از غم تر شد

 

کاش میشد نکند پیر تورا سن کمت

خم نمیشد اگر اینقدر قدت بهتر بود

 

سید پوریا هاشمی


من از شماست هر چه منم را گرفته ام

حالا به روی دست ، تنم را گرفته ام

 

خاکم ز کربلاست ولی خانه ام بقیع

 امشب بهانه ی وطنم را گرفته ام

 

پنجاه و هشت شب همه جا گفته ام حسین

تا اذن این دو شب حسنم را گرفته ام

 

هرجا شده است صحبت کوچه شبیه تو

بی اختیار من دهنم را گرفته ام

 

از باغ شیعیانِ غریبِ مدینه ات

بُردِ یمانی و کفنم را گرفته ام

 

بین من و لباس عزایت چه فرقی است

من رنگ و بوی پیرهنم را گرفته ام

 

دست مرا بگیر به محشر بگو که من

همواره دست سینه زنم را گرفته ام

 

حسین صیامی

 

دامن چشم من از گریه به دریا افتاد

چشم زخمی شده از کار تماشا افتاد

 

پاره هایِ جگرم می چكد از كُنجِ لبم

عاقبت سایه ی مرگ آمد و بر ما افتاد

 

باز هم خاطره هایم همگی زنده شدند

راه من باز بر آن كوچه ی غم ها افتاد

 

یاد آن کوچه که با مادر خود می رفتم

به سرم سایه ای از غربت بابا افتاد

 

کوچه بن بست شد و در دل آن وانفسا

چشم نامرد به ناموس علی تا افتاد

 

آنچنان زد که رَهِ خانه ی خود گُم كردیم

آنچنان زد که به رخساره ی گُل جا افتاد

 

گاه می خورد به دیوار و گَهی رویِ زمین

چشمِ زخمی شده از کار تماشا افتاد

 

من از آن دست کشیدن به زمین فهمیدم

گوشواری که شکسته است در آنجا افتاد

 

شانه ام بود عصایش ولی از شدت درد

من قدم خم شد و او هر قدم اما افتاد

 

حسن لطفی

 

ای آفتاب روشن عالم حسن جان

ای آسمان غربت و ماتم حسن جان

 

من نذر کردم چند شب وقف تو باشم

یک گوشه زیر خیمه و سقف تو باشم

 

من نذر کردم چند شب مست تو باشم

مانند یک تسبیح در دست تو باشم

 

من نذر کردم چند شب از تو بخوانم

تا عمر دارم زیر این بیرق بمانم

 

من نذر کردم چند شب مال تو باشم

با گریه ام در روضه دنبال تو باشم

 

من نذر کردم پرچمت بالا بگیرم

شاید که آخر زیر این پرچم بمیرم

 

یک اربعین کردم طلب با چشم گریان

تا که بگیرم یک دهه شور حسن جان

 

خیلی مفصل باید از عشق شما گفت

یک عمر باید یاحسن یا مجتبی گفت

 

این چند شب باید که سینه چاک باشیم

شاید که سال بعد زیر خاک باشیم

 

باید که از دست تو چشمی تر بگیرم

یک شب برایت روضه مادر بگیرم

 

حالا که اینجا آمدم با آه و زاری

دیگر مگو کاری به کار من نداری

 

من آمدم دست تو باشد اختیارم

در محضرت هر چه که میخواهی بیارم

 

دست و دل و پا و سرم آقا فدایت

اهل و عیال و مادرم آقا فدایت

 

من آمدم دست مرا محکم بگیری

قلب مرا از هر چه نامحرم بگیری

 

از عشق شور انگیز لبریزم کن ای دوست

تا آخر عمرم سحر خیزم کن ای دوست

 

باید برای غربتت بی تاب باشیم

در روضه ات زهرا نیاید خواب باشیم

 

زهرا میان روضه ات با ناله و آه

با سینه زنهای تو گفته طیب الله

 

هر کس که از جان بهر تو مایه گذارد

فردای محشر بر سر خود سایه دارد

 

