close
تبلیغات در اینترنت
امام صادق (ع)
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 2
  • بازديد امروز : 2,040
  • بازديد ديروز : 338
  • آي پي امروز : 65
  • آي پي ديروز : 72
  • ورودی امروز گوگل : 9
  • ورودی گوگل دیروز : 16
  • بازديد هفته : 6,146
  • بازدید ماه : 21,304
  • بازدید سال : 144,554
  • كل بازديدها : 514,791
  • ای پی شما : 54.225.26.44
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : یکشنبه 29 مهر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

مردی که جبریل امین در محضرش بود

دریای علمش هدیه ی پیغمبرش بود

 

نام شریفش اسم نهری در بهشت است

خلد برین هم جلوه ای از مظهرش بود

 

فقه و کلام و منطق و عرفان و حکمت

این چشمه ها جاری ز چشم کوثرش بود

 

وقتی که در میدان دین آماده می شد

تازه زمان رزم و فتح خیبرش بود

 

هر احتجاجش چشم ها را خیره می کرد

تیغ کلامش ذوالفقار دیگرش بود

 

حتّی به همراه هزاران طالب علم

«نعمان ثابت» پای درس منبرش بود

 

هارون مکّی ها کجا بودند آن روز

روزی که دست شعله سدّ معبرش بود

 

فرزند ابراهیم را آتش نسوزاند

این معجزه از معجزات محشرش بود

 

یاد مدینه بود و عکس آتش و دود ...

... دائم میان قاب چشمان ترش بود

 

پای پیاده ، پشت مرکب ، آه افتاد

آثار افتادن به روی پیکرش بود

 

شکرخدا چشمی به ناموسش نیفتاد

شکرخدا که بین حجره همسرش بود

 

مویی نشد کم از سر اهل و عیالش

هر چند که بغضی درون حنجرش بود

 

در آن شلوغی روضه می خواند اشک می ریخت

اشکش برای عمّه های مضطرش بود

 

او بیشتر یاد رقیّه بود آن جا

این روضه ها هم حرف های آخرش بود:

 

از کاروان جا مانده بود و اندکی بعد ...

... با تازیانه زجر، بالای سرش بود

 

یک دست خود را حائل سیلی نمود و

یک دست دیگر هم به روی معجرش بود

 

آتش ، هجوم ناگهانی ، درد پهلو

این ها همه ارثیه های مادرش بود

 

محمد فردوسی

چشم وقتی آرزوی اشک نم نم میکند

میرود اول بساطش را فراهم میکند

 

میرود اول سراغ روضه ای جانسوز و بعد

از دل خود التماس یک جهان غم میکند

 

مینشیند گوشه ای زانوی غم میگیرد و

صحبت از هرچیز غیر از اشک را کم میکند

 

روضه بسیار است اما چشم تارم روضه ی

پیرمردی با دل خون را مقدم میکند

 

روضه میخواند ز قبر بی چراغ و زائرش

آرزوی سنگ قبر و صحن و پرچم میکند

 

میکشد طرحی شبیه گنبد شاه نجف

گنبد و گلدسته ای زیبا مجسم میکند

 

آتش افتاده بجان در دوباره شعله اش

صحنه را در پیش چشم خلق مبهم میکند

 

سن بالا پابرهنه در پی مرکب یقین

قامت یک پیرمرد زار را خم میکند

 

باز دستی در طناب و باز هم زخم زبان

یادی از دست کبود عمه اش هم میکند

 

روضه آن لحظه که افتاد از ناقه زمین

گفت عمه آه.. این ناقه فقط رم میکند...

 

لقمه نانی نیست اینجا ضعف دارم عمه جان

گشنگی حال مرا بدجور درهم میکند

 

قافله دیگر زهم پاشیده شد اما سنان...

باز با شلاق و با سیلی منظم میکند

 

حرف یک طفل سه ساله آمد و بی اختیار

باز قلب عاشقم یاد محرم میکند

 

روضه را از داغ تو کرب و بلایش میکنم

حق بی بی را شب سوم ادایش میکنم

 

سید پوریا هاشمی

باز هم پشت در خانه صدا پیچیده

بوی دود است که در بیت ولا پیچیده

 

عده ای بی سرو پا دور حرم جمع شدند

باز هم، همهمه در کوچه ما پیچیده

 

آن طرف نعره شیطانیِ« آتش بزنید»

این طرف صوت مناجات و دعا پیچیده

 

خلوت پیرترین مرد مناجات شکست

حرف حمله ست که در زمزمه ها پیچیده

 

چکمه از پای درآرید حرم محترم است

عطرِ سجاده آقا کفِ پا پیچیده

 

آبرو دارد و پیراهنِ او را نکشید

پیرمرد است به پاهاش رَدا پیچیده

 

دور تادور گلویش شده زخمی بس کن

خُب! ببین گوشة عمامه کجا پیچیده

 

بین درگاهی خانه نفسش بَند آمد

گوئیا زمزمة فضه بیا پیچیده

 

شکر حق روسریِ دختری آتش نگرفت

چه صداهاست که در کرببلا پیچیده

 

دختری داد زد عمه عمو عباس کجاست؟

به پرو پای همه شمر چرا پیچیده؟

 

هر چه سر بود که اینان همه بر نیزه زدند

پس چرا حرمله دور شهدا پیچیده؟

 

یک نفرنیست بگیرد جلوی چشم رباب

یک سری را به سرِ نیزه جدا پیچیده

 

قاسم نعمتی

باز هم نوبتِ مدینه شدو

درغَمَش باز کربلا میسوخت

باز در کوچه یِ بنی هاشم

خانه ای بین شعله ها میسوخت

**

نیمه شب ریختند در خانه

موسپیدی به ریسمان بستند

درِ آتش گرفته را اما

ناگهان رویِ کودکان بستند

**

به پَرِ دامنی در این دسته

آتشِ چوبِ شعله وَر نگرفت

پدر از خانه رفت شَکرِ خدا

پهلویِ او به میخِ در نگرفت

**

نفسش بند آمده نامرد

در پِیِ خود دوان دوان نَبَرش

پیرمرد است میخورد به زمین

بینِ کوچه کِشان کِشان نبرش

**

شرم از رنگِ این محاسن کن

رحم کُن حالِ کودکانش را

این چنین رفتن و زمین خوردن

درد آورده اُستخوانش را

**

حق بده که به یادِ او انداخت

گَرد و خاکی که بر محاسن داشت

مادرش را که تا درِ مسجد

داغِ بابا عزای محسن داشت

**

حق بده که به یادِ او انداخت

عرقِ سردِ رویِ پیشانیش

خونِ رویِ جبینِ جدش را

عمه و رنجِ کوچه گردانیش

**

حق بده که به یادِ او انداخت

عمه اش را گُذر گُذر بردند

از مسیری که ازدحام آنجاست

یعنی از راهِ تنگ تر بردند

**

حق بده که به یادِ او انداخت

گیسوانش که خاک آلوده اند

گیسویی را که در دلِ گودال

غرقِ خون رویِ خاکها بودند

**

رویِ این کوچه ای که از سنگ است

همه جایش نشانیِ او بود

یادِ یک حنجر است این دفعه

نوبتِ روضه خوانی او بود

**

هرچه او بیشتر نَفَس میزد

بیشتر می زدند زینب را

تیغ شان مانده بود در گودال

با سپر می زدند زینب را

**

چادرش زیرِ پایِ او پیچید

بین نامحرمان زمین اُفتاد

از سَرِ تَلِّ خاک تا گودال

با کَمَر میزدند زینب را

**

سَرِ شب کودکان همه در خواب

تا سحر میزدند زینب را

یک نفر در میان گودال و

صد نفر میزدند زینب را

 

