close
تبلیغات در اینترنت
امام سجاد(ع)
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 1
  • بازديد امروز : 2,094
  • بازديد ديروز : 338
  • آي پي امروز : 65
  • آي پي ديروز : 72
  • ورودی امروز گوگل : 9
  • ورودی گوگل دیروز : 16
  • بازديد هفته : 6,200
  • بازدید ماه : 21,358
  • بازدید سال : 144,608
  • كل بازديدها : 514,845
  • ای پی شما : 54.225.26.44
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : یکشنبه 29 مهر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

سویِ مجنون برسانید كه لیلایی هست

ما شنیدیم در این شهر كه آقایی هست

دورِ این خانه شلوغ است اگر جایی هست

دردمندیم و دلی خوش كه مداوایی هست

 

شبِ عید است بیائید حنا بگذاریم

سر به خاكِ قدمِ مردِ دعا بگذاریم

 

تا پدر چشم به چشمانِ تو احیا دارد

پَرِ گَهواره­‌یِ تو روحِ مسیحا دارد

وَ حسن خیره به چشمانِ تو نجوا دارد

نوه­‌یِ حضرت زهراست تماشا دارد

 

جلوه ­یِ نام علی بر تو مباركبادا

سومین نام علی  بر تو مباركبادا

 

فطرسی آمده و از تو پَری می‌خواهد

از تو عیسیٰ نفسِ ناب تری می‌خواهد

یوسف از دستِ تو مژگانِ تری می‌خواهد

كه غبارِ قدمت رُفتِگَری می‌خواهد

 

یا كریمیم و سرِ جاده­‌یِ تو شیعه شدیم

ما كنارِ پرِ سجاده­‌یِ تو شیعه شدیم

 

عشق وقتی به نهایت به نهایت برسد

تازه شاید كه سَرَش بر كفِ پایَت برسد

چشمِ جبریل اگر سویِ عبایت برسد

نه محال است مقامش به گِدایَت برسد

 

نه فقط پهنه‌یِ افلاك نمك گیرِ تو اند

تو از این كشور و این خاك نمك گیرِ تو اند

 

مثلِ پیراهنِ یوسف كه به كنعان آمد

مثلِ اَبری كه سرِ خاكِ بیابان آمد

صاحبِ خانه­‌یِ خود جانبِ ایران آمد

خانه­‌ی مادری‌اش شاهِ خراسان آمد

 

خاكِ ما خانه‌ی تو سایه‌ی مطلق داری

حقِ آب و گِل و بر گردنِ ما حق داری

 

عشقِ ایرانیِ ما كارِ بنایت با ماست

حوض و فوّاره و ایوانِ طلایت با ماست

طاقِ گلدسته ، رواق ، آینه‌هایَت با ماست

خادمیِ حرم و صحن و سرایت با ماست

 

طرحِ زیباتری از باغِ جنان می‌سازیم

وَ ضریحِ نویی با فرشچیان می‌سازیم

 

مصلحت بود اگر شیرِ خدا می‌گشتی

تو علی هستی و شمشیرِ خدا می‌گشتی

مست از جلوه­‌یِ تكبیرِ خدا می‌گشتی

تكسوارِ عرب و تیرِ خدا می‌گشتی

 

بازویِ هاشمی‌ات تیغِ دو دَم گَر میداشت

كربلا زیرِ قدم‌هات تَرَك بَر میداشت

 

رُخصَتَت بود اگر یك تنه لشگر بودی

میمنه ، میسره بودی و مكرّر بودی

ای امام ابنِ امام از همه بهتر بودی

رخصتت بود اگر حضرتِ حیدر بودی

 

كربلا دید پدر را نَفَست یاری كرد

وَه كه با نامِ تو عباس علمداری كرد

 

واژه‌ات خطبه شد و تیغِ علی وار آورد

خطبه‌ات شورِ علی در دلِ پیكار آورد

چه بلائی به سرِ كاخِ ستمكار آورد

شیعه را با شب و شمشیر و دعا بار آورد

 

با تو در شام عجب معركه بر پا شده است

كه دعا گوی شما زینبِ كبری شده است

 

حسن لطفی

همین که عطر تو را با خودش بیارد باد

به خاکِ پات می اُفـتیم ، هرچه بادا باد

 

اگر بناست که صید کسی بجز تو شویم

خدا کند که نباشیم لحظه ای آزاد

 

شب ولادت پُر خیر و برکت تو شده ست

شبی که قرعه ی مستی به نام ما افتاد

 

چه اتّفاق قشنگی ست این که در شعبان 

فقط به صفحه ی تقویم حک شده میلاد

 

نمازِ پنجم شعبان من ادا شده است

به سمت کعبه ی رخسار حضرت سجّاد

 

خدا به یُمن قُــدوم تو بر بنی آدم

برای بال گشودن به عرش ، رخصت داد

 

همیشه دامن پُر خیر شهر بانو ، سبز

بهشت خانه ی آقای ما حسین ، آباد

 

خدا کند که نبیند غم علی ها را 

خدا کند که نگردد حسین ، دشمنْ شاد

 

به خاندان بزرگ تو مُنتسب گشتیم

شبی که مُلکِ عجم را حسین شد داماد

 

نمیشود به خدا مست هیچ ذکر دگر

کسی که شد به دَم `یاعلی مدد”مُعتاد

 

علیّ عالی اعـلاست ، زیـنَتُ الله و

علیّ دوّم ارباب ماست زِیـنُ العباد

 

تو آنقَدَر شده ای چون علی که خواندیمت

شبیه حیدر کرّار ، مَجمـعُ الاَضـداد 

 

دخیـل تار عــبایِ نمــاز تو عُبــّاد

خجل ز پینه ی پیشانی ات همه زُهّاد

 

عجیب نیست که پــیر طریق خضر شود

کسی که میشود از جانب شما اِرشـاد

 

صحیفه ی تو `زبور”است آل طاها را

که با دعای تو چون موم نرم شد فولاد

 

پی طلسم نرفیتم چون دعایت هست

چرا کـه باطل سِحرند نور این اُوْراد

 

نمی رسیم به حال بُکاء و خوف و رجاء

مگر دعای ابوحمزه ات کند امداد

 

در اقتدا به دو تا چشم خیس پیغمبر

بناست گریه کنم در تمامیِ اعیاد

 

ز گریه های تو فهمیده ام ، اسارت را 

اسیر واقعـه هرگز نمی برد از یاد

 

اگرچه شِکْـوه نکردی از آن همه غم ، لیک

تو بر سر اُمَـوی ها چنان زدی فریاد

 

که پیش پای تو ای شیرمرد نسل علی

یزید فکر بُریدن ز تاج و تخت افتاد

 

پس از شهادت بابا مدام می گفتی

زیـاد باد الهی عـذاب ابن زیـاد

 

رسیده ام به مقامی که حالی ام کردند

کلید باب بقیع است صحن گوهرشاد

 

محمّد قاسمی

به دفتر قلم شعر تر می گذارد 

سپس قافیه را شکر می گذارد

 

تو روح تهجد شدی پس خداوند

طلوع تو را در سحر می گذارد

 

بیا امشبی را سر از سجده بردار 

که سجاده پای تو سر می گذارد

 

علی هستی و قبل هرگونه خصلت

خدا در وجودت جگر می گذارد

 

تو که جای خود داری آقا نگاه

ابوحمزه ات هم اثر می گذارد 

 

نیفتد ز پا در دو عالم کسی که

به بزم تو پا بیشتر می گذارد 

 

نمیخواستم سجده ات کرده باشم

ولی هیبت تو مگر می گذارد؟

 

علی هستی ، الحق که حیدر نمایی

سلامٌ عَلی حضرت کربلایی

 

تویی ساقی چهارم خانواده 

منم تشنه ی جام لبریز باده

 

منم تا همیشه خمار نگاهت 

تویی علت مستی فوق العاده 

 

از ان ساعتی که زبان باز کردم

تو جاری شدی بر لبم بی اراده

 

از انجا که شاه دل ما حسین است

بخوانیمت: `ای حضرت شاهزاده”

 

نه که قوم و خویش تو هستیم آقا

خدا رزق مان را به دست تو داده 

 

نشستی به جانم ادب حکم میکرد

که بنویسم از تو ولی ایستاده 

 

غزل با تکلف سرودن هنر نیست

قلم میزنم بعد از این صاف و ساده

 

مدد کن که از کربلای معلی 

بیایم بقیع تو پای پیاده

 

عزیز حسینی عزیز خدایی

سلامٌ علی حضرت کربلایی

 

تو دریا و سرچشمه ی هر چه رودی 

زلالی طهوری به رنگ شهودی 

 

سرشت تو از نور ذات الهی ست 

زمین و زمانی نبود و تو بودی 

 

بخوانند زین العبادت ملائک 

که سجاد و همواره گرم سجودی

 

همگی به همراه `سید علی” مان

می آییم سوی مدینه به زودی 

 

بنا میکنیم از سر نو حریمی

به کوری چشمان هر چه یهودی

 

به امید روزی که دیگر نماند 

نشانی ز قوم کثیف سعودی

 

به پایان برم شعر خود را در آخر 

به الهامی از شعر مرحوم `جودی”

 

پیام اور عشق و مهر و رهایی!

سلامٌ علی حضرت کربلایی

 

علیرضا خاکساری

السلام علیکَ یا اول

السلام علیکَ یا آخِر

السلام علیکَ یا باطن

السلام علیکَ یا ظاهِر

 

با همین اشک شوق بر کاغذ

می نویسم امامِ من سجاد

با صدای بلند می گویم

عشقِ شیعه ، ابالحسن.‌.. سجاد

 

من فقیرم ولی به رسم ادب

زندگی ام همه برای شما

خون ناقابلم که هیچ آقا

پدر و مادرم فدای شما

 

پدر و مادر تو را آقا

دوست دارم خودت که میدانی

پدرت فخر عالمین است و

مادرت بانویی است ایرانی

 

در میان مصیبتِ دنیا

تو زبان دعا به ما دادی

هر کجا کار ما گره خورده

یادِ ما ذکرِ ربنا دادی

 

آن کسانی که از شما دورند

بین زندان نفس محبوسند

شیعیانی که اهل دل هستند

با صحیفه همیشه مأنوسند

 

گل سجاده مستِ اذکارت

دل ما برده ای به یک غمزه

ای دمت گرم یاد ما بودی

یاد دادی به ما ابوحمزه

 

توشه باید گرفت در عالم

از مناجات راغبین شما

درِ توبه به روی ما باز است

با مناجات تائبین شما

 

در صلاة تو آمده ابلیس

شکل ماری تو را گزید اما

آنقدر محو ذات حق بودی

آخرش گفت: التماس دعا

 

نیمه شب ها به دوشتان کیسه

همه جا فکر سائلان بودی

ملجأ کودکان درمانده

بهر بیچارگان امان بودی

 

جان فدایت که بعد از عاشورا

کار تو بوده هر کجا گریه

آب می دیدی و دلت می سوخت

حافظ دین شدی تو با گریه

 

وقت ذبح چهارپا گفتی:

"آب خورده است این زبان بسته؟

پدرم گفته بود أنا العطشان

با نوک نیزه شد دهان بسته"

 

دست خالی رسیدم و دارم

چشم ، بر رحمت قدیم شما

بعد عمری مزارتان خاکی است

بی حرم ؛ قلبِ ما حریم شما

 

محمد جواد شیرازی

امشب قشنگترین شب لیلایی خداست

جشن تولد گل زهرایی خداست

 

باشدسرشت او ز تجلای نور حق

زیباترین تجسم زیبایی خداست

 

تقوا و زهد و معرفت او زبان زد است

او بهترین نمونه ی شیدایی خداست

 

وقتی تمام هستی سالار زینب است

معلوم میشود همه دارایی خداست

 

آئینه ی تمام نمای خدا شده

روح دعای ما سر سجاده ها شده

 

ای منتهای غایت ما بی کران تویی

محبوب قلب فاطمه ی مهربان تویی

 

روزی ما ز دست کریمانه ی شماست

روزی ده تمام زمین وزمان تویی

 

ای نور چشم حضرت آقای کربلا

بعد از حسین دلبر دیوانگان تویی

 

این افتخار ماست که فامیل تان شدیم

پس شاهزاده ی همه ایرانیان تویی

 

دلداه ایم و منتظر دلبری تان

یک روز هم بیا وطن مادری تان

 

رزق تمام عالمیان در دعای تو

ما زنده ایم به برکت یا ربنای تو

 

روح الامین گدای در خانه ی شماست

از آن زمان که گشته دلش آشنای تو

 

بر روی گونه ی تو ملک بوسه میزند

دل میبرد تبسمت از عمه های تو

 

آقا چقدر شبیه عموجان تان شدی

جان جهان فدای تو و بچه های تو

 

بعد از علی اکبر آقا تو ارشدی

ای دومین علی حسینی خوش آمدی

 

ای روضه خوان اول کرببلا بخوان

ای غصه دار حضرت خون خدا بخوان

 

از تشنگی و قحطی آب و عطش بگو

از شدت گرسنگی بچه ها بخوان

 

از آن غروب روز ده سال شصت و یک

اتش کشیدن حرم و خیمه ها بخوان

 

از داغ های داغ دل عمه جان مان

هجده سر سوارشده بر نیزه ها بخوان

 

این کشته ی فتاده به هامون حسین توست

ازپاره پاره پیکر و چند بوریا بخوان

 

ازهرکجابخوان ولی آقای روضه خوان

از کوچه ی یهودی شام بلا نخوان

 

علیرضا خاکساری

سجاده ایم پهن برای دعا شدیم

نائل به همنشین شدن اولیا شدیم

 

تاثیر کرد خصلت خوبان به روی ما

از یمن سجده های سحر باخدا شدیم

 

از دستباف بودنمان خیر دیده ایم

پاخورده ایم و از شرفش پربها شدیم

 

هر نخ زما مطهر انفاس دلبر است

با این حساب هم نفس کبریا شدیم

 

شکرخدا به طالعمان مهر عشق خورد

پاگیر لطف بی حد و حصر شما شدیم

 

اصلا چه حاجت است به آب و گلاب ها

ما پاک از طهارت این گریه ها شدیم

 

وابستگی به یار اثراتش مشخص است

فارغ زما چو یار شد از غصه تا شدیم

 

هرچند دست جمع زمین خورده ایم ما

گفتند عشق و پیش قدمهاش پا شدیم

 

سجاده ایم قسمت ما شور و شین شد

یعنی که پای بوسی ابن الحسین شد

 

امشب مدینه حال و هوایش معطر است

از شوق چشم منتظر آسمان تر است

 

باران گرفت و جان دوباره به خاک داد

ابر نگاه تو چقدر سبزه پرور است

 

کاسه بدست ها همه از راه میرسند

باب المراد عالم و آدم همین در است

 

امشب به آفتاب قمر فخر میکند

در خانه ی حسین مهی جلوه گرتر است

 

گهواره را نگاه کنید عشق آمده

زهراست یا حسین حسن یا که حیدر است

 

پیغمبری چقدر برازنده اش بود

پیشانی اش تجلی نور پیمبر است

 

طرز نگاه کردنش آیینه ی علی است

بر قاب صورتش رخ زهرا مصور است

 

ما از ازل ملازم خاک ره تواییم

مارا نوشته اند گدا چون مقدر است

 

تا چند کفر ؟ باده ی ایمانیم بده

یعنی که از صحیفه مسلمانیم بده

 

هرکس ز عشق تاب و تبش شهره میشود

بیش از همه غم و تعبش شهره میشود

 

زردی رویش از اثر سجده های روز

یا اینکه سجده های شبش شهره میشود

 

مادر بزرگ زاده و بابا شه قریش

خیلی بجاست گر نسبش شهره میشود

 

مسکینک فقیرک یاربش آشناست

دربین خلق ذکر لبش شهره میشود

 

تا روز حشر کار ابو حمزه اش گرفت

هرکس که گشت منتسبش شهره میشود

 

شمشیر خطبه اش کمر شام را شکست

اینگونه تا ابد غضبش شهره میشود

 

نخلی که آبیاری دست کریم شد

در شهر مزه ی رطبش شهره میشود

 

سر میدهیم پای تو عشق است عشق عشق

عاشق دل بلا طلبش شهره میشود

 

تطهیر آب وام گرفته ز طهر توست

خورشید آسمان و زمین جای مهر توست

 

ازبس کلام معجزه دار تو نور داشت

خورشید شد هرآنکه به پایت حضور داشت

 

وقتی که دست و پای تو از سجده آب شد

در عرش خود خدای تو حس غرور داشت

 

حاجی ناشناخته ی کاروان حج

در قافله به یمن تو نعمت وفور داشت

 

نزدیک ها که جای خودش لطف ویژه ای

آقای خوب ما به گدایان دور داشت

 

جبرئیل میرسید به پابوسی اش مدام

وقتی که در نماز دم یا غفور داشت

 

تو حضرت کلیمی و ادعیه شاهد است

محراب خانه ی تو شباهت به طور داشت

 

لطف دعای نیمه شبت بر همه رسید

از برکت صحیفه ی تو دین زبور داشت

 

زخم زبان و طعنه اگرچه زیاد خورد

ایوب آل فاطمه قلبی صبور داشت

 

آماده ایم رخصت افروختن بده

پروانه ایم اذن ز غم سوختن بده

 

اصلا چه شد که روی تو در آفتاب سوخت؟

هروقت خورد بر لب خشک تو آب سوخت

 

اصلا چه شد که خیمه ات آتش گرفته بود؟

در بین شعله های جهنم کتاب سوخت

 

پای تورا به ناقه ی رم کرده بست شمر

از کربلا به کوفه تنت زین عذاب سوخت

 

در گیرو دار ردشدن همسرت ز شام

آتش سراغ معجرش آمد نقاب سوخت

 

رجاله ها بصورتتان سنگ میزدند

از طعنه های شهر دلت بی حساب سوخت

 

برروی زخم گردن تو مرهمی نبود

وقتی که از حرارت سرب مذاب سوخت

 

دید چگونه چوب به لبهای عشق خورد

دیدی چگونه از غم این سر رباب سوخت

 

یعقوب دل شکسته چهل سال آزگار

چشمت به یاد روضه ی بزم شراب سوخت

 

گفتم رباب و روز و شبم رنگ غم گرفت

"بس کن رباب"عمه ی سادات دم گرفت

 

سید پوریا هاشمی

خدای عالی اعلی ندارد از تو عالی‌تر

ندارد در بساطِ خود از این عالی تعالی‌تر

 

علیُّ حُبُه جُنَّه قسیم النار والجَنَّه

به حمدِالله وَالمِنَّه ولی‌الله ست والی‌تر

 

اگر پا بر زمین کوبد علی افلاک می‌روبد

نباشد در کفِ دستش از این عالم سفالی‌تر

 

اگر فرش نجف گردیم حقّا محترم گردیم

که از قالیچه‌ی تبریز می‌گردیم قالی‌تر

 

علی باید ؛ فقط ؛ حتماً ؛ امیرالمومنین باشد

علی آمد که او اینبار زین‌العابدین باشد

 

اگر جایی دهد زلفش دلِ دیوانه‌‌ی ما را

"به بوی سیب او بخشم سمرقند و بخارا را"*۱

 

در آغوشِ حسین است و به رویِ دامن زینب

ببین بابا چه می‌بخشد گداها را گداها را

 

لبِ گهواره‌اش پروانه‌ای بی تاب اگر دیدید

بدان جبریل آورده است مبارک بادِ زهرا را

 

اگر بابابزرگ این است حتماً این نوه غوغاست

اذانش را علی گفت و به دستش داد دنیا را

 

علی باید چنان باشد علی باید چنین باشد

علی آمد که او اینبار زین‌العابدین باشد

 

خدا را شُکر ما دیدیم شاهِ شهریاران را

خدا را شُکر ما دیدیم ماهِ ماه شعبان را

 

خدا این نکته را فرمود وقتی فاطمه خندید

فرشته این سخن را گفت و بُرد از آسمان جان را:

 

که زهرا طورِ دیگر طور دیگر دوست می‌دارد

میانِ این عروسانش عروسِ خاک ایران را

 

ببین که می‌بَرد امشب تبسمهای زیبایش

دلِ مادربزرگش را  دلِ اولادِ سلمان را

 

علی از ماست از داماد ما زین سرزمین باشد

علی آمد که او اینبار زین‌العابدین باشد

 

بنا این بود بنشینی وگرنه میرِ میدانی

بنا باشد که برخیزی امیرِ تیغ دارانی

 

برایت لافتی الا علی می‌آید از بالا

اگر سربند یازهرا ببندی رویِ پیشانی

 

هزار ، الله‌اکبر را به بازویِ تو می‌خوانند

که با شمشیر می‌گردی علیِ اکبرِ ثانی

 

علیِ اکبرِ ثانی نه تو بالاتر از آنی

تو عباسی نه اینهم نه ، که طوفان‌تر زِ طوفانی

 

علی در چارده تصویر آمد دلنشین باشد

علی آمد که او اینبار زین‌العابدین باشد

 

تو صبح و شام می‌گِریی زِ سوزِ استخوان آقا

به زخمِ کهنه‌ی زنجیر و بر زخمِ زبان آقا

 

زِ چشمانت که پرسیدند آقا سخت یعنی چه؟

سه دفعه شام گفتی و سه دفعه خیزران آقا

 

قنوتت را که می‌دیدند خواهرها... می‌گفتند

امان از دزدِ انگشتر امان از ساربان آقا

 

تو سی‌سال است می‌گریی چرا پیراهنش بردند؟

تو سی‌سال است می‌سوزی زِ لبخندِ سنان آقا

 

علی آمد که عاشورا همیشه آتشین باشد

علی آمد که او اینبار زین‌العابدین باشد

 

۱. دوست داشتم بگویم: *من از مال علی بخشم ....