آقا بقیع تو کم از مشهد ندارد

آخر چرا گلدسته و گنبد ندارد

 

ای جلوه نورانی زهرا حسن جان

ای گریه طولانی زهرا حسن جان

 

نام تو را همواره می خوانم حسن جان

جانم حسن جانم حسن جانم حسن جان

 

آن روز که در کوچه ها راه تو افتاد

از آسمان روی زمین راه تو افتاد

 

آنجا نشد کاری کنی مادر نیفتد

خواندی دعا تا لااقل با سر نیفتد

 

همراه مادر تا فتادی بر سر خاک

با چشم گریان نذر کردی از دل پاک

 

تو نذر کردی از جوانی تا به پیری

هر کس زمین خورده است دستش را بگیری

 

من هم بدون تو زمین خوردم حسن جان

در روضه های مادرت مُردم حسن جان...

 

مجتبی شکریان


عمری در آشیان غریب مدینه ایم

ما از فدائیان غریب مدینه ایم

 

ما را صدا زنید نمک گیر مجتبی

مدیون لقمه نان غریب مدینه ایم

 

هستیم اگر گدای حسین ،زیر منته

الطاف بی کران غریب مدینه ایم

 

این افتخار ماست فقط زیر سایه ی

دستان مهربان غریب مدینه ایم

 

سالی یکی دو روز کفایت نمی کند

هر روز میهمان غریب مدینه ایم

 

ذکر حسن به ما پر پرواز می دهد

مرغان آسمان غریب مدینه ایم

 

زهرا ، علی ، حسین دعاگویمان شوند

وقتی که روضه خوان غریب مدینه ایم

 

خانه خراب غصه ی این قبر خاکی و

بی شمع و سایبان غریب مدینه ایم

 

محمد حسین رحیمیان

 

جانم فدای آن بنایی ...که نداری

قربان آن گلدسته هایی ...که نداری

 

هرجا حرم دیدم سرودم زیر لب از

دلتنگی گنبد طلایی ...که نداری

 

باب الرضا رفتم نشستم گریه کردم

با یاد باب المجتبایی ...که نداری

 

قالیچه ارثیه مادر بزرگم

نذر تو و صحن و سرایی ...که نداری

 

من هر شب جمعه سلامی می دهم به

شش گوشه کرببلایی ...که نداری

 

ما سینه زنهایت حسن کم گفته ایم آه

در مجلس دار البکایی ...که نداری

 

دردی که داری در خودت میریزی آقا

حق می دهم درد آشنایی ...که نداری

 

محمد جواد پرچمی

 

هرکس که بر کریم پناهنده میشود

دل مرده هم اگر برسد زنده میشود

آنقدر میدهند که شرمنده می شود

آیا به روز حشر سرافکنده می شود

 

واللهِ اعتقاد من این است تا ابد

زین خانه نا امید گدایی نمی رود

 

وقتی به گریه طینت من رنگ و بو گرفت

این چهره ی سیاه کمی شستشو گرفت

کم کم تمام زندگی ام بوی او گرفت

اینگونه بود بی سر وپا آبرو گرفت

 

از آن به بعد خانه ی دلدار شد دلم

تا آمدم به خویش گرفتار شد دلم

 

امشب حسن حسن نکنم شب نمیشود

بی یا حسن تجلی یارب نمی شود

زلفی که باد خورده مرتب نمی شود

هر کس به هم نریخت مقرب نمی شود

 

آتش زده هوای وصالت به جان من

یا ایها الکریم و یا ایها الحسن

 

مارا خدا کنارِ کریمان بزرگ کرد

ریزه خورِ دیارِ کریمان بزرگ کرد

آنقدر در جوارِ کریمان بزرگ کرد

انگار از تبارِ کریمان بزرگ کرد

 

عمری به دستگیری ات اقرار کرده ایم

ما اعتماد بر کرم یار کرده ایم

 

عمری سبو زجام کرم می زنم حسن

نقش تو را به چشم ترم میزنم حسن

سربند سبز رویِ سرم میزنم حسن

با نام تو به سینه حرم می زنم حسن

 

