close
تبلیغات در اینترنت
ولادت
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 2
  • بازديد امروز : 102
  • بازديد ديروز : 891
  • آي پي امروز : 13
  • آي پي ديروز : 49
  • ورودی امروز گوگل : 0
  • ورودی گوگل دیروز : 10
  • بازديد هفته : 3,599
  • بازدید ماه : 12,645
  • بازدید سال : 206,764
  • كل بازديدها : 577,001
  • ای پی شما : 52.91.90.122
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : جمعه 23 آذر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

مثل بهار سر زد و قرآن شكوفه داد

با او تمام هستي باران شكوفه داد

 

مي‏آمد از قبيله مردان اهل عشق‏

آن شب‏كه غنچه غنچه عرفان شكوفه داد

 

آنقدر گرم بود نفس‏هاي پاك او

كه‏احساس سرد و زرد زمستان شكوفه‏داد

 

آن شب كه مرد سبز خدا آفريده شد

گويي دوباره چهره انسان شكوفه داد

 

در سرزمين كفر به يُمن حضور او

باغي شد از خدا و بيابان شكوفه داد

 

دشت اميدواري دل‏هاي منتظر

باران سرود و باز فراوان شكوفه داد

 

آن مرد سبز، مرد خدا، مرد معرفت‏

آمد و شاخه شاخه ايمان شكوفه داد

-----------------------------------------------------------------

مهرناز آزاد

 

فرشته بوسه زده بارگاه ایزدی ات را

بهشت خیمه زده ، پرنیان سرمدی ات را

 

چقدر هودج سیمین،گسیل گشته به پایت

که سر به سجده گذارند،ملک امجدی ات را

 

تو کیستی که قلم با هزار جلوه نوشته

بر آیه های مقدس ،حروف ابجدی ات را

 

تو کیستی که زبان باز کرده ماهی دریا:

به حسن مرتبت و خلق خوش ، زبان زدی ات را

 

تو کیستی که قسم یاد کرده ریگ بیابان

که انعکاس دهد ساحت زبر جدی ات را

 

نشسته ماه شب چارده که سیر ببیند

حلول احمدی ات، حله ی محمدی ات را

 

خدا تمامیت قدر را فقط به تو بخشید

که آشکار کند خلقت مجردی ات را

 ---------------------------------------------------

سارا جلوداریان

ما تشنه ایم و راهی دریا شدن خوش است

سلمانمان كنید كه منا شدن خوش است

یا حضرت رسول فدای ملاحتت

با نام دلربای تو شیدا شدن خوش است

از بركت تو سفرۀ ما بركتی گرفت

پس ریزه خوار سفرۀ آقاشدن خوش است

ما گم شدیم در دل دنیای بی كسی

پشت در حرای تو پیدا شدن خوش است

خوب است پیش دشمن تو قد علم كنیم

اما مقابل قد تو تا شدن خوش است

خاك در تو از دُر و زر قیمتی تر است

پس خاك پای حضرت زهرا شدن خوش است

ای اعتبار عالم و آدم خوش آمدی

تو مصطفایی احمدی آقا محمدی

با خلقت وجود تو خلقت شروع شد

با جلوۀ جمال تو عصمت شروع شد

سجاده پهن شد كه تو باشی و ذات حق

از آن به بعد بود رفاقت شروع شد

عالم برای بوسه به دست تو آمدند

یك واژه ای بنام ارادت شروع شد

دست تو را كه داد به دستان سعدیه

در آن قبیله بارش رحمت شروع شد

با بودنت حلیمۀ سعدیه دید كه

لحظه به لحظه بركت و نعمت شروع شد

دستی نبود تا كه نگیرد دعای آن

با مقدم تو سیل اجابت شروع شد

پیغمبرانه بود حضوری كه داشتی

آقا نمك به سفرۀ آنها گذاشتی

آقای من تو واسطۀ نشر دین شدی

در بدترین زمانه شما بهترین شدی

بر روی مسند نبوی بین انبیا

دیر آمدی و از همه بالا نشین شدی

چشمان مكه شاهد آقایی تو بود

اینكه تو در تمامی عالم امین شدی

از لحظۀ ولادت خود حضرت رسول

تو رحمت خدایی و للعالمین شدی

عالم فدای نام ابالقاسم شما

زیرا شما قسیم بهشت برین شدی

نقش نگین خاتم تو گشت یاعلی

بانام حیدر است كه صاحب نگین شدی

هرجا قدم زدی پُرِ یاس معطر است

قطعاً گل محمدی از تو معطر است

باید فقط تو راهی غار حرا شوی

باید فقط تو همنفس با خدا شوی

با این مقام و منزلت و شأن و عزتت

باید هم آبروی همه انبیا شوی

تنها به عشق نام تو گلدسته ساختند

تا اشهد اذان همه ماسوا شوی

اصلاًبعید نیست كه حیدر نبی شود

اصلاً بعید نیست كه تو مرتضی شوی

حق با علیست غیر علی ناحقند وبس

یك لحظه هم نشد كه تو از حق جدا شوی

بعد تو هركسی به علی اقتدا نمود

راه خود از مسیر شیاطین جدا نمود

مولای ما كسی ست كه شیر دلاور است

مولای ما كسی ست كه با حق برابر است

مولای ما كسی ست كه جان و دل تو بود

مولای ما كسی ست كه با تو برادر است

مولای ما كسی ست كه لایق تر از همه ست

شیر خدا و همسر زهرای اطهر است

مولای ما كسی ست كه مثل خدا یكی ست

نامش ولی ، علی، اسد الله، حیدر است

مولای ما كسی ست كه بابای امت است

مولای ما كسی ست كه مولای قنبر است

مولای ما كسی ست كه شاگرد مكتبش

در فقه و در علوم الهیه جعفر است

آنكس كه پای مكتب او جان گرفته ایم

درس خداشناسی و ایمان گرفته ایم

جعفر اگر نبود زمین محوری نداشت

كشتی علم ذات خدا لنگری نداشت

جعفر اگر نبود حسینیۀ زمین

تعطیل بود چونكه دگر منبری نداشت

جعفر اگر نبود علوم كتاب حق

سوگند بر خدا كه روایتگری نداشت

بیچاره می شدیم به دین خدا قسم

پسوند نام مذهب ما جعفری نداشت

او روضه خوان مادر پهلو شكسته بود

می خواند كاش خانۀ حیدر دری نداشت

او هم شبیه حیدر كرار شد غریب

او هم میان آن همه كس لشگری نداشت

ماشیعیان عاشق این خانواده ایم

باجان و دل به یاریشان ایستاده ایم


-------------------------------------------------------
مهدی نظری

 

شب مستی و شور بسم الله

 

همه جا غرق نور بسم الله

 

شده وقت سرور بسم الله

 

لحظات ظهور  بسم الله

 

 

 

آمنه نور دیده ات... تبریک

 

قدم نورسیده ات... تبریک

 

 

 

بچه نه پیر ایل زائیدی

 

دلبری بی بدیل زائیدی

 

به دو عالم دلیل زائیدی

 

یا کأنَّ خلیل زائیدی

 

 

 

خوشبحال شما و عبدالله

 

چشم بد دور هزار ماشاالله

 

 

 

زیر پایش تمام عرش برین

 

روی دستش تمام ملک زمین

 

پر قنداقه اش چو حبل متین

 

اولین مقتدای دین مبین

 

 

 

جبرئیل وقف محضرش باشد

 

دست بر سینه نوکرش باشد

 

 

 

او شبیه کتاب مستور است

 

از سوی پرودگار مامور است

 

پاک مطلق زهر بدی دور است

 

او سرآغاز چهارده نور است

 

 

 

پیر دین پیر علم و عرفان است

 

نبی الله بزرگ خاندان است

 

 

 

احدالناسی یا پیمبر نیست

 

یا اگر هست نبی برتر نیست

 

او که با عالمی برابر نیست

 

جز علی با کسی برادر نیست

 

 

 

خوشبحال نبی علی دارد

 

خوشبحال علی نبی دارد

 

 

 

دل و جان داده دلبرش زهراست

 

دلبرش نه که دخترش زهراست

 

دخترش نه که مادرش زهراست

 

یادگاری همسرش زهراست

 

 

 

جای در سینه ی همه دارد

 

غم ندارد که فاطمه دارد

 

 

 

نوه ای میدهد خدا بر او

 

که به یک غمزه میکند جادو

 

حیدری صولتی و زهرا رو

 

وحده لا اله الا هو

 

 

 

سفره دار همیشگی خداست

 

او حسن او کریم آل عباست

 

 

 

نوه ای میدهد به او الله

 

که بگوید سپس نبی الله

 

اقرا باسم حسین ثارالله

 

قبره فی قلوب من والاه

 

 

 

نوه اش میشود علمدارش

 

شافع امت گنه کارش

 

 

 

دعبل و شهریار ومحتشم دارد

 

علی و فاطمه که هم دارد

 

آمنه احمدت چه کم دارد ؟؟

 

در دو عالم دگر چه غم دارد؟؟

 

 

 

حق به طفل تو آبرو داده

 

هم حسن هم حسین به او داده

--------------------------------------------------------------------
علیرضا خاکساری

 

 

از روی توست؛ ماه اگر این سان منوّر است

از عِطر نام توست؛ اگر گل معطّر است

آن چهره ی مشعشع و آن دیده ی پر آب

شأن نزول سوره ی والشّمس و کوثر است

جنّ و پری سپاه سلیمان اگر شدند

روح الامین به بیت تو هر آن مسخّر است

بال و پر فرشته ی آمین به راه توست

امر محال اگر تو بخواهی میسّر است

از لطف لایزال تو هر ناتوان اگر -

دستی به دامنت برساند توانگر است

همواره مزد را به تکاپو نمی دهند

از سفره ی عطای تو رزقم مقرّر است

در چشم طفل، عکس بُوَد جذبه ی کتاب

حتی بدون عکس کتابت مصوّر است

دارد به سمت نام تو نزدیک می شود

آغاز هر اذان اگر "الله اکبر" است!

کردی قیام و دور قیامت گذشت و رفت!

ما منتظر نشسته که کی وقت محشر است!؟

نامت دوبار در صلوات آمد و مدام

از هر زبان که می شنوم نامکرّر است

حرفی تفاوت صلوات و صلوة نیست!

اجر صلوة با صلواتت برابر ست

کی می شود که در غزلی جا دهم تو را؟!

مدحت نیازمند غزل های دیگر است

هر شعرِ از تو گفته اگر مُصحَفی شود

این انحصار معجزه ها منتفی شود

خَلق تو راز فلسفه ی کائنات بود

پس منطقی ست شعرم اگر فلسفی شود

این که تویی تبلورِ معیار، در خلوص

اجماع بی گمان عموم ست با خصوص

با آن که بی نیازی از اثبات در پی ات -

آیات آمدند به تکرار در نصوص

با تو مدینه قبله ی حاجات دیگری ست

نهج الفصاحه جلوه ی آیات دیگری ست

بی معرفت به حقّ تو هر کس که زنده است

حین حیات نوعی از اموات دیگری ست!

در فرضی از مغالطه رد کرده خویش را

هر کس به جز تو در پی اثبات دیگری ست!

کم می شود تواتُرِ اقوالِ بی سند

وقتی که مبتنی به روایات دیگری ست

تأخیر در عبادت و تکیه به قولِ غیر

در کثرتِ معاشرت آفات دیگری ست

گاهی تنفّر از سکنات کسی دگر

شرم از صفات ماست که در ذات دیگری ست!

بت ها شکسته اند ولی این جهان چرا

همچون گذشته گستره ی لات دیگری ست؟!

این قوم، سر به راه به فرمان نمی شوند

موسی به طور در پی تورات دیگری ست

نامت مبارک است ولی گوش ما چرا -

وقت اذان به جانب اصوات دیگری ست؟

دنیا منظّم است ولی در نماز تو

ترتیب دیگری ست، موالات دیگری ست !

در چشم اهل دل به یقین هر مصیبتی

فرصت برای حال و مناجات دیگری ست

در وصف تو اگر که غزل، چون قصیده شد

بی شک نیازمند به ابیات دیگری ست

پیغمبران قبل تو هر یک جدا جدا

آورده اند نام تو را در کتاب ها

در آب، نوح گفت و در آتش خلیل گفت!

موسی به کوه طور و مسیحا به جلجتا

خورشید بی تو مشعل خوف و هلاک شد

اول به کوه زد، پس از آن در مغاک شد

از نیمه ی ربیع نخستین دو شب گذشت

ذکر فرشتگان همه "روحی فداک" شد

کس انتظار معجزه از سنگ ها نداشت

تا این که سنگ در قدمت تابناک شد

از جلوه ی تو بود تب بت پرستی اش!

مشرک اگر که مرتکب اشتراک شد!

آورده اند کافرِ در حال احتضار

بر لب دو بار نام تو آورد و پاک شد!

شق القمر که معجزه ای نیست! چون که ماه -

روی تو را که دید؛ خودش سینه چاک شد!

دل داده ی تو هر که شود، ترک سر کند

حال و هوای غیرِ تو از سر به در کند

چون گوش روزه دار به الله اکبر ست

چشمی که خواست سیر تو را یک نظر کند

تعیین نرخ، تابع تصمیم تاجر است

هر کس که از تو چشم بپوشد ضرر کند

این شعر از قوالب رایج عبور کرد

شاعر نخواست وصف تو را مختصر کند

دلداده ای که گاه به دلدار سر زند

خوش باوری ست این که به او یار سر زند

در پاسخ تمام سؤالات، نام تو -

از ماورای پرده ی اسرار در زند

رزق کسی به اذن تو فرّاخ چون شود -

باید به مردمان گرفتار سر زند

می گردد از تصدّق تو عاقبت به خیر

وقت سلامت آن که به بیمار سر زند

این ماجرای بعثت و غار حرا چه بود؟!

کس دیده قرص ماه که از غار سر زند؟!

ماه چهارده شبه را دیده! منطقی ست -

دیوانه گاه اگر که به دیوار سر زند!

بود از نخست شیوه ی میخانه ها غلط!

باید که ضرب در دو شود جام هفت خط!

از این چهارده که گذشتی به جام خویش

تصویر "لا الهَ" ببینی فقط، فقط

نامت حقیقتی ست که در آن مَجاز نیست

چشمی که باز نیست به روی تو، باز نیست!

سالک بدون عشق تو در مسلک سلوک

دیوانه هم اگر بشود عشق باز نیست

رسوای عشق از همه با آبروتر است

سرّی که پیش خلق عیان گشته، راز نیست

وقتی که رو به روی بتان ایستاده ای

فرصت برای موعظه و احتراز نیست

هر کس که در تو غرق شود، مُلتفت شود

بعد از نشیب، مرحله ای جز فراز نیست

سوز و گداز سیرت دلدادگان توست

چیزی به غیر صورتِ راز و نیاز نیست

جز این که کاتب نَفَس وحی بوده ام

من را به شاعران دگر امتیاز نیست

از سِدرِ منتهی چه کسی جز تو رد شده ست؟

آن جا برای وحی، تردّد مُجاز نیست!

هر جا که نام توست حریمی الهی است

پس مسجدالحرام فقط در حجاز نیست!

