close
تبلیغات در اینترنت
امام باقر (ع)
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 4
  • بازديد امروز : 840
  • بازديد ديروز : 2,053
  • آي پي امروز : 12
  • آي پي ديروز : 70
  • ورودی امروز گوگل : 7
  • ورودی گوگل دیروز : 18
  • بازديد هفته : 6,390
  • بازدید ماه : 15,436
  • بازدید سال : 209,555
  • كل بازديدها : 579,792
  • ای پی شما : 3.80.218.53
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : شنبه 24 آذر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

روز محشر که هیچکس جز حق

بر دل و دین گواه و ناظر نیست

مدّعی ام که مذهبم غیر از

قالَ صادق و قالَ باقر نیست

 

آنکه ترسیم «أَمرُکُم رُشد» و

سخنانش «کلامُکُم نور» است

وای بر من که بستری شده و

درشبستان درد رنجور است

 

هر چه این زهر در تن آقا

جای خود را به زور وا می کرد

در حسینیّه ی دلش مولا

عمّه را بیشتر صدا می کرد

 

« چه کشیدی تو عمه ی سادات

از غم تشت های خون آلود

روی تشتی زِ مجتبات جگر

روی تشتی سر حسینت بود»

 

دم آخر امام پنجم ما

تا که از فرط ضعف شد بیحال

عطش، آتش نشاند بر جگرش

دل او رفت تا ته گودال

 

ته گودال جدّ مظلومش

با لب تشنه دست و پا می زد

پسر فاطمه میان دو نهر

جگرش آب را صدا می زد

 

روضه برگشت مثل آن لحظه

که تنش روی خاک ها برگشت

یکنفر گفت از چه رو آقا

با عبا رفت، بی عبا برگشت؟

 

عمه می گفت پای نعش علی

مثل اینکه حسین محتضر است

به گمانم تن علی اکبر

به عبایش نیازمندتر است

--------------------------------------------------------------------

امیر عظیمی

خاطراتی درون ذهنت هست

از همان روزهای کودکیت

خاطراتی عجیب حک شده است

در همه جای جای کودکیت

 

حرف های نگفته ای داری

بغض ها در گلوت پنهانند

اشک هایت همیشه پنهانی است

مردم از درد تو چه میدانند...

 

مردم شهر تو نمیدانند

که اسیری و شام یعنی چه

مردم شهر تو نمیدانند

سنگ از پشت بام یعنی چه...

 

مینشینیم پای درد دلت

درد دل های تو شنیدنی است

با خودت درد و داغ آوردی

مزه ی روضه ات چشیدنی است

 

تو خودت شاهد قضایایی

راوی درد های عاشورا

در همین کودکی چه پیر شدی

یادگار عزای عاشورا

 

تو خودت توی کربلا دیدی

خیمه هایی که شعله ور شده بود

وقت رفتن غروب عاشورا

پدرت دست بر کمر شده بود

 

خطبه یا روضه هیچ فرقی نیست

قسمت این بود بی نشان باشی

خطبه ها را که عمه ات خوانده

بهتر این است روضه خوان باشی

 

گریه کارت شده نمیدانم

که تو آن روزها چه ها دیدی

شاید آقا دلیلش این بوده

که سری از بدن جدا دیدی

 

شیعه مدیون خطبه خواندن توست

حرف های تو جاودان شده است

گفته هایت چه عبرت آموزند

مرهم زخم بی کسان شده است

 

من دلم جایی دیگری گیر است

گریه شد کار روز و شب هایم

فکر بابا بزرگ پیر توام

این شده ورد روی لب هایم....

 

چه بلایی سر تو آوردند

بدن تو چرا بدون سر است

من که باور نمیکنم اما

قول شیخ مفید معتبر است

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

                                                              جواد پیشنماز

آسمان اشك غم از ديده ما بيرون كرد
 دل ما را ز غم و غصّه لبالب خون كرد
هر دلى رسته ز غم بود، به غم كرد دچار
 هر سرى لاف زد از عقل و خرد مجنون كرد
هر كه در دايره عشق و وفا گام نهاد
 چرخش از دايره عشق و وفا بيرون كرد
پنچمين حجت حق حضرت باقر كه خدا
 بهر او خلقت اين دايره گردون كرد
گشت مسموم جفا از اثر زهر وليد
 شيعيان را به جهان غمزده و محزون كرد
چه دهم شرح غمش را كه ندانم به خدا
 با دل خسته او زهر هلاهل چون كرد
گويم آن قدر كه تا بر سر زين جاى گرفت
آسمان زين فلك از غم او وارون كرد
قدر اين گوهر يكدانه ندانست فلك
كه غريبانه به زير لحدش مدفون كرد
مى رود اشگ غم از چشم ملايك «خسرو»

 شعر جانسوز تو چون چشم ملك جيحون كرد

-----------------------------------------------

        محمّد خسرو نژاد

پنجمین گوهر پاک نبوی

باقر العلم علوم نبوی

بود در کرببلا همره باب

دلش آنروز زکین گشت کباب

بود قوتش چو پدر اشگ فزون

زهر هم داد بر او قاتل دون

گاهی از داغ شهیدان می سوخت

گاهی از زهر لعینان می سوخت

گفت ای نور دو چشمان ترم

بنشین تو به برم ای پسرم

تا به دامان تو سر بگذارم

با تو من چند وصیت دارم

بدنم را به سر جامه گذار

در بر خاک تنم خویش سپار

از برایم تو عزاداری کن

اشک در خانه حق جاری کن
--------------------------------------------


                              خلیل کاظمی

بين نماز ، وقت دعا گريه مي كني

با هر بهانه در همه جا گريه مي كني

در التهاب آهِ خودت آب مي شوي

مي سوزي و بدون صدا گريه مي كني

هر چند زهر قلب تو را پاره پاره كرد

اما به ياد كرب و بلا گريه مي كني

اصلاً خود تو كرب و بلاي مجسّمي

وقتي براي خون خدا گريه مي كني

آب خوش از گلوي تو پايين نمي رود

با ناله هاي وا عطشا گريه مي كني

با ياد روزهاي اسارت چه مي كشي ؟

هر شب بدون چون و چرا گريه مي كني

با ياد زلفِ خوني سرهای ني سوار

هر صبح با نسيم صبا گريه مي كني

هم پاي نيزه ها همه جا گريه كرده اي

هم با تمام مرثيه ها گريه مي كني

ديگر بس است « چشم ترت درد مي كند ! »

از بس كه غرق اشك عزا گريه مي كني
----------------------------------------------------