 

حسن لطفی

بسته است همه ی پنجره ها رو به نگاهم

چندی ست که گم گشته ی در نیمه ی راهم

 

حس می کنم آیینه ی من تیره و تار است

بر روی مفاتیح دلم گرد و غبار است

 

از بس که مناجات سحر را نسرودم

سجاده ی بارانی خود را نگشودم

 

پای سخن عشق دلم را ننشاندم

یعنی چه سحرها که ابو حمزه نخواندم

 

ای کاش کمی کم کنم این فاصله ها را

با خمسه عشر طی کنم این مرحله ها را

 

بر آن شده ام تا که صدایت کنم امشب

تا با غزلی عرض ارادت کنم امشب

 

ای زینت تسبیح و دعا زمزمه هایت

در حیرتم آخر بنویسم چه برایت

 

اعجاز کلام تو مزامیر صحیفه است

جوشیده زبور از دل قرآن به دعایت

 

در پرده عشاق تو یک گوشه نشسته است

صد حنجره داوود در آغوش صدایت

 

از بس که ملک دور و برت پر زده گشته است

"پیراهن افلاک پر از عطر عبایت"

 

تنها نه فقط آینه در وصف تو حیران

باشد حجرالاسود الکن به ثنایت

 

من کمتر از آنم که به پای تو بیفتم

عالم شده سجاده و افتاده به پایت

 

سید حمید رضا برقعی

روز میلادتان چه روزی بود

در مدینه هوا بهاری بود

برق می زد نگاهتان ازعشق

وقت یک عکس یادگاری بود

**

روز میلادتان چه روزی بود

چشم عالم به دست ِ آقا بود

سر تبریک گفتن ِ به حسین

بین خورشید و ماه عوا بود

**

 روز میلادتان خدا خندید

 فتبارک دوباره نازل شد

حضرت حق برای شیعه ی تو

امتیازات ویژه قائل شد

**

روز میلادتان زحل پا شد

غسل درآب حوض ِکوثر کرد

شادباشش به آسمانی ها

گوش آل امیه را کر کرد

**

روز میلادتان نسیم آمد

غنچه ها را یکی یکی وا کرد

خنده های تو بسکه شیرین بود

هوس شیروشهد ِخرما کرد

**

 ای کلیم مدینه ی نبوی

مرد شب زنده دار سجاده

همه ی عرش تحت سلطه ی توست

حضرت شهریار سجاده

**

 آسمان ها به پات افتادند

هرزمانی به سجده افتادی

با زبور صحیفه ات آقا

درس دلداده گی به ما دادی

**

 آمد ابلیس شکل یک افعی

نقشه ای شوم را رقم بزند

عددی نیست این فرومایه

که نماز تو را به هم بزند

**

پوزه اش را به خاک مالیدی

مرحبا،آفرین،چه پیکاری!

تا سلاح البکاء به دستت هست

چه نیازی که تیغ برداری

**

خاک نعلین هایتان آقا

سرمه ی چشم حوریان بهشت

اشکهای زلال نافله ات

عسل ِچشمه ی روان بهشت

**

 بنده گی را به من بیاموزید

نروم سمت لااُبالی ها

کاش می شد بخواهی و بشوم

از ابوحمزه ی ثمالی ها

**

 سیدالساجدین دعایی کن

گره ی کور خورده در کارم

غیراز اینجا بگو کجا بروم!؟

با امید آمدم، گرفتارم

**

سیدالعابدین نگاهی کن

بی پناهم مرا تو یاری کن

نوکرت کربلا نرفته هنوز!

تا نمُردم زغصه کاری کن

**

کربلا گفتم و...دلت خون شد

یاد گودال ودشنه افتادی

جگرت سوخت از عطش آقا

یاد اطفال تشنه افتادی

**

خنده ی نحس حرمله؛ آقا

شده کابوس هر شبت ای وای

پیش چشم ترت به یغما رفت

چادر عمه زینبت ای وای

 

وحید قاسمی

اي انيس قديمي دلها

آفتاب بلند ناپيدا

 

تا خدا ميبرد دلِ ما را

پَر ِ سجاده هاي سبز شما

 

من كجا و غبار مقدمتان

تو كجا، كوچه هاي اين دنيا

 

من كي ام از قبيله ي مجنون

تو ولي از عشيره ي ليلا

 

من كي ام بي زبان ترين مردم

تو خداي بلاغتي اما

 

نفسي دِه كه از تو دم بزنم

بال در صحن اين حرم بزنم

 

آسمان موج شد تلاطم كرد

كه خدا جلوه بين مردم كرد

 

آسمان جاي خود از اين محشر

عرش هم دست و پاي خود گم كرد

 

عرش هم جاي خود خدا خنديد

لحظه اي كه لبت تبسم كرد

 

آب با نيت دو ركعتِ عشق

با غبار شما تيمم كرد

 

همه ديدند با دوچشمانت

چشم هاي پدر تكلم كرد

 

خانه ات قبله ي غريبان است

پايتختت تمام ايران است

 

اي سراپاي تو مثال حسين

دومين مرتضاي آل حسين

 

روي دوش تو گيسوان علي

كنج لبهاي توست خال حسين

 

با تماشاي تو به سر ميشد

شب و روز تمام سال حسين

 

خنده اي كن كه در تو گُل كرده

همه زيبايي جمال حسين

 

سير ميديد چهره ات را عشق

به سرش بود اگر خيال حسين

 

شور آب آور حسين هستي

دومين حيدر حسين هستي

 

سرخوش از بانگ اين طرب هستيم

مست شيرين ترين رطب هستيم

 

مثل موسيقي ِ شگفت بهار

نغمه هايي به روي لب هستيم

 

شجره نامه اي اگر داريم

همگي بر تو منتسب هستيم

 

ما همه خانه زاده تو يعني

همه ي ما از اين نسب هستيم

 

شكر حق ما ز آستان توايم

همگي از نوادگان توايم

 

به علي رفته اي غديري تو

نه فقط شير ،شيرگيري تو

 

اذن اگر داشتي عيان ميشد

مثل عباس بي نظيري تو

 

هم ركابِ علي اكبرها

هم خروش سفير تيري تو

 

شوره زاريم و خشكسال اما

چشمه ي روشن كويري تو

 

رشته هاي قنات ميجوشد

از قنوتت چه آبگيري تو

 

خوش به حال دو دست خالي ما

لحظه هايي كه دستگيري تو

 

با حضورت غم پدر سر شد

كربلا با تو كربلاتر شد

 

به دلت داغ مادرت افتاد

شعله بر باغ پرپرت افتاد

 

كربلا شد مدينه وقتي كه

رَدِ زنجير بر پرت افتاد

 

بين خيمه تو بودي و بابا

از سر زين برابرت افتاد

 

بين خيمه تو بودي اما آن

شعله بر روي پيكرت افتاد

 

چقدر سنگ و خاك و خاكستر

از سر بام بر سرت افتاد

 

ناله ات بين شام ميپيچيد

عمه آتش به معجرت افتاد

 

گرچه بالت اسير سلسله بود

قاتلت خنده هاي حرمله بود

 

حسن لطفی

امروز را که میهمان آسمانم

در انتظارِ لحظه ی سبز اذانم

 

حتی شده از شوق ،با بال شکسته

خود را به سمتِ آسمان ها می کشانم

 

امشب که گرمِ دادنِ خیرات هستند

خوب است تا وقتِ سحر اینجا بمانم

 

من تا گره را، وا کنم از کارهایم

باید دعایی از صحیفه را بخوانم

 

باید گدایِ حضرت سجاد باشم

طبق وظیفه نوکر این آستانم

 

آمد علیِ سوم این خانواده

ارباب، عقیقه کرده و خیرات داده

 

می خواند در گوشش، عمو، لالایی اش را

هر شب کنارش قصه ی سقایی اش را

 

می شد بفهمی از گلِ لبخند ارباب

بار دگر حالِ خوشِ بابایی اش را

 

می دید، چشم عمه، پشتِ دودِ اسپند

سجاد را، آن خنده ی رویایی اش را

 

مشغول بازی با برادر بود، اکبر

این گونه پُر می کرد او ،تنهایی اش را

 

یا حضرت سجاد، می خواهد غلامت

هم آخرت، هم حاجتِ دنیایی اش را

 

سجادی و عرش خدا سجاده ی توست

از توست دارد این همه بالایی اش را

 

من را به نام نوکریِ خود صدا کن

در بین قربانی شدن هایت، سوا کن

 

روحِ دعایت آبروی صد مسیحاست

از آبروی توست اینکه ، عشق زیباست

 

در چشم هایت موج می زد استجابت

آقا دخیلِ چشم هایت دست دریاست

 

در حالت سجده اگر، چه روی خاکی

زیر پَر و بالت تمام عرش پیداست

 

پرواز را با دست بسته یاد دادی

ردّ قدم هایت میان آسمان هاست

 

تو شهربانو زاده ای و سهم ایران

اصلاً حرم سازیِ تو بر عهده ی ماست

 

وقتی اصالت دارد ایران از تو و او

با تو همیشه پرچم این خطّه بالاست

 

ما قوم و خویش حضرت سجاد هستیم

ما از اهالی حسین آباد هستیم

 

از چشم تو، رنگ دعا می رفت بالا

با جمله ی یا ربنا می رفت بالا

 

سر مست، اهل آسمان پائین می آیند

وقت دعا، تا دست ها می رفت بالا

 

از گوشه ی سجاده ات حاجت گرفته

صدها فرشته بی صدا، می رفت بالا

 

وقت مناجاتت همیشه، نیمه ی شب

از خاک، بوی کربلا می رفت بالا

 

آخر نفهمیدم از چه، بعدِ گریه

آه از نهادت تا خدا می رفت بالا

 

زخمی ترین روحِ مناجات شبانه

در پیش چشمت، نیزه ها می رفت بالا

 

تو سینه را با گریه ات بی تاب کردی

تصویری از کرب و بلا را قاب کردی

 

از درد حتی آسمان ها هم خمیدند

هر شب که از تو روضه ها را می شنیدند

 

در باغ هم، دیدی که بعد از گریه هایت

گل ها به همراه چمن در خون تپیدند

 

تو پا به پای خیمه ها می سوختی که

دیدی گلوی تشنه ای را می بریدند

 

لعنت به آن ها که زمان حمله هاشان

اشک نگاه خواهرانت را ندیدند

 

در چشمهایت، اشک ها دیدند مردم

تصویر صدها نیزه را دیدند مردم

 

مسعود اصلانی

سلام عطر خوش دلپذیر سجاده

سلام دلبر سجده ، امیر سجاده

 

سلام سفره پر نعمت دعا خوانی

سلام سفره مهمان پذیر سجاده

 

سلام تازه شعر و شعور و احساسم

سلام تازه مریدی به پیر سجاده

 

چقدر دست مرام من از تو خالی شد

شبی که دور شدم از مسیر سجاده

 

پیاده می شوم اینجا کنار اشکم تا

بیفتم از سر خجلت به زیر سجاده

 

و یطعمون علی حبه شما هستید

منم یتیم و فقیر و اسیر سجاده

 

منم فقیر شما یک عطا به من بدهید

مرا اسیر کنید و خدا به من بدهید

 

شبي كه مثل هميشه خدا تو را می دید

و داشت عرش نمازت ستاره می بارید

 