نام تو در اذان، دل ما را مدینه بُرد

گاهی حضور قلب شروط نماز نیست!

هر کس که دل سپرده به تو، دین سپرده است

زخم روان خویش، به تسکین سپرده است

آسوده گشته است خداوند تا از آن -

بالا عنان عرش به پایین سپرده است!

می خواست تا که زنده بماند به این دلیل -

قلب کتاب خویش به یاسین سپرده است

بی تو کسی که دم زند از حق، حضانتِ -

ایتام را به دست مساکین سپرده است!

دنیا بدون نام تو رنجی عمیق داشت

تا بودی از بهشت نشانی دقیق داشت

در شعله های خشم نمی سوخت جنگلی

دریا اگر که کار به کار حریق داشت

گفتی که داغ دار نشد آن که خاتمی -

در دستِ راست کرد و نگینی عقیق داشت

انگشتر نشان تو و نقش آن چه بود؟!

مولا پس از تو چند رفیق شفیق داشت؟

جز تو که داشته ست؟! "علی" در سپاه خویش!

جنگاوری سترگ که قلبی رقیق داشت

دل وقتی از خدا بشود پُر کجای آن -

چیزی کم از قداست بیت عتیق داشت؟

تکلیف اگر چه وقت مصیبت صبوری است

گاهی نشان اوج وفا، اشک دوری است

چشمی که بسته شد به جمال و خصال تو

در او سیه دلی به موازات کوری است

آبی شفا دهنده چو اشک زلال نیست

شیرینی فراق تو کم از وصال نیست

طالب اگر چه مفتی و علامه هم شود

بی معرفت به حقّ تو اهل کمال نیست

بی حرمتی کسی به حریمت اگر کند

چشمش به اهل خانه ی خود هم حلال نیست

هر سیرتی نکوست به صورت اثر کند

زیبایی جمال، جدا از خصال نیست

هر کس که دیده روی تو و ابروی تو را

دیگر نیازمند به بدر و هلال نیست

والاترست آن که غلام تو مانده است!

بر پشت بام کعبه کسی جز بلال نیست!

هنگام غیظ اگر صلواتی دهد کسی

چیزی به قدر خشم سریع الزوال نیست

لب از سخن اگر که ببندیم؛ در سکوت -

اسرارِ حکمتی ست که در قیل و قال نیست

دنیا پُر از خداست و دیگر تفاوتی -

ما بین شرق و غرب و جنوب و شمال نیست

------------------------------------------------------------
اصغر عظیمی مهر

کوچه های شهر را امشب چراغان می کنند

شهر دل را اهل دل آئینه بندان می کنند

فوج فوج از عرش حق امشب فرشته می رسد

خاک خشک مکّه را این سان گلستان می کنند

حال و روز شهر رنگ سرخ عشق و عاشقی است

شهر را همرنگ عشق سرخ جانان می کنند

روی دست آمنه در هاله ای از جنس نور

اهل خانه صورتت را بوسه باران می کنند

آسمان می خندد از شوق جمال دلبرت

در هوای روی تو عشاق طوفان می کنند

سفره ی لطف خدا پهن است و مهمانی به پاست

هر کسی را بر سر این سفره مهمان می کنند

امشب از یمن قدم های دل آرای شما

لطف بر حال گدایان و فقیران می کنند

سوره ی خورشید نازل شد به قلب آسمان

آمدی و مسندت شد خاتم پیغمبران

امشب از ایوان دل سویت سلام آورده ام

دل اسیر بند و دل را چون غلام آورده ام

یک دل یک رنگ دارم، می خری آقای من ؟

یک دل بی تاب و ارزان، یک کلام آورده ام

نام زیبای تو حک شد بر دلم روز ازل

صاحب این دل تویی، دل را به نام آورده ام

ای بزرگ آسمانی، ای رسول مهربان

این دل بی تاب را با احترام آورده ام

تو پیام نور را تفسیر کردی خط به خط

من دلی تسلیم پیش این پیام آورده ام

دست خالی مانده و چشمم به اکرام شما

جرعه ای از حوض کوثر ده که جام آورده ام

از همان روز ولادت بود بیمارت شدم

جای صدها شکر دارد که گرفتارت شدم

من چه گویم، مدح تو آیات قرآن خداست

با چنین وصفی دگر این شعر گفتن ها رواست؟

وصف تو اعجاز می خواهد، نه وزن و قافیه

بس که دریای فضیلت های تو بی انتهاست

در عروجت جبرئیل از راه ماند ای بی کران

تا بگوید در کلاس قرب شاگرد شماست

قاب قوسینی که تا ذات خدا ره داشتی

این بدین معناست، عرش کبریایت زیر پاست

آه ای والاترین، ای زینت عرش خدا

زینت دوشت قدم های علی مرتضی است

گرچه والایی و بالایی و بی حد و حدود

بوسه گاهت دست های حضرت خیرالنسا است

ای سلام روشن سجّاده، ای روح نماز

سجده آوردند پیش پات بت های حجاز

هر کسی مجذوب آهنگ صدایت می شود

بی بهانه آسمان هم خاک پایت می شود

تو دلیل هستی من نه، دلیل خلقتی

قدر دان ارزشت تنها خدایت می شود

از نگاهت نور می ریزد به قدر آفتاب

لطف هر چه می شود از چشم هایت می شود

نیمه شب هایت به رنگ آسمان و جبرئیل

پاک مدهوش قنوت ربّنایت می شود

چشم بر هم می زنم می بینمش بی خود ز خود

دل دخیل ریشه ی سبز عبایت می شود

من که جای خود، هزاران مثل موسی کلیم

با همه والائیش آقا گدایت می شود

حب فرزندان زهرا و علی را هر که داشت

تو خودت گفتی که مشمول دعایت می شود

رحمة للعالمین، ای مظهر لطف خدا

جان زهرا دست خالی رد مکن امشب مرا

-----------------------------------------------------
وحید محمدی

 

 

این شعر نیست رقص جنون‏خیز واژه‏هاست

یک مثنوى شمیم دل‏انگیز واژه‏هاست

این شعر در معاشقه‏اى جاودانه است

ساقى بریز مستى من عارفانه است

من مست مستم از قدح پر شراب «او»

لبریزم از ترانه بده از سبوى «هو»

دف مى‏زند کسى به دلم شور ریختند

صد چلچراغ از آینه و نور ریختند

امشب سروش مستى عالم سرودنى ست

در آسمان، خروش ملائک شنیدنى ست

از لامکان ضیاء شعاعم رسیده است

اى عشق دف بزن که سماعم رسیده است

«لولاک‏» از فراز زمین نور مى‏رسد

مردى شبیه حادثه «طور» مى‏رسد

مردى که آفتاب جبینش همیشگى ست

انوار کبریایى دینش همیشگى ست

خورشید، وامدار شعاع نگاه اوست

شرجى‏ترین قنوت سحر در پگاه اوست

از نور پاک اوست که «شق‏ القمر» شده است

بازار گرم شمس و قمر بى‏اثر شده است

خشکیده آب هاى فریب از نگاه او

جوشید «کوثرى‏» علوى در پناه او

این شعر نیست رقص جنون‏خیز واژه‏هاست

یک مثنوى شمیم دل‏انگیز واژه‏هاست

از چشم آسمان بده ساغر که بى‏خودیم

مستیم، «سلسبیل‏» بیاور که بى‏خودیم

امشب دوباره نور به چشمم چکیده است

گل واژه‏هاى شور به چشمم چکیده است

احمد خروش واژه «لولاک‏» مى‏شود

تندیس حق‏پرستى افلاک مى‏شود

احمد شمیم رایحه صبح باور است‏

احمد گل است، اسوۀ آیات داور است

امشب به عرش از قدمش نور مى‏چکد

از آسمان به خاک زمین طور مى‏چکد

قنداقه پیچِ حضرت او مریم است و عشق

این نور از تبار گل آدم است و عشق

امشب زمین مکه چراغانى گل است

از عرش تا زمین همه بارانى گل است

از ناى دشت ‏بانگ حجاز است گوش کن

این بیت ها وقف نماز است گوش کن

آواى شور در تب تکبیر ریختند

در هر مقامِ آینه تاثیر ریختند

تا انتهاى دشت قنوتش ادامه داشت

فریادهاى سرخ سکوتش ادامه داشت

جز چشم هاى آبى بارانى على

جز دیدۀ به عشق چراغانى على

کس یار او نبود در این جرگۀ غروب

مردى غریب بود در این تنگۀ غروب

این شعر نیست رقص جنون‏خیز واژه‏هاست

یک مثنوى شمیم دل‏انگیز واژه‏هاست

از بادۀ ولاى تو مستیم تا ابد

از کوثرت بریز قدح یا على مدد

------------------------------------------------------
حامد حجتی

 

 


 

قاصدک چرخ زنان از تو خبر آورده

 

با خودش شیشه ی عطری ز سفر آورده

 

آمده تا دلمان را پر امید کند

 

همه را با خبر از آمدن عید کند

 

فقط از معجزه ی عشق تـو بر می آید

 

شب به پایان نرسیده است سحر می آید

 

مکه با آمدنت حرمت بسیار گرفت

 

ماه از محضرتان رخصت دیدار گرفت

 

در هوایت چه کنم بال کبوتر شده را

 

جبرئیل ام چه کنم حال کبوتر شده را

 

سال ها پیش تر از آمدنت هم بودی

 

علت خلق بنی آدم و عالم بودی

 

سر بلندیم بگوییم مسلمان توأییم

 

عجمی زاده و پشت سر سلمان توأییم

 

می نویسم دل خود را برکاتی بفرست

 

می برم نام محمد صلواتی بفرست

 

عقل کلی و جهان جزئی از ادراک تـوأند

شیعیان علی از مابقی خاک توأند

ما که از جلوه ی توحیدی تو آگاهیم

در مسیر تقرّب به رسول الهیم

ما که از روز ازل جزء محبان هستیم

اشهد انّ به نام تو مسلمان هستیم

آن زمانی که تو را غیر علی یار نبود

یوسف حُسن تو را هیچ خریدار نبود

کار تو داشت نتیجه به تو ایمان آورد

باورت داشت خدیجه بـه تو ایمان آورد

--------------------------------------------------------------------
صابر خراسانی

 

در ارض و سما جلوۀ توحید، مبارک

ای اهـل ولا اهل ولا، عیـد، مبارک!

بــا چـرخ بگـویید فـرو ریـز ستاره

با مـاه بگوییـد که خورشید مبارک

ای مردم عالم شب میلاد محمد

رویی که درخشید و ندیدید، مبارک

در هفـدهم ماه، مـه چـارده سر زد

یـا نـور خـداوند درخشیـد، مبارک

ای مکـه قدمگـاه پیمبر شدی امشب

ای آمنه تبریک! که مادر شدی امشب

این است که ملکِ دو جهان بسته به مویش

دیده است خدا صورت خود در گل رویش

سرهای نکویان همـه خاکِ کفِ پایش

دریای کمالات، یکـی قطـره ز جویش

پیغامبـران پیشتــر از صبــح ولادت

نوشیده همـه کوثر عرفـان ز سبویش

روید ز جهنم گـلِ " بَـرداً و سـلاماً "

افتد چو در آن قطره‌ای از آب وضویش

هر صبح و مسا بانگ اذان است سرودش

شغل ملک و شغل الهی ست درودش

این نور الهی ست، به سماوات و زمین است

این عبـد ولـی آینــۀ حـی مبیــن است

این است که سرسخت‌ترین دشمن جانش

می‌گفت امین است، امین است، امین است

ایـن جـان گــرامی بــه تـن پـاک نبیین

ایـن روی خـدا در نظـرِ اهــل‌یقین است

چنـدی شـده همسـایۀ مـا خاک نشینان

این است که در عرشِ خدا صدرنشین است

از صبح ازل دست خدا بر سر او بود

جبریل بدان مرتبه خاک درِ او بود

بحری ست که خوبـان دو عالـم دُرِ نابش

نوری ست فروزنده که نور است حجابش

افـواج مـلَک ذرۀ خورشیــد وجـودش

ارواح رُســل، مستمعِ علــمِ کتــابش

گل های بهشتی که پـر از عطـر بهشتند

شستند همـه پیرهـن از بـوی گلابش

ای خلـق جهان! مکتب او را بپـذیرید

والله قسـم وحـیِ الهیست، خطــابش

ادیان همه منسوخ بـه جز مکتب احمد

تا حشر رسول است رسول است محمّد

ای اهل جهان گوش به فرمان محمّد

این پنج کتب آمـده در شـأن محمّد

خواهید که در دامـن بیگانـه نیفتید

آرید همـه دسـت بـه دامـان محمّد

والله قسـم سـوی خداونــد نبـاشد

راهی به جز از عترت و قرآن محمّد

بایـد ز علی مثـل نبـی کرد اطاعت

چون غیر علی نیست کسی جان محمّد

روزی که نبی بود و خدای ازلی بود

والله علی بود و علی بود و علی بود

ای خیـل رسـل بـوده از آغـاز بشیـرت

وی آمــده خـلوتگـه معبـود، سریـرت

در حشر به گلزار جنانش، چه نیاز است

آن کـو نگـرد بـر گـل رخســارِ منیرت

بـر تخـت سلیمـان نبـی نــاز فـروشد

هر کس بنشیند به روی فرشِ حصریت

ما محـو تجـلای تـو هستیـم و ندیدیم

عمری است که جبریلِ امین است اسیرت

از صبح ازل، نخل رسالت به تو بر داد

آییـن تـو تنهـا مـدنیّت بـه بشر داد

تو نوری و توصیف تو در سورۀ نور است

تو خود شجر نوری و دل، وادی طور است

مدح تو عیان است در انجیل و به تورات

قرآن تو فـوق صُحُـف و فـوق زَبور است

زهـرای تـو مرضیه و انسیّـه و حورا

خاکِ قدمِ فضّۀ او سرمـۀ حور است

آییـن تـو، قرآن تـو، دین تو هماره

بر امت تو باعث فخر است و غرور است

سوگنـد بــه ذاتِ احــدِ قـادرِ منان

میلاد تو یک هدیۀ پاک است به انسان

آیینۀ رحمـانی و رحمــان بــه تــو نازد

آرنــدۀ قــرآنی و قـرآن بــه تــو نــازد

عیسـای مسیحا به فلک، مـدح تـو گوید

بـالله قسـم، موسی عمـران بــه تـو نازد

چرخ و فلک و ارض و سما و مه و خورشید

جـن و بشـر و حـوری غلمـان به تو نازد

سوگند به انسان که قسم خورده خدایش

حق است که پیش از همه، انسان به تو نازد

تو جـان علـی هستی و او جـان تو، آری

والله کـه در جسـم علـی، جان به تو نازد

"میثم" به تو نازد که بوَد مدح‌سرایت

ای خواجـۀ عالم! همه عالم به فدایت

-----------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

شدم به صحبت شب های ارغوانی خوش

 

چنان که چای شد از رنگ زعفرانی خوش

 

بلای جان منی و خریدمت یک جا

 

رقیب تا شود از این بلای جانی خوش

 

