close
تبلیغات در اینترنت
امام رضا (ع)
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 2
  • بازديد امروز : 2,086
  • بازديد ديروز : 338
  • آي پي امروز : 65
  • آي پي ديروز : 72
  • ورودی امروز گوگل : 9
  • ورودی گوگل دیروز : 16
  • بازديد هفته : 6,192
  • بازدید ماه : 21,350
  • بازدید سال : 144,600
  • كل بازديدها : 514,837
  • ای پی شما : 54.225.26.44
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : یکشنبه 29 مهر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

از لطف خدا دلم شده زنده به دین

حب علی و فاطمه ام شد آیین

شد آب و گلم سرشته با عشق حسین

با مهر رئوف اهل بیت است عجین

-----------------------
سید هادی طباطبائی

ذیقعده نَه یک دهه کرامت دارد

یک عمر کرامت و زعامت دارد

در سیصد و شصت و پنج روز از هر سال

هر روز رضا به ما امامت دارد

***

ای شیعه کرامتَت فرا می خواند

این مَه به ولایتت فرا می خواند

دستان رضا اگر بگیرد دستت

معصومه به عصمتت فرا می خواند

***

از ماهِ رضا لطف و کرامت ریزد

در مشهد و قم رحل اقامت ریزد

هر خسته که از رضا شفا میخواهد

معصومه به کامِ او سلامت ریزد

***

ایران دو حرم در قم و مشهد دارد

در این دو، جواد رفت و آمد دارد

فرمود که شاچراغ، سوّم حرم است

رهبر نفَسِ آل محمد دارد

خواستم تا شبی قلم بزنم

خط سرخی بروی غم بزنم

 

خواستم تا به یاری خورشید

در سیاهی شب قدم بزنم

 

تا که مخلوط عشق و عقلم را

باز از نو دوباره هم بزنم

 

مثل هر بار عشق آمد و من

لاجرم حرف از دلم بزنم

 

حرف دل حرف عشق حرف رضاست

باید از شاه طوس دم بزنم

 

با دو بال کبوتری وارم

می پرم تا سری حرم بزنم

 

می پرم تا به ماورا برسم

به حریمی پر از خدا برسم

 

باز امشب حرم چراغان است

در و دیوار ریسه بندان است

 

ابرها را ببین که آمده اند

باز وقت نزول باران است

 

ظاهرا باز کعبه می سازند

قبله گاهی که در خراسان است

 

آسمان با ستاره و ماهش

در زمین مدینه مهمان است

 

جبرئیل از بهشت آمده و

روی دستش گلاب وقرآن است

 

نجمه او را بغل گرفته ببین

لبش امشب چقدر خندان است

 

غرق گلبوسه كرد رويش را

ميزند شانه باغ مويش را

 

چون نسیم بهار آمده اي

چقدر با وقار آمده اي

 

از تنت بوي ياس مي آيد

ز كدامين ديار آمده اي

 

گفته بودي مدينه گريه كنند

با دلي بي قرار آمده اي

 

از دل زائران خسته ی خود

تا بشويي غبار آمده اي

 

كرده اي پهن دام عشقت را

آخر اينجا چه كار آمده اي

 

فكركردي دلم اسيرت نيست

كه به قصد شكار آمده اي

 

من از اول كبوترت بودم

جلد صحن منورت بودم

 

هر زمان غصه اي عذابم داد

نام تو بردم و شدم دلشاد

 

میهمان نه که خانه زاد توام

خاکبوس قدیم گوهر شاد

 

حرم تو فقط خراسان نيست

دل من هم شده رضا آباد

 

آمدم تا که حرفهایم را

بزنم با تو ، هر چه باداباد

 

چشم درچشم حلقه هاي ضريح

دست در دست پنجره فولاد

 

با دلی غرق خواهش آمده ام

قسمت مي دهم به جان جواد

 

کربلای مرا هم امضا کن

راه آن را بروی من وا کن

 

مثل ابري به روي ايراني

مظهر رحمتي ، تو باراني

 

غير رويت كجا طواف كنم

كه شما كعبه ي فقيراني

 

با تو در آسمان رها هستم

بي توام در قفس چو زنداني

 

حاجتم را نيامده دادي

حرف دل راچه خوب مي داني

 

مثل هر بار از دو چشمانم

قصه های نگفته میخوانی

 

موقع مرگ منتظر هستم

مثل آن پيرمرد سلماني

 