حسن لطفی

در بین سر و صدا کجا می بردند

هیزم به کدام کربلا می بردند

 

رفتند به عرش بی وضو نا اهلان

جایی که سلامی از خدا می بردند

 

در سوخت و یاد مادری افتادم

انگار… دوباره مرتضی می بردند

 

بر خورده به غیرتش، نمیدانستند؟

با بی ادبی نام که را می بردند؟

 

ارثیه ی زینب ست اگر او را هم

با پای برهنه بی عبا می بردند

 

یک پیر پیاده ظالمی بر مرکب

با خاطره ی سلسله ها می بردند

 

هم روضه ی کوچه ست هم کرببلاست

گویا که مصیبت همه آل عباست

 

اصحاب تواییم میثم تماریم

آماده ی سینه چاک هر پیکاریم

 

هم طایفه ی جناب سلمانیم و

جا پای قدومتان قدم برداریم

 

ما کیسه ی از مال تهی داریم و

با جان سبب رونق این بازاریم

 

هر کس که تویی امام او با اوییم

از هر که نشد محبتان بیزاریم

 

تا هست خدا، خدا به ولله قسم

در سینه حدیث قال صادق داریم

 

از خاک ره علی و اولاد علی

مدیون تواییم اگر که سر برداریم

 

از کرده ی خویش و لطف تو خوشحالم

بر شیعه ی جعفری شدن میبالم

 

امروز اگر محب قرآن شده ام

پابند اصول و فقه و ایمان شده ام

 

عبد علی و رسول و زهرایم اگر

یا سینه زن دم حسن جان شده ام

 

آشفته ی روضه های ثارللهم

چون ابر بهار غرق باران شده ام

 

در هر محنی به آل حیدر سوزم

از داغ جگر خراش گریان شده ام

 

گر شیعه ی اثنا عشری هستم من

گر بنده ی سلطان خراسان شده ام

 

این موهبت امام صادق باشد

در مکتب جعفری مسلمان شده ام

 

هر بار هوای کربلا کردم من

بر شیخ الائمه اقتدا کردم من

 

هر کس که شکسته دل در این ماتم شد

فرموده که با مادر ما محرم شد

 

فردوس کند جهنم آن چشمی که

اندازه بال مگسی هم نم شد

 

هر کس به حسین ناله ای سر داده

از بار گناه بی شمارش کم شد

 

بر هر نفسش عبادتی بنویسند

آن دل که به یاد کربلا پر غم شد

 

ولله که دوزخ ندهد آزارش

آن چهره که در غربت ما درهم شد

 

با این همه نقل قول فهمیدم که

آدم به چه علت است اگر آدم شد

 

رحمت به کسی که میکشد بر او آه

لا یوم کیومک اباعبدالله

 

علیرضا وفایی

غریب و بی کس و تنها و بی هوا بردند

عزیز فاطمه را نیمه شب کجا بردند

 

شدند از در و دیوار وارد و او را

غریب از سر سجادهء دعا بردند

 

امام محترم و سالخوردهء ما را

پیاده ، پای برهنه ز کوچه ها بردند

 

عزیز فاطمه را در کمال بی ادبی

بدون مرکب و عمامه و عبا بردند

 

حدیث آتش و در، در مدینه تکراریست

امام را اگر از بین شعله ها بردند

 

طناب بوده و یا اینکه نه نمی دانم

ولی غریب همانند مرتضی بردند

 

دلا بسوز که آن شب امام صادق را

به ضرب طعنه و الفاظ ناروا بردند

 

دوباره حرمت آل علی شکست اینجا

که با کمال جسارت امام را بردند

 

میان مجلس او ذاکران دل ما را

به روضه بعد مدینه به کربلا بردند

 

عجیب این دل ما را پس از کنار بقیع

کنار مضجع سلطان اولیا بردند

 

غریب کشته شدی ای عزیز دل اما

کجا دگر سرتان را به نیزه ها بردند

 

غمی که کشته همه اهل بیت را این است

که معجر از سر ناموس کبریا بردند

 

مهدی مقیمی

آتشی باز فراهم شده و بر در خورد

دست زهرا وسط عرش به روی سر خورد

 

بی عبا بود که در کوچه کشیدند او را

پسر حضرت حیدر به غرورش بر خورد

 

چند باری پی مرکب نفسش بند آمد

چند باری وسط کوچه زمین، با سر خورد

 

به همه اهل جهان موی سفیدش می گفت:

چه قدر خون دل از کینه ی این لشکر خورد

 

داشت با آن همه اندوه، تجسم می کرد

غصه هایی که در این شهرِ بلا، حیدر خورد

 

بی قرار است چرا او؛ نکند تازه شده

داغ آن ضربه ی آنروز که بر مادر خورد

 

خانه ی سوخته اش ارثیه از خیمه گهِ

کشته ای بود که بر حنجره اش خنجر خورد

 

محمد حسین رحیمیان

خوش به حال کسی که تا حالا

پای او به مدینه وا نشده

یا اگر رفته خوب می فهمد

دردهای دلش دوا نشده

**

حرفهای نگفتنی بسیار

شهر پیغمبر خدا دارد

روضه در روضه هر وجب خاکش

کوچه در کوچه کربلا دارد

**

فاجعه در کمین یک مادر

خاک کوچه پر از تلاطم شد

حرمت چادری که در کوچه

خاکی از رد پای مردم شد

**

مادری که تمام مادرها

از ازل تا ابد به قربانش

به فدای دل پر از دردش

غم و اندوه بیت الاحزانش

**

در شب غربت امامی که

آبروی همه دو عالم بود

اشک پیغمبر خدا جاری

قد زهرا ز ماتمش خم بود

**

لشکر کوچه آمد و این بار

مثل مور و ملخ هجوم آورد

از بر و بوم و از سر دیوار

طرح یک ماجرای شوم آورد

**

سوی بزم شراب نامردان

با دل خون شبانه اش بردند

آه مثل علی غریبانه

دست بسته ز خانه اش بردند

**

اشک سرخی که داشت بر دیده

خبر از غصه نهانش بود

روضه خوان غروب عاشورا

لرزش دست و زانوانش بود

**

نیمه شب تا امام مظلومم

بین آن کوچه ناله ای می کرد

یاد دستان بسته ی زینب

یاد اشک سه ساله ای می کرد

**

در حضور تو ای امام غریب

روضه را یک اشاره ای کافیست

تا کنی یاد خیمه های عطش

گریه شیر خواره ای کافیست

**

من فدای تو ای گل زهرا

چه بلاها که آمده به سرت

باز هم شکر لحظه آخر

شمر و خولی نبود دور و برت

 