ز خویش رفت ز شوق تکلم دلبر

 

کلیم بس که شد از ذوق «لن ترانی» خوش

 

دمد ز پیرهن تو هزار یوسف مصر

 

اگر گسیل کنی یک دو کاروانی خوش

 

چو پیر شد دو لبش آستان میکده است

 

کسی که بوده به پیمانه در جوانی خوش

 

خوشی کجاست به جز عشق بازی ازلی

 

نگه به صورت احمد فقط به عشق علی

 

اسیر صادقم و مستمند پیغمبر

 

به دست جعفرم و پای بند پیغمبر

 

بریده اند به جسمم قبای غم ها را

 

نوشته اند دلم را نژند پیغمبر

 

ز بند بند وجودم فقط علی خیزد

 

چنان که می رسد از بند بند پیغمبر

 

ز پای جعفر، دستم نمی شود کوتاه

 

قسم به قامت و قدّ بلند پیغمبر

 

شراب فقه ششم را به میل می نوشم

 

برای بوسه ز لب های قند پیغمبر

 

مرا به دشت معاصی کسی شکار نکرد

 

ولی گرفت دلم را کمند پیغمبر

 

ز مرتضی به نبی و ز مصطفی به علی

 

پناه می برم امشب به حکم لم یزلی

 

ستایش دو جهان بهر حضرت صادق

دمیده است فلک چون ز دولت صادق

علی جمال و خدا طینت و  بتول صفات

سرشته اند ملک را ز طلعت صادق

ز چاک پیرهنش صبح محشر است عیان

چه سینه ای است در آن پاک خلعت صادق

امیر معرکه ی روضه های عاشوراست

به هیئت است مقرّ حکومت صادق

ز خاک کرببلا مُهر کرد طاعت را

حسین را بنِگر در ارادت صادق

به یمن معنی احمد ز فیض پیر فلک

ملک به رقص در آمد، دو تا دو تا تک تک

----------------------------------------------------------------
محمد سهرابی

دُردی کِش بلای توام یا محمّدا

دیوانه ی ولای توام یا محمّدا

گویند هر که را تو بخواهی بلا دهی

مستانه ی بلای توام یا محمّدا

بیمارم و نگاه تو اعجاز می کند

مبهوت چشم های توام  یا محمّدا

من از ازل در عافیتم زآن که تا ابد

در سایه ی لوای توام یا محمّدا

مولاست بنده ی تو و من بنده ی علی

من، بنده ی خدای توام  یا محمّدا

ای اسم اعظم اسم تو یا احمدا مدد

وی قلب ها طلسمِ تو یا احمدا مدد

ای مکّه از فروغ تو پاینده احمدا

مِهر و قمر ز روی تو رَخشنده احمدا

ای کِسوت خِتام رسالت به راستی

بر قامت رسای تو زیبنده احمدا

کو دایه ای که کامِ تو را مایه ای دهد

بر دایه ات، تو دایه ی بخشنده احمدا

ساطِع شود چو نور ز پیشانی ات، شود…

خورشید از جمال تو شرمنده احمدا

رضوان و حوریان و همه خازِنانِ آن

حیرانِ آن تبسُّمِ تابنده احمدا

گویا نمک ز خنده ی تو آفریده شد

دریا به وجد رفت و نمک زار دیده شد

وقتی سخن ز کشف و کرامات می شود

کَسری تو را گواهِ مقامات می شود

این جا سخن ز خشت و سرشت و بهشت نیست

جنّت یکی تو را، ز کرامات می شود

ای نسلِ تو ستاره ی دنباله دارِ عشق

روشن رَهت ز نورِ علامات می شود

حُبِّ تو را چگونه شود شعله کارگر

آتشکده ز دیدنِ تو مات می شود

ای هادیِ سُبُل، نرود هر که راهِ تو …

بی شک دچار رنجش و طامات می شود

ای سنگِ سخت زیر قدومِ تو نرمِ نرم

دل های ماخَلَق به وجودِ تو گرمِ گرم

ای مایه ی ازل و ابد، آیه ی شَرَف

انسانِ کامل، ای به بشر مایه ی شرف

خورشید جاودانی و بی سایه ای، ولی

افکنده ای به کون و مکان سایه ی شرف

ایمانِ تو، پیمبریِ تو، کتابِ تو

اسلامِ تو بنا شده بر پایه ی شَرَف

اینک پس از گذشتنِ ده ها هزار سال

ایران شد از دعای تو همسایه ی شرف

تو ماندی و، عدوی فرومایه ات، نمانْد

ای تا اَبَد ولای تو سرمایه ی شرف

عالم ز تو تصرّفِ هستی گرفته است

دل ها ز تو تشرّفِ مستی گرفته است

در شعرِ عشق و عقل، امیرِ غزل تویی

در خُلق و خوی و عاطفه، حُسنِ اَزَل تویی

دیباچه ی امانت و دیوان عاشقی

تأویلِ حمد و آیه ی بیت الغزل تویی

در وحدتِ کلام، اگر لم یَلِد خداست

در محور معانی آن، لم یَزل تویی

غارِ حَراسْت میکده ی حق شناسی ات

در خانه ی ولای علی، مُعتزَل تویی

چونکه دلت سِرشتْ خدا، بر گِلت نوشت

زیبا تویی، جمیل تویی و گُزَل تویی

کامل ترین محبّتِ ما نذرِ مقدمت

جان و جهان و باغِ جنان بذرِ مقدمت

حقِّ تو را به شیوه ی عاشق ادا کنیم

دِین تو را به رسمِ شقایق ادا کنیم

اُمُّ القُری به یُمنِ تو مَهدِ تشیُّع است

حقِّ تو را به حضرت صادق ادا کنیم

ای عقلِ کُل، سلوک، چو زاهِق نمی کنیم

سِیرِ تو با مُلازمِ لاحِق ادا کنیم

در معرکه چو امر تو دائر شود به حَرب

تکلیف را به کُشتن فاسِق ادا کنیم

با دشمنان برائتِ دل را وفور کن

تا دِین خود به نعمتِ رازق ادا کنیم

در بندگی اگر صَنَما، لایقت شویم

در شیعگی شهیدِ رهِ صادقت شویم

----------------------------------------------------
محمود ژولیده

 

ای مفتخر خدای ز خلق جمال تو

دیده خدا کمال خودش در کمال تو

تو لایق صفات خدایی بدون شک

از این صفات هر چه که داری حلال تو

تو اشرف تمامی خلق دو عالمی

ای بهترین خلیفۀ حق خوش به حال تو

آن قدر شأن و مرتبه ات افضل است که

زهرا، علی، حسن وَ حسین اند آل تو

حالا که مهر و عشق تو گشته ست مال من

جان و دل و تمامی هستیم مال تو

ما بعد خانوادۀ تو اهل دل شدیم

با "اسهد" اذان فصیح بلال تو

این سان طواف سنگ حجر می شود قبول

وقتی طواف می کند او دور خال تو

باغ جنان اگر چه چنین سبز و خرم است

شادابی و نشاط گرفت از قبال تو

من مرغ روی گنبد خضرایی توام

من بندۀ بزرگی و آقایی توام

از جلوه ی رخت جلوات آفریده شد

از بذل و بخشش ات برکات آفریده شد

لعل لب تو مثل شکر بود یا رسول

با خنده ی تو شاخه نبات آفریده شد

نام تو را نوشت خدا توی دفترش

نامت دلیل شد صلوات آفریده شد

وقتی دمیده شد دم تو مرده زنده شد

این گونه بود آب حیات آفریده شد

تو مقتدا شدی و پس از اقتدا به تو

ذکر و دعا و صوم و صلاة آفریده شد

دنیا اسیر ظلمت و جهل و عناد بود

تو آمدی و راه نجات آفریده شد

از خلق و خوی تو که نشان از خدای داشت

زیباترین کمال و صفات آفریده شد

ایمن شد از عذاب جهنم مرید تو

از برکت تو برگ برات آفریده شد

لطف تو بود محضر قرآن نشسته ایم

ما هم کنار بوذر و سلمان نشسته ایم

تو آفریده گشتی و انسان درست شد

حور و پری فرشته و غلمان درست شد

عرش خدا ز نور رخت خلق گشت و بعد

با قطره های اشک تو باران درست شد

یا حضرت رسول! خدا عاشق تو بود

چون که به عشق روی تو قرآن درست شد

تو از خدایی و همه ی ما ز خاک تو

چون از گِل شما گِل سلمان درست شد

با اخم تو جهنم و آتش، عذاب و قهر

با یک دم تو جنّت و رضوان درست شد

چون نور حیدر از تو و نور تو از خداست

با حب مرتضاست که ایمان درست شد

یک عده دور سفرۀ حیدر نشسته و

این گونه شد که سفره احسان درست شد

ما عاشق توایم که مجنون حیدریم

این عشق را به جان تو مدیون مادریم

هر آن چه خلق کرده خدا نوکر تواند

نوح و خلیل و خضر گدای در تواند

خلق خدا که عبد و مسلمان تو شدند

مدیون بخشش و کرم همسر تواند

آدم به بعد هر که به پیغمبری رسید

فردای حشر پشت سر حیدر تواند

حتی شفیع ها همگی روز رستخیز

چشم انتظار آمدن دختر تواند

آن جا برای این که شفاعت شوند همه

مدیون دست ساقی آب آور تواند

صدها هزار حوری و غلمان نشسته اند

مبهوت و مات روی علی اکبر تواند

نام رقیۀ تو گره باز می کند

عالم همه گدای علی اصغر تواند

علامه ها مراجع تقلید از ازل

شاگردهای مدرسۀ جعفر تواند

شکر خدا که این دل ما حیدری شده

شکر خدا که مذهب ما جعفری شده

--------------------------------------------------
مهدی نظری

 

میلاد احمد عید خداونـدِ سرمد است

عالم ز مقدمش همه خلدِ مخلّد است

از ربِّ کعبه در حـرم کعبه حکم شد

بت‌ها ادب کنید که میلاد احمد است

دوران بردگـی و اســارت تمــام شد

ای دختران زنده به گور، این محمّد است

بت‌هـا نـدا دهنـد به آوازۀ جلی

صلّ علی محمّد و صلِ علیٰ علی

این یـاور تمــامِ ضعیفـان عـالم است

این منجــی همیشــۀ اولاد آدم است

این رهنمای گمشدگان تـا قیام حشر

این شمعِ جمع خلق، رسول مکرم است

این روی انبیـای الهـی به جسم پاک

این پای تا به سر همه روح مجسم است

این طفل نه که صاحب تنزیل بوده است

شاگـرد او معلـم جبرییــل بوده است

وقتی خدا به خلقت کونین داشت دست

ساقــی انبیــاست ز پیمــانه الــست

ایـن بـا خـدای عـزوجل بود هم‌سخن

روزی که صبحی و شب روزی نبوده است

پیش از رسل رسول خدا ص بود و بود و بود

بعد از رسل رسول خدا ص هست و هست و هست

آدم هنوز آب و گلش بود در عدم

او بـود او پیامبــر خالــق قــدم

تـو تـا قیـام حشـر چـراغ هدایتی

با هر کلام صـاحب اعجـاز و آیتی

تـو تـا ابــد پیامبــران را پیمبری

بر فرد فرد صاحب حکـم و ولایتی

در بین انبیا و امم این شعار ماست

مـا امـت توایــم محمـد عنــایتی

"میثم" مدیحه‌خوان تو بوده است و آل تو

هر چنـد نیست در خـور قـدر و جلال تو

---------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار


 

ای فدای تو جنّ و روح و بشر

 

وی اسیر تو این همه یکسر

 

خانه ی جان بدون تو ویران

 

با تو ویرانه کاخی از مرمر

 

بسکه گیراست چشم نافذ تو

 

نمی افتد گدا ز منظر تو

 

وقت کوبیدن سرای تو شب

 

گاه حاجت گرفتن از تو سحر

 

چون تویی اول تمام رسل

 

آدم بوالبشر شود آخر

 

کوچه باغ محبّتت خضری

 

چل چراغ ولایتت اخضر

 

امّتت را به دایه نسپردی

 

ای به ما مهربانتر از مادر

 

ای ذبیح تو هر چه اسماعیل

 

وی قتیل تو هر چه پیغمبر

 

ساقیِ می فروش می ریزت

 

شاهدی چون علی بلند اختر

 

حجر السود است دیده ی تو

 

لیک چشم سیه کجا و حَجر

 

ابرویت تیغ بی نیام سپاه

 

مژگان تو نیزه ی لشگر

 

گونه ات سیب، لیک سیب بهشت

 

لب لعل تو در مثل گوهر

 

در سفیدی، گلوی تو نقره

 

در تلألو جمال تو چون زر

 

آن چه ریزد ز شیوه ی تو، ادب

 

و آن چه  زیبد به عشوه ی تو، هنر

 

الغرض، مصطفی مگو، غوغا

 

فی المثل، مصطفی مگو، محشر

 

کرده موسی به مدحت تو قیام

 

بسته عیسی به خدمت تو کمر

 

ما سِوَی الله به چشم تو صغری

 

جز تو در چشم کبریا اصغر

 

ابتدای مدیحه ات توحید

 

انتهای ثنای تو داور

 

دست بوس تو سینه ی محراب

پای بوس تو پله ی منبر

تا نسوزد پر ملک از قرب

به که ساید به پای تو شه پر

جای دارد تو را که جامه درند

کاروانی ز یوسف و ز پدر

آن چه فرموده ای اراده، قضا

و آن چه بنموده ای پیاده، قدر

مادرت در عفاف، آمنه نام

بانویی چون خدیجه ات همسر

سنگ افتاده در رهت کعبه

گرد و خاکی به راه تو مشعر

هر که یاد تو می کند ایمن

و آن که ذکرت نمی کند، مضطر

یکی از چاکران تو حمزه

یکی از مخلصان تو جعفر

همچو حیدر برای تو داماد

همچو زهرا برای تو دختر

نوه ات همچو زینب کبری

هم نتیجه چنان علی اکبر

تیغ پیکار تو ولای علی

رجز حمله ات دم حیدر

تا به گردت علی طواف کند

در دل معرکه مبر تو سپر

مرتضی خادمت به گاه حضر

هم ملازم تو را به وقت سفر

منکران تو در مثل چو حمار

دشمنانت همه به حُکم بقر

ذکر خیر تو مثل نقل و نبات

یاد رخساره ی تو قند و شکر

ندهی اذن اگر، زبان ها لال

گر کنی حکم، گوش ها همه کر

گذرت هر کجا فتاد، نعیم

نظرت دور شد ز هر چه، سقر

هر که را سوختی شود سلمان

و آن که آموختی شود بوذر

مَثَل تو به ماسِوی سلطان

مَثل ماسوی به تو نوکر

شیعیان تو از طلا هستند

مرتضی و تو در مثل زرگر

آهن از لطف تو شود چون موم

بهر داود، پیر آهنگر

همه در دست های لایق توست

سوزنِ حکم و جامه های قَدر

مهر در حجره ی تو مستأجر

هم رهینِ سراچه ی تو قمر

کمی از پهنه ی دلت مغرب

گوشه ای از سرای تو خاور

ای که گفتی به اهل و امّت خویش

زیر این آسمان پهناور

بعد من حرمتش نگه دارید

مصطفی باشد و همین دختر

آب غسلت هنوز جاری بود

که به بابُ الله اوفتاد شرر

هم چو زمزم گریست بر حالش

چشم در چشم، چشمه ی کوثر

من چه گویم ز داغ این معنی

غیر وا احمدا ز سوز جگر

نعش پیغمبری به روی زمین

بین دیوار و در گلی اطهر

--------------------------------------------------
محمدسهرابی

 