باید مدینه محشر کبری به پا کنیم

بالای قبر تو حرمی را بنا کنیم

 

از راه دور دست تمنا گرفته ایم

عمریست در حریم تو مأوا گرفته ایم

دستان خویش سوی تو بالا گرفته ایم

هرچه گرفته ایم ز زهرا گرفته ایم

 

بیهوده نیست آبروی رفته می خَرَند

فرزندها ز مادرشان ارث می برند

 

زلفت رها کنی همه بی خانه میشویم

ابرو نشان دهی همه دیوانه میشویم

ماخاک بوس گوشه ی میخانه میشویم

گِرد تو پرکشیده و پروانه میشویم

 

در آسمان چشم سیاهت هوایی ام

شکر خدا ز روز ازل مجتبایی ام

 

چشمان من به سوی درِ بسته ی بقیع

بُغضی ست در گلویِ درِ بسته ی بقیع

سر می نَهیم رویِ درِ بسته ی بقیع

گریه شده وضویِ درِ بسته ی بقیع

 

ای کاش پرچمی سرِ این قبر می زدیم

با گریه پرچمی سرِ این قبر می زدیم

 

قربان آن جگر که چهل سال پاره بود

زخمی از آن شکستگی گوشواره بود

در کوچه ها فقط پیِ یک راهِ چاره بود

با ماه رفته بود و عصایِ ستاره بود

 

چون کوچه تنگ بود کسی در برابرش

بگذاشت ،پا به چادر و رد شد ز مادرش

 

در کوچه مادرت به عصا احتیاج داشت

چشمش ندید، راهنما احتیاج داشت

پهلو شکسته ضربه کجا احتیاج داشت

سیلی که خورد،  ضربه ی پا احتیاج داشت؟

 

لعنت بر آنکه با لگدش بارِ او شکست

بادستِ بسته شخصیت یار او شکست

 

از آن به بعد خنده به لبها حرام شد

تو هفت ساله بودی و عمرت تمام شد

در شهر،  آلِ فاطمه بی احترام شد

توهینِ بر علی همه جا لفظِ عام شد

 

دیدی کسی که حرمت صدیقه را شکست

بر منبر پیمبر و جایِ علی نشست

 

آهسته تر قدم بزن ای مردِ کوچه ها

بشکن سکوتِ بی کسی و سردِ کوچه ها

مویت سپید کرده دگر دردِ کوچه ها

یادت نرفته خنده ی نامردِ کوچه ها

 

دیدی ز مالیات مغیره معاف شد

این ها سپاسِ شدت ضربِ قلاف شد

 

لعنت به هر کسی که تو را  بد صدا زده

زخمِ زبان به سینه ی درد آشنا زده

صبر تو طعنه بر همه ی انبیا زده

صلحِ تو ریشه ی همه ی فتنه را زده

 

آری چکیده ی علی و مصطفی توئی

بنیانگذار نهضتِ کرببلا توئی

 

با زهرِ همسرت جگرت ریخته به هم

زهرا کجاست؟ مویِ سرت ریخته به هم

تصویرهایِ چشم ترت ریخته به هم

خانه دوباره در نظرت ریخته به هم

 

بیرون بریز خون جگر های خود حسن

کمتر به پیش خواهرِ خود دست و پا بزن

 

خونین دهن ز کرببلا حرف میزنی

از ماجرایِ راس جدا حرف میزنی

از نیزه هایِ بی سر و پا حرف میزنی

از لشگری بدون حیا حرف میزنی

 

گرچه بناتِ فاطمه در تاب و در تب اند

شکر خدا محارمِ تو دورِ زینب اند

 

دستِ حرام زاده به معجر نمی خورد

ضربِ لگد به پهلویِ دختر نمی خورد

آتش زبانه اش به مویِ سر نمی خورد

با ناسزا به زینب تو ، بر نمی خورد

 

خون جگر اگر چه به لبهایِ تو نشست

آهسته جان بده که ابالفضل زنده است

 