                                                 یوسف رحیمی

لبم شهد و دهانم چشمه و فيض و کلامم جان
سزد با جان خود ريزم به خاک پاي جانانش
امام پنجم و معصوم هفتم حضرت باقر
که تا شام ابد بادا سلام از حي منانش
لقب باقر، محمّد نام او، کنيه ابا جعفر
تعالي الله از اين کنيه و اين نام و عنوانش
رجال علم از صبح ازل، مرهون گفتارش
جهان فضل تا شام ابد، مديون احسانش
سجود آورده خلقت از پي تعظيم بر خاکش
سلام آورده جابر از رسول حسن سبحانش
عجب نبود اگر در باغ رضوان پاي بگذارد
اگر در حشر، شيطان دست خود آرد به دامانش
عجب ني گر شفا بخشد نگاهش چشم جابر را
که هر کس درد دارد خاک کوي اوست درمانش
چراغ روشن دل‌هاست قبر بي چراغ او
چه غم گر نيست شمع و آستان و سقف و ايوانش
نسيمي از بقيعش روح بخشد صد مسيحا را
سزد بر کسب فيض از طور آيد پور عمرانش
ضريحش کعبه ی دل بود و ايوانش بهشت جان
الهي بشکند دستي که آخر کرد ويرانش
شنيدي لال شد يک لحظه دانشمند نصراني
ميان جمع در پيش بيان و نطق و برهانش
کي‌ام من تا ثناي حضرتش را خوانم و گويم
خدا باشد ثناگويش، نبي بايد ثناخوانش
فروغ دانشش بگرفت چون خورشيد، عالم را
که هم انوار ايمان بود و هم اسرار قرآنش
گهي دادند در اوج جلالت نسبت کفرش
گهي بستند بهتان و گهي بردند زندانش
ولي عصر در شب‌هاي تاريک است، زوارش
تمام خلق عالم پشت ديوارند مهمانش
کنار قبر او جرات ندارد زائري هرگز
که ريزد قطره ی اشکي بر او از چشم گريانش
مگو در روضه‌اش شمع و چراغي نيست، مي‌بينم
که باشد هر دلي تا بامدادان شمع سوزانش
به عهد کودکي از خورد سالي ديد جدش را
که مانده روي زخم سينه، جاي سم اسبانش
اگر در روز محشر هم ببيني ماه رويش را
نشان تشنگي پيداست بر لب‌هاي عطشانش
دويد از بس که با پاي برهنه در دل صحرا
کف پا شد چو دل مجروح، از خار مغيلانش
دريغا آخر از زهر جفا کردند مسمومش
نهان با پيکرش در خاک شد غم‌هاي پنهانش
بوَد در شعله ی جانسوز، نظم «ميثمش» پيدا

غم نـاگفتـه و سـوز دل و رنج فـراوانش

--------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

مولا نفس زدی و دوعالم درست شد
از آن گِل وجود تو آدم درست شد
بسکه شما میان منا ناله کرده ای
از گریه تو چشمه زمزم درست شد
از تار و پود و رشته پیراهن عزات
بالای هر حسینیه پرچم درست شد
در ماجرای پر غم وادی کربلا
اشکت چکید و قطره شبنم درست شد
بانی روضه های عطش! با حمایتت
سینه زنی ماه محرم درست شد
هرکس که روضه ای ز شما گوش می کند
یک جرعه می ز دست شما نوش می کند
آقا عنایتی بده بر سینه ناله را
پر کن ز داغ کرببلا این پیاله را
ای باغبان ساقه شکسته به ما بگو
داری به باغ سینه غم چند لاله را
یا حضرت غریب بمیرم برای تو
طی کرده ای چگونه تو این چند ساله را
دیدی که رأس جد غریبت به نیزه شد
دیدی به چشم خود شب غسل سه ساله را
دارم به سر زیارت قبر بقیعتان
امضا بزن به دست خودت این قباله را
یا رب تو دیده را ز غمش پر ز آب کن

ما را غلام حضرت باقر حساب کن

----------------------------------------

میلاد یعقوبی

ای ولــیّ‌الله داور، السـلام
ای سلامت از پیامبر، السلام
حجّت خلاق اکبـر، السلام
زادۀ زهـرای اطهر، السلام
السلام ای باقـر آل‌رسـول
چارمین فرزند زهرای بتول
****
ای نبی بـر تو فرستاده سلام
وی به زین‌العابدین، ماه تمام
هفتمین معصومی و پنجم امام
مکتبت تا صبح محشر، مستدام
تیغ نطقت می‌شکافـد، علم را
روح می‌بخشد مرامت، حلم را
****
ای سـلام ذات حـیّ داورت
بر تو و نطـق فضیلت‌پرورت
علم آرد سجده بر خاک درت
حلم گردیده است بر دور سرت
نسل نوری هم ز باب و هم ز مام
خـود امام و مـادرت بنـت الامام
****
کیستـی ای آیت سـرّ و علن؟
تو هم از نسل حسینی، هم حسن
تو امـامت را روانـی در بـدن
ای ولایـت را چـراغ انجمـن
علم تو، علـم خداونـد جلیل
وحی باشد بر لبت بی‌جبرییل
****
از درخـت علم، بَـر داریم ما
وز تو صد دریا گهر داریم ما
بس حـدیث معتبـر داریم ما
از شما کی دست برداریم ما؟
یابن زهرا سر برآور باز هم
«جابر جُعفی» بپرور باز هم
****
یابن زهرا گر چه با بغض تمام،
حرمتت گردید پامال «هشام»،
بر تنت آزار آمد صبح و شام،
تو امامـی، تو امامی، تو امام
نور از هر سو که خیزد، دیدنی است
چهرۀ خورشیـد کی پوشیدنی است؟
****
تو خـزانِ بـاغ زهـرا دیده‌ای
تو تن بی‌سر به صحرا دیده‌ای
گـردن مجـروح بابا دیده‌ای
بر فراز نیـزه سرهـا دیده‌ای
کاش می‌دیدم چه آمد بر سرت
یا چه کرده کعب نی با پیکرت؟
****
تو چهل‌منـزل اسارت دیده‌ای
از ستمکاران جسـارت دیده‌ای
خود عزیزی و حقارت دیده‌ای
تشنگی و قتل و غارت دیده‌ای
چارساله، کـوه ماتم برده‌ای
مثل عمه، تازیانه خورده‌ای
****
شـام بـود و مجـلس شوم یزید
چشم تو چوب و لب خشکیده دید
گـه سکینه ناله از دل می‌کشید
گاه زینب جامـه بـر پیکـر درید
چشم بر رگهای خونین دوختی
سـوختی و سـوختی و سوختی
****
ای دل شیعـه چـراغ تــربتت
دیده‌هـا دریـای اشک غـربتت
سالهـا بـر دوش کـوه محنتت
روز و شب پامال می‌شد حرمتت
ظلم دیـدی در عیـان و در خفا
تـا شـدی مسمـوم از زهر جفا
****
ای به جانت از عدو رنج و عذاب
هم به طفلی، هم به پیری، هم شباب
قلبت از زهـر ستـم گردیــد آب
قبــر بـی‌زوّار تــو، در آفتــاب
وسعت صحن تو مُلک عالم است