محمود قاسمی

بوی غربت همیشه می آید

از سر قبر بی چراغ کسی

دل شهر مدینه میسوزد

با تب شعله های داغ کسی

**

جان عالم فدای قبری که

غیر خورشید سایبانش نیست

نه ضریحی نه سقف آینه ای

بر سرش غیر آسمانش نیست

**

دل من باز روضه میخواند

روضه ی غربت شقایق را

روضه ی حرمت و شکستن آن

روضه ی گریه های صادق را

**

روضه ای را که باز میخواهند

پر پروانه را بسوزانند

اصلاً انگار عادت اینهاست

نیمه شب خانه را بسوزانند

**

داغیِ سینه میکند باور

با نفس هاش آه سردی را

خاک این کوچه ها نمی فهمند

غربت اشک پیرمردی را

**

پیرمردی که سوز آتش را

ساکت و بی کلام حس میکرد

پیرمردی که درد غربت را

مثل نبضش مدام حس میکرد

**

وحشیانه هجوم آوردند

کودکت داشت ناله سر میداد

وسط کوچه دست بسته تو را

تا کشیدند امامه ات افتاد

**

بی عبا ، قد خمیده ، چون زهرا

پا برهنه ز خانه ات بردند

ای محاسن سپید آل رسول

خون دل اهل خانه ات خوردند

**

بین آن کوچه ای که باریک است

چه غم گریه آوری داری

از زمین خوردن تو فهمیدم

بی کسی، ارث مادری داری

**

ارث آن مادری که در کوچه

صورتش در هجوم سیلی بود

بعد آن ضربه سخت وا میشد

پلکهایی که شد سیاه و کبود

**

ولی آقا خیالتان راحت

بین آن کوچه ظلم باطل شد

معجر مادر زمین خورده

بین صورت و دست حائل شد

 

مسعود اصلانی

هی نکش این طناب را دلسنگ

او رفیق خدا و جبریل است

این همه ناسزا نگو نامرد

با رسول و بتول ، فامیل است

**

پیرمرد است احترامش کن

هی نزن با لگد به پهلویش

یاد موی رقیه می افتد

جان زهرا نگیر از مویش

**

شیخ شهر است، آبروی شهر

بی عمامه است و بی عصا مانده

زیر لب ذکر فاطمه دارد

آخر از مادرش جدا مانده

**

از غم عمه زینبش نالان

قلب او گشته پر غم و آشوب

یاد عمه می افتد ای بی دین

هی تعارف نزن به او مشروب

**

دود این خانه کرده چشمش را

پر ز اشک از غم مدینه ، خدا

در که آتش گرفت او افتاد

یاد مسمار و سینه ی زهرا

 

جعغر ابوالفتحی

باز از دعای مادر نام آشنای ما

امشب بساط روضه به پا شد برای ما

 

خون گریه می کنند تمام ستاره ها

همراه چشم های زمین پا به پای ما

 

از بوی دود و آتش کوچه مشخّص است

بوی مدینه می دهد این گریه های ما

 

یک عدّه از سقیفه شبیه مغیره باز

خون کرده اند بر جگر مقتدای ما

 

با ریسمان و هیزم و آتش رسیده اند

تا که نمک زنند به زخم عزای ما

 

یک پیرمرد پای پیاده ! چه روضه ای !

خاکی به سر کنید از این ماجرای ما

 

شیخ الائمه و سر عریان عجیب نیست ؟

این ها شده است غصّه ی بی انتهای ما

 

وحید محمدی

عاشقم از تبار سلمانم

زیر دین محبتت باشم

آمدم تا تمامی عمرم

دست بر سینه خدمتت باشم

 **

جان من از ارادتت لبریز

محو تو غرق نور خواهم شد

امرکن روی چشم یا مولا!

وارد در تنور خواهم شد

 **

پای دَرست ملائکه حاضر

نَفَس تو زُراره می سازد

یا هزاران هُشام را چشمت

می کند تا اشاره، می سازد

 **

درس امروز می شود تعطیل

مرثیه خوان رسید گریه بکن

مجلس روضه مجلس درس است

ابن عفّان رسید گریه بکن *

 **

شانه هایت به لرزه می افتند

وسط گریه می روی از حال

وسط روضه ی لب تشنه

وسط روضه ی سر و گودال

 **

جدّ تو شد غریب و غرقه ی زخم

بین گودال دست و پا می زد

هیچ کس یاری اش نکرد او هم

مادر خویش را صدا می زد

 **

وسط روضه های مرثیه خوان

صحن چشمت شبیه دریا شد

ضجه هایت بلند شد تا که

شمر از روی سینه اش پا شد

**

راستی چند روز قبل از این

خانه ات را چرا شراره زدند

دل تو غرق زخم بود ولی

روی زخمت نمک دوباره زدند

 **

چه شد آن شب که حرمت تو شکست

بی عمامه چرا تو را بردند

پا برهنه، شبانه، بین نماز

بی خداها کجا تو را بردند؟

 **

مو پریشان شدی در آن کوچه

گرد و خاکی شده است پیرهنت

چه بگویم که خاک بر دهنم

بین کوچه کشیده شد بدنت

 **

درد پهلو برید امان تو را

تا در آن کوچه ها تو را بردند

صفحه ی روضه ها عقب برگشت

مادرت را چقدر آزردند...