سلام ذات خداي منان سلام احمد سلام قرآن

 

سلام جنت سلام رضوان سلام حوري سلام غلمان

 

سلام توحيد سلام ايمان سلام دانش سلام عرفان

 

سلام خلقت سلام خالق به جان پاک امام صادق

 

امام آدم، وصي خاتم، کتاب محکم، خطاب مبرم

 

رئيس مذهب، ولي عالم، به قدر، اعلا، به علم، اعلم

 

هزار عيسي هزار مريم به او مؤيد به او مکرم

 

ششم ولي خداي سرمد، شريک قرآن وصي احمد

 

نسيم جنت وزان ز کويش شراب کوثر روان ز جويش

 

نگاه خورشيد به ماه رويش درود احمد به خُلق و خويش

 

نياز دانش به گفتگويش وجود، بسته به تار مويش

 

سپهر فيضش پر از ستاره پر از مفضل پر از زُراره

 

کتاب عرفان رخ منيرش هزار برهان به يک ضميرش

 

بزرگواران همه حقيرش زمامداران همه اسيرش

 

رجال دانش همه فقيرش فقير علم ابو بصيرش

 

جلال، خاک ره غلامش حيات عرفان، دم هشامش

 

حيات دين از قيام علمش رموز قرآن پيام علمش

 

ز وهم برتر مقام علمش کليم محو کلام علمش

 

عطاي کوثر ز جام علمش هماره جاويد نظام علمش

 

دو جابر او دو آفتابند که همچو خورشيد هماره تابند

 

امام صادق که تا قيامت به کل خلقت کند امامت

 

به ملک دلها ورا زعامت به کشور جان کند اقامت

 

وجود دين را از او سلامت ز ما توسل از او کرامت

 

فلک مطيع اشارت او ملک مريد زيارت او

 

دُرِ سخن را دلش خزانه سپاه دانش پيش روانه

 

چه در تکامل چه در زمانه علوم بي او همه فسانه

 

به هر کتابت از او نشانه به هر قرائت از او ترانه

 

به پور حيان دري گشوده که دانشش را بشر ستوده

 

خرد، تفکر دو پايبندش نماز، قرآن، نيازمندش

 

کتاب و حکمت دو مستمندش، مسيح را جان ز نوشخندش

 

کليم را دل اسير پندش، رسيد دائم به جان گزندش

 

گهي به منزل، گهي به محفل، گهي ز دشمن، گهي ز قاتل

 

هماره کوه غمش به شانه نبود راحت در آشيانه

 

که تاخت دشمن بر او شبانه کشيد او را برون ز خانه

 

سر برهنه در آن ميانه به قصر منصور شدي روانه

 

به سينه دردش به لب دعايش نسوخت آنجا دلي برايش

 

درون سينه غم جهانش بسوز اي دل به داستانش

 

ستم به جان شد ز دشمنانش جفا فزون شد به خاندانش

 

زدند آتش بر آستانش ز خانه شد دود بر آسمانش

 

شرر ز بيتش گرفت بالا گريست چشمش به ياد زهرا

 

فکند زهرش شراره بر جان، وجود او سوخت چو شمع سوزان

 

گرفت عمرش به غصه پايان نشست داغش به قلب ياران

 

هزار عالم چو ابن حيان به ماتم او شدند گريان

 

ز سوز داغش به ياد صبرش سرشک «ميثم» نثار قبرش

-----------------------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

 

ای علـم خـدا در نـفس روح فـزایت

ای بوسه زده صدق به خاک کف پایت

آغـوش خـدا بـاز بـه هنگام دعـایت

لبریـز شـده ظـرف زمان هـا ز ثنایت

عالم همه لب‌تشنه تو، دریای علومی

استـاد کلیـم الله و عیسـای علـومی

****

تو نخل علوم استـی و دانـش رطـب تو

آیــات خــدا شیفتــۀ لعــل لــب تو

خـورشید چراغـی است به بزم ادب تو

تا هست شب و روز بوَد روز و شب تو

علم است یکی لاله ز بستان وسیعت

تا حشر، اساتیـد جهاننـد مـطیعت

دریای کمالات، یکی جرعه ز جامت

توحید زده بوسه به لب های هشامت

آیـات خـدا دانــۀ مـرغ لـب بامت

جبریل امین مست ز صهبای کلامت

تو شعلۀ روشنگـر مصبـاح هدایی

تو نخل شکوفا شدۀ خـون خدایی

****

عترت به تو می بالد و قرآن به تو نازد

نازند به ایمان همـه، ایمـان به تو نازد

علم و ادب و حکمت و عرفان به تو نازد

والله قسـم، داور منـان بـه تــو نازد

تو علمی و انصار تو دور تو رواقت

در هر دو جهان طاق بوَد مؤمنِ طاقت

بی‌مهـر تـو بـر نخل ولایت ثمری نیست

بی نطق تـو از خون شهیدان اثری نیست

بی نـور تو بـر گمشدگان راهبری نیست

غیر از سر کوی تو به عالم خبری نیست

از شدت ایمان به تو بودش چو توسل

شد آتش سوزنده به هارون درت گل

****

رخسار تو خورشید دل اهل یقین است

وصف تـو به پیشانـی قرآن مبین است

اخبار و روایات تو سرمایـۀ دین است

گلخانۀ فقه تو سماوات و زمیـن است

استاد چو حمران تـو دیدند، ندیدند

چون جابـر حیان تو دیدند، ندیدند

پـرواز دعـا بستـه بـه آییـن تو باشد

شیرینـی جـان از لب شیرین تو باشد

جبریـل امیـن بنـدۀ تمکیـن تو باشد

آییــن مــن آیینــۀ آییـن تـو باشد

جز مذهب حق تو، به قرآن، به پیمبر

لا مذهبـیِ محض بـوَد مذهب دیگر

****

قـرآن همـه رازی کـه بـوَد زیر زبانت

آیــات خــدا ریختـه از دُرج دهانت

سوگند به قرآن همه وحی است بیانت

مهمان بـه سر سفرۀ علم است جهانت

نه شافعی و مالکی و حنبلی‌ام من

والله قسـم پیـرو آل علـی‌ام من

حکمت شده لطف و کرم حضرت صادق

دانشگــه قــرآن، حـرم حضرت صادق

جاری است مسیحا ز دَمِ حضرت صادق

علـم است بـه ظلِّ علـم حضرت صادق

علمش همه نور است به طور دلِ آگاه

نوری است که فرموده خدا یقذفه الله

****

اولاد پیمبــر همـه نورنـد کــه نورنـد

یک سلسله زین طایفه دورند که دورند

اینـان بـه دو دنیا همه کورند که کورند

پامال صف حشـر چو مورند که مورند

هفتـاد و دو فرقه که هلاکند، هلاکند

یک فرقه فقط اهل نجاتند که پاکند

تا چند به این سوی و به آن سو نگرانید

قـرآن بگشاییــد و بخوانیـد، بخوانیـد

خـود را همـه بـر آل محمـد برسانید

آن فرقـه کـه از اهـل نجاتنـد، بدانید

والله قسـم ذریّـۀ پـاک رسولنـد

نسل علی و حضرت زهرای بتولند

****

والله بـوَد راه خدا، عترت و قرآن

پیغمبر ما داده ندا عترت و قرآن

بنوشتـه بـه خـون شهـدا عتـرت و قرآن

یک لحظه ز هم نیست جدا عترت و قرآن

میثم درِ این خانه نجات است نجات است

خـاک درشان خوب‌تر از آب حیـات است

------------------------------------------
غلامرضا سازگار


امشـب بـه مـلایک خبری تازه رسیده

لبخنـد نجـات از نـفس صبـح دمیـده

شیطان عوض جامه دل خویش دریده

اوصـاف خـدا از دهـن بت که شنیده

یک صبحدم و این همه اعیاد که دیده

اعیاد خدا گشته از ایـن صبح پدیدار

****

ای بحـر تجـلا! گهـرت باد مبارک

ای طور نبوت! شجـرت باد مبارک

ای مکه! نسیم سحـرت باد مبارک

ای آمنه! قرص قمـرت باد مبارک

میلاد گرامـی پسـرت باد مبارک

دامان تو تا حشر بود مطلع الانوار

ای گمشدگان! گمشدگان! راهبر آمد

در عرصـۀ بیدادگـری، دادگـر آمد

تکبیر بگویید که هجران به سر آمد

تهلیـل برآریـد کــه پیغامبـر آمد

پیغامبـر از بهـر نجـات بشـر آمد

آمد به جهان قافله را قافله سالار

****

توحیـد بـوَد لالۀ بستـان محمد

جبرییل بوَد مرغ گلستان محمد

تهلیل بگویید بـه فرمـان محمد

خلقت همه گشتند ثناخوان محمد

ذکر همگان آیـۀ مـا کان محمّد

از قول خدای احد قـادر دادار

این نـور جمـال ازل، ایـن خالق نور است

این هـم سخن موسی، در وادی طور است

این روی صُحُف، صورت زیبای زَبور است

این روح عدالت به محیط زر و زور است

این منجی آن دخترک زنده به گور است

این است که گل سبز کند از شررِ نار

****

این است کـه او بـود و همه خلق نبودند

این است که با نام خوشش نامه گشودند

این است که خیل ملکش سجده نمودند

وصفش همه گفتند و شنیدنـد و سرودند

گفتنـد و شنیدنـد و سرودنـد و ستودند

با این همه کردند به عجز سخن، اقرار

این است که توحیـد از او نـام گرفته

این است که خورشید از او وام گرفته

این است که از روح بشـر، دام گرفته

این است که دل از دمش آرام گرفته

این است که از دست خدا جام گرفته

سر تا قدم از علم الهی شده سرشار

****

ای جـان همـه عالــم و آدم بـه فدایت

ای هستیِ هستی کمی از لطف و عطایت

گلبوسـۀ فـردوس، بــه خاک کف پایت

روییـده مسیـح از نـفس روحْ فـزایت

کـار ملـک و ذکـر خداونــد، ثنـایت

این ذکر الهی است که دائم شده تکرار

ای چرخ کهن خاک ره طفل صغیرت

روشنگـر بــزم ازلـی روی منیـرت

تـا حشـر، بزرگـان جهانند حقیـرت

حتی به جنـان اهـل بهشتند فقیرت

پیغامبـران یکسـره بودنـد بشیرت

پیوسته نمودند به آقایی‌ات اقرار

****

اوصاف تو چون وصف خدا فوق حساب است

قرآن تـو را سلطـه بـر ایـن چـار کتاب است

حب تو ثواب است، ثـواب است، ثـواب است

بغض تو عقاب است، عقاب است، عقاب است

تـو آب حیاتـی و جهان بی تو سراب است

تو مهری و روز همه بی‌توست شب تار

ما امّت وحـی و تو پیام آور مائی

تا هست خدایی خـدا، رهبر مایی

تو جان همه عالمی و در بر مایی

تو سایۀ لطف ازلی بـر سر مایی

تا شام ابد مشعل روشنگـر مایی

بی‌نور تو، توحید محال است، نه دشوار

****

بی دست تو حق بر روی کس در نگشاید

بــی دوستی ات حمـد خداونــد نشاید

بی حسن تـو یـوسف ز کسی دل نربایـد

بی نــام تـو زنگ غمـی از دل نزدایـد

مـدح تـو نـه از «میثم»، از خلق نیاید

گیـرم ز عقیـق همه ریزد دُرِ شهوار

------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

زمین به لرزه در آمد، شکست کنگره ها
رها شدند خلایق ز بند سیطره ها

شبی که آتش آتشکده فروکش کرد
شبی که خاتمه می یافت رقص دایره ها

صدای همهمه ی موبدان زرتشتی
هنوز مانده به گوش تمام شب پره ها

شب ولادت فرخنده ی بهاری سبز
شب وفات زمستان سرد دلهره ها

دوباره نور و طراوت به خانه ها آمد
نسیم آمد و وا شد تمام پنجره ها

جهان به یُمن حضورش، بهشتی از برکات
نثار مقدم پر خیر و برکتش صلوات

ستاره ها به نگاهی شدند سلمانش
منجّمانِ مسلمانِ برق چشمانش

ز انبیاء الهی که رفته تا معراج؟
به غیر از او که ملائک شدند حیرانش

مقام بندگی اش را کسی نمی داند
پیمبران اولوالعزم مات ایمانش

بساط ذکر سماوات را به هم می ریخت
نماز نیمه شب و شور صوت قرآنش

اویس های قرن را ندیده عاشق کرد
تبسّم لبِ داوودیِ  غزل خوانش

شفیع روز جزا گشت و حضرت حق داد
به دست پاک محمّد کلید رضوانش

امیر و قافله سالار کاروانِ  نجات
نثار مقدم پر خیر و برکتش صلوات


مسیح مکّه شد و نبض مرده را جان داد
به مرگ دخترکان قبیله پایان داد

خرافه های عرب را اسیر حکمت کرد
به جای تیغ جهالت، به عشق میدان داد

نماز شکر سپیدارها چه دیدن داشت!
همان شبی که سپیده اذان باران داد

نبی ست پیر خرابات و ساقی اش حیدر
در ابتدا به علی او شراب عرفان داد

تبسّمش به کسی چون بلال عزّت داد
مسیر اصلی دین را نشان انسان داد

چه قدر فاصله مان تا بهشت کمتر شد!
برات مردم ری را به دست سلمان داد

شب تجلّی مهتاب روشن عرصات
نثار مقدم پرخیروبرکتش صلوات


کبوترم نشدم، تا کبوترش باشم
دخیل گنبد سبز و مطّهرش باشم

زمان نداد اجازه که مشق عشق کنم
غلام مسئله آموز منبرش باشم

چه قدر دیر رسیدم سر قرار وصال!
چه شد؟ نخواست که عمّار محضرش باشم

قبول، شیعه ی خوبی نبوده ام اصلاً
نشد که حلقه به گوش برادرش باشم

خدا کند که مرا از قلم نیندازد
بهشت مست ِ می جام کوثرش باشم

به حال و روز خودم فکر می کنم، انگار
قرار بوده که گریان دخترش باشم

شب گرفتن حاجت، زیارت عتبات

نثار مقدم پر خیر و برکتش صلوات
--------------------------------------------------

                      وحید قاسمی

 