در کربلا سپاهِ حرامی چه میکنند

با چشمِ خیره خواهرِ تو دوره می کنند

پوشیه ی زنان حرم پاره می کنند

زنها و دختران همه آواره میکنند

 

زینب پس از حسین گرفتار میشود

آواره بین کوچه و بازار میشود

 

قاسم نعمتی

 

داستان عشق او عمر یک ازل دارد

با دو چشم او تنها عشق راه حل دارد

 

بین شعر عاشورا بیست و سه غزل دارد

ده بهار و سیزده تا کندوی عسل دارد

 

تیغ قاسمش گویا ارثی از جمل دارد

با وجود او عباس پهلوان و یل دارد

 

کاروان عاشورا بی حسن نشد عازم

جلوه حسین اکبر، جلوه حسن قاسم

 

دست آسمان چیده دست سوره کوثر

میوه های رویایی از درخت پیغمبر

 

پس تو عزت عرشی از بهشت هم برتر

تو بهشت بابایی زیر سایه مادر

 

گاه جنت الزهرا گاه جنت الحیدر

پس تو را نمی خوانیم یک غریب بی لشگر

 

تو که لشگری برتر از فرشته ها داری

هر که دیده ات گفته هیبت خدا داری

 

عده ای تو را حوض سلسببل می خوانند

عده ای تو را یکتا؛ بی بدیل می خوانند

 

عده ای تو را پیوسته خلیل می خوانند

یا که منجی موسی بین نیل می خوانند

 

عده ای که خود را اصحاب فیل می خوانند

مثل خود تو را آقا هی ذلیل می خوانند

 

تو عزیز زهرایی تو که تاج سر هستی

گر چه خون دل خوردی گر چه خون جگر هستی

 

صحبت از غریبیِّ، مرد خون جگرها شد

باز روضه مردی که غریب و تنها شد

 

باز روضه آقا روضه های زهرا شد

باز بین یک کوچه مادری رو به اعدا شد

 

ناگهان جسارت ها کینه ها هویدا شد

مادری زمین خورد و قامت پسر تا شد

 

بین کوچه این کودک گرد و خاک بر پا کرد

زیر دست و پا افتاد جان فدای زهرا کرد

 

رحمان نوازنی


باد مانده به علی سر بزند یا نزند

چه کند؟ حلقه بر این در بزند یا نزند

 

تا نریزد در این خانه مردد شده دل

طرف بیت علی پر بزند یا نزند

 

میخ از باب توسل  وسط در مانده

دست بر پهلوی مادر بزند یا نزند

 

حسن از کوچه چهل سال به خود می گوید

حرف ها را به برادر بزند یا نزند

 

دست بالا برود چونکه به روی مادر

روضه برپاشده، دیگر بزند یا نزند

 

زهر تلخ است ولی با دل و جان می نوشی

جعده در ظرف تو شکّر بزند یا نزند

 

مانده تقدیر که آیا بشود یا نشود

از سر تشت حسن پا بشود یا نشود

 

آنکه باید همه ی فاجعه را می داند

سر این زخم اگر وا بشود یا نشود

 

جا نشد در دلش و در وسط تشت چه سود

پاره های جگرش جا بشود یا نشود

 

کوچه ها علت پیری تو را می دانند

بر سر تشت قدت تا بشود یا نشود

 

مادری هستی و در نزد تو زهرا هم هست

مدفن گمشده پیدا بشود یا نشود

 

همه ی دغدغه ی شاعرت آخر این است

شعر با دست تو امضا بشود یا نشود

 

مهدی رحیمی


نیمۀ شب زهر بر داغ دلم کاری شده

غربتم در خانه ام عمریست تکراری شده

خون دلهایی که خوردم از لبم جاری شده

خواهرم زینب کجایی موقع یاری شده

 

من که عمری مهربانی کرده ام با اهل شهر

قسمتم آخر ز دست همسرم گردید زهر

 

من که عمری گریه کردم از فراق یارها

گریه کردم با نظر بر تیغ ها ، مسمارها

گریه کردم با نگاهی بر در و دیوارها

با عبور از کوچه های شهر مُردم بارها

 