 

محسن حنیفی

می سوخت بین شعله ها بال و پر تو

آتش نشد شرمنده از موی سر تو

 

از نعره مستانه یک نامسلمان

آن شب پرید از خواب شیرین دختر تو

 

دست خدا را باز بستند این جماعت

آقا چه خالی بود جای مادر تو

 

با رفتن تو آسمان هم گریه می کرد

آن شب نبود عمامه ای روی سرتو

 

پای برهنه پشت یک مرکب دویدن

نگذاشت نایی در میان پیکر تو

 

در کوچه های خلوت شهر مدینه

تنها غریبی بود یار و یاور تو

 

دیدند خیلی داغدار کربلایی

شام غریبان شد به پا در محضر تو

 

جای هزاران سحده شکرانه دارد

خنجر نیامد بر ضریح حنجر تو

 

محمد حسین رحیمیان

شب جمعه به لب نوا دارد

نفسش بوي کربلا دارد

 

به روي سر در حسينيه اش

پرچم صاحب اللوا دارد

 

بارها گفته کربلا رفتن

پا برهنه عجب صفا دارد

 

روضه مي خوانَد اشک چشمانش

مگر اين روضه انتها دارد؟

 

هر کسي که دلش حسيني شد

سهمي از آن همه بلا دارد

 

نيمه شب شعله مي کشد آتش

از دري که حريم ها دارد

 

آمده اين کسي که دنبالش

از جسارت مگر اِبا دارد؟

 

پا برهنه، کشان کشان، مي بُرد

نه عمامه وَ نه عبا دارد

 

وسط کوچه دست بسته ي او

يک مدينه غم و عزا دارد

 

به رويش تيغ مي کشند اما

آهِ مظلوم ماجرا دارد

 

آمد اينجا پيمبر خاتم

آري اين مرد هم خدا دارد

 

او پي فرصتي ست تا هر دم

روضه ي کربلا به پا دارد

 

آتشش مي زند غمي جانسوز

ولي از گفتنش حيا دارد

 

حرف از عمه جان سادات است

شرح اين روضه ، روضه ها دارد

 

مي رسد بر فراز تل زينب

ناله ي وا محمدا دارد

 

حنجري تشنه ذکر حق گويان

خنجري تشنه از قفا دارد ...

 

پيکري غرق خون رها مانده

و سري روي نيزه جا دارد

 

مي رسد وارثش به خون خواهي

خون اين کشته خونبها دارد

 

یوسف رحیمی

گوشه‌ي بستر مرگ افتاده

پيرمردي كه غريب و تنهاست

پاي تا سر بدنش مي‌لرزد

اثر زهر ز رنگش پيداست

**

حال و روزش چه قَدَر پائيزي‌ست

همه‌ي برگ و برش مي‌سوزد

از لب خون‌شده‌اش معلوم است

پاره پاره جگرش مي‌سوزد

**

اشكهايش به غمِ ساعاتي

كه خدايي شده مي‌افزايند

رنجهايي كه كشيده دارند

باز در خاطره‌اش مي‌آيند

**

يادش آيد شب جانسوزي كه

حُرمت خانه‌اش از كينه شكست

آن قَدَر ضربه‌ي پا خورد آخر

در ِكاشانه‌اش از كينه شكست

**

لحظاتي كه ميان آتش

چارچوبِ درِ خانه مي‌سوخت

گريه مي‌كرد به آن روزي كه

پشت در مادر ِخانه مي‌سوخت

**

موقع مرگ دوباره آقا

ياد ، از خاطره‌اي ديگر كرد

يادِ آن خاطره‌ي تلخي كه

جگر سوخته را پرپر كرد

**

پيرمردي ز نفس افتاده

پابرهنه پِِيِ مركب مي‌رفت

مثل آن دختركي كه پشتِ

قافله ماند و دلِ شب مي‌رفت

**

دختري كه همه روز و همه شب

به لبش نام پدر را مي‌بُرد

به خداوند اگر عمه نبود

زير آماج كتك ها مي‌مرد

 

علي صالحي

وقتی آن بی صفت از چشم، حیا را انداخت

با عزیز دل زهرا سر دعوا انداخت....

 

دید از پیش بنایش به زمین خوردن نیست

تازیانه زد و از پشت عبا را انداخت

 

ذکر یا فاطمه بر روی لبش داشت ولی

ضربهء سیلی آن مرد، صدا را انداخت

 

با سر شیخ حرم تا سر شوخی وا شد

یکی عمامهء آن مرد خدا را انداخت

 

وسط کوچه که افتاد، صدا زد: وای از

نیزه هایی که شه کرببلا را انداخت

 

یکی انگشت اشاره سوی نسوان می برد

آهِ زینب زد و آن بی سر و پا را انداخت

 

حسین قربانچه

شب بود و سر گرم نماز آخرش بود

غرق مناجات و دعا با دلبرش بود

 

از زیر پایش جا نمازش را کشیده است

مَردَک نفهمید پیش چشم دخترش بود؟

 

وضع بدی شد ، سر برهنه ، پا برهنه...

اما نه... گویا بال جبریل بر سرش بود

 

در شعله ها می سوخت اما بیشتر از

تصویر مولایی که در چشم ترش بود

 

باید گریز ِ فاطمی زد بین روضه

آنقدر این آقا به فکر مادرش بود

 

آری شبیه چادر مادر عبایش

انگار پای دشمنی روی پرش بود

 

جبریل آمد بعد دفنش اندکی برد

از تربت پاکی که روی پیکرش بود

 

ماشاالله دهدشتی

دارم براي رنگ تنت گريه ميكنم

پايِ نفس نفس زدنت گريه ميكنم

 

باور كنيم حرمت تو مستدام بود؟

يا بردن تو بردن با احترام بود؟

 

باور كنيم شأن تو را رد نكرده است؟

اين بد دهانِ شهر به تو بد نكرده است؟

 

گرد و غبار، روي تو اي يار ريختند

روي سر تو از در و ديوار ريختند

 

هرچند بين كوچه تنت را كشيد و برد

دستِ كسي به رويِ زن و بچه ات نخورد

 

باران تير و نيزه نصيب تنت نشد

دست كسي مزاحم پيراهنت نشد

 

اين سينه ات مكانِ نشست كسي نشد

ديگر سر تو دست به دست كسي نشد

 

علي اكبر لطيفيان

بازهم بی کسی یک آقا

باز هم ماحرای دست و طناب

پیش چشمان آسمانی ها

باز شهر مدینه گشته خراب

**

باز هم زنده شده در این کوچه

قصه ی تلخ آتش و خانه

خودشان را به زور جا کردند

شعله ها روی بال پروانه

**

آبرو دار این دیار چرا ؟

شده بی تکیه گاه و بی یاور

نا نجیبانه سوی او آمد

بی کسی و غریبی حیدر

**

پیرمرد قبیله شد هدفِ

آتش و تازیانه و تهدید

مَرد ها مرده اند در این شهر

به غریبیش دشمنش خندید

**

حرمت کعبه ی مدینه شکست

تا شده ظالمانه زانویی

شکر حق در میان این خانه

بار شیشه نداشت بانویی

**

بی خدا ها نگه نمی دارند

حرمت سن و سال آقا را

وای من باز هم در آوردند

اشک های دو چشم زهرا را

**

بچه های سقیه در دل شب

«عزت و احترام را بردند »

پا برهنه بدون عمامه

وحشیانه امام را بردند

**

بس دویده به پشت یک مرکب

نفس پیرمرد گشته تمام

قد او را خمیده تر کرده

ناسزا و جسارت و دشنام

**

کربلا را به چشم خود می دید

روضه خوان امام کرببلا

کرده داغ رقیه را زنده

پشت مرکب دویدن آقا

 

محمد حسین رحیمیان

باز روي سر تو ريخته اند

شعله پشت در تو ريخته اند

 

گريه ات را كه بهانه كردند

باز هم حمله شبانه كردند

 

ريسمان بسته به بازوي تو شد

باز زخمي روي ابروي تو شد

 

رحمي آن خصم پليد تو نداشت

حرمت موي سفيد تو نداشت

 

پشت مركب تن پاكت بردند

پا برهنه روي خاكت بردند

 

كو عباي تو و عمامه ي تو ؟

پر ز خاك است چرا جامه ي تو ؟

 

اشك چشم تر تو مي ريزد

قلب اين دختر تو مي ريزد

 

گيسويت از چه پريشان شده است

دخترت ديده و گريان شده است

 

ببريدش ولي با لشكر نه !