  لحظه ها را برای آمدنت

می شمارم؛صفای آمدنت

 

دل من مال توست آقا جان

که به دنبال توست آقا جان

 

روی آن شاخه های بارورت

میوه ی کال توست آقا جان

 

يا كه در بزمتان عزادار و

يا كه خوشحال توست آقاجان

 

در عزای مصیبت جدت

نخی از شال توست آقا جان

 

به خدا آرزوي لب هايم

بوسه بر خال توست آقاجان

 

وقت تحویل سال اگر آیم

سال من سال توست آقاجان

 

  در دلم ابر ماتم آمده است

باز بوی محرم آمده است

 

کار دل را دوباره در هم کن

سینه را كربلايي از غم کن

 

ماه ذيقعده و زيارت تو

باز پابوسی ات نصیبم کن

 

کمی از اشک خود به چشمم ده

دیدگان مرا پر از نم کن

 

دلمان را بگیر، دست خودت

فقط آماده ی محرم کن

 

چایی روضه هایمان را با

کوثر اشک فاطمه دم کن

 

بهر شب های ماه ماتممان

مجلس روضه ای فراهم کن

 

اين دل تنگم عقده ها دارد

گوييا ميل كربلا دارد

 

محمد بیابانی

دل اگر دیده به دلدار نبندد چه کند

دیده گر از کرمت بار نبندد چه کند

 

تا دل سوخته را مثل تو دلداری هست

دل اگر دیده ز اغیار نبندد چه کند

 

دارد آن خاک وجوبت که ندارد کعبه

زائر این حرز به دیوار نبندد چه کند

 

دل ز عالم به خدا حُجب نگاهت ببرد

 مِهرت آیینه به رخسار نبندد چه کند

 

دلبری چون تو که دلهاست گرفتار غمش

 چشم بر چشم گرفتار نبندد چه کند

 

کیست شایسته مدح قد سرو تو رضا

 دل دخیل قدم یار نبندد چه کند

 

سائلت وقت عبور تو ز بازار نظر

راه با چشم خریدار نبندد چه کند

 

تو رضایی و خدا روح رضامندی تو

می سزد سجده به اسماء خداوندی تو

 

 ای همه عالم امکان شده سرگردانت

  وی سر خان ولای تو همه مهمانت

 

همه افلاک به زیر قدمت ریگ رَهَند

 همۀ کون و مکان ریزه خور دستانت

 

پلک مستانه چو بر هم بنهی شب گردد

 دیده چون باز کنی روز شود حیرانت

 

سایه بر سر فکن ای دوده زهرا و علی

دودمان تو نظر دوخته بر چشمانت

 

پاره جان پدر کوثر ثانی رسول

  مادرت محو ز بر داشتن قرآنت

 

چون به توحید گشودی لب شیرینت را

  مَلَک از هر سخنت بُرد دُر غلطانت

 

انبیاء کارگذار ره نورانی تو

پاسبانان مقرب همگی دربانت

 

تو رضایی و خدا روح رضامندی تو

 می سزد سجده به اسماء خداوندی تو

 

گرچه گشتیم سخن ساز نگفتیم از تو

هر چه گفتیم سخن باز نگفتیم از تو

 

آری از هر دری آوای غزل سر دادیم

 ای غَمَت جاذبه پرداز نگفتیم از تو

 

از دم عیسی مریم همه دم دم زده ایم

ای مسیحای بشر ساز نگفتیم از تو

 

سخن از کشف و کرامات بزرگان گفتیم

  ای همه عمر تو اعجاز نگفتیم از تو

 

گر تویی ضامن آهو و شفا بخش مریض

کیست طاغوت برانداز نگفتیم از تو

 

تو ولیعهد همه آل رسول اللهی

گر چه سلطان سرافراز نگفتیم از تو

 

تو رضایی و خدا روح رضامندی تو

می سزد سجده به اسماء خداوندی تو

 

ای همه مُلک جهان بر تو خراسان آقا

 ذره خورشید شود نرد تو آسان آقا

 

آشنایان اگر ای یار تو را نشناسند

می شناسند تو را چهره شناسان آقا

 

گر همه عالم و آدم ز رهت برگردند

تا خدا هست دلت نیست هراسان آقا

 

قدر لطف تو اگر خلق ندانند بد است

  ای دعاگوی همه نیک سپاسان آقا

 

حیف اگر رنگ مناجات نگیریم از تو

 که تو دوری کنی از سست حواسان آقا

 