از در و دیوار های شهر دیگر خسته ام

روضه خوان حیدر و آن دستهای بسته ام

 

نیست مثل من کسی از راز مادر باخبر

گفت نگذارم شود از کوچه حیدر با خبر

گرچه بابا بود از جریان آن در با خبر

نه پدر ، زآن ، با خبر شد نه برادر باخبر

 

من فقط دیدم که پرپر بر زمین افتاده بود

گوشواره گم شد و مادر زمین افتاده بود

 

رفتن از ماندن به یادِ داغِ مادر بهتر است

وقت جان دادن سرم بر پای خواهر بهتر است

گر تو باشی زینبم حال برادر بهتر است

دیدن خون جگر در  تشت از سر بهتر است

 

خواهرم زینب پس از این هستیِ من هستِ تو

قاسم و عبداللهم را میسپارم دست تو

 

می زنندت با عصا و سنگ ، تک تک یا حسین

روز تو بدتر ز روزم هست بی شک یاحسین

پیکرت مثل زره گردد مشبّک یا حسین

غم مخور بر من که لا یومَ کَیومک ، یا حسین

 

کشته در اوج عطش بین دو دریا می شوی

وای از آن روزی که در گودال تنها می شوی

 

مهدی مقیمی


رنگ سپید رنگ حنای سرت شده است

لب بسته ای و خون دلت ساغرت شده است

 

خطبه بخوان به رقص درآور کلام را

نهج البلاغه مشتری منبرت شده است

 

سرچشمه ی کرامت و لطف کریم ها!

کوثر دخیل گوشه ی چشم ترت شده است

 

از نسل دختر تو امامت ادامه یافت

پیغمبری و فاطمه ات کوثرت شده است

 

من برگ زردی از شجره نامه ی توام

خار و خسی که آمده و نوکرت شده است

 

چشمی که گریه کرده، تو را، یا حسین را

لبریز لطف و مرحمت مادرت شده است

 

قلب حسین پیش تو جامانده در بقیع

قلب حسین مقبره ی اطهرت شده است

 

غیر از ضریح کهنه، ضریح نو حسین

مشتاق پایبوسی خاک درت شده است

 

خون حسین نام تو را دم گرفته است

گودال هم برای تو ماتم گرفته است

 

دردت زیاد بود و برایت دوا نبود

زخمی عمیق تر ز غم کوچه ها نبود

 

دیوار کوچه نیز به تو طعنه میزند

سنگ صبور گفتن آن ماجرا نبود

 

عرش خدا تحمل آن داغ را نداشت

گر شانه ی خمیده ات آنجا عصا نبود

 

اما شهادتین لبت اینچنین سرود

داغی بزرگتر ز غم کربلا نبود

 

روزی شبیه روز حسینت نمیشود

جسمت کبود بود ولی زیر پا نبود

 

رنگ سپید گر چه به موی تو چنگ زد

زلفت به دست باد نبود و رها نبود

 

آخر به دامن پسرت سر گذاشتی

دیگر سخن ز نیزه و طشت طلا نبود

 

تو پاره پاره ی جگرت بین طشت ریخت

نه...پاره پاره ی جگرت در عبا نبود....

 

غارت زده است چون حسنش را ز دست داد

انگشتری و پیرهنش را ز دست داد

 

محسن حنیفی

 

همگی از بقیع برگشتند

همگی خسته و غبار آلود

روی چشم حسین اشک عزا

چشم عباس هم پر از خون بود

 

 زینب آمد کنار در آرام

سر خود را گذاشت گوشه در

با سوالی حسین را گریاند

ای حسین از برادرم چه خبر؟

 

 در کنار مزار پیغمبر

تن او را به خا ک ها دادید؟

تن سبز غریب مادر را

به سوی فاطمه فرستادید؟

 

 بنشین خواهرم صبوری کن

تا بگویم چه در بقیع رخ داد؟

بغض آقا شکست و چشمش را

اشک غربت گرفت و پاسخ داد:

 