مي زنيدش ؟ جلوي دختر نه ...

 

پيرمرد است مراعات كنيد

احترامي حق سادات كنيد

 

پيرمرد است زمينش نزنيد

تازيانه به جبينش نزنيد

***

گرچه آتش به سرايت زده اند

با لگد بر روي پايت زده اند

 

گرچه بردند تو را نيمه ي شب

سر برهنه شده پشت مركب

 

ولي هرگز تن تو تير نخورد

به خدا جسم تو شمشير نخورد

 

پيكرت پهن به گودال نشد

زير پا جسم تو پامال نشد

 

داغ فرزند تو را پير نكرد

نيزه اي بر دهنت گير نكرد

 

خيزران بر لب تو بوسه نزد

به رگت زينب تو بوسه نزد

 

كسي از پشت سرت را نبريد

جلوي ديده ي زهرا نبريد

 

ناگهان ولوله و غوغا شد

بر سر نعش حسين دعوا شد

 

يكي آمد كه عصا را ببرد

ديگري خواست عبا را ببرد

 

به كلاخود سرش رحم نكرد

به زره يا سپرش رحم نكرد

 

همه ي پيكر او غارت شد

پاي تا به سر او غارت شد

 

رضا رسول زاده

نه رواقی، نه گنبدی، حتی

سنگ قبری سرمزار تو نیست

غیرمُشتی کبوتر خسته

خادمی، زائری، کنار تو نیست

**

بغضهایم کجا دخیل شوند

پس ضریحت کجاست آقاجان

روضه خوان ها چرا نمی خوانند

گریه ها بی صداست آقاجان

**

گنبدی نیست تا دلم بپرد

پابه پای کبوتران شما

کاش می شد که دانه ای گیرم

امشب از دست مهربان شما

**

حرف ِ گلدسته را نباید زد

تا حسودان شهر بسیارند

از شما خانواده آقاجان

درمدینه همه طلبکارند

**

حیف آن چاهها که حیدر کند

چقدر مادرت دعاشان کرد

عوض آن همه محبت ها

این مدینه چه خوب جبران کرد

 **

کاش ایران می آمدی آقا

نزد ما اهلبیت محترمند

پیرمظلوم بی حرم، اینجا

پسران تو صاحب حرمند

**

کاش ایران می آمدی آقا

مُلک ری قبله ی ولا می شد

مثل مشهد برایتان اینجا

مشهد الصادقی بنا می شد

**

کاش ایران می آمدی آقا

قدمت روی چشم ما جا داشت

کاش خاک شلمچه و فکه

عطریاس عبایتان را داشت

**

کاش ایران می آمدی آقا

مردمش رأفت و حیاء دارند

ریسمان دست هم نمی بندند

همه دلهای با صفا دارند

**

کاش ایران می آمدی آقا

در مدینه غریب افتادید

من بمیرم برایتان؛ گیر ِ

عده ای نانجیب افتادید

**

کاش ایران می آمدی آقا

مردمش از مغیره بیزارند

حرمت گیسوی سپیدت را

در مدینه نگه نمی دارند

**

کاش ایران می آمدی آقا

نوکری تو کم ثوابی نیست

همه جا از فضائلت گویند

صحبت ازمجلس شرابی نیست

 

وحید قاسمی

آقا تو را چون حیدر کرار بردند

در پیش چشم بچه های زار بردند

 

تو آن همه شاگرد داری پس کجایند

آقا چه شد آنشب تو را بی یار بردند؟

 

این اولین باری نبود این طور رفتید

آقا شما را اینچنین بسیار بردند

 

وقتی شما فرزند ابراهیم هستی

 قطعاً شما را از میان نار بردند

 

آنشب میان کوچه ها با گریه گفتی...

که عمه جان را هم سر بازار بردند

 

یاد رقیه کردی آنجا که شما را

پای برهنه از میان خار بردند

 

این ظاهر درهم خودش می گوید آقا

حتما شما را از سر اجبار بردند

 

سخت است اما آخرش تابوت تان را

 آقا هزاران شیعه در انظار بردند

 

مهدی نظری

 

تا که در خانه در برابرش افتاد

 

شعله ی آهی میان حنجرش افتاد

 

 

 

بر سر سجّاده مثل جدّ غریبش

 

بند اسارت به جسم لاغرش افتاد

 

 

 

پای پیاده دوان دوان پی مرکب

 

در وسط کوچه ها که پیکرش افتاد ...

 

 

 

... ناله زد آنجا شبیه ناله ی زهرا

 

یاد کبودی روی مادرش افتاد

 

 

 

لحظه ای که مادرش به روی زمین خورد

 

ضربه چنان سخت بود ... گوهرش افتاد

 

 

 

خواست که بر روی پای خویش بایستد

 

هر چه قَدَر سعی کرد ... آخرش افتاد

 

 

 

تاول پاهای خویش را که نظر کرد

 

خاطره ای در دل مطهرش افتاد

 

 

 

روضه ای از روضه های داغ رقیه

 

شعله ی اشکی شد و به محضرش افتاد

 

 

 

در اثر شدّت پیاپی سیلی

 

دیده ی او تار شد ... معجرش افتاد

 

 

 

محمد فردوسی

 

آئينه بود و سنگْ دلش را شكسته بود

عمري به پايِ لحظه ي مرگش نشسته بود

 

آن شب دلش براي زيارت گرفته بود

از شوق ِ وصل ، بندِ دل از هم گسسته بود

 

صادق ترين سروده ي ديوان كردگار

از آن همه دروغ از آن شهر خسته بود

 

تكرار قصه ي علي و بند و كوچه هاست

روشن ترين دليل همان دست بسته بود

 

پاي پياده در پي مركب امام عشق

انگار روي اسب مغيره نشسته بود

 

بر خاك خورد و گفت كه اي واي مادرم

آن شب ، شبِ زيارت پهلو شكسته بود

 

 محمد ناصری

از سوز زهر آب شد از پاي تا سرم

با اشك هم قدم شده ساعات آخرم

 