لالۀ قبـر تو اشک «میثم» است

--------------------------------------
غلامرضا سازگار

دشت  بلا بود و دلم تنگ خدا بود

 

غرق نوا بود لبم محو دعا بود

 

سجده ی خوفی  به  در درگه جانان

 

سجده ی خوفم به روی خاک بلا بود

 

هر نفسم بی نفس تر از نفس قبل

 

ناجی انفاس من بوی شما بود

 

باقر آل نبی به شهر شررها

 

گاه نگاهش به زمین ، گاه هوا بود

 

 

 

وای سری روی نی غرق خروش است

 

زینب غمدیده غرق بغض ، خموش است

 

 

 

نیزه به دستی که نیزه بر سر ما زد

 

سنگ به اجسام ما ، بر پر ما زد

 

آمد و یک تکه سنگ پرت نمود و

 

سنگ به پیشانی سرور ما زد

 

با زدن سنگ به پیشانی ارباب

 

سنگ به پیشانی مادر ما زد

 

هیچ غذایی نخورده ایم پس از تو

 

طعنه به این پیکر لاغر ما زد

 

پیرزنی بت پرست در کَفَش آتش

 

حرف ز موی سر اکبر ما زد

 

 

 

وای سری روی نی غرق خروش است

 

زینب غمدیده غرق بغض ، خموش است

 

 

 

 

 

موی رقیه کشید و آه کشیدم

 

آه، رقیه دوید و آه کشیدم

 

با کرم سیلی دشمن نادان

 

آه، ز خوابش پرید و آه کشیدم

 

هر چه دوید از پی عمه ی زخمی

 

عمه ی خود را ندید و آه کشیدم

 

تا که سر عشق خویش بر سر نی دید

 

دل ز جهانش برید و آه کشیدم

 

با لگدی ایها العالم و آدم

 

قامت زینب خمید و آه کشیدم

 

 

 

وای سری روی نی غرق خروش است

 

زینب غمدیده غرق بغض ، خموش است

-------------------------------------------------------

 

جعفر ابوالفتحی

 

مانده داغی عظیم بر جگرت

 

عکس راسی به نیزه،در نظرت

 

سر بازار شام و بزم شراب

 

چه بلاهایی آمده به سرت!؟

 

هر شب جمعه خون دل خوردی

 

پای ذکر مصیبت پدرت

 

پای روضه به جای قطره ی اشک

 

خون و خونابه ریخت از بصرت

 

می توان دید عکس زینب را

 

بین قاب کبود چشم ترت

 

سوختی سرو باغ فاطمیون

 

زهر آتش زده به برگ وبرت

 

گر گرفته فضای حجره ی تان

 

تحت تاثیر آه شعله ورت

 

مهر و تسبیح کربلایت را

 

داده ای ارثیه به گل پسرت

----------------------------------------
وحيدقاسمی

 

من غصه دار غصه های بی قرینم

 

من کربلا را یادگار آخرینم

 

من یادگار روزهای خاک وخونم

 

من یادگار چهره های لاله گونم

 

من تشنگی را در حرم احساس کردم

 

یاد دو دست خونی عباس کردم

 

من کودکی بودم که آهم را شنیدند

 

دیدم سر جد غریبم را بریدند

 

من دیده ام در وقت تشییع جنازه

 

اسبان دشمن را که خوزده نعل تازه

 

من با خبر هستم ز باغی بی شکوفه

 

خورشید را بر نیزه دیدم بین کوفه

 

گرچه کنون مسموم از زهر هشامم

 

من کشته ویران ای در شهر شامم

 

من روضه خوانی در منا بر پا نمودم

 

خود روضه خوان قتل آن مظلوم بودم

 

من سوختم از داغ بانوی مدینه

 

سنگ مدینه می زنم هر دم به سینه

 

حالا که نقش زهر کین در جسم مانده

 

از جسم پاک من فقط یک اسم مانده

 

یا رب قرارم را ز نیرنگش ربوده

 

در مجلس مستی مرا دعوت نموده

 

زهر عدو خون کرده قلب آتشین را

 

گریان نموده چشم زین العابدین را

---------------------------------------
حبيب ا...موحد



 

از خلق و از خدای تعالی تو را سلام

 

چشم و چراغ فاطمه، خورشید هفت نور

 

روح و روان احمد و فرزند چار امام

 

آن هفت نور روشنی چشم هفت آفتاب

 

آن چار امام خود پدر این چهار امام

 

وصف تو را نگفته خدا جز به افتخار

 

نام تو را نبرده نبی جز به احترام

 

هم ساکنان عرش به پایت نهاده رخ

 

هم طایران سدره به دستت همیشه رام

 

حکم خدا به همت تو گشته پایدار

 

دین نبی به دانش تو مانده مستدام

 

با آنهمه جلال و مقامی که داشتی

 

دیدی ستم ز خصم ستمگر علی الدوام

 

گه دید چشم پاک تو بیداد از یزید

 

گاهی شنید گوش تو دشنام از هشام

 

گریند در عزای تو پیوسته مرد و زن

 

سوزند از برای تو هر روز خاص و عام

 

گاهی به دشت کرب و بلا بوده ای اسیر

 

گاهی به کوفه بر تو شد ظلم، گه به شام

 

خوانند سوی بزم یزیدت، بدان جلال

 

بردند در خرابه شامت بدان مقام

 

گر کف زدندن اهل ستم پیش رویتان

 

گر سنگ ریختند بر سرهایتان زبام

 

راحت شدی ز جور و جفای هشام دون

 

آندم که گشت عمر تو را از زهر کین تمام

 

داریم حاجتی که ز لطف و عنایتی

 

بر قبر بی چراغ تو گئیم یک سلام

 

«میثم» هماره وصف شما خاندان کند

 

ای مدحتان بر اهل سخن خوشترین کلام

------------------------------------------------------
غلامرضاسازگار

بین نماز ، وقت دعا گریه می کنی

 

با هر بهانه در همه جا گریه می کنی

 

در التهاب آهِ خودت آب می شوی

 

می سوزی و بدون صدا گریه می کنی

 