چقدر حجم حضورت وسیع و ناپیدا

که لحظه لحظه در آن جز خدا نمی گنجید

 

همان شب از نفس سجده های پرنورت

که داشت قامت ابلیس روح می لرزید

 

به شکل افعی خشمی در آمد و آمد

به گرد پای حضور تو داشت می چرخید

 

و نیش هم زد و تا از حضور درآیی

ولی چگونه شود نور منفک از خورشید

 

تو هم علی خدایی و محو محو خدا

که تیر و نیش ندارد به عشق تو تردید

 

و ناگهان پس از آن اتفاق رویایی

عبای سبز خودش را خدا به تو بخشید

 

چنان به رحمت خود موج زد به خاطر تو

که بر سواحل پیشانیت صدف پاشید

 

 و بعد روی صدفها به رنگ آب نوشت

از این به بعد شما زین العابدین هستید

 

از این به بعد نه ، از قبل عالم ذر بود

که سجده های تو در ساق عرش محشر بود

 

بهشت قطعه ای از تربت زمینت بود

و عرش آینه ای از دل یقینت بود

 

فرات کوفی ، ابوحمزه ثمالی ها

زیاد از این صلحا توی آستینت بود

 

صدای آیه ترتیل تو که می آمد

خدا هم عاشق اصوات دلنشین ات بود

 

هزار رکعت هر شب نماز می خواندی

نماز یکسره مهمان شب نشینت بود

 

  انبیاء به پیشانی تو بوسه زدند

چرا که نقش علی نقش بر جبینت بود

 

هزار دسته ملک در صف عبادت تو

گدای روز و شب زین العابدینت بود

 

همیشه خاطره عمه در دلت می سوخت

و عکس قافله در چشم نازنینت بود

 

در آن غروب که عمه اسیر اعدا شد

دل تو خون شد و سجاده تو دریا شد

 

چقدر آیه بریزد خدا به نام شما

چقدر معرفت آرد همین سلام شما

 

مرورتان بخدا از همیشه تازه تر است

برای هر که بخواند به احترام شما

 

کنار جاده دنیا پیاده گردیدم

فقط برای عبودیت مقام شما

 

به احترام شما از خدا طلب کردم

مرا برد به بهشت پر از کلام شما 

 

کنار مادرتان هم غذا نمی خوردید

چقدر درس ادب دارد این مرام شما

 

اگر کرامت عالم به دستهای شماست

منم گدای شما و منم غلام شما

 

منم گدای شما و گدای مادرتان

منم فدای شما و فدای مادرتان

 

رسیده اید از آن سوی باور ایمان

به روی دوش گرفتید سوره انسان

 

منم که سوره افتاده از نگاه توام

منم که دور شدم از نگاه الرحمان

 

چه می شود که نگاهی به ما کنید آقا

که اسم ما بخورد بر کتیبه باران

 

که یک نفس بزنی تا دلم بهشت شود

که یک نفس بزنی تا دلم بگیرد جان

 

 صحیفه های دعا را به من بیاموزان

که از دل کلماتت در آورم قرآن

 

خداکه اسم تو را یاد دادبر آدم

منم صدات زدم ، صدا زدم با آن –

 

دو اسم ناز و قشنگت یکی به نام علی

یکی به نام حسین ، یا بن سید العطشان

 

علی ترین پسر کربلا نگاهم کن

مرا ستاره ستاره اسیر ماهم کن

 

در آن غروب که مقتل پر از کبوتر بود

پر از تهاجم تیر و سنان و خنجر بود

 

در آن غروب که چادر زخیمه ها افتاد

و دشت پر شده از ناله های معجر بود

 

در آن غروب که عمه کبود و نیلی شد

و دست و بازویش از تازیانه پرپر شد 

 

در آن غروب که مشکی به آسمان می رفت

و روی نیزه در آن سو نگاه اصغر بود

 

در آن غروب که عمه تو را تسلی داد

و آتش دل او از تو نیز بدتر بود

 

در آن غروب که هر نیزه ای به سویی رفت

و روی نیزه که دعوا برای یک سر بود

 

در آن غروب تو در کربلا شهید شدی

کنار عمه به شام بلا شهید شدی

 

رحمان نوازنی

ای مظهر نجابت و اخلاص و سادگی

ای اسوه ی یگانگی و ایستادگی

 

عرش خدا ندیده به پای تواضعت

اینگونه ساده با نصب شاهزادگی

 

گر چه نماز در دل شبهای عاشقی

یک رسم بوده بین شما خانوادگی

 

اما حدیث سجده ی طولانی شما

وجه تمایز تو در این اوفتادگی

 

همواره همنشین تبار رعیتی

در منتهای عزت و ارباب زادگی

 

در پیش چشمهای تو ای همدم سحر

من ماندم و خجالت این بی ارادگی

 

ای دست پر کرامت حق بین آستین

ادرکنی یا امام هدی زین العابدین

 

ریشه دوانده در نگهت رسم دلبری

از درک ناقص کلماتم فراتری

 

آئینه ی تجلی ایمان و بندگی

در قامت عبادت و تقوا چه محشری

 

در معرفت به وادی عرفان نیافتم

از مکتب صحیفه ی تو راه بهتری

 

تو صخره شهامت و ایثار و غیرتی

در هیبت و اراده علی مصوری

 

لرزیده پایه های شب از خطبه خوانی ات

گفتند آمده اسدالله دیگری؟

 

وقتی دعا به دشمن خود یاد می دهی

معلوم می شود چقدر مثل مادری

 

باید برای تو به روی طاق یادها  

 قابی بیاورم پر از وان یکادها

 

خورشید محو سجده ی طولانی تو بود

در جستجوی رتبه ی ایمانی تو بود

 

این رسم سفره داری و مهمان نوازیت

جاری میان آن رگ ایرانی تو بود

 

در نیمه های شب دل بی تاب جبرئیل

در حسرت قرائت قرآنی تو بود

 

سجاده ی ستاره چهل سال شاهد

چشمان خیس و دیده ی بارانی تو بود

 

قلب ترک ترک شده ی کاسه های آب

مبهوت خشکی لب عطشانی تو بود

 

 پس کوچه های کوفه و دروازه شام

در حزن گریه ها و پریشانی تو بود

 

 هر دم که صحبت غم این مرد می شود

 سر تا به پای قافیه پر درد می شود  

 

 با ما بگو زتسویه ی بی مرامها

از چشم هرزه و نظر ازدحامها

 

دیدم محاسن تو زخونت خضاب شد

از بس که سنگ خورده ای از پشت بامها

 

گویا شبیه شهر مدینه به کوفه هم

با خنده داده اند جواب سلامها

 

تا نام فاطمه زدهان شما پرید

گویا دوباره تازه شده انتقامها

 

نا مردمان کوفه فراموششان شده

از آن سفارشات و از آن احترامها

 

با تازیانه بر تن اطفال می زدند

بس وحشیانه پیش نگاه امامها

 

)مسلم)به پای غربت مولا قیام کن  

 دیگر بس است صحبت خود را تمام کن

 

هاشم طوسی

در رحمت ز عرش تا وا شد

پر پروازمان محیا شد

 

رخ یوسف نشانمان دادند

دل مجنونمان زلیخا شد

 

صفحات صحیفه ی نوری

ورقی خورد و عشق معنا شد

 

نفسی زد کسی و بعد از آن

تن دنیای مرده احیا شد

 

رخ خود را نشان عالم داد

همه ی اعتبار دنیا شد

 

قلمم استعاره کم آورد

رخ زیباش تا هویدا شد

 

به زمین ماه مشرقین آمد

علی دوم حسین آمد

 

شب اربابمان سحر دارد

به روی دامنش قمر دارد

 

همه از شوق نو رسیده ی او

به لبش خنده ای اگر دارد

 

شب رویاست نخل امید

پدر و مادری ثمر دارد

 

دل بابا عجیب پر شور است

و خدا از دلش خبر دارد

 

به نگاهش عموی بی تابش

نتوانست چشم بردارد

 

سر بوسیدن لبان پسر

پدرش میل بیشتر دارد

 

و به کوری چشم بد نظران

پدری باز هم پسر دارد

 

به دعایش دخیل بسته شده

پری از جبرئیل بسته شده

 

مسعود اصلانی

در تشنگی سراب به دردی نمیخورد

تنها خیال آب به دردی نمیخورد

 

حرفی بزن که اشک مرا در بیاوری

این جام بی شراب به دردی نمیخورد

 

باید به زیر نور بزرگان جلوس کرد

در سایه آفتاب به دردی نمیخورد

 

از این به بعد معطل این دل نمیشوم

این خانه ی خراب به دردی نمیخورد

 

از منظر نگاه شما جلوه دیدنی است

عکس بدون قاب به دردی نمیخورد

 

جان مرا بگیر ولی گریه را نگیر

چشمه بدون آب به دردی نمیخورد

 

چشمی بده که قلب مرا زیر و رو کند

گریه مرا کنار تو با آبرو کند

 

 **

 

ما را به جز هوای شما پر نمیدهند

ما را به جز برای شما سر نمیدهند

 

بال وبال مانع اوج است پس اگر

بالم نمیدهند چه بهتر نمیدهند

 

گاهی کنار دلبریت جبر لازم است

دل را به اختیار به دلبر نمی دهند

 

جبریل هم به قبه ی تو ره نیافته

معراج را به غیر پیمبر نمیدهند

 

آنجا که میل یار اسیری دلبرست

در بند میروند ولی سر نمیدهند

 

ایرانیان به هیچ بزرگ قبیله ای

 جز خاندان فاطمه دختر نمیدهند

 

تا زنده ایم ترک ولایت نمیکنیم

با غیر آل فاطمه وصلت نمیکنیم

 

هر دیده ای به دیده ی گریان نمیرسد

فصل خزان به فصل بهاران نمیرسد

 

در بین گریه حاصل ما رشد میکند

باران بدون سیل به پایان نمیرسد

 

یکجا اگر تمامی خلقت گدا شود

نقصی به آستان کریمان نمیرسد

 

روزی ما کم است که مصحف نخوانده ایم

عیب از کریم نیست که مهمان نمیرسد

 

بفرست سمت دشت غلام سیاه را

یک چند وقتی است که باران نمیرسد

 

کیسه بدوشی تو اگر کار هر شب است

این پینه های شانه به درمان نمیرسد

 

ما مستمند کیسه ی خیراتی تو ایم

ذاتا فقیر آن کرم ذاتی تو ایم

 

آقای من حریم تو از عرش بر تر است

با اینکه خاکی است بهشت معطر است

 

عادت نموده ایم به این گنبدی که نیست

حیف از حریم تو که بدون کبوتر است

 

فرصت غنیمت است ابو حمزه ای بخوان

امشب برای پاکی این قوم بهتر است

 

با تربت حسین به تسبیح می رسیم

این تربت حسین عجب بنده پر ور است

 

اول فدایی قدمت مادر تو بود

پس مادرت به تو ز همه با وفا تر است

 

تو یادگار فاطمه بودی برای او

حالا که شد فدای تو عالم فدای او

 