پايم به سوي قبله ، لبم غرق خون شده

ديگر رمق نمانده به اعضاي پيكرم

 

آه اي بقيع باز كن آغوش خويش را

من آخرين امانت شهر پيمبرم

 

بار سفر به دوش گرفتم وَ با خودم

يك عالَمه مصيبت و اندوه مي‌برم

 

از غصه آه مي‌كشم و ناله مي‌زنم

يا رب ببين زمانه چه آورده بر سرم

 

دشمن شبي كه پاي برهنه مرا دواند

داغ رقيه بود عيان در برابرم

 

رحمي نكرد بر من و بر سنّ و سال من

انداخت ريسمان به روي دست لاغرم

 

ارث علي به من ز همه بيشتر رسيد

سوزانده شد دو بار ، حريم مطهرم

 

كاشانه‌ام اگرچه به آتش كشيده ‌شد

امّا نسوخت چادر و گيسوي همسرم

 

وقتي كه دود خانه‌ي ما را گرفته بود

ديدم فرار مي‌كند از شعله دخترم

 

آنجا به ياد كرب و بلا روضه خواندم از

طفل يتيم و عمّه‌ي محزون و مضطرم

 

طفلي كه ضجّه مي‌زد و از ترس مي‌دويد

مي‌گفت پس كجاست عموي دلاورم

 

علي صالحی

آسمان است و زمين دور سرش مي گردد

آفتاب است و قمر خاك درش مي گردد

 

اين قد و قامت افتاده درخت طوباست

اين محاسن بخدا آبروي دين خداست

 

اين حرمخانه ي زهراست نسوزانیدش

اين حسينيه ي دنياست نسوزانیدش

 

شعله پشت حرم فاطمه زاده نبريد

پسر فاطمه را پاي پياده نبريد

 

میبريدش، ببريد از وسط مردم نه

هر چه خواهيد بياريد ولي هيزم نه

 

آي مردم بگذاريد عبا بردارد

پيرمرد است و خميده ست عصا بردارد

 

از مسيري ببريدش كه تماشا نشود

چشمي از اين در و همسايه به او وانشود

 

اصلاً اين مرد مگر پاي دويدن دارد؟

پيرمردي كه خميده ست كشيدن دارد؟

 

بگذاريد لبش ياد پيمبر بكند

وسط شعله كمي مادر مادر بكند

 

شعله ي تازه به چشمان غمينش نزنيد

آسمان است و در اين كوچه زمينش نزنيد

 

شايد اين كوچه همان كوچه ي زهرا باشد

شايد آن كوچه ي باريك همين جا باشد

 

شايد اين كوچه همان جاست كه زهرا افتاد

گر چه هم دست به ديوار شد اما افتاد

 

اين قبيله همگي بوي پيمبر دارند

در حسينيه ي خود روضه ي مادر دارند

 

علی اکبر لطیفیان

بقيع ! باز كن آغوش روح پرور را

كه در برت بِكِشي ميهمان آخر را

 

بقيع ! غسل زيارت كن و ضريح بساز

كه بوسه‌ها بزني پيكري مطهر را

 

بقيع ! اين تنِ مولاي سالخورده‌ي ماست

بگير در بغل آرام ياس پرپر را

 

بدان كه شرح غم اين غريب دشوار است

غمي كه كاسه‌ي خون كرد ديده‌ي تر را

 

بميرد آنكه در اين سنّ و سال زهرش داد

كه آتشي زد و سوزاند پاي تا سر را

 

شرار زهر شبي را به خاطرش آورد

كه ديد شعله‌ي بر چار چوبه‌ي در را

 

ميان دود درِ خانه با لگد وا شد

كه باز زنده كند روضه‌هاي مادر را:

 

-چه ضربه‌اي كه سر و روي ميخ را خون كرد

شكست شيشه‌ي عمر عزيز حيدر را-

 

بقيع ! روضه‌ي شيخ الائمّه سنگين است

ولي بيا كه بگويم از اين فراتر را

 

چه گويم از شب و پاي برهنه‌ي آقا؟

كه زنده كرد عزاي سه ساله دختر را

 

گمان نكن كه تمام است مقتل‌الصّادق

بقيع ! گوش بده حرفهاي آخر را

 

به قصد كُشتنش آن شب كه تيغ بالا رفت

خدا رساند پيِ ياري‌اش پيمبر را

 

همين رسول خدا ديد شمر ملعون را

كه بُرد زير گلوي حسين خنجر را

 

تلاش كرد ولي جاي بوسه را نبُريد

به زورِ پا زد و گرداند پاره‌پيكر را

 

علي صالحی

خسته و سالخورده‌ي ايام

ديگر از پا به بستر افتاده

به زمستان رسيده پائيزش

گل ياسي كه پرپر افتاده

**

بعد يك عمر آخر پيري

چه بلايي‌ست آمده به سرش

چه شده هر نفس برون ريزد

از دهان پاره پاره‌ي جگرش

**

لحظه‌ي آخر است و در بستر

گاه با گريه گاه با لبخند

تلخ و شيرين تمام خاطره‌ها

از برش مي‌روند و مي‌آيند

**

يادش آيد ز روزگار چه قدر

سختي و زحمت و بلا ديده

بارها خانه زندگيّ‌اش را

در هجومي ز شعله‌ها ديده

**

آه از آن لحظه‌اي كه نامردي

با لگد دربِ خانه را وا كرد

ناگهان در ميان دود آقا

يادي از روضه‌هاي زهرا كرد

**

زير لب شكوه دارد از دنيا

چه كسي ديده در سياهيِ شب

دست بسته پياده پيري را

بدوانند در پيِ مركب

**

قطره قطره گلاب اشكش را

بر روي خاك كوچه مي‌افشاند

خسته كه مي‌شد و زمين مي‌خورد

روضه‌هاي رقيه را مي‌خواند

 

علي صالحی

آتش گرفته بار دگر آشيانه ات

چون شعله ها گرفته ام امشب بهانه ات

 

هر گوشه اي كه مينگرم خاطرات توست

اينجا پُر است گوشه به گوشه نشانه ات

 

ديوار و دود و آتش و لبخندهاي شوم

حالا شده ست خانه ي من روضه خانه ات

 

امشب كه كودكان ز پي ام گريه ميكنند

افتاده ام به ياد تو و نازدانه ات

 

يك سو تويي و عمه ام و گريه هاي او

يك سو كسي كه باز زند تازيانه ات

 

آخر جدا شد از كفِ تو دامن علي

اي واي من شكسته مگر دست و شانه ات

 