میزبان داری اشرار ز اخلاق تو نیست

  می نشینی به بَر کهنه لباسان آقا

 

هر گَه از کرب و بلا دور بمانی یعنی

 کربلای دل ما هست خراسان آقا

 

تو رضایی و خدا روح رضامندی تو

می سزد سجده به اسماء خداوندی تو

 

محمود ژولیده

گلدسته های مرقدتان پایه های عرش

فانوس های ساحل بی انتهای عرش

 

بر ساحت ضریح تو انس و ملک دخیل

آیینه کاری حرمت کار جبرئیل

 

زوار خاکی حرمت کبریایی اند

سرگرم کار و کسب شریف گدایی اند

 

هرلحظه فطرس آمده پابوسی شما

طفلی همیشه مانده پرش زیر دست و پا

 

لاهوتیان مقلد احکام عشقتان

می خوارگان دائمی جام عشقتان

 

ای قبله ی نیاز سماواتیان رضا

پیر مُغان دیر خراباتیان رضا

 

صدها ستاره مست شراب نگاهتان

بال فرشته های سما فرش راهتان

 

پیغمبران ز محضرتان فیض می برند

بهر کبوتران حرم دانه می خرند

 

روح الامین به لطف شما دل سپرده است

او با کبوتران حرم دانه خورده است

 

امشب دخیل پنجره فولاد می شوم

در بیستون عشق تو فرهاد می شوم

 

ای نور لایزال،بگو با دلم سخن

شد بقعه ی مطهرتان کوه طور من

 

شیرین دهن،حدیث تو طعم عسل دهد

زیبا سخن،کلام تو عطر غزل دهد

 

آقا نگاهتان به گلم روح داده است

تاثیر چشم های شما فوق العاده است

 

من کافر نگاه اهورایی توأم

مجذوب طرز خنده ی زهرایی توأم

 

در بین پیروان تو ملحد ترین منم

زندیقی رسیده به مرز یقین منم

 

تا بت پرست کعبه ی خال شما شدم

زاهد ترین خلیفه ملک خدا شدم

 

از زیر قبه ی تو به معراج می روم

دیوانه وار در پی حلاج می روم

 

قرآن مقام شامخ تان را ستوده است

گنجینه ی حقایق خود را گشوده است

 

با گوشه چشم فاطمی خود چها کنی!

سنگ سیاه قلب مرا کهربا کنی

 

من از پل صراط جزا پرت می شوم

دستم اگر به روز قیامت رها کنی

 

آقا چه می شود که مرا در صف حساب

از لا به لای آن همه آدم سوا کنی

 

آقا چه می شود که شوم مَحرم و شما

من را برای دیدن زهرا صدا کنی

 

آقا سعادت دو جهان قسمتم شود

یک بار اگر برای غلامت دعا کنی...

 

وحید قاسمی

این چه حسی است که امشب به دلم پاداده

به من کورچنین میل تماشا داده

 

خانه حضرت موسی شده وادی بهشت

گوئیا بازخدا حضرت عیسی داده

 

مریم است اینکه در آغوش خود عیسی دارد

یا خدا فاطمه را مولد زیبا داده

 

چه کسی آمده که باز عطش آورده

نکند باز خداحضرت سقاداده

 

نبی آمد,علی آمد,حسن آمد,نه حسین

همه را دست خدا بر رخ او جاداده

 

خوش بحال دل ماچون حرمش ایران است

پرچم نوکریش فاطمه بر ماداده

 

حرمت وادی طوراست که حاجت دارم

خادم پیرحرم حاجت من را داده

 

روز اول به تو و گنبد و گلدسته تو

حضرت ذات احد نمره بالا داده

 

صحن توصحن بهشت است خدایی چونکه

نقشه صحن تورا حضرت زهرا داده

 

مهدی نظری

گاهی که با نیاز دلم ناز می کنی

داری مرا دقیق برانداز می کنی

 

یعنی نگاه می کنی اول کجایم و

بعدا مرا به سمت خود آغاز می کنی

 

دارم دوباره شاعرتان می شوم مرا

داری دوباره قافیه پرداز می کنی

 

تازه شدم شبیه پسر بچه ای که تو

پیش ضریح می بریش ناز می کنی

 

حس می کنم که وقت دعا لطف خویش را

از لابلای جمعیت ابراز می کنی

 