یعقوب کربلا چه قدر گریه میکنی

از صبح زود تا به سحر گریه میکنی

 

یعقوب را که غصه ی یوسف شکسته کرد

داری برای چند نفر گریه میکنی

 

وقتی که چشمهات می افتد به معجری

حق داری ای عزیز اگر گریه میکنی

 

این طفل را به جان خودت اب داده اند

دیگر چرا میان گذر گریه میکنی

 

از صبح تا غروب فقط نیزه میزدند

داری به قتل صبر پدر گریه میکنی

 

چشمت چرا ضعیف شده بی رمق شده

یعقوب کربلا چقدر گریه میکنی

 

بادیدن اسیر کجا میرود دلت

بادیدن فقیر کجا میرود دلت

 

علی اکبر لطیفیان

بیایید عشق را عبادت كنیم

به سجاده عرض ارادت كنیم

 

در این خشك سال صداقت شبی

دو ركعت محبت تلاوت كنیم

 

«تمام عبادات ما عادت است

به بی عادتی كاش عادت كنیم»

 

بیایید نوبت بگیریم و بعد

صف عاشقی را رعایت كنیم

 

همین كه در این صف نشستیم پس

بیایید شكر ولایت كنیم

 

شب سوم عاشقی های ماست

دوباره كمی عشق نیت كنیم

 

مجال عبادت به عالم رسید

بهار مناجاتیان هم رسید

 

به چشم زمین تا كه مهمان شدی

به عمر پدر راحت جان شدی

 

تو از مادری آریایی نژاد

و از ما و فرزند ایران شدی

 

عجم با تو شانی دگر یافت چون

تو فامیل با شهر سلمان شدی

 

پر از لحظه های ركوع و سجود

و تندیس خاكی ایمان شدی

 

تو هستی؛ قناعت چه معنا دهد

مگر نه كه لبریز احسان شدی

 

كریمانه ما را بخر حضرتا

تو كه آبروی كریمان شدی

 

نوشتم كه مهتاب من آمده

علی ابن ارباب من آمده

 

حسن کردی

از سکوتم صدا درست کنید

ذکر یا ربنا درست کنید

 

ببرید و بیاورید مرا

بلکه از من گدا درست کنید

 

در دلم گر بناست خانه کنید

اول این خانه را درست کنید

 

میشود سنگ دستتان بدهم

میشود که طلا درست کنید

 

هرچه میل شماست تسلیمیم

یا خرابم و یا درست کنید

 

فقر ما را کسی درست نکرد

ای کریمان شما درست کنید

 

شد اگر شکر ، اگر نشد یک وقت

می نشینم تا درست کنید

 

بعد از آن که مدینه ام بردید

سفر کربلا درست کنید

 

از لب ما دعا نمی افتد

کربلا ،کربلا نمی افتد

 

این قبیله هم شبیه هم اند

این کرم زاده ها چه با کرم اند

 

چه نیازی است تا بزرگ شوند

در همان کودکی مسیح دم اند

 

زنده ام میکنند مثل مسیح

بر تن مرده ام اگر بدمند

 

همه آماده ی بلا هستند

جاده های عروج پیچ و خم اند

 

عاشقان بیشتر پی نامند

عاشقانی که عاشقند کم اند

 

عاشقان در نگاه آل علی

گر اسیرند باز محترم اند

 

دختران قبیله های عرب

خادم شهربانوی عجم اند

 

عجمی کرده اند جانان را

آبرو داده اند ایران را

 

ای مناجات تا خدا رفته

عرش را تا به انتها رفته

 

کیسه کیسه به شانه نان برده

خانه خانه سوی گدا رفته

 

بی تو معراج هم کسی برود

بی وضو محضر خدا رفته

 

بسکه در حال سجده افتاده

رنگ پیشانی شما رفته

 

برکت می رسد غلامت اگر....

سر سجاده ی دعا رفته

 

محمل ما به گِل فرو رفته

محمل ما شکسته وا رفته

 

چاره ای کن برای ما ور نه

رمضان ، آبروی ما رفته

 

آبرو دار پنجم شعبان

دارد از راه  میرسد رمضان

 

ای مناجاتی سرای حسین

ذکر آمین ربنای حسین

 

ای تمام صحیفه ات شرح

آخرین ناله و دعای حسین

 

مقتل تو صحیفه ات باشد

داده ای شرح کربلای حسین

 

کاش مثل تو روضه خوان بشویم

تا اقامه کنیم عزای حسین

 

به زبان دعا بیان کردی

چه کشیدند بچه های حسین

 

آه تیر سه شعبه و حلق

طفل معصوم بی خطای حسین

 

الامان از حکایت زینب

وای از روز ماجرای حسین

 

چقدر کریه میکنی یعقوب

مژه ات ریخته برای حسین

 

بعد از آن که بدن مرتب شد

سر بنه روی بوریای حسین

 

روی قبرش نوشتی یا مظلوم

لک روحی فدا ابا المهموم

 

علی اکبر لطیفیان

نور حق می دمد از مشرق سجاده‌ی تو

چه شکوهی ست در این زندگی ساده تو

 

می رود از نظرش جنت و ملک و ملکوت

آنکه از روز نخستین شده دلداده‌ی تو

 

زمزم و کوثر و تسنیم به وجد آمده اند

از زلالی مي و روشني باده‌ی تو

 

هر کسي معجزه‌ی چشم تو را باور کرد

مي شود بنده ولي بنده‌ی آزاده‌ی تو

 

با کرامات نگاهت دل هر عاشق را

می برد سمت خدا روشنی جاده‌ی تو

 

آمدي تا به جهان نور يقين برگردد

نور ايمان و سعادت به زمين برگردد

 

مکه با مقدم تو عطر بهاران دارد

ديده‌ی روشن تو رحمت باران دارد

 

کعبه بر شانه‌ی لطف تو توکل کرده

با نفس هاي مسيحايي تو جان دارد

 

مثل جدّت تو نهادي حجر الاسود را

ور نه بي مرحمتت قامت لرزان دارد

 

هر کسي در دل او نور ولايت جاري ست

به کرامات تو و چشم تو ايمان دارد

 

از نگاهت همه اعجاز و يقين مي بارد

چشمهايت چقدر تازه مسلمان دارد

 

آيه آيه کلمات تو همه روشني اند

خط به خط مصحف تو جلوه‌ی قرآن دارد

 

لحظاتت همه از نور خدا لبريزند

مگر اين شوق الهي تو پايان دارد

 

شب گذشت و سر تو بر روي تربت مانده

در عروجي تو ولي شوق عبادت مانده

 

با تو هر لحظه‌ی من بوي خدا مي گيرد

عطر اخلاص و مناجات و دعا مي گيرد

 

بچشان بر دل ما طعم عبوديّت را

سجده هامان به نگاه تو بها مي گيرد

 

تو ولي نعمت ما و همه عبدت هستيم

رحمت واسعه ات دست مرا مي گيرد

 

تا بقيعت دل شيداي مرا راهي کن

عشق از گوشه‌ی چشمان تو پا مي گيرد

 

آنقدر بنده نوازي که دل چون من هم

عاقبت تذکره‌ی کرب و بلا مي گيرد

 

باني روضه‌ی اربابي و باران باران

چشمم از محضر تو اذن بکا مي گيرد

 

از تو بر گردن اسلام چه دِيْني مانده

با فداکاري تو شور حسيني مانده

 

رهبر جان به کف اهل ولايي آقا

مظهر بي بدل صبر و رضايي آقا

 

به تو و عزت و ايثار و شکوهت سوگند

علم افراشته‌ی خون خدايي آقا

 

بيرق نهضت ارباب به روي دوشت

وارث سرخي خون شهدايي آقا

 

خطبه‌ی حيدري ات کاخ ستم را لرزاند

دشمن تو نبرد راه به جايي آقا

 

کربلا را که تو به کوفه و شام آوردي

همه ديدند که مصباح هدايي آقا

 

مصحف چشم تو از عشق حکايت دارد

راوي غيرت و ايمان و وفايي آقا

 

ديده‌ی غرق به خون تو گواهي داده

تو عزادار چهل سال منايي آقا

 

اشک هم از غم چشمان تو خون می‌گرید

زائر جان به لب کرب و بلايي آقا

 

چشمهاي تو از آن ظهر قيامت مي خواند

دم بدم در همه جا داشت مصيبت مي خواند

 

غربت و بي کسي قافله يادت مانده

شام اندوه و شب هلهله يادت مانده

 

خار غم چشم تو را باز نشانده در خون

پاي زخمي و پر از آبله يادت مانده

 

در خرابه تو هم از پاي نشستي آخر

قامت خم شده‌ی نافله يادت مانده

 

زخم بي مرهم چل روز اسارت آقا

سالها سلسله در سلسله يادت مانده

 

سالياني ست که اين داغ شهيدت کرده

تلخي طعنه‌ی صد حرمله يادت مانده

 

قاتلت درد و غم و بي کسي عاشوراست

سالياني ست دل زخمي ات ارباً ارباست

 

یوسف رحیمی

ما همان یا کریم بام شما

جبرئیل قدیم بام شما

 

صبح روز نخست خواندمتان

چقدر آشناست نام شما

 

صبح روز ازل حوالی نور

سجده کردیم بر کدام شما؟

 

من حلالم بود حلال شما

من حرامم بود حرام شما

 

چهارده قرن دست هیچ کسی

دل ندادم به احترام شما

 

به شما معدن کرم گفتند

و به ما سائل حرم گفتند

 

پر من بال و بال من پر شد

پر و بالی زدم کبوتر شد

 

به نفس های حضرت سجاد

حالمان خوب بود و بهتر شد

 

سحر پنجم عبادت بود

کوچه های خدا معطر شد

 

مردی از سمت ابرهای دعا

آمد و خشکی دلم تر شد

 

آمد و با خودش کتاب آورد

او امام آمد و پیمبر شد

 

مردی از سمت آفتاب آمد

با مفاتیح مستجاب آمد

 

آمده تا مرا تکان بدهد

چشم گریان به این و آن بدهد

 

آمده روی پشت بام سحر

با صدای خدا اذان بدهد

 

بشکند میله قفس را تا

بالها را به آسمان بدهد

 

با خودش مصحف نور آورده

تا خدا را به ما نشان بدهد

 

به نگاهش دخیل می بندیم

تا مناجات یادمان بدهد

 

ای مسیر سبز نجات

بر مناجات کردنت صلوات

 

ای مناجات و ای نسیم دعا

راه نزدیک ما به سمت خدا

 

ای که دریا کنار تو قطره

قطره با یک نگاه تو دریا

 

نذر سجاده قدیمی توست

چهارمین رکعت نوافل ما

 

ای امام علی دوم من

ای امام چهارم دنیا

 

مرد شب زنده دار سجاده

مرد محراب التماس دعا

 

از تو بوی نماز می آید

بوی راز و نیاز می آید

 

مادرت آفتاب حجب و حیاست

شرف الشمس سید الشهداست

 

مایه آبروی ایران است

افتخارم همیشه ام به شماست

 

از تو و مادر تو این دل ما

عاشق خانواده زهراست

 