حسن لطفی

پیرمردی که حضرت جبریل

زائر غربت نگاهش بود

کوچه ها را همین که طی میکرد

صد فرشته کنار راهش بود

**

با ارادت تمامی ارکان

پیش پایش خشوع میکردند

بر قد و قامت کهن سالی

آسمان ها رکوع میکردند

**

نفس قدسی پُر اعجازش

مایه ی اعتبار عیسا بود

جانماز ِ فرشته بارانش

افتخار تبار عیسی بود

**

حرف هایش برادر قرآن

سخنش بوی انما میداد

از همان مال فاطمی ِخودش

خرجی راه کربلا میداد

**

در و دیوار خانه ی آقا

وقت مرثیه های عاشوراست

بخدا خانه نیست این خانه

این حسینیه ی بنی الزهراست

**

این حسینیه ایست که مردم

از حضورش ستاره میگیرند

هر شب جمعه بین این خانه

روضه ی شیر خواره میگیرند

**

از سر بی کسی و بی یاری

در و دیوار خانه یارش شد

بهر غم های مادرش آنقدر

گریه کرد عاقبت دچارش شد

**

آی مردم دویدن آقا

از نفس های خسته اش پیداست

آی مردم شکستگی دلش

از صدای شکسته اش پیداست

**

خوب شد شب  شد و تو را بردند

دور تا دور شهر گرداندند

خوب شد در شلوغی این شهر

کوچه کوچه تو را نچرخاندند

**

گریه کردی و زیر لب گفتی

این تو و ریسمان و این سر من

آه ، پیراهنم شده خاکی

آه ، افتاده است پیکر من

 

علي اكبر لطيفيان

آن قدر بي‌صدا و خموش از ترانه‌اي

حِس مي‌كنم شكسته و بي‌آشيانه‌اي

 

آقا شنيده‌ام پِيِ مركب دويده‌اي

پاي برهنه،نيمه‌ي شب،چي كشيده‌اي؟

 

با پنجه زهر بر جگرت چنگ مي‌زند

با لكّه‌هاي خون به لبت رنگ مي‌زند

 

گيسو سفيد ، قدّ كمان ، بين بستري

آقا چه قدر پير شدي...شكل مادري

 

اشك فراق در نگهت موج مي‌زند

دلواپس يتيميِ موسي بن جعفري

 

چشم بقيع منتظر مقدمت شده

تو آخرين امانت شهر پيمبري

 

حالا به ياد خاطره‌ي دست بسته‌ات

گريان براي غربت زهرا و حيدري

 

آتش گرفت خانه‌ات امّا كسي نشد

در بين شعله كُشته‌ي ديواري و دري

 

دشمن براي قتل تو شمشير مي‌كشيد

قلب نبي ز غصه‌ي تو تير مي‌كشيد

 

پيغمبر خدا به كجا بود...كربلا...

آنجا كه خون ز فاجعه تصوير مي‌كشيد

 

وقتي سر حسين به نيزه بلند شد

كلّ سپاه نعره‌ي تكبير مي‌كشيد

 

علي صالحی

مباد آنکه عبای تو یک کنار بیفتد

میان راه ، تن تو بی اختیار بیفتد

 

تو را خمیده خمیده میان کوچه کشیدند

که آبروی نجیبت از اعتبار بیفتد

 

دگر غرور تو را چاره جز شکسته شدن نیست

اگر محاسن تو دست این سوار بیفتد

 

توقع اثری غیر آبله نتوان داشت

مسیر پای برهنه ت اگر به خار بیفتد

 

چه خوب شد که لباست به میخ در نگرفت و ...

چه خوب شد که نشد پهلویت ز کار بیفتد

 

اگر چه سوخت حریمت ولی ندید نگاهت

ز گوش دخترکان تو گوشوار بیفتد

 

هنوز هم که هنوز است جلوه های تو جاریست

که آفتاب ، محال است در حصار بیفتد

 

علی اکبر لطیفیان

ناگهان زلفِ پریشان تو را میگیرند

سر سجاده گریبان تو را میگیرند

 

تو در این خانه بنا نیست که راحت باشی

چند هیزم سر و سامان تورا میگیرند

 

وقت نعلین به پا کردن تو یک آن است

چون حسودند همین آنِ تو را می گیرند

 

دختران تو یقیناً زکسی ترسیدند

بی سبب نیست که دامان تو را میگیرند

 

سعی کن بلکه خودت را بکشانی ورنه

ریسمان ها به خدا جانِ تو را میگیرند

 

علی اکبر لطیفیان

منم آن دل که ز داغ تو به دریا میزد

روضه ات شعله به دامان ثريا ميزد

 

مو سپیدی که دو دستش به طنابی بستند

پیر مردی که نفس در پی آنها میزد

 

آن طرف گریه ي طفلان من و در این سو

خنده بر بي كسي ام دشمن زهرا می زد

 

نيمه جاني كه در آتش پي ِ طفلانش بود

شعله وقتي ز در سوخته بالا ميزد

 

آه از آن بزم شرابی که به يادم آورد

داغ آن زخم که نامرد به لبها میزد

 

یاد آن طفل که زنجیر تنش مانع بود

تا ببیند که لبِ چوب کجا را میزد

 

همه ي قدرت خود جمع نمود اما دید

خیزران را به لب زخمی بابا میزد

 

ترکه اش گاه به رخ گاه به دندان می خورد

در عوض عمه ي ما بود که خود را میزد

 

حسن لطفی

بارها سینه سوزان مرا سوزاندند

وقت و بی وقت دل و جان مرا سوزاندند

 

هر شب و نیمه شب آزار دلم میدادند

در خفا قلب پریشان مرا سوزاندند

 

سر سجاده اهانت به نمازم کردند

بر لبم آیه قرآن مرا سوزاندند

 

پا برهنه برُبودند مرا از حرمم

حرمت پیری و عنوان مرا سوزاندند

 

ناسزا پیش دو چشمم که به مادر گفتند

به خدا عزت جانان مرا سوزاندند

 

من به دنبال سر اَستَرشان ذکر به لب

سوز ذکر لب عطشان مرا سوزاندند

 

از غم مادر خود بی سر و سامان شده ام

که به کوچه سر و سامان مرا سوزاندند

 

گرچه دیدند که بر کرب و بلا میگریم

باز هم دیده گریان مرا سوزاندند

 

به خدا بر جگرم زهر جفا مرحم بود

گرچه از کینه دل و جان مرا سوزاندند

 

محمود ژولیده

از كار غربتت گره‌اي وا نمي‌كند

اين شهر ، با دل تو مدارا نمي‌كند

 

اين شهر ، زخم بي‌كسي‌ات را...عزيز من

جز با دواي زهر مداوا نمي‌كند

 

اين شهر ، در ميان خودش جز همين بقيع

يك جاي امن بهر تو پيدا نمي‌كند

 

اينجا اگر كسي به سوي خانه‌ات رود

در را به غير ضرب لگد وا نمي‌كند

 

اين شهر ، شهرِ شعله و هيزم به دستهاست

با آل فاطمه به جز اين تا نمي‌كند

 

ابن ِربيع ِ پست چه آورده بر سرت؟

شرم و حيا ز سِنّ تو گويا نمي‌كند

 