هر چند زهر قلب تو را پاره پاره کرد

 

اما به یاد کرب و بلا گریه می کنی

 

اصلاً خود تو کرب و بلای مجسّمی

 

وقتی برای خون خدا گریه می کنی

 

آب خوش از گلوی تو پایین نمی رود

 

با ناله های وا عطشا گریه می کنی

 

با یاد روزهای اسارت چه می کشی ؟

 

هر شب بدون چون و چرا گریه می کنی

 

با یاد زلفِ خونی سرهای نی سوار

 

هر صبح با نسیم صبا گریه می کنی

---------------------------------------------------
يوسف رحيمی

تنها ترین غر یب  دیار  مدینه  بود

 

او مرد علم و زهد و وقار و سکینه بود

 

صد باب علم از کلماتش گشوده شد

 

در بین عالمان به  خدا بی قرینه بود

 

این خا نواده  نسل نجات و هدایتند

 

او نا خدای پنجمی  این  سفینه  بود

 

نا ن آور  همیشة  هر  کو دک  یتیم

 

بر شانه های خستة او جای پینه  بود

 

آتش گرفته باغ  دلش  از  شراره ای

 

سهم  امام  خستة  ما  زهر  کینه بود

 

همواره آسمان دلش رنگ لاله داشت

 

هفتاد و چند داغ  شقایق به سینه بود

 

دشت نگاه  او پُرِ گلهای اشک  بود

 

یاد آور حکایت  سقا و مشک  بود

---------------------------------------------
يوسف رحيمی

دیده جانانه‏اى پر ابر بود

 

لحظه‏هاى واپسین صبر بود

 

آنكه در ذهنش هجوم دشنه داشت

 

یادگار آب، كامى تشنه داشت

 

بود اندر خاطرش آلاله‏ها

 

آخرین ساعات عمر لاله‏ها

 

در نگاه آخر پور حسین

 

موج مى‏زد كربلاى شور و شین

 

همچو جدش بیقرار بیقرار

 

روز عاشوراى عمرش ناله دار

 

روز آتش، روز خون، روز قیام

 

روز غارت غارت اهل خیام

 

گه نگاهش بود سوى خیمه‏گاه

 

گاه مى‏بردش میان قتلگاه

 

گاه دستانش به دست عمه بود

 

گاه آغوشش به بابا مى‏گشود

 

ز آنچه مى‏آزرد او، بیش از همه

 

بود غمهاى سه ساله فاطمه

 

یاد روزى كه هراسان مى‏دوید

 

دخترى آتش به دامان مى‏دوید

 

هرم آتش بس كه دامن مى‏گشود

 

از بیابان تا مدینه شعله بود

 

گاه قلبش از غم، آتش مى‏گرفت

 

گاه زهر كین حیاتش مى‏گرفت

 

اشكهاى سرخ امانش را گرفت

 

ذره ذره داغ جانش را گرفت

 

دارِ فانى را وداعى خسته داشت

 

زیر لب نامى گران، پیوسته داشت

 

آخر الامر از تب و تاب ممات

 

داد ذكر وا حسینایش نجات

----------------------------------------
محمود ژوليده


رنگی ز خون در ماه شد، یوسف درون چاه شد

 

 از زهر کینه باز هم، خون بر دل الله شد

 

 زخمی دگر کرده اثر، بر این تن پر از شرر

 

 سهم امام از این جفا، یک ناله ی پر آه شد

 

 آقا ز پا افتاده و، نایی به پایش نیست، وای

 

 هر طایر قدسی از این، درد و الم آگاه شد

 

 ای سر ببین مجنون شدی، ای دل ببین دل خون شدی

 

 دنیا ز سوز سَم ببین، تیره به چشم شاه شد

 

 شمس الضُّحا بی نور شد، بدر الدُّجا مسطور شد

 

 خورشید عشق آل عشق، روی زمین گه گاه شد

 

 افتاد از زهر جفا، روی زمین چون مادرش

 

 چون مادرش از ضربه ای، افتاده ای در راه شد

 

 در بین کوچه مادرش، افتاد و پا شد شکر عشق

 

 سیلی ز کین بر صورتش، از پشت سر ناگاه شد

 

 در بین کوچه وای من، این هم سر غم های من

 

 در راه خانه مادرش، با ضربه ای گمراه شد

 

 وقت وصیت کردن باقر رسیده، وای من

 

 اشک از رخ جعفر ببین، با خون دل هم راه شد

-------------------------------------------------------
جعفر ابوالفتحی

امشب از آسمان چشمانت

 

دسته دسته ستاره می چینم

 

در غزل گریه‌ی زلالت آه

 

سرخی چارپاره می بینم

 

 

 

زخمهای دل غریبت را

 

مرهم و التیام آوردم

 

باز از محضر رسول الله

 

به حضورت سلام آوردم

 

 

 

در شب تار تیره فهمی ها

 

روشنی را دوباره آوردی

 

آسمان را کسی نمی فهمید

 

تا که با خود ستاره آوردی

 

 

 

ساحت مستجاب سجاده!

 

بندگی را تو یادمان دادی

 

دل ما شد اسیر چشمانت

 

دلمان را به آسمان دادی

 

 

 

آیه آیه پیام عاشورا

 

در احادیث روشنت گل کرد

 

امتداد قیام عاشورا

 

در تب اشک و شیونت گل کرد


 

 

 

دم به دم در فرات چشمانت

 

ماتم کربلا مجسم بود

 

چشمه تو لحظه ای نمی آسود

 

همه‌ی عمر تو محرم بود

 

 

 

چلچراغی ز گریه روشن کرد

 

در دلم اشک بی امان تو

 

تا همیشه منای چشمانم

 

وقف اندوه بی کران تو

 

 

 

در غروب غریب دلتنگی

 

ناگهان حال تو مشوش شد

 

جان من! روی زین زهرآلود

 

پیکرت سوخت غرق آتش شد

 

 

 

گرچه از شعله های کینه شان

 

پیکر تو سه روز می سوزد

 

ولی از داغهای روز دهم

 

جگر تو هنوز می سوزد

 

 

 

آه آتشفشان چشمانت

 

دیر سالیست بی گدازه نبود

 

همه‌ی عمر خون دل خوردی

 

داغ های دل تو تازه نبود

 

 

 

دیده بودی سه روز در گودال

 

پیکر آسمان رها مانده

 

سر سالار قافله بر نی

 

کاروان بی امان رها مانده

 

 

 

چه کشیدی در آن غروبی که

 

نیزه ها ازدحام می کردند

 

سنگها بر لبی ترک خورده

 

بوسه بوسه سلام می کردند

 

 

 

دل تو روی نیزه ها می رفت

 

دستهایت اسیر سلسله بود

 

قاتلت زهر کینه ها، نه نه!