یک سفر پیش ما نمی آیی

سفر مادری تو اینجاست

 

تو عجم زاده ای تو فامیلی

پس حرم سازی ات به گردن ماست

 

تو در این سرزمین گلکاری

به خدا حق آب و گل داری

 

آفتابی که حق کشیده تویی

جلوه ای که کسی ندیده تویی

 

با ظرافت ، خدای عز و جل

بی نظیری که آفریده تویی

 

آنکه با کفه تولایش

پای میزانمان کشیده تویی

 

شب اسیر هزار رکعت تو

به خدایت قسم پدیده تویی

 

نخلهای بلند نخلستان

بارش رحمتی که دیده تویی

 

با دعای غلام دارد

آسمان مدینه می بارد

 

علی اکبر لطیفیان

بنا نیست امروز افسرده باشیم

پس از چند شب باز پژمرده باشیم

 

مگر می شود نور را دیده باشیم؟

ولی دل به خورشید نسپرده باشیم

 

بنا بود ما را سر پا ببینند

اگر بارها هم زمین خورده باشیم

 

سه شب در بین کوچه نشستیم

که سهمی از این سفره ها برده باشیم

 

محال است ما را از آقا بگیرند

محال است حتی اگر مرده باشیم

 

اسیرم به گیسوی بالا نشینی

فدای گرفتاری این چنینی

 

تو شهر غریبی مسافر نداری

شب پنجم ماه، زائر نداری

 

در این چند شب بالها کربلایند

بمیرم برایت مهاجر نداری

 

نبینم برای تو شعری نگفتند

مبادا بگویند شاعر نداری

 

تو چهارم مسیر به سمت خدایی

تو چهارم مسیری که عابر نداری

 

در این روزها که تو تنها ترینی

در این روزها که تو زائر نداری

 

مرا زائر بی قرار تو کردند

دلم را چراغ مزار تو کردند

 

بنا شد اگر سائلی نان بگیرد

چه خوب است که از کریمان بگیرد

 

بنا شد اگر شاه نوکر بگیرد

چه بهتر که از نسل سلمان بگیرد

 

علی خواست تا که برای حسینش

زنی در بلندای ایمان بگیرد

 

تمام زمین و زمان را که میگشت

بنا شد عروسی از ایران بگیرد

 

اسیری شهبانوی ما می ارزد

که این خاک بوی حسین جان بگیرد

 

تو آقا ترینی و سجاد مایی

تو شاهی و فرزند داماد مایی

 

خدا باز تصویر مولا کشیده

برای حسینش، علی آفریده

 

تو از بس که غرق حضور خدایی

برای عبادت تو را برگزیده

 

هر آنکس که دیده تو را صبح یا شب

سر سفره های مناجات دیده

 

ترحم کن ای آسمان محبت

به این قطره های چکیده چکیده

 

چه می خواهم از تو که داده نباشی

به اندازه کافی از تو رسیده

 

همین که گدای تو هستیم کافیست

ابو حمزه های تو هستیم کافیست

 

بخوان تا ابوحمزه ایمان بگیرد

بخوان آدمی بوی انسان بگیرد

 

بخوان :ابکی ؛ ابکی ؛لنفسی ؛ لقبری...

دل مرده ی ما کمی جان بگیرد

 

(...و یا غافر الذنب و یا قابل التوب

الهی تصدق علیّ بعفوک

 

انا لا انسی ایادیک عندی

الهی تصدق علیّ بعفوک

 

الهی و ربی علیک رجائی

الهی تصدق علیّ بعفوک...)

 

لباس مناجت را باید ،هرکس

شب پنجم ماه شعبان بگیرد

 

تو هستی دلیل مسلمانی ما

نجات پر و بال زندانی ما

 

به جز عالم سائلی عالمی نیست

به غیر از کریمی تو حاتمی نیست

 

بر این خشکها تا که باران ببارد

به غیر از غلام تو صاحب دمی نیست

 

خدا از سرم سایه ات را نگیرد

جز این؛ هرچه را هم بگیرد غمی نیست

 

چهل سال بر سر در خانه ی تو

به جز پرچم کربلا پرچمی نیست

 

تو یعقوبی و پلک مجروح داری

چهل سال گریه، زمان کمی نیست

 

چهل سال گریه، چهل سال ناله

چهل سال گریه برای سه ساله

 

علی اکبر لطیفیان

روزهاي قافله

 

از روزهاي قافله دلگير مي شوي

هر روز چند مرتبه تو پير مي شوي ؟

 

در شام شوم زخم زبانها چه مي كشي ؟

كز روشناي عمر خودت سير مي شوي

 

زخمي ست لحظه هاي تو مانند پيكرت

از بس اسير طعنة زنجير مي شوي

 

آيات صبح از لب قرآن شنيدني ست

در كوچه هاي شام كه تكفير مي شوي

 

خون جگر كه مي خوري از دستِ درد و داغ

بي تاب بغضهاي گلوگير مي شوي

 

با آه آهِ روضة ما اي امام اشك

در هر نگاه آينه تكثير مي شوي

 

خون گريه مي شوي تو و تا آخر الزمان

از چشمها هميشه سرازير مي شوي

--------------------------------------------------------------

یوسف رحیمی

كاش....

 

 كاش ما هم كبوترت بوديم

 آستان بوس محضرت بوديم

 

 كاش با بال هاي خاكي مان

 لااقل سايه گسترت بوديم

 

 كاش ما هم به درد مي خورديم

 فرش قبر مطهرت بوديم

 

 كاش مي سوختيم از اين غربت

 شمع بالاي بسترت بوديم

 

 كاش مي شد كه مَحرمت بوديم

 عاشقانه ابوذرت بوديم

 

 كاش در كوچه ي بني هاشم

 پيش مرگان مادرت بوديم

 

 كاش ماه محرمي آقا

 يك دهه پاي منبرت بوديم

 

 كاش مي شد كه گريه كن هاي ...

.... روضه ي تيغ وحنجرت بوديم

 

 كاش مي شد كه سينه زنهاي

 نوحه ي گريه آورت بوديم

 

 كاش در روز تشنگيِ محشر

 باده نوشان ساغرت بوديم

 

 در قيامت به گريه مي گوييم:

 كاش...اي كاش..نوكرت بوديم

-------------------------------------------------------------------------

وحید قاسمی

ای جلوه ی آیات خدا  حضرت سجاد

وی قافله سالار سخن خانه ات آباد

 

شمشیر دعای تو بریده ست سر شرک

تا بوده چنان بوده و تا هست چنین باد

 

انگار نسیمی تو، رها در نفس شهر

«قد قامت»ِ تو شوکت صد قامت شمشاد

 

در بغضِ تو صد مرثیه ی تلخ و جگرسوز

در نطق دلاویز تو صد پنجره فریاد

 

با اینهمه ای مرد چه تنها و غریبی

بی گنبد و بی بقعه و بی پنجره فولاد

--------------------------------------------------------

ابراهیم قبله آرباطان

 

یعقوب کربلا چه قدر گریه میکنی

از صبح زود تا به سحر گریه میکنی

 

یعقوب را که غصه ی یوسف شکسته کرد

داری برای چند نفر گریه میکنی

 

وقتی که چشمهات می افتد به معجری

حق داری ای عزیز اگر گریه میکنی

 

این طفل را به جان خودت اب داده اند

دیگر چرا میان گذر گریه میکنی

 

از صبح تا غروب فقط نیزه میزدند

داری به قتل صبر پدر گریه میکنی

 

چشمت چرا ضعیف شده بی رمق شده

یعقوب کربلا چقدر گریه میکنی

 

بادیدن اسیر کجا میرود دلت

بادیدن فقیر کجا میرود دلت

----------------------------------------------------------------

علی اکبر لطیفیان

باز گریان غم هم نفسی باید شد

زائر مرغ غریب قفسی باید شد

باز یک عده جفا ، زخم روی زخم زدند

از قضا باز عزادار کسی باید شد 

**

باید امشب همه از شوق پر و بال شویم

تا عزادار عزادار چهل سال شویم

کاسه ای اشک بگیریم روی دست وَ بعد

راهی روضه ی پیغمبر گودال شویم

**

آن کسی که همه اش گریه ی عاشورا بود

آب می دید به یاد جگر سقا بود

چشمایش همه شب هیأت واویلا داشت

تا نفس داشت فقط گریه کن بابا بود

**

زهر نوشید وَ تب کرد محیط جگرش

گُر گرفت از عطش و سوخت همه بال و پرش

خشک شد جُلگه ی لبهاش و با خشکی لب

روضه می خواند به یاد لب خشک پدرش

**

آن کسی که خود خورشید به پایش افتاد

ناگهان رعشه بر اندام رسایش افتاد

ضعف شد چیره و زیر بغلش خالی شد

از روی شانه ی افتاده عبایش افتاد

**

واي از ريش سپيدش كه حنايي شده بود

ناله اش گفتن اسمي سه هجايي شده بود

دم مغرب افق شهر مدينه اما

جهت قبله ي او كرب و بلايي شده بود

**

اين هم از ماهيت نفس نفيس خاك است

سر آقا به روي دامن خيس خاك است

همه اش سجده شده مثل پدر در گودال

خاك سجاده و سجاد انيس خاك است

**

گاه آهسته فقط واي برادر مي خواند

لب تشنه «قتلوا» بود كه از بَر مي خواند

اشك مي ريخت وَ هر آينه مي گفت حسين

تا دم مرگ فقط روضه ي حنجر مي خواند

**

تلخي زهر به كامش عسل و قند آمد

بر لب پر تركش مطلع لبخند آمد

جلوي چشم ترش كرببلا ظاهر شد

يا اَبِ يا اَبِ گفت و نفسش بند آمد

--------------------------------------------------------

سعيد توفيقي

 

امام اشک

 

بیمار دشت کرب و بلا با اجازه ات

رفتم سراغ شعر شما با اجاز ه ات

 

حالا که تو جزء بکائین عالمی

من هم شدم ز اهل بکا با اجازه ات

 

گفتم کمی حال و هوایم عوض شود

رفتم سراغ طشت طلا با اجازه ات

 

رفتم میان خیمه ارباب و با سلام

گفتم که ای خون خدا... با اجازه ات

 

دست تو هم بسته به زنجیر و خوانده ام

امشب تو را شیر خدا با اجازه ات

 

دیدم چه قدر کرب و بلایی عجیب بود

چون فاطمه بستر آقا غریب بود

 

چه بستری که بوی عبادت گرفته بود

بیمار ما درد شهادت گرفته بود

 

در خیمه دیده بود که اکبر شهید شد

با گریه سر به زانوی حسرت گرفته بود

 

می خواست تا یاری خون خدا کند

بیماری اش دو مرتبه قوت گرفته بود

 

آمد کشان کشان ز حرم سمت قتلگاه

آخر دلش هوای تلاوت گرفته بود

 

بر روی نیزه ها سر ببریده را که دید

روح از تنش اراده رحلت گرفته بود

 

زینب رسید و جان دوباره به سینه داد

با آیه های صبر، دلش را سکینه داد  

 

باید شما بمانی و راوی غم شوی

از غربت امام زمانِ تو خم شوی

 