بازهم ازغیب خبر می دهند

آگهی از راز دگر می دهند

خیل ملک رو به زمین می کنند

زمزمه ازعشق چنین می کنند

راهبر راه وحقیقت رسید

پیشرو عشق وطریقت رسید

نورجلال احدیت دمید

شورکمال بشر یت رسید

باب وفا برهمگان باز شد

راه کمال بشر آغاز شد

ازقدمش هیبت کسری شکست

بتکده ویران شدو بت ها شکست

تا که محمد به زمین پا گذاشت

چشم فلک را به تماشا گذاشت

باز ازاین موکب فرخنده فر

چشم من ازشوق وشعف گشت تر

رو به سویش کرد به صد احترام

گفت پس از عرض درود وسلام

ای تو هستی ملکوتی صفات

نور خداوندی ومرآت ذات

واسطه فیض خدا برهمه

عرش برین را تو شدی قائمه

زیر لوای تو همه کائنات

پرچم توبیرق صبرو ثبات

آینه ذات خدا روی توست

عطر جنان نکهتی ازبوی توست

آن صدفی که همه پرگوهراست

در یتیمی که گهرپرور است

خلق عظیمی که ترا داده دوست

پرتوی از روشنی خلق اوست

خواجه لولاک تراگفته اند

بانی افلاک تورا گفته اند

ای که توئی آینه نور ذات

ختم شده درتو نزول صفات

ای که بود خادم تو صد خلیل

بوسه زده برقدمت جبرئیل

آیت حسن احدیت توئی

محور دین صمدیت نوئی

نخل امید از قدمت آب خورد

بهره زمیلاد توابلیس برد

خلق گدایان حریم تواند

سائل دستان کریم تواند

قبله من کعبه امید من

چشمه جوشنده توحید من

من که رسیدم به برت با امید

کی روم ازدرگه تو نا امید

قطره ناچیزم ودریا توئی

بنده درگاهم ومولا توئی

گرکه نگاهی به «وفائی» کنی

هستی اورا تو خدائی کنی

---------------------------------------------------------------------------=
                                                     سید هاشم وفائی

 

 

امشب شب مبارک احیـای انبیاست

زیــرا شـبِ ولادت آقــای انبیـاست

در یک وجـود، جلوه کند عالم وجود؛

در یک جمال، صورت زیبای انبیاست

عید بزرگ جان جهـان و جهانِ جان،

عید خـدا و سیّد و مـولای انبیاست

دوران غـربت بشـریت سرآمده

یعنی شب ولادت پیغمبر آمده

امشب خدا به اهل زمین، آسمان دهد

ملک وجـود را شــرف جـاودان دهد

امشب خدا جمال دل‌آرای خویش را،

بـا روی دلربـای محمّـد نشـان دهد

با پرتـو جمـال منیـر رسـول خویش،

تا صبح حشر، نور به چشم جهان دهد

جان در طبق نهید که میلاد احمد است

اعـلان کنیـد بـر همه: عیدِ محمّد است

امشب خـدات رشـکِ قمـر داد آمنه!

با حُسن خویش بر تو پسـر داد آمنه!

نُه مـاه انتظـار کشیـدی بـه شوق او

تـا نخــل آرزوی تـو بــر داد آمنـه

فرزند تو گرامی و نامش محمّد است

این مـژده را خـدات خبـر داد آمنه

اینک تو را ولادت احمد مبارک است

بـر احمـد تو نام محمّد مبارک است

ای آمنـه! محمّدِ تــو، مظهـر خداست

رخسـار کبریایــیِ او منظـرِ خـداست

همچون کتاب وحی بگیرش به روی دست،

سر تا قدم ببـوس که پیغمبر خداست

تـا روز حشر بـر همـه پیغمبـری کند،

گفتـار وحـی او، سخـن آخـرِ خداست

آیینــۀ تمـام‌نمــای خـداست ایـن

پس آمده است و پیش‌تر از انبیاست این

ای آمنـه! محمـدت از انبیـا، سـر است

این بـر همه پیامبـران هـم پیمبر است

قرآن او -که وحی الهی ست- شاهد است

این از پیمبـران اولـوالعظم، برتــر است

قدر و کمال و شأن و جـلال و مقـام او

حتی در انبیـای سلف، فـوق بـاور است

این طفل نه- که قافله‌سالارِ انبیاست

آگاه باش هر نفسش، وحی کبریاست

ای کعبه! پیش پای محمد قیام کن

دورش طواف آور و کسب مقام کن

غار حرا بـه شوق وی آغوش برگشا

ماننـد کوه‌هـا به محمّد سـلام کن

ای شهر مکه عیـد محمّـد مبارکت!

از سیّــد پیامبــران احتــرام کـن

دوران کفر و ظلم و ضلالت، سر آمده

نـامش بلنـد بـاد کـه پیغمبـر آمده

میلاد احمد عید خداونـدِ سرمد است

عالم ز مقدمش همه خلدِ مُخلد است

از ربِّ کعبه در حـرم کعبه حکم شد

بت‌ها ادب کنید که میلاد احمد است

دوران بردگـی و اســارت تمــام شد

ای دختران زنده به گور، این محمّد است

بت‌هـا نـدا دهنـد به آوازۀ جلی

صلّ علی محمّد و صل علی علی

این یـاور تمــامِ ضعیفـان عـالم است

این منجــی همیشــۀ اولاد آدم است

این رهنمای گمشدگان تـا قیام حشر؛

این شمعِ جمع خلق، رسول مکرم است

این روی انبیـای الهـی به جسم پاک

این پای تا به سر همه روح مجسم است

این طفل نه که صاحب تنزیل بوده است

شاگـرد او معلـم جبرییــل بوده است

وقتی خدا به خلقت کونین داشت دست

ساقــی انبیــاست ز پیمــانه الــست

ایـن بـا خـدای عـزوجل بود هم‌سخن

روزی که صبحی و شب و روزی نبوده است

پیش از رسل رسول خدا بود و بود و بود

بعد از رسل رسول خدا هست و هست و هست

آدم هنوز آب و گلش بود در عدم

او بـود او پیامبــر خالــقِ قِــدَم

تـو تـا قیـام حشـر چـراغ هدایتی

با هر کلام صـاحب اعجـاز و آیتی

تـو تـا ابــد پیامبــران را پیمبری

بر فرد فرد صاحب حکـم و ولایتی

در بین انبیا و امم این شعار ماست

مـا امـت توایــم محمـد عنــایتی

"میثم" مدیحه‌خوان تو بوده است و آل تو

هر چنـد نیست در خـور قـدر و جلال تو

------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

پیش چشمان تو خورشید قَدَش خَم می شد

و بهار آمدنش را چه مصمّم می شد

که ز عمر شب تاریک دگر کم می شد

یک نفر باعث سردیّ جهنّم می شد

می رسید از شب تاریک نوید سحری

آخرین حضرت خورشید و طلوع دگری

طاق کسری چه در این شب به خودش لرزیده

چارده کنگره اش بین که ز هم پاشیده

آبِ دریاچه ی ساوَه ست چنین خشکیده

نور  آتشکدۀ فارس به  هم  پیچیده

این همه بانگ جرس بود که بیدار شوید

پایکوبان نزول قدم یار شوید

تو که هستی که چنین اشرف مخلوقاتی؟

بهترین بنده ی معبود که در میقاتی

جلوۀ رحمت حق را تو یقین مِرآتی

پدر و جدّ و بزرگ همه ی ساداتی

در ازل نور شما بر بشریّت جان داد

اعتباری که بر این کالبد انسان داد

حق تو را از نَفَس رحمت خود جان داده

و یقین ظرف تو را دید، که قرآن داده

هر چه می خواست که کامل بشوی آن داده

و سپس نام حبیب خودش انسان داده

گر چه ابلیس ز آتش و اگر نور خداست

سجده بر آدم و آن خاک تو منظور خداست

جان من آینه ها را، همه مستور شدند

قلب ها از افق سمت خدا دور شدند

لات و عزّی و هبل هم که چه مغرور شدند

دختران زنده و زنده همه در گور شدند

این شبی بود که در آن تو فقط نور شدی

آخرین حضرت خورشید ،که مامور شدی

و خداوند فرستاد برایت یاری

جان به کف، خفته به جایت،  که شما در غاری

احد و خیبر و بدر است تو را سرداری

شاد باش ای همه ی عشق، علی را داری

وقت معراج که تمثال علی آمده بود

او خدا بود که در قال علی آمده بود

و خدا اجر رسالت که به پیغمبر داد

جبرییل آمد و دستور به او "وانحر" داد

و چه زیبا به تو دختر که نه، یک مادر داد

ساقی کوثری از قَبل و سپس کوثر داد

آخرین حضرت خورشید، ثمر داری تو

سیزده آینه چون قرص قمر داری تو

------------------------------------------------------
سید مجتبی ربیع نتاج

 

ای تمام آفرینش خشتی از ایوان تو

علم شرق و غرب عالم سطری از قرآن تو

آسمانی ها زمینی ها همه مهمان تو

گل کند جان مسیح از غنچه ی خندان تو

خنده ی خورشید ها از گوهر دندان تو

عقل ها مبهوت تو مجنون تو حیران تو

آسمانی ها همه مرهون ارشاد توأند

دستگیران جهان محتاج امداد توأند

شهریاران بنده ی سلمان و مقداد توأند

چار أمّ و هفت أب در خطّ اولاد توأند

انبیا یکسر بشیر صبح میلاد توأند

نورها بر قلبشان تابیده از فرقان تو

انبیا یک کاروان تو کاروان سالارشان

خوب رویان مشتری تو یوسف بازارشان

خالق و خلقت درود حضرت تو کارشان

کلّ انسان ها تویی تنها تویی غمخوارشان

مسلمین در خواب غفلت خفته تو بیدارشان

بی خبر از دشمنان عترت و قرآن تو

تو سراپا جانِ جانِ امّتی امّت چو تن

تن شود بی تاب اگر یک لحظه جان بیند مَحن

با اهانت بر تو، امت شد چو بحری موج زن

در خروش آمد بسی پیر و جوان و مرد و زن

رهروان تو سزد مانند چوپان قَرَن

بکشند دندانشان، چون بشکند دندان تو

ای که کرده ذات معبودت حبیب خود خطاب

ای فروغت جلوه گر چون مهر از ابر حجاب

گر جسارت کرد بر تو ابلهی حیف از جواب

تو به وسعت فوق اقیانوس و او کم از سراب

با صدای سگ نگردد کم فروغ آفتاب

می درخشد تا قیامت نور بی پایان تو

از فروغ رحمتت لبریز ظرف عالم است

چون تو قامت بر فرازی قامت گردون خم است

لیله ی میلاد تو عید کمال آدم است

خاصه در سالی که آن سال رسول اعظم است

پایه ی توحید تو همچون کتاب محکم است

ثبت گشته بر جبین آسمان عنوان تو

چارده قرن است دنیا محو عدل و داد توست

آه مظلومان عالم بانگی از فریاد توست

بردگی محکوم تو آزادگی آزاد توست

تا خداییّ خدا مُلک خدا آباد توست

هفته ها و روزها و لحظه ها میلاد توست

بسکه جوشد گوهر علم از یم عرفان تو

تو بجای سیم و زر احسان و عدل اندوختی

تو نگاه مرحمت حتی به دشمن دوختی

تو برای خلق همچون شمع سوزان سوختی

تو ز حکمت در دل انسان چراغ افروختی

تو به جای اِضرب، اِقرأ بر بشر آموختی

می درخشد عَلَّمَ القرآن به الرّحمن تو

آمدی ای تا ابد در سینه ها نور، آمدی

آمدی ای موسی برگشته از طور، آمدی

آمدی ای رایتت پیوسته منصور، آمدی

آمدی ای ملک هستی از تو معمور، آمدی

آمدی ای چشم بد از عارضت دور، آمدی

خنده کن ای صبح مشتاقان لب خندان تو

کیست تا مثل تو سلمان و ابوذر پرورد

کیست تا مرد دو عالم همچو حیدر پرورد

کیست تا در بوستان وحی، کوثر پرورد

کیست تا چون لؤلؤ و مرجان دو گوهر پرورد

یا چو زینب دختری در حدّ مادر پرورد

ای امیرالمؤمنین پرورده ی دامان تو

حکمت از اسلام ناب توست جاری بیشتر

دانش از حکم و کتاب توست ساری بیشتر

سرفرازان را به کویت خاکساری بیشتر

از تو می خواهند جن و انس یاری بیشتر

آنچه کل انبیا دارند داری بیشتر

ای نبییّن میهمان سفره ی احسان تو

عترت و قرآن تو دو مشعل تابان ماست

دو سپهر معرفت دو کفّه ی میزان ماست

کلّ دین ما همانا عترت و قرآن ماست

حفظ این دو با تو از روز ازل پیمان ماست

پیروی زین دو امانت عزت و ایمان ماست

کیست «میثم» مدح خوان عترت و قرآن تو

------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

ای اهل جهان گوش به فرمان محمّد

این پنج کتب آمـده در شـأن محمّد

خواهید که در دامـن بیگانـه نیفتید

آرید همـه دسـت بـه دامـان محمّد

والله قسـم سـوی خداونــد نبـاشد

راهی به جز از عترت و قرآن محمّد

بایـد ز علی مثـل نبـی کرد اطاعت

چون غیر علی نیست کسی جان محمّد

روزی که نبی بود و خدای ازلی بود

والله علی بود و علی بود و علی بود

ای خیـل رسـل بـوده از آغـاز بشیـرت

وی آمــده خـلوتگـه معبـود، سریـرت

در حشر به گلزار جنانش، چه نیاز است

آن کـو نگـرد بـر گـل رخســارِ منیرت

بـر تخـت سلیمـان نبـی نــاز فـروشد-

هر کس بنشیند به روی فرشِ حصریت

ما محـو تجـلای تـو هستیـم و ندیدیم

عمری است که جبریلِ امین است اسیرت

از صبح ازل، نخل رسالت به تو بر داد

آییـن تـو تنهـا مـدنیّت بـه بشر داد

تو نوری و توصیف تو در سورۀ نور است

تو خود شجر نوری و دل، وادی طور است

مدح تو عیان است در انجیل و به تورات

قرآن تو فـوق صُحُـف و فـوق زَبور است

زهـرای تـو مرضیه و انسیّـه و حورا

خاکِ قدمِ فضّۀ او سرمـۀ حور است

آییـن تـو، قرآن تـو، دین تو هماره

بر امت تو باعث فخر است و غرور است

سوگنـد بــه ذاتِ احــدِ قـادرِ منان

میلاد تو یک هدیۀ پاک است به انسان

آیینۀ رحمـانی و رحمــان بــه تــو نازد

آرنــدۀ قــرآنی و قـرآن بــه تــو نــازد

عیسـای مسیحا به فلک، مـدح تـو گوید

بـالله قسـم، موسی عمـران بــه تـو نازد

چرخ و فلک و ارض و سما و مه و خورشید

جـن و بشـر و حـوری غلمـان به تو نازد

سوگند به انسان که قسم خورده خدایش

حق است که پیش از همه، انسان به تو نازد

تو جـان علـی هستی و او جـان تو، آری

والله کـه در جسـم علـی، جان به تو نازد

"میثم" به تو نازد که بوَد مدح‌سرایت

ای خواجـۀ عالم! همه عالم به فدایت

------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

آن شب از موج نور دیدن داشت

آسمانی که غرق اَنجُم بود

در زمیــن از ترنـّـم بــاران

بر لب غنچه ها تبسم بود

 