 

قاتلت خنده های حرمله بود

 

 

 

جان سپردی همان غروبی که

 

عشق بر روی نیزه معنا شد

 

دل تو در هجوم مرکب ها

 

بین گودال ارباً اربا شد

--------------------------------
يوسف رحيمی

 

تو مثل رأس جد خود اعجاز کردی

 

بابی ز حکمت بر نصاری باز کردی

 

قربان اعجاز تو ای فرزند زهرا

 

آخر مسلمان تو شد پیر نصارا

 

تو آبرو بخشی به ما ای آبرو دار

 

حاجت روامان کن که هستیم آرزودار

 

نابودی وهابیت امید شیعه است

 

روز سقوط کفر تنها عید شیعه است

 

باید که بر این آرزوی خود بنازیم

 

بهر تو و اجداد تو مرقد بسازیم

 

همراه بابایت چهل سال و پس از آن

 

بودی به یاد گودی گودال گریان

 

تا زنده بودی آب دیدی گریه کردی

 

تا کودکی بی تاب دیدی گریه کردی

 

تو روضه خوان روضه ویرانه هستی

 

تو داغدار عمه دردانه هستی

 

تو علم خود را از همه گودال داری

 

تو تا ابد بر خیزران اشکال داری

-------------------------------------------
جوادحيدری

با سرشک شما شروع شده

 

خط سرخ غروب های منا

 

چشمتان گریه می کند هر شب

 

پای گودال عصر عاشورا

 

**

 

کربلا کربلا سفر کردید

 

از دل شام هم گذر کردید

 

ای مسافر چگونه این همه راه

 

با سر روی نیزه سر کردید؟

 

**

 

پیش رأس بریده در آن شب

 

با رقیه پدر پدر کردید

 

آه از آن ساعتی که گذشت

 

به رقیه، به سر نظر کردید

----------------------------------------------------------------------
رحمان نوازی

 

آموزگار مبحث جغرافیای دین

 

استاد فقه و خارج دانش سرای دین

 

 دار و ندار زندگی ات را تو ریختی

 

تا آخرین دقایق عمرت به پای دین

 

 از ابتدای كودكی ات خونجگر شدی

 

زخم زبان و طعنه شنیدی برای دین

 

 با خشت خشت اشك نماز شب شما

 

مستحكم است تا به ابد پایه های دین

 

 ای یادگار كرب و بلا، زیر كعب نی

 

سهمی عظیم داشته ای در بقای دین

 

 دیدی سر بریده ی عباس را به نی

 

بر شانه ی كبود نهادی لوای دین

 

 از نای زخم خورده تان می رسد به گوش

 

در مجلس یزید، صدای رسای دین

 

با اشك و آه، شعله به آیینه می زدی

 

عمری به یاد كرببلا سینه می زدی

---------------------------------------------------
وحيد قاسمی

 

من بمیرم چهره ات گشته کبود

 

ناله ی وا مادرا بر لب سرود

 

 خیمه های آل طه چون بسوخت

 

 بر مشامت می رسید از بوی دود

 

 چون رقیه خورد سیلی باقرا

 

 جز تو مرهم بر دل زارش که بود؟

 

 وای از شام و ز پشت بام ها

 

 یک عدد مرد خدا آن جا نبود

 

 من نمی دانم تو را هم زد کتک؟

 

 صورت زینب که گردیده کبود

 

 صبر کردی بر مصیبت ها ز عشق

 

 ای تمام کارهایت، حلم و جود

 

 یک سوال بی جواب آقا بگو

 

 شد سپید هر تار موی تو چه زود؟

 

 در خرابه آن سه ساله راز گفت

 

 کرد با رأس پدر گفت و شنود

 

 گفت بابا با دلم حرفی بزن

 

 اشک چشمانم برایت سیل و رود

 

 کاش می دیدی، خرابه، دخترت

 

 درد می کرده تنش وقت قعود

--------------------------------------------------
جعفر ابوالفتحی


 

صدای صاعقه آمد که در هوا زده بود

 

گمان کنم که خدا مرد را صدا زده بود

 

به خنده ی دم آخر کمی تسلی داد

 

به جبرئیل که از غصه، ضجه ها زده بود

 

کسی که پیکره نیمه جان او آن شب

 

به شدت از اثر زهر دست و پا زده بود

 

در این میانه، عطش؛ این حقیقت مکشوف

 

به بوم زندگی اش رنگ نینوا زده بود

 

عجیب بود که با حال تشنگی، به سرش

 

هوای نعل و سم اسب و بوریا زده بود

 

و دید او سر شش ماهه را در آن اثنا

 

که ناشیانه کسی روی نیزه ها زده بود

 

دلش رضا نشد از آن کسی که عاشورا

 

به عمه زینب او حرف ناسزا زده بود

 

 

هزار سال پس از او میان شعر، کسی

                                گریز روضه خود را به کربلا زده بود

-----------------------------------------------------------------------------
پيمان طالبی

روزی که بادهای مخالف امان نداد

 

هفت آسمان به قافله ای سایه بان نداد

 

خورشید بود و سایه‌ی شوم غبارها

 

خورشید بود همسفر نیزه دارها

 

دیدی به روی نیزه سر آفتاب را

 

دیدی گلوی پرپر طفل رباب را

 

دیدی عمود با سر سقا چه کرده بود

 

تیر سه شعبه با دل مولا چه کرده بود

 

در موج خیز شیون و ناله دویده ای

 

تا شام پا به پای سه ساله دویده ای

 

گل زخمهای سلسله یادت نمی رود

 

هرگز غروب قافله یادت نمی رود

 

هم ناله با صحیفه‌ی ماتم گریستی

 

یک عمر پا به پای محرم گریستی

------------------------------------
يوسف رحيمی


 

وقت جان دادن لبانش یاد بابا می کند

 

 پیش چشم مادر خود دیده دریا می کند

 

 فاطمه بالا سرش آمد به وقت احتضار

 

 چشم خود را بهر دیدارش کمی وا می کند

 

 چون که سَم آتش به جان پر شرارش می زند

 

 خیمه ای در قلب خود از داغ بر پا می کند

 

 آه و فریادش درون حجره ی دلواپسی

 

 خون دل بر دیده ی بارانی ما می کند

 

 بعد از این عمر پر از محنت امام پر محن

 

 خویش را آماده ی دیدار عقبا می کند

 

 گاه او از یاد زینب دیده اش پر اشک گاه

 