 کاش خواهر تن برادر را

ساده و مخفیانه می بردم

کاش مانند حیدر و زهرا

بدنش را شبانه می بردم

 

کاش خواهر زمان تشییعش

زره جنگ خویش بر تن داشت

کاش تابوت مجتبی خواهر

جنس محکم شبیه آهن داشت

 

 نگران تر شدم برادر جان

حرف تو بوی جنگ را دارد

روی دوشت چرا شده خونی؟

شانه ات بوی مجتبی دارد

 

دست بر روی این دلم بگذار

تا بگویم چه شد که مبهوتم

من همین قدر با تو می گویم

که عزادار تیر و تابوتم

 

بنشین زینبم مرو بیرون

خوشی ما تمام شد خواهر

دیدی آخر حسین تو زینب

بی حسن بی امام شد خواهر

 

 در کنار مزار او گفتم

که بمیرم برای این تن تو

غصه و ماتمت چه سنگین است

غارتم کرده داغ رفتن تو

 

 گر چه با غصه غارتم کردند

خواهر این انتهای غارت نیست

در کنار حسن همه بودیم

خوردن تیر اوج غربت نیست

 

اوج غربت برای من مانده

غارت خیمه ها برای شما

غارت پیکرم برای من

داغ کرب  و بلا برای شما

 

غارت هر چه بر تنم مانده

از عبایم گرفته تا نیزه

این لباسی که مادرم داده

از تنم می برند با نیزه

 

خواهرم یک به یک سواران را

می دوانند بر تن و پشتم

بعد از آن یک نفر که جامانده

خواهد آمد سراغ انگشتم

 

مجتبی شکریان

 

تا بخشش عطای کریمان همیشگی ست

در این محیط بوی خوش نان همیشگی ست

 

آنها گدایشان غم فردا نمیخورد

اینجا بنای سفره احسان همیشگی ست

 

دست کریم خسته بخشش نمیشود

هر چند التماس گدایان همیشگی ست

 

آقایی و کمال حسن جان فاطمه

مانند آیه آیه قران همیشگی ست

 

از عرش و فرش بر در او صف کشیده اند

اینجاست رفت و امد مهمان همیشگی ست

 

در خشکسال زندگی و قحطی امید

در خانه اش ترنم باران همیشگی ست

 

لبخند او خلاصه هر مهربانی است

رو به گدا تبسم ایشان همیشگی ست

 

حسن کردی

 

حسین گفتم و شد سینه بی قرار حسن

برای اینکه حسین است سوگوار حسن

 

محرم و صفر اندوهگین غربت او

دو چشم علقمه گریان و اشکبار حسن

 

ضریح کرببلا نقره داغ تربت او

زهیر و حر و حبیبند داغدار حسن

 

اگر چه دور و برش از حبیب ها خالی است

امام ها همه جمعند در کنار حسن

 

مزار خاکی او شد ابوترابیِ محض

از آن به بعد نجف گشت خاکسار حسن

 

عجب نباشد اگر که به روز رستاخیز

حسین فاطمه برخیزد از جوار حسن

 

برای غربت او بی قرار می گریم

شبیه شمع خیالی سر مزار حسن

 

برای داغ دو تا ماهپاره اش یا که

برای لحظه جانسوز احتضار حسن

 

برای روضه او با کنایه می خوانم

مدینه ،کوچه،فدکنامه، گوشواره، حسن

 

محسن حنیفی

 

آن که سائل از عطایایش تحیر می کند

غربت و غم سینه اش را روز و شب پر می کند

 

می رود مسجد به منبر سب حیدر می کنند

بین کوچه می رسد با خود تفکر می کند

 

دیدن هربارِ قنفذ یا مغیره... بگذریم

در خودش می ریزد و یادی ز چادر می کند

 

می شود آیا کریمی را به دِرهم ها فروخت؟

آدم از این حرف، احساس تحیر می کند

 

می کِشد از زیر پا سجاده اش را آشنا

اینچنین سرباز از رهبر تشکر می کند؟!