گاهی برای تو همه تن سوز می شوم

تو در عوض همیشه مرا ساز می کنی

 

از خوبی شماست که خوب کم مرا

تو در حساب خویش پس انداز می کنی

 

گاهی کنار پنجره ات بسته می شوم

گاهی میایی و گره را باز می کنی

 

بر پرده ، زنده کردن شیرت عجیب نیست

هرشب مسیح معجزه ! اعجاز می کنی

 

اینبار هم شبیه خودم نه شبیه تو

دل می دهم به پنجره های ضریح تو

 

آهو که نه کبوترتان نه که آدمیم

تا با توایم پس همه عمر با همیم

 

فرقی نمی کند که چه هستیم یا که ایم

ما هرچه هست شیعه گیت را مصممیم

 

گاهی برای منبرتان مثل دعبلیم

گاهی برای نخل ولای تو میثمیم

 

لرزان نمی شویم به بادی که می وزد

به ریشه های حبّ تو وصلیم ، محکمیم

 

حاتم کجا و سفره احسانتان کجا

ما جیره خوار سفره ارباب حاتمیم

 

ما زنده با توایم و دم از تو گرفته ایم

پس ما برای کشته شدن هم مقدمیم

 

مدیون آن کسیم که مارا به تو سپرد

عمریست زیر سایه تو زیر پرچمیم

 

ما را زیاد و کم ننوشتند ، واحدیم

گاهی اگر زیاد و زمانی اگر کمیم

 

کم گریه می کنیم ولیکن موثریم

یعنی شبیه بارش باران نم نمیم

 

یابن الشّبیب خواندنمان را که دیده ای

دیدی که در عزای شهید محرمیم

 

این ویژ گیّ روضه جد غریب توست

که ما هنوز با غم تو غرق ماتمیم

 

اینبار هم دلی که شکسته است را بخر

لطفی کن و دوباره مرا کربلا ببر

 

محسن ناصحی

آنانکه عاشقند به دنبال دلبرند

هر جا که می روند تعلق نمی برند

 

از آنچه که وبال ببینند خالی اند

عشاق روزگار ، سبکبال می پرند

 

پرواز می کنند به هر جا که جلوه ای ست

گاهی ملائک اند و گاهی کبوترند

 

دل را به دست هر کس و ناکس نمی دهند

دلداده ی قدیمی آل پیمبرند

 

آنان که عاشق علی و فاطمه شدند

مدیون خانواده موسی بن جعفرند !

 

ما عاشقیم عاشق زهرا و حیدریم

ما شیعیان کشور موسی بن جعفریم

 

آدم بدون مهر تو انسان نمی شود

سلمان بدون عشق مسلمان نمی شود

 

آن گردنی که تیغ تو را بوسه می زند

سوگند می خوریم ، پشیمان نمی شود

 

وقتی کبوتران حریمت ، گرسنه اند

گندم برای سفره ما ، نان نمی شود

 

باید هزار قرن ، حکومت کنی مرا

سلطان چند روزه ، که سلطان نمی شود

 

تو خوب جایی آمده ای سروری کنی

هر رعیتی که رعیت ایران نمی شود

 

تو هشتمین پیمبر قرآنی منی

حق خدا و حق مسلمانی منی

 

تو آسمان عشقی و خورشید گنبدی

خورشید هشتمی و به ایران خوش آمدی

 

تو کربلایی و نجفی و مدینه ای

یعنی شهید و شاهد و مشهود و مشهدی

 

نُه چشمه از علوم ، به قلب تو جاری است

با این حساب ، عالم آل محمدی

 

تو آمدی و آمدنت رفتنی نداشت

مانند آفتاب تو در رفت و آمدی

 

ای آبروی جن و ملک خاکبوسی ات

عالم فدای جلوه شمس الشموسی ات

 

زائر شدم نسیم ، صدای مرا گرفت

از دستم التماس دعای مرا گرفت

 

یک شب کنار پنجره فولاد ، مادرم

آن قدر گریه کرد ، شفای مرا گرفت

 

یک پارچه گره زد و تا سالهای سال

« سهمیه امام رضا » ی مرا گرفت 

 

صحن تو ، آسمان تو ، گنبد طلای تو

حتی مجال کرب و بلای مرا گرفت

 

ایمان نداشتم که ضمانت کنی مرا

تا اینکه آهو آمد و جای مرا گرفت

 

ای دستگیر صبح قیامت سرم فدات

هم خانواده هم پدر و مادرم فدات

 