 یاد شام و کوفه از آن داغ عظما می کند

 

 وقت مرگش هم به یاد خیمه های عشق بود

 

 گریه بهر معجر و بر ظلم اعدا می کند

 

 هر که شد مشمول رزق عشق باقر او به حتم

 

 پشت بر جاه و جلال و مُلک دنیا می کند

 

 چنگ بر دامان باقر زن تو ای جویای علم

 

هر کسی را با نگاه خویش دانا می کند

---------------------------------------------------
جعفرابوالفتحی

نگاه چشم ترم کل صحنه ها را دید

 

در این میان فقط از دست زجر می ترسید

 

اگرچه سینه ام از هُرم زهر می سوزد

 

ولی وجود من از داغ کربلا خشکید

 

چه گویمت که کجا رفتم و چه ها دیدم

 

در اوج کودکیم قامتم ز غصه خمید

 

چه گویمت که در آنجا چه ظلم ها کردند

 

چه لاله ها چه قدر غنچه ها که دشمن چید

 

چه گویمت من از آن لحظه که عمو می رفت

 

کنار آب رسید و نمی از آن نچشید

 

چه گویمت من از آن لحظه که علم افتاد

 

حرم نه کل جهان بود که ز هم پاشید

 

چه گویمت که امامی ز صدر زین افتاد

 

و نیزه ها که تن پادشاه را بوسید

 

مقابل من و عمه... رقیه سیلی خورد

 

هزار مرتبه ازدرد هی به خود پیچید

 

میان قافله او را نشانه می کردند

 

چه لحظه ها که مغیلان به پای او نرسید

 

چه بوسه ها که نزد عمه جان به صورتمان

 

به جای زخم کبودی به جای دست پلید

 

در آن دقیقه که از تل نگاه می کردم

 

تمام موی سرم شد شبیه عمه سفید

 

اگر چه زهر جفا قاتلی به قلبم شد

 

ولی قدم فقط از داغ کربلا خم شد

------------------------------------------------
مهدي نظری

 

 

تشبیه و استعاره به وصفت نیاز نیست

 

این واژه ها به وصف غمت چاره ساز نیست

 

دیگر به گِل نشسته کلام و عبارت است

 

آقا تفضلی که زمان اشارت است

 

فرهنگ نامه غم و اندوه کربلا

 

ای مستندترین سند داغ نینوا

 

از کودکی تو بار امانت کشیده ای

 

اندازه ی تمام فلک داغ دیده ای

 

خورشید هم به گرمی داغ دل تو نیست

 

ایوب را توان غم و مشکل تو نیست

 

تو چهار ساله بودی و در اوج کودکی

 

دیدی به نیزه راس عزیزان یکی یکی

 

تو چهار ساله بودی و صد درد دیده ای

 

دشمن میان خیمه ی بی مرد دیده ای

 

تو چهار ساله بودی و شب گریه دیده ای

 

گهواره ای که برده شد از خیمه دیده ای

 

تنها امید و دل خوشی تو حسین بود

 

دیدی که اوفتاده به تیر و سنین بود

 

تو قلب شرحه شرحه ی احساس دیده ای

 

از دور جسم پاره ی عباس دیده ای

 

هم بند نازدانه ی بابا رقیه ای

 

تو کینه دار ظلم یزید و امیه ای

 

در مجلس شراب که جای شما نبود

 

جای شما که گوشه ی ویرانه ها نبود

 

از عمه درس صبر و رضایت گرفته ای

 

از خطبه اش تو درس ولایت گرفته ای

 

از کودکی تو یاد گرفتی به اوج درد

 

هرگز کسی نمی شنود گریه های مرد

 

نَبوَد عجب که باقر علم نبی شدی

 

در این مقام با نَفَس زینبی شدی

 

یا باقر العلوم اگر بی لیاقتم

 

من دعبل شمایم و بنما شفاعتم

------------------------------------------
مجيدخضرائی


حریم سینه ی من در شراره افتاده

 

در انعکاس نگاهم ستاره افتاده

 

ز حجله گاه لبم خون تازه می ریزد

 

دگر نفس زدنم در شماره افتاده

 

شکست هجمۀ بغض گلو گرفتۀ من

 

به یاد خاطره هایی دوباره افتاده:

 

به یاد کرب و بلا و غروب عاشورا

 

خزان به جان تباری بهاره افتاده

 

به پیش چشم تَرَم پیکر سُلاله ی عشق

 

به زیر مرکب صدها سواره افتاده

 

کفن به وسعت دشت و میان یک صحرا

 

قدم قدم بدن پاره پاره افتاده

 

هجوم دست پلید و نگاه بی پروا

 

و زینبی که پِی راه چاره افتاده  

 

از آن زمانه که هم بازی رقیه شدم

 

ز خون مرثیه بر دل نگاره افتاده

 

خرابه بود و من و دختری که بر پایش

 

نشان آبله ها بی شماره افتاده

 

نشان پنجه به رویش حکایت از آن داشت

 

ز گوش نازک او گوشواره افتاده

 

نفس زد و گلِ سرهای او به خاک افتاد

 

و باز در دل عمه شراره افتاده

------------------------------------------------------------

هاشم طوسی

کسی که کودکی اش راس ساعت سر بود

 

رسیده بود به حرفی که حرف آخر بود

 

تمام خاطره ی کودکی این آقا

 

پر از حضور غریب گلو و خنجر بود

 

ز کودکی خودش تا خودِ همین حالا

 

همیشه منتظر مردِ آب آور بود

 

تمام غصه اش این بود که گلوش چرا

 

بزرگ تر ز گلوی علی اصغر بود؟

 

تو یک طرف همه ی علم یک طرف اما

 

چگونه بود که این کفّه ها برابر بود؟؟؟

 

همین که زهر اثر کرد مرد با خود گفت

                               هشام هر چه که بود از یزید بهتر بود

-------------------------------------------------------------------------------
مهدي رحيمی