 

صلحِ آقا جنگ با تزویر بود و جاهل است...

...هر کسی این صلح را سازش تصور می کند

 

بین سرداران غریب و بین منزل هم غریب

تا که می گویم "حسن" "غربت" تبادر می کند

 

آب می خواهد لب روزه امام از همسرش

همسرش با زهر دارد جام را پر می کند

 

پاره های این جگر در تشت بی علت که نیست

سنگِ سخت از سوز این جرعه تغیّر می کند

 

مطمئنم در دو عالم جزء قوم اشقیاست

هرکه از آقام احساس تنفر می کند

 

وقت تشییع تنش آمد زنی استر سوار

با کمانداران خود حسِ "تکاثر" می کند

 

می رسد آخر زمان انتقام منتقم

می رسد خواری آن کس که تکبر می کند

 

سنگ دل هستم... بدرد گِل شدن که می خورم

این دلِ سنگم برایش کار آجر می کند

 

محمد جواد شیرازی

 

قبل از سلام کردن سائل سلام کرد

این بار هم کرامت خود را تمام کرد

 

در حیرت است واژه ایثار از حسن

نان شبش دوباره نثار غلام کرد

 

تا دید فاطمه که گره خورده کار من

ذکر مرا "کریم علیه السلام" کرد

 

زنجیر عقل مانع عشقش نمی شود

هر کس که پای درس حسن ثبت نام کرد

 

رحمت به آن کریم که از لطف بی حدش

با جبرئیل، شاعر خود هم کلام کرد

 

ابیات مِدحتش همه بیت المقدس اند

ترویج مدح، صاحب بیت الحرام کرد

 

از قدرتش نپرس...جمل را نظاره کن

کاری که با سپاه سواره نظام کرد

 

چشمم به احترام قدومش به سجده رفت

کامم برای بوسه به دستش قیام کرد

 

نامرد آمدم به در خانه اش ولی

آقا نظاره کرد و مرا با مرام کرد

 

در خاطرم نمانده که شغلم گدایی است

از بس گدای فاطمه را احترام کرد

 

آواره آمدم که مرا بندِ خود کند

حالا غلام یا سگ خود هر کدام کرد

 

محمد جواد شیرازی

 

گدا زیاد رسیده حقیر هم هستم

سرم فدای سرت سربِزیر هم هستم

 

زمانِ آمدنت در محله آمده ام

دلم خوش است که بینِ مسیر هم هستم

 

عزیزِ فاطمه هستی کریم هم هستی

غلامِ فاطمه هستم، فقیر هم هستم

 

ابوتراب اجازه بده که گریه کنم

که خاکِ خشک شبیهِ کویر هم هستم

 

مگر امام حسن دستگیری ام بکند

نیازمند به دست بگیر هم هستم

 

ذَلیل و خاضِع و مِسکین و  مُستَکینم من

"اعوذ بِالکرمت " مُستَجِیر هم هستم

 

مرا اسیرِ خودت کن اسیرِ نَفس شدم

تصدقت بشوم من اسیر هم هستم

 

به یادِ گریه ی قاسم زمانِ دفنِ تنت

به یادِ بارشِ بارانِ تیر هم هستم

 

همین کنار نشستم مرا نگاه  کنی

گدا زیاد رسیده حقیر هم هستم

 

حبیب نیازی


من کرم زاده ام و شهر کرامت وطنم

گرد و خاک ره ارباب کرم خاک تنم

روزها فکر من این ست و همه شب سخنم

چه شد از بین همه بنده کوی حسنم

 

هاتفی گفت اگر گرد رخ او همه اید

چون در این دایره دعوت شده ی فاطمه اید

 

با وجود تو کسی را هنری نیست که نیست

تو که باشی ز فقیری اثری نیست که نیست

من تو را دارم و دیگر خطری نیست که نیست

و در این چرخ بجز تو خبری نیست که نیست

 

زندگی را به تمنای تو خوش می دارم

که من از فکر بجز تو بخدا بیزارم

 