بالاي اسب در پيِ خود مي‌كشاندت

رحمي به قامتِ خَمَت امّا نمي‌كند

 

تا مي‌خوري زمين به تو لبخند مي‌زند

اصلاً رعايت رَمَقت را نمي‌كند

 

زخم زبانش از لب شمشير بدتر است

يك ذرّه احترام به زهرا نمي‌كند

 

علي صالحی

تو غیر جود نکردی ، ولی جفا کردند

چقدر خون به دلت قوم بی حیا کردند

 

تو مثل فاطمه در حقشان دعا کردی

شبیه فاطمه حق تو را ادا کردند

 

کشند آتش و انگار کارشان این است

درست با تو شبیه سقیفه تا کردند

 

تو را بدون عبا دست بسته می بردند

میان راه ندانم چه با شما کردند

 

چه بی ملاحظه بودند آن سیه دلها

مگر رعایت قد خم تورا کردند؟

 

نصیب تو شده جامی ز زهر،آقا جان

چگونه درد غریبی ت را دوا کردند

 

قرار بود تو هم شاه بی حرم باشی

تو را گریز غزل سمت مجتبی کردند

 

 میثم میرزایی

آتش کشد زبانه ز دور و برم خدا

خاکسترش نشسته به روی سرم خدا

 

پور خلیلم و وسط شعله ها اسیر

بنما اجابتی به دل مضطرم خدا

 

ای وای از تغافل اصحاب سینه چاک

این درد غربت است به جان میخرم خدا

 

دشمن غرور موی سپید مرا شکست

اما کسی نبود شود یاورم خدا

 

بی دردسر به شخصیتم لطمه زد عدو

مستانه خنده کرد به چشم ترم خدا

 

بیرون مرا چگونه ز خانه کشید و برد

  پیداست از کبودی بال و پرم خدا

 

وقتی که سوی چشم مرا ضرب او گرفت        

دیدم چگونه خورد زمین مادرم خدا

 

با دست بسته در نظر اهل خانه ام

یاد آور شکستگی حیدرم خدا

 

گرچه کسی نبود تماشا کند مرا

  در فکر کوچه گردی آن خواهرم خدا

 

غم های عمه عاقبت انداختم ز پا

دیدی که داغ غربتش آمد سرم خدا

 

قاسم نعمتی

اشک غربت به چشم های فلک

رخت ماتم به قامت دنیا

بوی شهر مدینه پیچیده

بین هر کوچه از بهشت خدا

**

بوی غربت همیشه می آید

از سر قبر بی چراغ کسی

دل تنگ مدینه میسوزد

از تب شعله های داغ کسی

**

جان عالم فدای قبری که

غیر خورشید سایه بانش نیست

نه ضریحی نه سقف آینه ای

بر سرش غیر آسمانش نیست

**

دل من باز روضه میخواند

روضه ی غربت شقایق را

روضه ی حرمت و شکستن آن

روضه ی گریه های صادق را

**

روضه ای را که باز میخواهند

پر پروانه را بسوزانند

اصلا انگار عادت آنهاست

نیمه شب خانه را بسوزانند

**

ای امام غریب من آن شب

دشمنت داشت خنده سر میداد

با طنابی که بست دست تو را

تا کشیدند عمامه ات افتاد

**

نه عبایی به روی دوشت بود

پا برهنه ز خانه ات بردند

ای محاسن سفید شهر رسول

خون دل اهل خانه ات خوردند

**

بین آن کوچه ای که باریک است

چه غم گریه آوری داری

از زمین خوردن تو فهمیدم

بی کسی ارث مادری داری

**

ارث آن مادری که در کوچه

صورتش در هجوم سیلی بود

بعد از آن ضربه سخت وا میشد

پلک هایی که شد سیاه و کبود

**

ولی آقا خیالتان راحت

بین آن کوچه ظلم باطل شد

معجر مادر زمین خورده

بین صورت و دست حائل شد

**

گرچه بردند وحشیانه تو را

تازیانه نخورد همسر تو

خانه ات را اگرچه سوزاندند

زخم خاری ندید دختر تو

**

گرچه بردند وحشیانه تو را

خواهرت بین شهر دیده نشد

از عقب بی هوا به پنجه ی باد

موی طفلت دگر کشیده نشد

 

احسان محسنی فر

گفتیم با خجالت دل بعد بوتراب

معصوم دیگری نشود بسته در طناب

 

دیدیم دست هرچه امام است بسته شد

شیعه چرا نمیرد از این شرم بی حساب

 

گفتیم زهر کین به امامی نمی دهند

دیدیم هر زمان جگر دیگری کباب

 

گفتیم احترام به سجّاده می کنند

دیدیم سجده را ششمین بار در عذاب

 

گفتیم شب، دگر مه نو سر برهنه نیست

دیدیم ماه، پای برهنه زند رکاب

 

گفتیم دیگر از سر عمامه نمی کشند

دیدیم بی عمامه، امامی شود عتاب

 

گفتیم بر سه ساله دگر زجر و غصّه نیست

دیدیم پیر مرد شد از زجر و غصّه آب

 

گفتیم خانه را دگر آتش نمی زنند

دیدیم خانه سوخت دوباره درآن مذاب

 

آن سیل آتشین که از آن کوچه شد شروع

تا کعبه تا نرفته بگیریدش از شتاب

 

تنها رسول اعظم اسلام، با غضب

نگذاشت تا دوباره سر از خون شود خضاب

 

از آن مسیر کوچه ی باریکتر ز مو

عکسی به سینه مانده خدایا بدون قاب

 

گفتیم شیعه حقّ ولی را ادا کند

شقرن ها که دعوتتان مانده بی جواب

 

گفتیم محض غیبتتان شیعه می شویم

دادیم امتحان بدی باز در غیاب

 

گفتیم دوره دوره ی غربت زدایی است

ماندیم و ماند غربت هر تربت خراب

 

سرداب و سامرا و بقیع تلّ خاک شد

انگار رفته امّت قالو بلی به خواب

 

دیدیم و هیچ دم نزدیم این چه شیعگی ست

دشمن هر آنچه خواست روا داشت در نقاب

 

وهّابیت کمر به صف شیعه بسته است

تا در صفوف شیعه کند طرح انشعاب

 

ما شیعیان صادق آل محمّدیم

سر خط گرفته ایم از آن مالک الرقاب

 

تا کی نشسته ایم و بگوییم : ای دریغ

قرآن ناطق است پس پرده ی حجاب

 

رهبر، سران امّت دین را پیام داد

شد در میان عالم اسلام، انقلاب

 

سستی به خویش راه نباید دهیم، هیچ

باید  کنیم قافله را باز انتخاب

 

از نهضت عدالت و از معنویّت است

ای شیعیان، دعای فرج هست مستجاب

 

محمود ژولیده

صفحات سایت :