باید شما بمانی و در کوچه های شام

با خواهران کوچکتان هم قدم شوی

 

باید شما بعد ابالفضلِ این حرم

یک اربعین صاحب مشک و علم شوی

 

وقت هجوم خیمه، تو سینه سپر کنی

اذن فرار داده و مدد حرم شوی

 

با خطبه های شام خودت هم چو فاطمه

طوفان ویران گر کاخ ستم شوی

 

در قالب دعا امامت به پا کنی

با روضه های آب ، قیامت به پا کنی

 

کارم به شعر شام تو افتاده وای من

از جمله ام سلام تو افتاده وای من

 

رفتی رکاب عمه بگیری ولی نشد

از ناقه اش؟ زمام تو افتاده وای من

 

ماندم چگونه چشم تو بیرون خیمه گاه

بر پیکر امام تو افتاده وای من

 

در بین خطبه های تو با خندهٔ یزید

گر وقفه در کلام تو افتاده وای من

 

چیزی ز انقلاب عظیم تو کم نکرد

جز خیزران، قامت سرو تو خم نکرد

 

وقتش شده که خطبه بخوانی برای ما

آقا بگو منم پسر زمزم و صفا

 

بر منبر رسول خدا بین اهل شام

روضه بخوان ز کشته عطشان کربلا

 

یک اربعین شانه و بازوی خسته ات

خاکم به سر بسته به بازوی عمه ها

 

از نیزه دار رأس بریده برو بخواه

بازی نکن برابر چشم زنان ما

  

قلبم اگر گرفت، فقط کار امشب است

امشب دوباره گریهٔ من مال زینب است

-----------------------------------------------------

نجمه پور ملکی

داغی نشانده بر جگرت ،  یاد کربلا

خون میرود ز چشم ترت ، یاد کربلا

 

زینب ، سکینه ، گریه و طفل رباب و آب

می آورند در نظرت ، یاد کربلا

 

با زخمی از تسلَی ِ زنجیر ِ سلسله

مانده به روی بال و پرت ، یاد کربلا

 

با خطبه های بی بدلت زنده کرده ای

در لحظه لحظـۀ  سفرت ، یاد کربلا

 

از قتل صبر روضه بخوان ای امام صبر

با سوز ِ آه شعله ورت ، یاد کربلا

 

از سجده های لشکر شمشیر و نیزه ها

از خنجر و سر پدرت ، یاد کربلا

 

از لحظه ای که غارت خیمه شروع شد

آتش گرفت دور و برت ، یاد کربلا

 

تا صبح حشر ضامن این دین و پرچم است

یاد محرم و صفرت ، یاد کربلا

 

این جلوه های اشک ِ عزا در صحیفه است

یاد خدا ، شب و سحرت ، یاد کربلا

------------------------------------------------------------------------

محمد رضا رضائی

روزی که بسته در غل و زنجیر می شدی

زخمی ترین تراوش تقدیر می شدی

 

هفت آسمان کنار تو در حال گریه بود

وقتی درون خیمه زمین گیر می شدی

 

مأمور صبر بودی و در ظهر کربلا

انگار از وجود خودت سیر می شدی

 

دشمن خیال کرد که تنها شدی ولی

در چشم خیس قافله تکثیر می شدی

 

حالا سوار ناقه ی عریان، قدم، قدم

با هر نگاه سمت حرم پیر می شدی

-----------------------------------------------------------------------------

مسعود یوسف پور

دلسوخته،شبيه دل خيمه ها شده

مانند پاره پيروهني نخ نما شده

 

دارم هنوز بر سرم عمامه اي که سوخت

بغض گلوي سوخته ام بي صدا شده

 

دارم به روي گردن خود دست مي کشم

ديدم که زخم کهنه ي سر بسته وا شده

 

با ياد شام سينه ي من تير مي کشد

اين سينه زخم خورده ي آن کوچه ها شده

 

واي از کمان و حرمله و نيش خند او

واي از رباب و اصغر از ني رها شده

 

ديدم طناب دور گلوي رقيه را

زنجير داغ مرحم يک زخم پا شده

 

مانند خواهرم کمرم درد مي کند

گويي که مهره ي کمرم جابه جا شده

------------------------------------------------------

مسعود اصلانی

كوچه هاي مدينه و بوي

زخمهاي تني كه مي آيد

چشم هاي سپيد يعقوب و

بوي پيراهني كه مي آيد

**

مرد سجاده اي كه درك نكرد

هيچ كس آيه ي مقامش را

در هياهوي شهر كوفه نداد

هيچ كس پاسخ سلامش را

**

تا عزاداريش شروع شود

ديدن شيرخواره اي كافيست

تا صدايش به گوش ما برسد

ديدن گوشواره اي كافيست

**

وقت افطار كردنش هر شب

تا كه چشمش به آب مي افتاد

تشنگي ضريح لبهايش

ياد طفل رباب مي افتاد

**

من نميدانم اينكه خاكستر

چه به روز سر امام آورد

زير زنجير پيكر زردش

معجزه بود اگر دوام آورد

**

گيرم از دست كوفه راحت شد

سنگ طفلان شام را چه كند؟

گيرم از دست كوچه سنگ نخورد

مردم پشت بام را چه كند؟

**

تا كه اين مرد قافله زنده ست

حرفي از طفل كاروان نزنيد

پيش اين مرد گريه ، جانِ حسين

حرفي از چوب خيزران نزنيد

--------------------------------------------------------------------------------

علي اكبر لطيفيان

با سوز قلب پاره پاره گریه می کردی

 با چشم های پر ستاره گریه می کردی

 

 دل های نزدیکانتان که جای خود دارد

 که آب می شد سنگ خاره، گریه می کردی

 

 در وقت تجدید وضو تا آخر عمرت

 تا آب می دیدی دوباره گریه می کردی

 

 با یاد اکبر، تا که می آمد به گوش تو

 بانگ اذان از هر مناره گریه می کردی

 

 در کوچه و بازار می دیدی اگر بین

 آغوش مادر شیرخواره گریه می کردی

 

 در خواب اگر می رفت پیشت طفل سیرابی

 با هر تکان گاهواره گریه می کردی

 

 جایی که ننوشته است اما خوب می دانم

 با دیدن هر گوشواره گریه می کردی

-------------------------------------------------------------------------------

محمد رسولی

قسمت این بود بال و پر نزنی

مرد بیمار خیمه ها باشی

حکمت این بود روی نی نروی

راوی رنج نینوا باشی

**

چقدر گریه کردی آقاجان

مژه هایت به زحمت افتادند

قمری قطعه قطعه را دیدی

ناله هایت به لکنت افتادند

**

سربریدند پیش چشمانت

دشتی از لاله و اقاقی را

پس گرفتید از یزید آخر

علم با شکوه ساقی را !؟

**

کربلا خاطرات تلخی داشت

ساربان را نمی بری از یاد

تا قیام ِ قیامت آقاجان

خیزران را نمی بری از یاد

**

خون این باغ، گردن ِ پاییز

یاس همرنگ ارغوان می شد

چه خبر بود دور ِ طشت طلا

عمه ات داشت نصف ِ جان می شد

**

 کاش مادر تو را نمی زایید!

گله از دست ِ زندگی داری

دیدن آب ، آتشت می زد

دل خونی ز تشنگی داری

**

تا نگاهت به دشنه ای می خورد

جگرت درد می گرفت آقا

تا جوانی رشید می دیدی

کمرت درد می گرفت آقا

**

جمل شام پیش ِ رویت بود

خطبه ات تیغ ذوالفقارت بود

«السلام علیک یا عطشان»

ذکر لبهای روضه دارت بود

**

پدرت خواند از سر نیزه

تا ببینند اهل قرآنی اید

عاقبت کاخ شام ثابت کرد

که شما مردمی مسلمانی اید

**

سوخت عمامه ات، بمیرم من

سوختن ارث ِ مادری شماست

گرچه در بندی از تو می ترسند

علتش خوی ِ حیدری شماست

**

خون خورشید در رگت جاری

از بنی هاشمی، یلی هستی

دستهای تو را به هم بستند

هرچه باشد توهم علی هستی

**

کاش می مُردم و نمی خواندم

سر بازارها تو را بردند

نیزه داران عبای دوشت را

جای سوغات کربلا بردند

--------------------------------------------------------

وحید قاسمی

آب و گریه

 

درد بسیار ، مداوا گریه

ارث جامانده زهرا گریه

روزها ناله و شبها گریه

آب میخورد ، ولی با گریه

 

گریه بر آب وضویش میریخت

خون دل بر سر و رویش میریخت

 

گریه بر شاه شهیدان خوب است

گریه بر کشته ی عریان خوب است

گریه بر دامن طفلان خوب است

گریه بر آن لب و دندان خوب است

 

خواسته هر سحرش گریه کند

در فراق پدرش گریه کند

 

گریه بر ناله آن مادرها

گریه بر گریه آن دخترها

گریه بر غارت انگشترها

گریه بر واشدن معجرها

 

رنگ مهتاب ، زمینش میزد

دیدن آب ، زمینش میزد

 

گریه بر ناقه نشسته سخت است

گریه با پیکر خسته سخت است

گریه با بال شکسته سخت است

گریه با گردن بسته سخت است

 

گریه خوب است که هر شب باشد

گریه بر چادر زینب باشد

 

آنکه را هست پیاده نکُشید

تشنه را بر لب باده نکُشید

طفل را اینهمه ساده نکُشید

ذبح را آب نداده نکُشید

 

هیچکس آب به گودال نبرد

پدرم ذبح شد و آب نخورد

 

آمد و دید تنی افتاده

کشته بی کفنی افتاده

شه بی پیرهنی افتاده

پاره پاره بدنی افتاده

 

همه پروانه و شمعش کردند

بوریا آمد و جمعش کردند

 

آمد و دید کنارش پر نیست

بدن افتاده ولیکن ، سر نیست

چند انگشت ، و انگشتر نیست

این حسین است ولی دیگر نیست

 

بسکه با نیزه قلیلش کردند

ذبح کردن قتیلش کردند

---------------------------------------------------------------

علی اکبر لطیفیان

حکم از بالا برایم آمده تب داشتن

کاسه ی چشمی پر و اشک لبالب داشتن

 

مصحفی دارم ورق ها دل٬ زبانم هم قلم

اشک من جاری ست از باب مرکّب داشتن

 

روضه و اشک است کارم روز و شب در کاروان

روضه ها را روز دیدن اشک را شب داشتن

 

پای دل تاول زد اما می دوم دنبال او

در خیالم هم ندارم فکر مرکب داشتن

 

سهم هر کس در میان کربلا تقسیم شد

سهم من از کربلا این است٬ زینب داشتن

 

خاک صحرا می شود سجاده ام وقت نماز

دانه دانه اشک ها تسبیح این راز و نیاز

 

دوری این راه ترتیب نمازم را شکست

که شکستن پشتش از اندوه و درد ما شکست

 

ما راَیت و فی البلا الا جمیلا گفته ایم

یک جهان حرف است از پیروزی ما تا شکست

 