غــرقِ در نور آسمان امید

می درخشیـد مثل آییــنه

می گشود از هم و برون می ریخت

(رازهایی که داشت در سینه)

 

آن شب از لابلای عرش خدا

سودۀ نور بر زمین می ریخت

آسمان در نشاط و شور و شعف

چلچراغ از ستاره می آویخت

 

فوج فوج ملک به عرض سلام

آمدند از سما به سوی زمین

تا که بینند عارض احمد

آن که نامش بود به عرش آذین

 

خانۀ آمنه سراسر فیض

گوئیا خـانـۀ ملائـک بود

مصطفی در میانه و همه مست

از شمیم گلاب و عنبر و عود

 

حوریان یک طرف همه مبهوت

همه محو نگاه دلبر خود

پک طرف جبرییل می افکند

زیر بالین مصطفی پر خود

 

کودکی کو ز دلبری زده است

بند قنداقه اش به دل ها بند

انبیا جمله گرد شمع رخش

همه پروانه وار می گردند

 

آمد آن گل که در بسیط چمن

(باغ دیباچه ای ز دفتر اوست)

او که در سایه اش رود خورشید

(هودج آفتاب پیکر اوست(

می چکد شبنم تلاوت عشق

از لبانش که هست غنچۀ نور

در لب پر ز شهد توحیدش

چشمه ای هست از شراب طهور

 

آه ای آسمان هستی بخش

سـدرة الـمنتـهی افلاکـی

تو پر از چشمه های تطهیری

(مثل آیه مقدسی پاکی)

 

ای سراپا شکوه فیض خدا

وی ز رویت عیان بهشت برین

تویی آیینه دار رحمت حق

(آسمانی تبار روی زمین)

 

ای که با یک نگاه کردی تو

کار صدها مسیح و ابراهیم

ای که مه را به طرفة العینی

با سر انگشت خویش کرده دو نیم

 

آمدی ای همیشه جاری عشق

تا جهان از تو کامیاب شود

ای که از هیبت وجودی تو

کاخ نوشیروان خراب شود

 

آمدی ای زلال و از یُمنت

نهرهای سماوه جوشش کرد

آری از معجزات مولد توست

آب ساوه اگر فروکش کرد

 

ای که داری به روی شانۀ خود

نقش مُهر نبوت ازلی

بس بود در مقام و منزلتت

که تو را یار با وفاست علی

 

ای امین ای رسول ای احمد

ای که کوی تو جنتُ المَاواست

بر در باغ عشقِ تو قفلی ست

که کلیدش محبت زهراست 

 

وصف ذات و جمال پاکت را

به یقین عقل ما نمی داند

هر چه هستی فرشته یا آدم

هیچ کس جز خدا نمی داند

 

امشب از لطف ای حبیب خدا

ای که بالای نور قامت توست

التفاتی به «آذری» ای دوست

که نگاهش به دست رحمت توست

-------------------------------------------------------------
حسین آذری

 

 

ای آیتِ غرّا که سر تا پای نوری

پروردگارِ حیِّ یکتا را ظهوری

باید تو را اول شناسد قلب مومن

تا با علی پیدا شود درک حضوری

نشناخت بی تو حضرت حق را دل ما

خود سورۀ اخلاص را شرح سطوری

همتا برایت حضرت یکتا نیاورد

یعنی که بی همتاترین جام طهوری

در زمرۀ پیغمبران خود، خداوند

هرگز ندارد این چنین عبد شکوری

در کوچه های خاکیِ شهرِ دلِ ما

اول کسی هستی که دائم در عبوری

سرو جنان قدّ رسایت یا محمد

آیات قرآنی ثنایت یا محمد

قرآن به غیر از سینه ات مأوا ندارد

عترت به غیر از آل تو معنا ندارد

ثِقلَین تنها از وجود تو گذشته

کونین جز از نور تو بَیضا ندارد

معراج با پرواز تو پیمودنی شد

جز تو عروجی، کس چنین زیبا ندارد

آرایش هفت آسمان از یک نگاهت

جز خاکِ پایت نُه فلک جا پا ندارد

جز خالقِ معبود (لا اُحصی ثنائک)

آمار وصفت را کسی احصا ندارد

حیدر تو را داماد و زهرایت عروسش

این قابلیّت را به جز مولا ندارد

وقتی، ازل، از نسل تو پیمان گرفتند

منّا شدیم و بیعت از سلمان گرفتند

تو آمدی تا اصل دین معنا بگیرد

حقّ و حقیقت جا در این دل ها بگیرد

تو آمدی تا معرفت سامان پذیرد

رشد و کمال آدمی بالا بگیرد

تو آمدی تا راز خلقت فاش گردد

یعنی که طاعت در دل ما جا بگیرد

تو آمدی تا خاک را رفعت ببخشی

انسان خاکی رتبه ای والا بگیرد

تو آمدی رمز عدالت را گشایی

ظالم ستیزی از قبایل پا بگیرد

تو آمدی حق را در اندازی به عالم

باطل ره ویرانه چون کسری بگیرد

تو آمدی تا بت پرستی ها نباشد

کاخ ستم، زشتی و پستی ها نباشد

تو از تبار پاک ابراهیمیانی

تو نسل عالم گیر اسماعیلیانی

از بردگی تا بندگی بردی بشر را

تو تاج بالای سر پیغمبرانی

تو صد هزاران مثل عیسی را حیاتی

صد خضر و موسی را تو آب زندگانی

بابای تو قربانیِ جانِ پسر شد

زیرا که تو سرمایۀ قربانیانی

قرعه به نام ذبح او دَه بار افتاد

تا صد شتر منهور شد، تا تو بمانی

تو از ازل سر حلقۀ ذبح عظیمی

تو پیش مرگ زمرۀ زهرائیانی

گفتی پسرهایم فدای نور عینم

یعنی حسین از من و من هم از حسینم

تو بر همه تفهیم فرمودی خدا را

حق را وفا را عهد را دین را بقا را

از نفس و اهل خویش دین را کردی آغاز

خود را شناساندی و آن گه مرتضی را

از ابتدا تا انتها تشریح کردی

احکام را، اکمال را، دل را، ولا را

هم اهل بیتت را شناساندی به مردم

هم دشمنان حضرت خیر النساء را

هم از تولّی گفتی و هم از تبرّی

بر خود خریدی غصّه و درد و بلا را

می خواستی ما را حسینی بار آری

از ابتدا ترسیم کردی کربلا را

آنان که بر آزارتان اندیشه کردند

تا چارده بار از تو خون در شیشه کردند

تو آمدی دل های عاشق را بخوانی

زیباترین شعر شقایق را بخوانی

تو آمدی اهل ولا سامان بگیرند

در گوش جان قرآن ناطق را بخوانی

تو آمدی تا مکتب شیعه بیاید

اعضای دانشگاه صادق را بخوانی

تو آمدی گفتی: نه هنگام درنگ است

در لحظه ها اهل دقایق را بخوانی

تو آمدی امّا در این ره ما چه کردیم؟

وای از زمانی که حقایق را بخوانی

با دشمنان باید کنار آئیم آیا؟

یا زیر تیغ افراد فاسق را بخوانی؟

با تو صدای پای منجی هم بیاید

مگذار عمرم تا ظهورش کم بیاید

----------------------------------------------
محمود ژولیده

 

 

لطافت موج می‌زد در صدایتکه دل برد از خدا هم ربنایت

خدا خلقت نمود و عاشقانهدمی زل زد به برق چشمهایت

دو دستت تا به سمت عرش می‌رفتملک می‌ریخت روی دستهایت

از آن روزی که بالت را گشودیکرامت می‌چکید از بالهایت

مبادا تا شود آزرده از خاکفرشته فرش می‌شد زیر پایت

شب معراج دیدی با دوچشمتکه اوج عرش بوده ابتدایت

اگرچه ذره‌ام یا کمتر از آنتو را می‌خواهم آقا بی‌نهایت

خودت فرموده‌ای بابای ماییتمام هستی‌ام بابا فدایت


تو را با عشق یکجا آفریدندبرای خاطر ما آفریدند


خدا را آینه هستی ، زلالی
تو را همرنگ دریا آفریدند

برای اینکه برعالم بتابیدراوج آسمانها آفریدند

هزاران سال قبل از خلق آدمو قبل از خلق حوا آفریدند

تو اول بودی و آخر رسیدیتو را منجی دنیا آفریدند

خدا را شکر در راه تو هستیمتو را پیغمبر ما آفریدند

خدا می‌خواست زهرایی بیایدتو را بابای زهرا آفریدند

نفسهایت خدایی بود آقاکلامت دلربایی بود آقا

شبیه انبیا و اولیایشخدا هم مصطفایی بود آقا

دل تو سبزه زار مهربانی استتو کارت دلربایی بود آقا

برای این شد اصلاً گنبدت سبزو گرنه که طلایی بود آقا

تو می‌بخشیدی و فرقی نمی‌کردگدای تو کجایی بود آقا

نشیند گیوه‌هایت تا برویشزمین ، کارش گدایی بود آقا

حسین ، از لعل لبهایت مکیدهاگر که کربلایی بود آقا

الهی من مرید مصطفایمکه چون با مصطفایم با خدایم

--------------------------------------------------------
محمد رضا ناصری

 

گاهی غزل بخوانم و گاهی غزل شوم
گاهی به تکه پاره ای دل بدل شوم

گاهی که صحبت از لب لعل تو می کنم
انگار که تعارف جامی عسل شوم

جانم غزال تیر نگاه نجیب توست
بی تو چگونه کشته ی تیر اجل شوم

بی مهر تو محلی از اعراب نیستم
وقتی نگاه می کنی اهل محل می شوم

گفتی ز طول سجده مقرب شوی به حشر
بگذار تا حدیث تو را فی المثل شوم

در لحظه ی خطیر حماسه مرا بخوان
ورنه به مکر زهد و ریا معتزل شوم

قالوا بلای ما به تو تنها الست نیست
روزی هزار بار چو روز ازل شوم

گفتند بی بها که بهشتی نمی شوم
من هم دعا کنید که اهل عمل شوم

حالا که مست باده ی ناب پیمبرم
 باید موحدانه کنم وصف دلبرم

ای اشهدت گواه خدا،لاشریک له
چون تو ترانه ی دل ما لا شریک له

تو آمدی و بندگی آغاز شد چه خوب
با تو شروع شد همه جا لا شریک له

عالم خبر ز خلقت یکدانه ی تو شد
تا بشنود ندای تو را لاشریک له

ابلیس از فریب شما ناامید ماند
وقتی که گفت ارض و سما لاشریک له

کسرا ز اقتدار قدومت فرو نشست
وز چارده ستون ولا، لا شریک له

بت ها صدای پای تو را تا شناختند
عابد شدند پیش تو با لا شریک له

ای بت شکن به قصر دل ما سری بزن
کسرا بریز و خیمه ی پیغمبری بزن


ای برگزیده در دو سرا مصطفی تویی
 قبل از قدیم هم شجر مرتضی تویی

ای پرتو ائمة الاطیاب ،نور تو
روح مطهر همه ی اولیا تویی

عالم به خاطر تو فقط آفریده شد
تاج سر اباالحسن مجتبی تویی

نور نبوت تو امامت به بار داد
یعنی که علت و سبب هل اتا تویی

تبریک هر رسول الوالعزم با تو گفت:
بعد سلام: سید ما انبیاء تویی

بر شان تو خلیل خدا غبطه می خورد
در ملک حق یگانه حبیب خدا تویی

ای قسط و عدل، موهبت دین حضرتت
سرمایه ی محبت آل عبا تویی

هرگز بلند مرتبه تر از تو کس نشد
السابقون تر از همه ی ازکیا تویی

امر تو شد مطاع جمیع فرشتگان
دارنده ی شرافت ترض و سما تویی

وقتی برای کرب و بلا گریه می کنی
انگار از ازل به غم کربلا تویی

ما را ظهور تو ز جهالت نجات داد
 آری صدای گرم تو ما را حیات داد

ای شیوه ی خدایی تو فوق کارها
وی سیره ی الهی تو تا دیارها

چون تو کسی حدیث ولایت نخوانده است
 حرف تو بهترین سخن روزگارها

هرگز حجاب مانع تو با خدا نبود
موسی کجا،تکلم لیل و نهارها

عالم حیات یافت ز تو چشمه ی بقا
وز اشک تست گریه ی شب زنده دارها

میلاد تو که پرده ی ظلمت کنار زد
شد کعبه پرده دار شما پرده دارها

پاکیزه تر ز گوهر نابت نیامده
ای معتبر ز تو همه ی اعتبارها

پاییز از تبری تو خشک می شود
سبز از تولی تو شود نوبهارها

بنت الوهب که واسطه ی اهل بیت توست
جان داد از صلابتتان شهریارها

دنیا شبانه روز مدار اذان تست
نام تو پنج نوبه رسد از منارها

احکام دین معطل اگر ماند بعد تو
از بس رسید آل تو را ناگوارها

در هر بلا به راه ولا امتحان شدی
لعنت به قاتل تو و هیزم بیارها

باید بساط نافله ای دست و پا کنیم
 باید امیر قافله ای را صدا کنیم

ای سینه ی تو حافظ گنجینه ی علی
تنها تویی مباشر دیرینه ی علی

قرآن فقط به سینه ی تو می کند نزول
گنج ولایت است فقط سینه ی علی

تنها نه با علی که دلش با تو هم نبود
هر کس که داشت در دل خود کینه ی علی

تو با نمک تری اگر از یوسف نبی
روی جمال تست به آیینه ی علی

کوثر عطیه ایست به خلق عظیم تو
بلکه هدیه ای به طمانینه ی علی

معراج تست لیلة الاسرای فاطمه
وان شب نشینی است به دوشینه ی علی

شایسته ی حکومت ناب محمدیست
آل علی و دولت و کابینه ی علی

روز ظهور مهدی موعود نسل تو
یوم الحسین باشد و ادینه ی علی

می میزنم ز باده ی دلبر شبانه روز
دم می زنم ز احمد و حیدر شبانه روز

-------------------------------------------------------------

                   محمود ژولیده

فروزان از دو مشرق در سحرگاهان دو ماه آمد
دو خورشید جهان افروز در دو صبحگاه آمد

دو موسی از دو دریا یا دو یوسف از دو چاه آمد
دو رهرو یا دو رهبر یا دو مشعل دار راه آمد

دو شمع جمع بزم جان و رکن محکم ایمان
دو بحر رحمت و غفران دو دست قادر منان

دو آدم خو دو یوسف رو دو موسی ید دو عیسی دم

دو دریا را دو رخشان گوهر یکدانه پیدا شد
دو جان جان جان دو دلبر جانانه پیدا شد

دو سرو ناز یا دو نازنین ریحانه پیدا شد
دو شمع آفرینش یک جهان پروانه پیدا شد

دو سرّ داور هستی دو جان در پیکر هستی
یکی پیغمبر هستی یکی روشنگر هستی

یکی سر الّه اکبر یکی وجه الّه اعظم

دو شمع جمع انسانها دو شاه کشور جانها
دو باب ا... احسانها دو بسم ا... عنوانها

دو سرو باغ و بستانها دو باغ روح و ریحانها
دو واجب جاه امکانها دو مشعل دار کیهان ها