یاد دارم که کربلا بودم

از غریبی چه ناله ها کردم

جسم جدم میان مقتل بود

با رقیه چه گریه ها کردم

******

یاد دارم که باب بیمارم

خون دل از عدوی کین می خورد

خواست جد من کند یاری

لیک ناگهان زمین می خورد

******

یاد دارم که بزم شرم یزید

خیزران آتشی بر این دل زد

من خودم با دو چشم خود دیدم

عمه سر را به چوب محمل زد

******

یاد دارم که در خرابه ی شام

بر دلم کوه عقده ها مانده

آمدم من مدینه اما وای

عمه‌ی من رقیه جا مانده

------------------------------
حسن فطرس

گر چـه امشب پـیـکـرم می سوزد از زهـر جفا

خـوب شـد، راحـت شـدم از غصّه هــای کــربـلا

روضـه خــوانِ کــربـلا و مـــادرم زهـــرا شـدم

سوخـتــم از مــاجـــرای پـهـلـوی خـیــر النـســا

گـر چـه این زهـر هشام بـی حـیـا جـانـم گرفت

شیشه ی عمـرم شکسته شد میـان خیمه هـا

مـن تــمــام مـــاجـــرای کــــربــلا را دیـــده ام

عمـر مـن ســر شد مـیــان گــریــه و بــزم عــزا

بـا دو چشم خـویـش دیدم حلق اصغر پـاره شد

آن چنان تیر سه پر را زد که شد رأسش شد جدا

 بـا دو چشم خـویـش دیدم اربـاً اربـا شد عـلــی

داغ اکــبـــر آتـــشــی زد بــــر دل خــون خـــدا

بـا دو چشم خـویـش دیدم مشک سقا پاره شد

فـرق او از ضـرب کـیـنـه شـد شبـیـه مـرتـضـی

بـا دو چشم خـویـش دیدم جدّ مظلومم حسین

در مـیـان قـتـلـگـاه خـویـش می زد دست و پــا

بـا دو چشم خـویش دیدم خیمه ها آتش گرفت

الامــانِ کــودکــان، مـی آمــد از ارض و سمــا

بـا دو چشم خـویـش دیدم عمّه را سیلی زدند

مـعـجـر از سـر می کشیدند دشمنـانِ بـی حـیـا

-------------------------------------------------
محمد فردوسی

هفتم ماه است و باید چشم ها گریه کنند

پا به پای روضه های هل اتی گریه کنند

این قبیله بی نیاز از روضه خوانی منند

که فقط کافی است گویم کربلا گریه کنند

با همین گریه است که یک چند روزی زنده اند

پس چه بهتر این که بگذاریم تا گریه کنند

حال که گریه کن مردی ندارد این غریب

لااقل زن ها برایش در منا گریه کنند

هر زمانی که میان خانه روضه می گرفت

امرش این بود اهل خانه با صدا گریه کنند

با سکینه می نشیند "شیعتی" سر می دهد

آه جا دارد تمام آب ها گریه کنند

چشم او شام غریبان دیده بین شعله ها

عمه هایش در هجوم اشقیاء گریه کنند

یاد دارد کعب نی هایی که مانع می شدند

چشم های زخم آل مصطفی گریه کنند

در قفای ذوالجناح با عمه آمد قتلگاه

انبیاء را دید با خیر النساء گریه کنند

عمه دردانه اش جان داد تا اهل حرم

یا شوند آزاد از زنجیر یا گریه کنند

یاد موی خاکی هم بازی اش تا می کند

دخترانش مو پریشان ای خدا گریه کنند

----------------------------------------------
جواد حیدری

ای طایران آسمان، وقت عزای باقر است

 مُلک دل هر عاشقی، امشب برای باقر است

 شد کل عالم سائلش، حاتم گدای زائرش

 این جان نباشد قابلش، صد جان فدای باقر است

 هر کو که گشته عاشقش، صدها نبی پرورده است

 این لطف و این اکرام ها ، از خاک پای باقر است

 اشک رخش خون جگر، زهر جفا بر جان شرر

 صاحب عزا از این جفا، امشب خدای باقر است

 از حجره ای آید ندا، می سوزد این دل ای خدا

 این ناله و آه و فغان، گویا صدای باقر است

 از غم تمام ابرها، باران خون می ریختند

 غمگین ترین آهنگ ها، در جان نوای باقر است

 در حجره اش، او می خورد، روی زمین، پا می شود

 جای طعام این روزها، ماتم غذای باقر است

گاهی دلش یاد رخ، نیلی مادر می کند

 این روزها درد جگر، رنج و بلای باقر است

 دیگر جگر گشته کباب، آن هم چه زهری، جنس ناب

 عجل وفاتی روزها، گویا دعای باقر است

-------------------------------------------------
جعفر ابوالفتحی

کی‌ام من تا ثنای حضرتش را خوانم و گویم

خدا باشد ثناگویش، نبی باید ثناخوانش

فروغ دانشش بگرفت چون خورشید، عالم را

که هم انوار ایمان بود و هم اسرار قرآنش

گهی دادند در اوج جلالت نسبت کفرش

گهی بستند بهتان و گهی بردند زندانش

ولی عصر در شب‌های تاریک است، زوارش

تمام خلق عالم پشت دیوارند مهمانش

کنار قبر او جرات ندارد زائری هرگز

که ریزد قطرۀ اشکی بر او از چشم گریانش

مگو در روضه‌اش شمع و چراغی نیست، می‌بینم

که باشد هر دلی تا بامدادان شمع سوزانش

به عهد کودکی از خورد سالی دید جدش را

که مانده روی زخم سینه، جای سم اسبانش

اگر در روز محشر هم ببینی ماه رویش را

نشان تشنگی پیداست بر لب‌های عطشانش

دوید از بس که با پای برهنه در دل صحرا

کف پا شد چو دل مجروح، از خار مغیلانش

دریغا آخر از زهر جفا کردند مسمومش

نهان با پیکرش در خاک شد غم‌های پنهانش

بوَد در شعلۀ جانسوز، نظم «میثمش» پیدا

غم نـاگفتـه و سـوز دل و رنج فـراوانش

--------------------------------------------
غلامرضا سازگار

سینه ام چون تلاطم دریا

چشم من چشمه ی غم دنیا

داده ام این دل اسیرم را

دست بال و پر کبوترها

همره بال هایشان بردند

تا بسازند سایبانی را

سایبانی برای خاک بقیع

حائلی بین آفتاب آن جا

بوی غربت هزار سالی هست

 که از آن خاک می رود بالا

غم میان دلم چو زائر شد

غصه دار امام باقر شد

زهر دادند عمق جانت را

تیره کردند آسمانت را

و گرفتند با شراب زهر

قوت دست مهربانت را

مگر آن چشم ها نمی دیدند

بال پرواز بی کرانت را

دم آخر مرور می کردی

روضه ی درد بی امانت را

به خدا چشم های تو می دید

رخ نیلی عمه جانت را

داغ بازار شام یادت بود

بارش سنگ بام قوم یهود

در میان شلوغی و فریاد

بین آشوب شهر سنگ آباد

وقت آغاز سنگ باران ها

عمه زینب نجاتمان می داد

پیش چشم رباب بی کودک

پیش بابای بی کسم سجاد

تازیانه به هر طرف می برد

کودکان را چو کاه بر روی باد

دیدم آنجا تمام غم ها را

زخم زنجیر پای بابا را

---------------------------------------
مصعود اصلانی

 

در میان قنوت چشمانم

عکس یک قبر خاکی افتاده

سنگ غربت شکسته بغضم را

دیده ام، صبر خود ز کف داده

 

کاروان دل شکسته ی من

ره سپار بقیع ویران است

زائرم، زائر امامی که

از غمش سینه بیت الاحزان است...