سر شکستن ارث فامیلی ما از کوفه است

زینبی سر زد به محمل تا سر سقا شکست

 

قلب مجنون می شکست از دوری لیلای خود

کار بر عکس است در اینجا دل لیلا شکست

 

روزگاری هم دری با تخته ای جور آمد و

قلب بابامان علی را پهلوی زهرا شکست

 

دست من بسته شد و ذکر قنوتم حیدر است

قد من خم شد از آنکه سجده ام چون مادر است

 

یکسره باشد نگاهم بر سری که سرتر است

آنکه بدتر بر زمین افتاده اینجا برتر است

 

بوی او پیچیده تر گشته ست بین باغچه

هر گلی که پیش گل های دگر پرپرتر است

 

آن که دعوی داشت من اینجا علی اکبرترم

حال علی اصغر علی اصغر علی اصغرتر است

 

بازتر شد سفرهء تفسیر قرآن کریم

زینبم داده دو اسماعیل پس هاجرتر است

 

راویان گفتند معجر من ولی در فکر خود

حتم دارم معجر از این حرف ها معجرتر است

 

کار و بار حاجت یک عمر ما را ساختی

ساربانا سایه اش را بر سرم انداختی

 

حرف هایی هست پنهانی میان قافله

در اعوذ باله از شام ِ  نماز نافله

 

دل که با دل راه دارد٬ راهی اما بین ماست

سلسله در سلسله در سلسله در سلسله

 

پنبه و آتش نباید رو به رو با هم شوند

بر نمی دارد نگاه اما رباب از حرمله

 

قطره با دریا که باشد می شود دریا ولی

کودکی از کاروان ما گرفته فاصله

 

ضعف دارد می رود در خواب و از جا می پرد

می رسد بر گوش او گویا صدای هلهله

 

این مسیر سخت را طی می کنم با خاطرات

من فقط ماندم و زینب - باقیات الصالحات

--------------------------------------------------

شهاب الدین خالقی

مثل من هیچ‌کس در این عالم

 وسط شعله‌ها امام نشد

در شروع امامتش چون من

این‌قَدَر دورش ازدحام نشد

 

لشکری از مغیره می‌آمد

خیمه‌ غارت شد و در آتش ‌سوخت

غیر زهرا به هیچ معصومی

این‌قَدَر گرم احترام نشد

 

به لب تشنۀ‌ علی‌اصغر،

 به لب تیز ذوالفقار قسم

تا به امروز هیچ شمشیری؛

این‌قَدَر تشنه در نیام نشد

 

تلّ و گودال و نعل و علقمه ...آه!

 ذوالجناح و لب و گلو... انگار

مثل زینب کسی دلش این‌قدر؛

 خون ز تکرار حرف لام نشد

 

آه! زینب کجا و بزم یزید،

او کجا و جواب ابن زیاد

باز هم صد هزار مرتبه شکر

اینکه با شمر هم‌کلام نشد

 

این چهل سال گریه‌ام شاید

 از همان روز اربعین باشد

هر قدر عمّه سعی کرد صبور

 به حسینش کند سلام نشد

 

دیدم از زیر چادرش زینب

 گفت طوری که نشنود عباس

رنج‌ها دیده‌ام حسین! اما؛

هیچ‌جایی شبیه شام نشد

 

چه مسلمانی عجیبی بود

که در آن بر عیال پیغمبر

نان و خرما حلال بود، اما

 سنگ‌ انداختن حرام نشد

-----------------------------------------------

قاسم صرافان

امام سجاد(ع)

 

بعد از آن واقعۀ سرخ ، بلا سهم تو شد

پیکر سوختۀ کرب و بلا ، سهم تو شد

بعد از آن واقعه ، هفتاد و دو آیینه شکست

ناگهان ، داغ دل آینه ها سهم تو شد

بعد از آن واقعه ، آشوب قیامت برخاست

بر سر نیزه ، سر  خون خدا ، سهم تو شد

بعد از آن واقعه ، خون جوش زد از چشمانت

خطبه ی اشک برای شهدا ، سهم تو شد

بعد از آن واقعه ، در هرولۀ آتش و خون

در شب خوف و خطر ، خطبۀ « لا » سهم تو شد

بعد از آن واقعه ، در فصل شبیخون ستم

خوردن زخم ، ز شمشیر جفا سهم تو شد

خیمۀ نور تو در فتنۀ شب سوخت ، ولی

کس نپرسید که این ظلم ، چرا سهم تو شد ؟

بعد از آن واقعه، ای زینت سجادۀ عشق !

از دلت آینه جوشید، دعا ، سهم تو شد

بعد از آن واقعه، ای کاش که می مُردم من

مصلحت نیست بگویم، که چه ها سهم تو شد

بعد از آن واقعۀ سرخ ، حقیقت گل کرد

کربلا در تو درخشید ، خدا سهم تو شد

-------------------------------------------------------------------

رضا اسماعیلی

امام سجاد(ع)

 

از گلستان لاله های پرپرم آید به یاد

از نیستان داغ های خاطرم آید به یاد

با دل خود هر زمانی را که خلوت می کنم

در اسارت زآن چه آمد بر سرم آید به یاد

سال ها از ماجرای کربلا گذشت و باز

هر نظر آن صحنۀحزن آورم آید به یاد

هرکجا آب است آتش می زند بر جان من

چون نوای آب آب خواهرم آید به یاد

هر جوانی را که می بینم به یاد کربلا

گاهی از قاسم گهی از اکبرم آید به یاد

چون که بینم شیرخواری در کنار مادرش

از رباب و گریه های اصغرم آید به یاد

می شوم از آتش شرم و محن چون شمع آب

چون زحال عمّه ی غم پرورم آید به یاد

من که برجسم پدر از بوریا کردم کفن

روز و شب زان جسم از جان بهترم آید به یاد

حنجر خونین او بوسیدم و کردم وداع

وایِ دل، چون آن وداع آخرم آید به یاد

چون که بینم کودکی سرگرم بازی با گلی

سرگذشت خواهر کوچکترم آید به یاد

از هجوم درد و غم در آن سفر داغی هنوز

از نظر نارفته داغ دیگرم آید به یاد

-----------------------------------------------------------------

سید رضا موید

امام سجاد(ع)

 

آقا چه شد که روی تو در آفتاب سوخت؟

هر وقت خورد بر لب خشک تو آب سوخت

آقا چه شد که خیمه ات آتش گرفته بود؟

در بین شعله های جهنم کتاب سوخت

پای تو را به ناقه ی رم کرده بست شمر

از کربلا به کوفه تنت زین عذاب سوخت

در گیر و دار رد شدن همسرت ز شام

آتش سراغ معجرش آمد نقاب سوخت

رجاله ها بصورتتان سنگ میزدند

از طعنه های شهر دلت بی حساب سوخت

بر روی زخم گردن تو مرهمی نبود

وقتی که از حرارت سرب مذاب سوخت

دیدی چگونه چوب به لبهای عشق خورد؟

دیدی چگونه از غم این سر رباب سوخت؟

یعقوب دل شکسته چهل سال آزگار

چشمت به یاد روضه بزم شراب سوخت

گفتم رباب و روز و شبم رنگ غم گرفت

"بس کن رباب"عمۀ سادات دم گرفت

-------------------------------------------------------------------

پوریا هاشمی

امام سجاد(ع)

 

بسته راه چاره دید و گریه کرد

طفل بی گهواره دید و گریه کرد

دختر آواره دید و گریه کرد

روسری پاره دید و گریه کرد

او چهل سال است کارش گریه است

این چهل سال افتخارش گریه است

دست بسته از زنان شرمنده شد

از تمام کاروان شرمنده شد

بیشتر از دختران شرمنده شد

مجلس می، آنچنان شرمنده شد

در میان راه تنها مرد بود

بین یک جمعیتی نامرد بود

از غم ویرانه رفتن اشک ریخت

پایکوبی کرد دشمن اشک ریخت

لحظۀ معجر گرفتن اشک ریخت

مرد ها دنبال یک زن...اشک ریخت

هم زیارتنامه اش آتش گرفت

هم سر و عمامه اش آتش گرفت

باورش میشد که غم پیرش کند؟

خواهرش را زجر زنجیرش کند

زادۀ مرجانه تکفیرش کند

حرمله اینقدر تحقیرش کند

نانجیب پست با یک مشک آب

پرسه میزد پیش چشمان رباب

کوچه های شام خیلی سخت بود

سنگ های بام خیلی سخت بود

طعنه و دشنام خیلی سخت بود

جام و بزم عام خیلی سخت بود

حرفهای تند و تیزی میشنید

واژه ای مثل کنیزی میشنید

خنده های شمر یادش مانده است

ماجرای شمر یادش مانده است

چکمه های شمر یادش مانده است

جای پای شمر یادش مانده است

کندی خنجر عذابش میدهد

ضربۀ آخر عذابش میدهد

آمد و بال و پرش را جمع کرد

دست بی انگشترش را جمع کرد

با حصیری پیکرش را جمع کرد

روی دستش حنجرش را جمع کرد

صورت خود را به روی خاک زد

یاد عریانی گریبان چاک زد

------------------------------------------------

جواد پرچمی

امام سجاد(ع)

 

در ازل بود كه خون از جگرم كام گرفت

بارش ابر ز چشم ترم الهام گرفت

آه از ناحیه ی حنجر من پیدا شد

نوح از نوحه ی من بود چنین نام گرفت

روزگاری است فقط خواب و خوراكم گریه است

سر و سامان مرا بازی ایام گرفت

هرگز ای كاش نمی زاد مرا مادر من

بسكه اندوه و مصیبت به پر و پام گرفت

سی چهل سال دلم سوخت...دلم سوخت...ولی

خبر حرمله آمد كمی آرام گرفت

كربلا – عمه ی من گفت – فقط زیبایی است

دل ما بیشتر از غائله ی شام گرفت

آی مردم بنویسید به تاریخ دمشق

زهر...نه ، جان مرا سنگ لب بام گرفت

پشت دروازه ی ساعات مرا دار زدند

و یهودی به سرم چوبه ی اعدام گرفت

چشمش افتاد به ما پیرزنی ، از حرصش

كاروان را وسط كوچه به دشنام گرفت

پنجه ای كه به سر و روی حسین چنگ كشید

موی ناموس مرا در ملأ عام گرفت

خواهرم در وسط هلهله ها گیر افتاد

آن قدر همهمه كردند كه سرسام گرفت

گوشواره ، زر و خلخال ، لباس ، انگشتر

هر كسی سهمیه ای زین همه اقلام گرفت

هر كه یك روسری از اهل حرم غارت كرد

قد وزن سر عباس من انعام گرفت

ما گرسنه جلوی جمع نشستیم و یزید

سر دق دادن ما مجلس اطعام گرفت

خواست آزار دهد ، برد سر بابا را

یك به یك روبروی دیده ی ایتام گرفت

چشم نامحرم و اظهار كنیزی كه گذشت

كار با ظرف می و چوب، سرانجام گرفت

خیزران خواست بگیرد جلوی قرآن را

قیصر روم ولی مسلك اسلام گرفت

------------------------------------------------------------

علی صالحی

صفحات سایت :