دو خالق را نماینده دو قرآن را سراینده
دو رحمت را فزاینده دو دلها را رباینده

یکی بر اولیاء سادس یکی بر انبیا خاتم

بشارت ای تمام عالم هستی بشیر آمد
گل بستان سرای آفرینش در کویر آمد

نرفته ماه از بزم فلک مهر منیر آمد
بشیران را بشیر آمد نذیران را نذیر آمد

جهان گردیده آسوده ملک رخ بر زمین سوده
فلک بر زیور افزوده محمد چهره بگشوده
ز مکه تافته خورشید نورش بر همه عالم

فلک امشب زمین مکه را از دور می بوسد
ملک مهد محمد را به موج نور می بوسد

بفرمان خدا خاک درش را حور می بوسد
مسیح از عالم بالا کلیم از طور می بوسد

حرم پیموده ره سویش طواف آورده بر کویش
صفا چون گل کند بویش صفاها گیرد از رویش
به یاد لعل لبهایش کند رفع عطش زمزم

چو آمد آمنه کم کم به هم چشم خدا جویش
دو لب خاموش اما عالمی گرم هیاهویش

بناگه تافت خورشید جهان آرا ز پهلویش
منور ساخت شرق و غرب را از پرتو رویش

سما در نور او گم شد زمین دریای انجم شد
لبش گرم تبسم شد وجودش در تلاطم شد
که ناگه چشم حق بینش دوباره باز شد از هم

ندا از عمق جان بشنید هان ای مهربان مادر
خدایت را خدایت را بخوان مادر بخوان مادر

سلامت می دهد امشب زمین و آسمان مادر
که هستی آفرین هستیت بخشد رایگان مادر

ببین لطف مؤید را بخوان دادار سرمد را
بدنیا آر احمد را محمد را محمد را
بذکر حق کن استقبال از پیغمبر اکرم
دل شب آمنه تنها ولی تنها خدا با او
نه عبد ا... زنده نه زنان آشنا با او

دعا می خواند و بودی آفرینش همصدا با او
سخن می گفت فرزندش محمد در خفا با او

امیدش بود و معبودش وجودش بود و مولودش
محمد بود و مقصودش زهی از بخت مسعودش
گرفتش در بغل مانند جان خویشتن مریم

ز یک سو رو به قبله مادرش حوّا دعا گویش
ز یک سو آسیه گلبوسه گیرد از گل رویش

ز یک سو مام اسماعیل همچون گل کند بویش
ز یک سو دستهای مریم عذرا به پهلویش

که کم کم درد او کم شد رها از درد و از غم شد
جمال حق مجسم شد محمد ماه عالم شد
به استقبال او خیزید از جا ای بنی آدم

در آن شب بارگاه آمنه خلد مخلّد شد
در آن شب جلوه گر مرآت حسن حی سرمد شد

در آن شب آفرینش محو و مات روی احمد شد
در ان شب بوسه زن مادر به رخسار محمد شد

چه عبدی در سجود آمد چه نوری در وجود آمد
چه غیبی در شهود آمد خدا را هر چه بود آمد
که او با هر دمش بر آفرینش جان دهد هر دم
چو آن تابنده اختر زاد آن نور مجسم را
نه آن نور مجسم بلکه وجه ا... اعظم را

فروغی تافت از نورش که روشن کرد عالم را
ندا آمد که زادی بهترین فرزند آدم را

مبارکباد لبخندت گرامی باد فرزندت
بهین عبد خداوندت محمد طفل دلبندت
که می خوانند مدحش را خدا و انبیا با هم

تو امشب آدم و نوح و خلیل دیگری زادی
ذبیح و خضر و داوود و کلیم برتری زادی

مسیحا نه مسیحای مسیحا پروری زادی
تو امشب بر همه پیغمبران پیغمبری زادی

رسل در تحت فرمانش کتب یک جمله در شانش
هزاران خضر عطشانش صد اسماعیل قربانش
مبارک ای گرامی مادر پیغمبر اکرم
زمین مکه دیشب غرق در نور محمد بود
چراغ آسمان لبخند زن بر روی احمد بود

جهان آفرینش بهتر از خلد مخلد بود
تجلای خدا در چهره ی عبدی مؤید بود

مؤیّد باد قرآنش گرامی باد فرقانش
معطر باد بستانش جهان در تحت فرمانش
بنای اوست در سیل حوادث کوه مستحکم

محمد ای چراغ روشنی بخش جهان آرا
بر افروز و بر افروزان بنور خویش دلها را

بلرزان با نهیب آسمانی کاخ کسری را
ندای تفلحوا از عمق جان برکش بخوان ما را

تو ما را دانش آموزی تو مهر عالم افروزی
تو برق اهرمن سوزی تو در هر عصر پیروزی
لوای توست با دست خدا بر دوش نه طارم

هماره بوی عطر خلد از خاک درت خیزد
همیشه نور توحید از فراز منبرت خیزد

ندای تفلحوا از مکتب جان پرورت خیزد
فروغ دانش از کرسیّ درس جعفرت خیزد

ششم مولا ششم رهبر ششم هادی ششم سرور
ششم فرمانده داور ششم فرزند پیغمبر
که شش خورشید حق از سلب او تابیده در عالم
الا ای ام فروه آفتاب داور اوردی
محمد را محمد را کتاب دیگر آوردی

تعالی ا... که مثل آمنه پیغمبر آوردی
تو چون بنت اسد در دامن خود حیدر آوردی

بعصمت مادرش زهرا بصورت چون حسن زیبا
حسینی خو علی سیما امام باقرش بابا
که با عید محمد عید میلادش بود توأم

کتاب من کتاب ا... و دین مصطفی دینم
تولای امیرالمزمنین عهد نخستینم

مرام جعفری و مهر آل ا... آئینم
نه کاری بود با آنم نه حرفی مانده با اینم

محب آل اطهارم علی را دوست می دارم
ز خصمش نیز بیزارم به یارش تا ابد یارم
نباشد غیر حب و بغض ، دین و مذهب ((میثم))

------------------------------------------------------------------

غلامرضاسازگار

 

ای نمازِ تو آفتابِ خدا

آخرین شاه بیت نابِ خدا

 

محور گردش زمین و زمان

آسمانی ترین نگاهِ جهان

 

شعرمن با تو چون محک بخورد

واژه ها یک به یک ترک بخورد

 

درمیان قبیله های عرب

بین احساسهای مرده ی شب

 

بین اندیشه های ویرانگر

و  خرافاتیان عصیان گر

 

وقتِ تعبیر خلق آدم شد

که جهان پر زعطر مریم شد

 

ناگهان آسمان دگرگون شد

ابرهای زمان دگرگون شد

 

کاخ کسرائیان به لرزه نشست

خنجر ظلمت شبانه شکست

 

و شِکفتی که بشکفد ایمان

و نمیرد صدای دخترکان

 

درشتابی پراز جهالت ها

خفته بودیم پشت عادت ها

 

مانده بودیم درمَنیَّت خویش

آمدی با خلوص نیت خویش

 

نرم و آهسته زنده مان کردی

وکریمانه بنده مان کردی

 

بارش رحمتی زجانب عشق

قطره قطره همه مراتب عشق

 

حُسن خلق تو انقلابِ خدا

خاتم المرسلین کتاب خدا

 ---------------------------------------------------------------

فاطمه وثوقی

 

قرار شد که بیایی و از ستاره بگویی

صدای پنجره باشی و از نظاره بگویی

 

تمام قصه‌ی دردِ هزار و یک شب ما را

- بدون آنکه بخوانی- به یک اشاره بگویی

 

نشان صبح همین بود، همین که «حی علی العشق»

تو با صدای سپیدت به هر مناره بگویی

 

برای دخترکانی که سهم خاک نبودند

تو از جوانه زدن در شبی بهاره بگویی

 

و موج، پشت سرِ موج، به صخره‌‌ها بزنی تا

از آن حقیقت آبی در این کناره بگویی

 

چه سبز می‌شود آن روز که در صدای سواری

غزل دوباره بخوانی، اذان دوباره بگویی

------------------------------------------------------

قاسم صرافان

درخت ها همه در سایه ی مقام بلندت

بنفشه ها همه در تاب گیسوان کمندت

 

به گرد پای تو هرگز نمی رسند سواران

اگرچه سخت بتازند در رکاب سمندت

 

چه رودها که تپیدند تا تو را به کف آرند

چه بادها که وزیدند تا مگر ببرندت

 

مسیر چشم تو آنقدر دشت و دامنه دارد

که آهوان جهان را کشانده است به بندت

 

چنان صمیمی و بی ادعا و بنده نوازی

که نیست هیچ مسلمان و کافری گله مندت

 

رسول مهر تو را با کدام خط بنگارم

فدای آن دل مشکل گشای ساده پسندت

 

بخوان بنام همان خالقی که خسرو عشق است

فدای لهجه ی شیرین و حرف های چو قندت

 -----------------------------------------------------------

سارا جلوداریان

قلم به دست گرفتم دوباره بنویسم

نهاد عشق شدم تا گزاره بنویسم

حروف شمسی خود با ستاره بنویسم

توان گرفته ام از یک عصاره بنویسم

عصاره ای که زمین و زمان به نامش بود

اگر غلط نکنم عرش، مست جامش بود 

در آن زمان که بشر محو بت پرستی بود

تمام فرصتشان صرف عیش و مستی بود

بقای نسل به تدریج رو به پستی بود

بنای بتکده ها حُکم چیره دستی بود

یکی رسید که توحید، کوله بارش بود

"بگو خداست احد" این فقط شعارش بود

به گوش باش خداوندگار گمراهی

رسیده است سحر در پسِ شب واهی

وزیده است نسیم خوش سحرگاهی

به سوی چاه عدم تا ابد بشو راهی

خبر رسیده که موسی به نیل آمده است

بزن کنار دوباره خلیل آمده است

خدا به خلقت زیبای خود نمک پاشید

به خلق جاذبه ی روی عشق می نازید

خجالت از نَفَس سرد ماه می بارید

به پشت ابر تکامل روانه شد خورشید

خدا به چهره ی او دین راستین می گفت

به آفرینش خود، باز آفرین می گفت 

به سردی نَفَس آدمی حرارت داد

زمین خشک هوس باز را طراوت داد

به ذات گمشده ی عاشقی کرامت داد

به مادّیّت این خاک، معنویّت داد

برای کسب شرابش زمین سبو می شد

جهان به یُمن قدم هاش زیر و رو می شد

دو دست آمنه امشب ستاره باران بود

به دور مهد نگاهش نگاه جانان بود

شکست خورده ی این روزگار، شیطان بود

و جبرییل ز عرش خدا رجزخوان بود :

دوباره بر همه حجّت، تمام خواهد شد

چرا که حضرت احمد، امام خواهد شد

-----------------------------------------------------
حمید رمی

 

 

اتفاقی خاص در عرش عظیم افتاده بود

 

لرزه بر اندام شیطان رجیم افتاده بود

 

چون که بر پیشانی مولود پاک امنه

 

نقش بسم الله الرحمن الرحیم افتاده بود

 

در نخستین جزء قرآن هم به پایش با خضوع

 

معنی رمز الف با لام و میم افتاده بود

 

از ازل در آخرین جام می پیغمبری

 

عکس زیبای رخ طفلی یتیم افتاده بود

 

روی بام شهر مکه در شب میلاد نور

 

بقچه بوی گل از دست نسیم افتاده بود

 

سایه فرّ و شکوه جاودانش هم چنان

 

بر سر عیسی و موسای کلیم افتاده بود

 

مهر او، مهر وصیش، مهر دختش بی گمان

 

در دل هر صاحب عقل سلیم افتاده بود

 

بر سرش ز آن دم که پا بر عرصه هستی نهاد

 

سایه نور خداوند کریم افتاده بود

 

هر که با او یا وصیش بی دغل می رفت راه

 

در حقیقت بر صراط مستقیم افتاده بود

--------------------------------------------------------------
علی راکبر بهرامیان

 

باید چهل شبانه بر انگور سر شود

 

تا «می» به هر پیاله بریزد، سحر شود

 

امشب اگر که بگذرد انگور در بغل،

 

فردا، شراب، ساعت نُه، بارور شود

 

از این خروش و همهمه من حدس می زنم

 

نوزاد این قدح که بیفتد، پسر شود

 

آنگاه شب به شب که بپیچد به خویشتن

 

اندوهناک، راهی کوه و کمر شود

 

«یا ایها المزمل» و ... پیمانه بشکند

 

مرد از شراب تازه تری سر به سر شود

 

«یا ایها المدثر» و ... در این مسیر، هان

 

آن کس که بی خبر بشود با خبر شود

 

این راه را چو دایره بسته ای، بزرگ

 

هر سو که بیشتر بروی، بیشتر شود

 

آنگاه راه ها به لبی که بنوشدت

 

اندازه دو قاب کمان مختصر شود

 

باید چهل پرنده به تایید آسمان

 

باید چهل شبانه بر انگور سر شود

------------------------------------------------------
مهدی رحیمی

هراس و دلهره خواهد رفت همان شبی که تو می‌آیی

 

همان شب آمنه می‌بیند درون چشم تو دنیایی

 

همین که آمده‌ای از راه، قریش محو تو شد ای ماه!

 

یتیم کوچک عبدالله! ببین نیامده، آقایی!

 

گل قشنگ بنی هاشم، سلام بر تو ابوالقاسم

 

دلم کنار تو شد مُحرم، ندیده خوشتر از این جایی

 

چنان کنار ابوطالب، ستوده حُسن تو را یثرب

 

که وحی شد به دل راهب همان ستوده عیسایی

 

به هیچ آینه جز حیدر، نه پادشاه و نه پیغمبر

 

شکوه و حُسن تو را دیگر، خدا نداده به تنهایی

 

به دختران نهان درگل، ببار ساقی نازک دل

 

ببار تا بشود نازل به قلب پاک تو زهرایی

 

به آرزوی نگین تو درآمده‌ست به دین تو

 

مسیح من! به کمین تو نشسته است یهودایی

 

قسم به «لیل» و به گیسویت، به ذکر «یاحق» و «یاهو»یت

 

به آیه‌، آیه‌ی ابرویت به آن دو چشم تماشایی

 

در این هزاره ظلمانی از آن ستاره که می‌دانی

 

برای این شب توفانی کمی بخوان دل دریایی!