 

با سلامی به محضرت آقا!

پر کشیدم شبیه بال نسیم

السلام علیک یابن شهید

السلام علیک یابن کریم

 

آسمان کبود چشمانم

باز امشب بهانه می گیرد

در جوار مزار خاکیتان

مرغ دل آشیانه می گیرد

 

روز و شب دارم این نوا آقا

از چه بی بارگاه گردیدی؟!

با هزاران مُرید درگاهت

از چه رو بی پناه گردیدی؟!

 

ای امامی که غربت ارث شماست!

شعله می بارد از گلستانت!!!

زهر کینه چه بر سرت آورد؟!

پدر و مادرم به قربانت

 

گر چه از زهر کینه می سوزی

شعله های غم تو دیرینه است

قدر کرب و بلا، بلا داری

این همان راز آه آیینه است

 

خاطرات درون ذهنت را

نیمه شب ها مرور می کردی

یاد غم های روز عاشورا

پلک خود را نمور می کردی

 

دیده ای در سنین کودکی ات

بین گودال، جسم بی سر را

چه کشیدی در آن غروب غریب

تا شنیدی صدای مادر را

 

ضرب سیلی و صورت نیلی

ظلم های امیه را خواندی

زیر لب با نوای جان سوزت

روضه های رقیّه را خواندی

 

لا به لای صدای تیر و کمان

ناله های رباب می آمد

چه بلایی سر علی آمد؟

که حسین با شتاب می آمد

 

مشک سقّا و اشک اهل حرم

گویی از حلقه اش نگین افتاد

لحظه ها لحظه های غارت شد

تا که عباس بر زمین افتاد

------------------------------------
محمد فردوسی

موّاج می شویم و به دریا نمی رسیم

پرواز می شویم و به بالا نمی رسیم

این بال ها شبیه وبالند، ابترند

وقتی به سیر عالم معنا نمی رسیم

این چشمهای خیس و تهی دست شاهدند

بی تو به جلوه زار تماشا نمی رسیم

تا بی کرانه های حضور خدائی ات

پر می کشیم روز و شب اما نمی رسیم

باشد اگر تمام جهان زیر پایمان

حتی به خاک پای تو آقا نمی رسیم

این حرفها نشانه‌ی تقصیر فهم ماست

حیران شدن میان صفات تو سهم ماست

دنیا تو را چگونه بفهمد؟ چه باوری!

از مرز عقلهای زمینی فراتری

آقا کلیم طور تمنا شدیم و بعد

ای بی کرانه! لا یتناهی است وصف تو

آئینه‌ی صفات الهی است وصف تو

مبهوت جلوه های جلالت کمیت ها

کی می رسد به درک کمال تو بیت ها

ای باشکوه از تو سرودن سعادت است

این شعرها بهانه‌ی عرض ارادت است

هفت آسمان به درک حضورت نمی رسد

خورشید تا کرانه‌ی نورت نمی رسد

محراب را که عرصه‌ی معراج می کنی

جبریل هم به گرد عبورت نمی رسد

چشم مدینه مات سلوک دمادمت

بوی بهشت می وزد از خاک مقدمت

محو خودت تمام سماوات می کنی

از بسکه عاشقانه مناجات می کنی  

دلتنگ چشمهای مسیحا شدیم و بعد

مثل نسیم در به در کوچه ها شدیم

با چهره‌ی محمدی ات آشنا شدیم

ای مظهر فضائل پیغمبر خدا

آئینه‌ی شمایل پیغمبر خدا

شایسته‌ی سلام و تحیّات احمدی

احیا کننده‌ی کلمات محمدی

نور علی و فاطمه در تار و پود توست

شور حسین و حلم حسن در وجود توست

قرآن همیشه آینه‌ی تو انیس توست

تفسیر بی کران معانی حدیث توست

قلبش هزار چشمه‌ی نور و معارف است

هر کس به آیه ای ز مقام تو عارف است

روشن ترین ادلّه‌ی علمی است سیره ات

وقتی که حجّتند به عالم عشیره ات

هر کس که تا حضور تو راهی نمی شود

علمش به جز زیان و تباهی نمی شود

هر قطره که به محضر دریا نمی رسد

سر چشمه‌ی علوم الهی نمی شود

بی بهره است از تو و انفاس قدسی ات

اندیشه ای که لا یتناهی نمی شود

جابر شدن زراره شدن با نگاه توست

آقای من اگر تو نخواهی نمی شود

کون و مکان اداره شود با اراده ات

عالم دخیل بسته به نعلین ساده ات

فردوس دل اسیر خیال تو می شود

آئینه محو حسن جمال تو می شود

دریاب با نگاه رحیمت دل مرا

وقتی که بی قرار وصال تو می شود

یک شب به آسمان قنوتت ببر مرا

تا بی کرانی ملکوتت ببر مرا

سائل کنار ساحل لطفت چگونه است

دستان با سخاوت دریا نمونه است

من را که مبتلای خودت می کنی بس است

اصلاً مرا گدای خودت می کنی بس است

قلب مرا ز بند تعلق رها و بعد

دلبسته‌ی خدای خودت می کنی بس است

در خلوت نماز شبت مثل فاطمه

شایسته‌ی دعای خودت می کنی بس است

شبهای جمعه سمت مدینه که می بری

دلتنگ کربلای خودت می کنی بس است

امشب برای ما دو سه خط از سفر بگو

از کاروان خسته و چشمان تر بگو

روزی که بادهای مخالف امان نداد

هفت آسمان به قافله ای سایه بان نداد

خورشید بود و سایه‌ی شوم غبارها

خورشید بود همسفر نیزه دارها

دیدی به روی نیزه سر آفتاب را

دیدی گلوی پرپر طفل رباب را

دیدی عمود با سر سقا چه کرده بود

تیر سه شعبه با دل مولا چه کرده بود

در موج خیز شیون و ناله دویده ای

تا شام پا به پای سه ساله دویده ای

گل زخمهای سلسله یادت نمی رود

هرگز غروب قافله یادت نمی رود

هم ناله با صحیفه‌ی ماتم گریستی

یک عمر پا به پای محرم گریستی

---------------------------------------------
یوسف رحیمی