ای که با آمدن توست ، علی بابا شد

و به لبخند تو غم از دل زهرا وا شد

نوبتی باشد اگر نوبت این رسوا شد

که بگویند به لطف تو گدا دارا شد

 

آبرو یافته از لطف و عطای حسنم

پس عجب نیست بگویم که برای حسنم

 

همه را باب حیات است حسین بن علی

ناجی وقت ممات است حسین بن علی

که در اوج درجات است حسین بن علی

تا که کشتی نجات است حسین بن علی

 

بادبان است در این کشتی امداد حسن

نه ؛ بگو آب حسن ،موج حسن ،باد حسن

 

نیست بالاتر ازین درد در عالم دردی

بین مردان بنشینی و  نباشد  مردی

و نفهمند تو را صلح چرا می کردی

همه هستند کنارت و تو  تنهاگردی

 

صبر را برده ای از رو و تمامش کردی

کربلا را تو به تدبیر  قیامش کردی

 

چه سکوتی ست تو کردی که چنین فریاد است

و به تدبیر تو بنیاد ستم بر باد است

نام تو لرزه ی بر قامت استبداد است

وارث قدرت مولایی تو اولاد است

 

قاسمت روز دهم یک تنه غوغا می کرد

کربلا مات شد و خیره تماشا می کرد

 

خیره گشتند و به ماه تو حسد ورزیدند

صد حرامی همه با نیزه گلت را چیدند

گریه می کرد حسین و همگی خندیدند

بعد از آن پای سرش یکسره می نوشیدند

 

مرگ مشتاقی او دید و بسی کم آورد

عسل روی گلش چهره او هم آورد

 

جگرت سوخت ، کنارت تو برادر داری

زینب اینجاست غمی نیست تو خواهر داری

گرچه یک خاطره از کوچه و مادر داری

بی وفایی و حسد از بر همسر داری

 

لیک مهمان سر نیزه نگشته سر تو

میزبان  لبه ی تیغ نشد حنجر تو

 

سید حسین میرعمادی

 

رسم کریم هاست غم یار میخورند

در عمرخویش غصه بسیار میخوردند

 

راز نگفته دردلشان موج میزند

ازدوست زهر و طعنه ز اغیار میخورند

 

زیر عبا زره به تن خویش میکنند

وقت نماز خون دل زار میخورند

 

حتی سپاهیان و غلامان یک کریم

نان را به نرخ درهم و دینار میخورند

 

پایین منبرند و علی لعن میشود

خشم مدام خویش علی وار میخورند

 

هرشب فقط به سجده و هرروز روزه اند

یک کاسه آب لحظه افطار میخورند

 

از همسرانشان طلب آب میکنند

اما به جاش زهرشرربار میخورند

 

این زهر را نه از ستم همسرانشان

این زهر را ز کوچه و دیوار میخورند

 

موی حسن ز غصه زهرا سپید شد

رسم کریم هاست غم یار میخورند

 

سید پوریا هاشمی

 

هرکس به طریقی زده آتش جگرت را

بیگانه جدا دوست شکسته کمرت را

 

افطار تو را زهر به این حال کشانده

یک کوزه ی سربسته زمین ریخت پرت را

 

یاقوت مدینه  به زمرد زدی امروز

بدجور عوض کرده هلاهل اثرت را

 

از راه لبت رفته ز چشمت زده بیرون

یک مرتبه سوزانده همه خشک و ترت را

 

سرریز شد از طشت عذابی که کشیدی

خون لخته گرفته ست اگر دور و برت را

 

چیزی بروی طشت بیانداز نبیند

زینب که میاید به سرت دردسرت را

 

در راه زمین خورده اگر که نرسیده

یک ذره به تأخیر بکش پس سفرت را

 

اصلا به تو آرامش و لبخند نیامد

شب کرده غم کوچه و سیلی سحرت را

 

این در نه لگد خورده و نه اینکه شکسته

بردار ز لولای در آخر نظرت را

 

عمامه ات افتاد ولی پیش خودت هست

صد شکر نبردست کسی تاج سرت را

 

سید پوریا هاشمی

صفحات سایت :