 

بخوان که در عرفاتم من، کنار آب حیاتم من

 

طنین یک صلواتم من به شوق این همه زیبایی

---------------------------------------------------------
قاسم صرافان

 

 

چشم تا وا می‌کنی چشم و چراغش می‌شوی

 

مثل گل می‌خندی و شب بوی باغش می‌شوی

 

شکل «عبدالله»ی و تسکین داغش می‌شوی

 

می‌رسی از راه و پایان فراقش می‌شوی

 

غصه‌اش را محو در چشم سیاهت می‌کند

 

خوش بحال «آمنه» وقتی نگاهت می‌کند

 

با «حلیمه» می‌روی تا کوه تعظیمت کند

 

وسعتش را ـ با سلامی ـ دشت تسلیمت کند

 

هر چه گل دارد زمین یکباره تقدیمت کند

 

ضرب در نورت کند بر عشق تقسیمت کند

 

خانه را با عطر زلفت تا معطر می‌کنی

 

دایه ها را هم ز مادر مهربان تر می‌کنی 

 

دیده نورت را که در مهتاب بی حد می‌شود

 

آسمان خانه‌اش پر رفت و آمد می‌شود

 

مست از آیین ابراهیم هم رد می‌شود

 

با تو «عبدالمطلب» عبدالمحمد می‌شود

 

گشت ساغر تا به دستان بنی‌هاشم رسید

 

وقت تقسیم محبت شد، «ابوالقاسم» رسید

 

یا محمد! عطر نامت مشرق و مغرب گرفت

 

وقت نقاشی قلم را عشق از راهب گرفت

 

ناز لبخندت قرار از سینه‌ی یثرب گرفت

 

خواب را خال تو از چشم «ابوطالب» گرفت

 

رخصتی فرما فرود آید پریشان بر زمین

 

تا چهل سالت شود می‌میرد این روح الامین

 

دین و دل را خوبرویان با سلامی می‌برند

 

عاشقان را با سر زلفی به دامی می‌برند

 

یوسفی اینبار تا بازار شامی می‌برند

 

بوی پیراهن از آنجا تا مشامی می‌برند

 

بی‌قرارت شد «خدیجه» قلب او بی‌طاقت است

 

تاجر خوش ذوق فهمیده‌ست: عشقت ثروت است

 

نیم سیب از آن او و نیم دیگر مال تو

 

داغ حسرت سهم ابتر، ناز کوثر مال تو

 

از گلستان خدا یاس معطر مال تو

 

ای یتیم مکه! از امروز مادر مال تو

 

بوسه تا بر گونه‌ات ام ابیها می‌زند

 

روح تو در چشمهایش دل به دریا می‌زند

 

دل به دریا می‌زنی ای نوح کشتیبان ما

 

تا هوای این دو دریا می‌بریی توفان ما

 

ای در آغوشت گرفته لؤلؤ و مرجان ما

 

ای نهاده روی دوشت روح ما ریحان ما

 

روی این دوشت حسین و روی آن دوشت حسن

 

«قاب قوسین»ی چنین می‌خواست «او ادنی» شدن

 

خوشتر از داوود می‌خوانی، زبور آورده‌ای؟

 

یا کتاب عشق را از کوه نور آورده‌ای؟

 

جای آتش، باده از وادی طور آورده‌ای

 

کعبه و بطحا و بتها را به شور آورده‌ای

 

گوشه چشمی تا منات و لات و عزا بشکنند

 

اخم کن تا برج‌های کاخ کسرا بشکنند

 

ای فدای قد و بالای تو اسماعیل‌ها

 

بال تو بالاتر از پرهای جبرائیل‌ها

 

«ما عرفناک»ت زده آتش در این تمثیل‌ها

 

بُرده‌ای یاسین! دل از تورات‌ها، انجیل‌ها

 

بی عصا مانده‌ست، طاها ! دست موسی را بگیر

 

از کلیسای صلیبی حق عیسی را بگیر

 

باز عطر تازه‌ات تا این حوالی می‌رسد

 

منجی دلهای پر، دستان خالی می‌رسد

 

گفته بودی «میم» و «حاء» و «میم» و «دال»ی می‌رسد

 

نیستی اینجا ببینی با چه حالی می‌رسد

 

خال تو، سیمای حیدر، نور زهرا دارد او

 

جای تو خالی! حسین است و تماشا دارد او

-----------------------------------------------------------
قاسم صرافان

 

 

 

تا دشت‌ها هوای دلت را دویده‌ای

 

در کوه انعکاس خودت را شنیده‌ای

 

در آن شب سیاه نگفتی که از کدام

 

وادی سبد سبد گلِ مهتاب چیده‌ای؟

 

«تبـت یدا...» ابی‌لهبان شعله می‌کشند

 

تا پرده‌ی نمایش شب را دریده‌ای

 

رویت سپیده‌ایست که شب‌های مکه را ...

 

خالت پرنده‌ایست رها در سپیده‌ای

 

اول خدا دو چشم تو را آفرید و بعد

 

با چشمکی ستاره و ماه آفریده‌ای

 

باران گیسوان تو بر شانه‌ات که ریخت

 

هر حلقه یک غزل شد و هر مو قصیده‌ای

 

راهب نگاه کرد و آرام یک ترنج

 

افتاد از شگفتی دست بریده‌ای

 

بالاتر از بلندی پرهای جبرئیل

 

تا خلوت خدا، تک و تنها پریده‌ای

 

دریای رحمتی و از امواج غصه‌ها

 

سهم تمام اهل زمین را خریده‌ای

 

حتی کنار این غزلت هم نشسته‌ای

 

خط روی واژه‌های خطایم کشیده‌ای

 

گفتند از قشنگیت اما خودت بگو

 

از ‌آن محمدی (ص) که در آیینه دیده‌ای

--------------------------------------------------------
قاسم صرافان


دست غیبِ غیب امشب پرده از رخ برگرفت

 

نور او تا ماوراءالملک را در بر گرفت

 

روی ناپیدای خود را فاش در آیینه دید

 

پرده چون ذات خدا را روی پیغمبر گرفت

 

منظر حسن خدا تابید در کلّ وجود

 

دل ز هر پیغمبری این دلربا منظر گرفت

 

توبۀ آدم نه تنها گشت با نامش قبول

 

سرگذشتی شد که عالم زندگی از سر گرفت

 

پیشتر از بامداد هفده ماه ربیع

 

آفتابی در زمین از آسمان دل برگرفت

 

ذره‌ای از مهر رویش را چو بر آن بذل کرد

 

جلوه‌ای کرد و جهان را خسروِ خاور گرفت

 

با تماسش ریگ صحرا را دُر نایاب کرد

 

با نگاهش از درون سنگ نخلِ‌ ‌تر گرفت  

 

با غلامش می‌توان زر کرد کوه سنگ را

 

از گدایش می‌توان یک آسمان اختر گرفت

 

تا نگهدارد به دامان اختران خویش را

 

آسمان دست توسلّ سوی آن سرور گرفت

 

جرأت پرواز را با حضرتش از دست داد

 

گرچه جبریل از ملایک اوج بالاتر گرفت

 

معجز پیغمبران در پنجۀ سلمان اوست

 

زهد عیسی در کلاس درس او بوذر گرفت

 

مرتضی در بدر یاری از رسول‌الله خواست

 

مصطفی در فتح خیبر دامن حیدر گرفت

 

با دم او «لافتی الا علی» جبریل گفت

 

با دعای او علی شمشیر از داور گرفت

 

با رخ زهرای او چشم ملایک نور یافت

 

از دم داماد او جبریل بال و پر گرفت

 

یک نگه در فتح خیبر بر علی کرد و علی

 

با دو انگشت یداللهی در از خیبر گرفت

 

ذکر بر لعل لبش پیش از ولادت بوسه زد

 

حمد از فیض دهانش روح بر پیکر گرفت

 

گوهری یکدانه در انوار حق پوشیده بود

 

«رحمةٌ للعالمین» شد، از خدا «کوثر» گرفت

 

آسمان تا با بلالش لاف یک رنگی زند

 

صبحِ خلقت، آبرو از رنگ نیلوفر گرفت

 

باغ جنّت بود از اوّل عاشق مقداد او

 

کز خدا بر دامن خود این‌همه زیور گرفت

 

باید از آیات قرآنش دُرِ توحید یافت

 

باید از دریای نورش تا ابد گوهر گرفت

 

دانش عدل و مساوات و کمال و علم را

 

باید از این مکتب و از این پیام‌آور گرفت

 

نجلِ عمران با یدِ او قلب دریا را شکافت

 

پورِ آذر با دم او لاله‌ از آزر گرفت

 

لحظه‌ای بگذاشت لب بر روی چشمان علی

 

چشم آن مولا شفا در غزوه خیبر گرفت

 

نقش تصویر محمّد را میان جام دید

 

هر که از دست امیرالمؤمنین ساغر گرفت

 

یا محمّد ای وجودت «رحمة للعالمین»

 

ای که باغ رحمت از فیض تو برگ و برگرفت

 

کیستی تو کز وصیّ‌ات ذات «رب العالمین»

 

«انّما» در شأن او فرمود و انگشتر گرفت

 

آسمان دور سر مقداد و سلمان تو گشت

 

آفتاب از خاک راه قنبرت افسر گرفت

 

نام نیکوی تو را بنْوشت با دست خدا

 

تا قلم روز ازل گلبوسه از دفتر گرفت

 

آنچه «میثم» گفت در وصف تو حرف او نبود

 

درِّ مضمون از تو از آغاز تا آخر گرفت

---------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

 

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

 

دل رمیده ما را انیس و مونس شد

 

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

 

بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد

 

به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

 

فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

 

به صدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست

 

گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد

 

طربسرای محبت کنون شود معمور

 

که طاق ابروی یار منش مهندس شد

 

لب از ترشح می پاک کن برای خدا

 

که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد

 

کرشمه تو شرابی به عارفان پیمود

 

که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد

 

چو زر عزیز وجودست شعر من آری

 

قبول دولتیان کیمیای این مس شد

 

خیال آب خضر بست و جام کیخسرو

 

به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

 

ز راه میکده یاران عنان بگردانید

 

چرا که حافظ از این راه برفت و مفلس شد

------------------------------------------------------------
حافظ شیرازی

 

 

شب شوق و شب وجد و شب شور و شب پیدایش نور و شب تکرار تجلای رسولان الهی رسد از ارض و سما و ملک و حور و گواهی که شب هجر سر آمد سحر آمد سحر آمد خبر آمد خبر آمد که شد از آب تهی رود سماوه شده چون دامن تفتیده ی صحرای قیامت کف دریاچه ی ساوه خبری تازه به گوش و رسد از غیب سروش و شده آتشکده ی فارس خموش و عجبا اینکه فرو ریخته یکباره به هم کنگره ی کاخ مدائن نفس پادشهان حبس شده در دل و گشتند همه لال ز گفتار به امر احد خالق دادار دگر راه سماوات به شیطان شده مسدود بتان یکسره بر خاک فتادند و نگویند مگر ذکر خداوند و رسول دو سرا را.

عرش و فرش و ملک و آدمی و کوه و در و دشت و یم و قطره مهر و مه و سیاره و منظومه ی شمسی و کرات و همه افلاک الی این کره ی خاک ز برگ و بر و ریگ و حجر و شاخه و نخل و ثمر و بام و در و مرد و زن و پیر و جوان ابیض و اسود همه گویند درود و صلوات از طرف ذات خداوند تبارک و تعالی و همه عالم خلقت به خصال و به کمال به جلال و به جمال قد و بالای محمد که خداوند و ملایک همه گویند درودش همه خوانند ثنایش همه مشتاق لقایش همه عالم به فدایش همه مرهون عطایش که خدا خلق نموده است به یمن گل رویش فلک و لوح و قلم را ملک و جن و بشر را همه ارض و سما را.

چار ماه است که گردیده به تن آمنه را جامه ی ماتم به رخش هاله ای از غم غم عبدالله والا گهرش شوهر نیکو سیرش اشک روان از بصرش اشک نه خون جگرش خون نه که یاقوت ترش بود یکی غنچه از آن لالهی پرپر ثمرش داشت چو جانی به برش بلکه ز جان خوب ترش مونس شام و سحرش تا که شبی دید همان مادر دلباخته در خواب که در دست گرفته است گلی خرم و شاداب که برده است ز گل های دگر آب نظر کرد بر آن لاله ی فرخنده که برگشت یکی قرص قمر گشت به یک لحظه پسر گشت نکوتر ز پدر گشت چو بیدار شد از خواب، خوش و خرم و شاداب دلش شد ز شعف آب به یاد آمدش این نکته که نه ماه تمام است مه حسن ختام است رسیده مه میلاد گرامی پسرش بر رخ قرص قمرش خندد و بی پرده کند سیر تماشای خدا را.

لحظه ها بود بر آن مادر فرخنده ی افراشته اقبال بسی بیشتر از سال شب و روز زدی طایر جانش ز شعف بال که کی جلوه کند از صدف آن گوهر اجلال که یک بار دگر نیمه شبی خواب ربودش همه شد نور وجودش ز عنایات خداوند ودودش عجبا دید که خورشید زپهلوش درخشید و فروغ ابدیت به جهان یکسره بخشید به ناگه در پاکش ز صدف داد ندا کای صدف گوهر یکتای خدا مادر انوار هدی خیز که هنگام فراقت به سر آمد شب تنهایی و اندوه و غمت را سحر آمد شب میلاد گل گلشن هستی به نجات بشر آمد چه مبارک سحری بود که ناگاه به هم درد فشردش شبی آرام در آن حجره ی خاموش نه یاری نه قراری تک و تنها ز دم احمدی خویش پراکنده در امواج فضا عطر دعا را.

دگر از درد گل انداخته رخسار نکویش شده انوار خداوند فروزنده ز رویش نگهش سوی سما بود و همه محو خدا بود که سقف حرمش لاله صفت باز شد و لحظه ی اعجاز شد و با خبر از راز شد و دید در آن درد و الم چارزن پاک تو گویی که رسیدند ز افلاک و همانند ندارند به روی کره ی خاکی یکی حضرت حوا و دگر مریم عذرا و دگر هاجر و سارا همه مبهوت جلالش همه بر دور جمالش همه دیدند مقامش همه گفتند سلامش بگرفتند در آغوش چو جانش زهی از عزت و شانش نگه هاجر و سارا به گلستان رخ حور نشانش که در آن لحظه کف دست به پهلوش کشید از دو طرف مریم عذرا که به یکباره به پا خواست صدای خوش تکبیر ز کوه و شجر و دشت و در مکه جهان غرق در انوارالهی شد و دیدند که مرآت جمال احد قادر سرمد مدنی مکی ابوالقاسم و محمود و محمد نبی امی خاتم به روی دامن مریم ز فروغ رخ خود کرد منور همه جا را.

بشنوید از دو لب آمنه آن مادر فرخنده ی احمد که چو بگذاشت قدم بر کره ی خاک محمد ز رخش نور عیان گشت و فروزنده از آن نور جهان گشت که با جلوه ی ماه رخ او دیدمی از دور قصور یمن و شام و به گوش آمدم از جانت معبود ندایی که الا آمنه زادی پسری را که بود از همه ی خلق سرآمد که بود آینه ی طلعت ذات احد قادر سرمد که بود آینه ی طلعت ذات احد قادر سرمد که بود کنیه ابوالقاسم و نام احمد و محمود و محمد که در آن حال همان چار زن پاک، تن خوب تر از جان ورا شسته به ابریق بهشتی پس از آن مریم عذرا به یکی حله ی زیبای بهشتش بپوشاند و لب خویش به لبخند گشودند و سلامش بنمودند و ستودند مقام و شرف و عزت آن پاک ترین عبد خداوند نما را.

-----------------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

صفحات سایت :