ای مهربانترین کرم سفره ی گدا

یا ایها الرئوفی و یا ایها الرضا

 

امشب خدا کند که تو را ای حضور سبز

این قوم اشتباه نگیرند با خدا

 

ای لطف بی نهایت شبهای زائران

یکبار ما ، سه بار شما ، پیش ما بیا

 

با گریه های توست اگر گریه می کنیم

ای روضه خوان گریه ی ابن شبیب ها

 

یابن شبیب گریه فقط بر غم حسین

یابن شبیب گریه فقط بهر کربلا

 

یابن شبیب جد مرا سر بریده اند

پیش نگاه عمه ما سر بریده اند

 

علی اکبر لطیفیان

بايد به قد عرش خدا قابلم کنند

شايد به خاک پاي شما نازلم کنند

 

دل مي کنم از آنکه دل ازتو بريده است

دل مي دهم به دست تو تا بي دلم کنند

 

امشب کميت شعرم اگر لنگ مي زند

فردا به لطف چشم شما دعبلم کنند

 

ايمان راستين هزاران رسول را

آميخته اگر که در آب و گلم کنند.....

 

....شايد خدا بخواهد و با گوشه چشم تان

بر رتبه ي غلامی تان نائلم کنند

 

وقتي سرشت آب و گلم را ازل خدا

بر آن نوشت رعيت سلطان ارتضا

 

در هشتمين دمي که خدا بر زمين دميد

بوي بهشت هفتم او ناگهان وزید

 

از شش جهت نسيم خبر داد و بعد از آن

از پنجره صداي اذان خدا رسيد

 

چار عنصر از ولادت او جان گرفته اند

يعني زمين به يمن وجودش نفس کشيد

 

از صلب سومين گل سرخ خدا حسين

ايران گرفته بوي دو آلاله ي سپيد

 

از هشت بيخود اين همه پايين نيامدم

يک حرف بيشتر چه کسي از خدا شنيد

 

توحيد ، حرف محوري دين انبياست

شرط رضا  به حکم أنا من شروطهاست

 

از برکتت نبود اگر ، نان نداشتيم

باران نبود غير بيابان نداشتيم

 

سوگند بر تو اي سر و سامان زندگي

بي تو نه سر که اين همه سامان نداشتيم

 

اين حوزه ها نفس به هواي تو مي کشند

لطفت اگر نبود ، مسلمان نداشتيم

 

اي آرزوي هر سفر دل از ابتدا

ما قبله اي به غير خراسان نداشتيم

 

ما رعيت ري ايم که سلطان به جز رضا

ارباب جز حسين  در ايران نداشتيم

 

خون حسين دررگ ودرريشه ي من است

  علم رضا  معّلم انديشه ي من است

 

بالا بلند گفته که طوبي تر از تو نيست

يوسف به حرف آمده زيباتر از تو نيست

 

گفتند پاره ي تن پيغمبر مني

انگار بعد فاطمه زهراتر از تو نيست

 

برگ درخت کاشته ي دستهاي تو

باشد گواه ما ، که مسيحاتر از تو نيست

 

اين قطره ها به سمت شما رود مي شوند

آخر در اين ديار که درياتر از تو نيست

 

ما تشنه ايم ، تشنه دست نوازشت

آبي در اين سراچه گواراتر از تو نيست

 

اين کوهها به عشق شما هشت مي شوند

يادآوران نام تو در دشت مي شوند

 

آرامشي اگرچه سراسر تلاطمي

درياي بيکرانه ي اميد مردمي

 

بند آورد زبان مرا بارگاه تو

 اي آنکه رستخير عظيم تکلمي

 

هر بار نام مادرتان را مي آورم

گل مي کند کناره اشکت تبسمي

 

شاعر کنار حُسن لب تو سروده است

روییده لاله در دل اين سبز گندمي

 

من چون غبار گرم طوافم به دور تو

تو قبله گاه هفتم و خورشيد هشتمي

 

در هفت شهر عشق به جز تو که ثامني

آهو ی چشم هاي مرا نيست ضامني

 

چشم اميد بر در لطف تو بسته است

هر زائري که گوشه ي صحنت نشسته است

 

 باراني است حال و هواي دو ديده ام

اينجا هميشه کاسه ي چشمم شکسته است

 

از باب جبرئيل به پا بوست آمدن

از آسمان رسيده و رسمي خجسته است

 

آن پيرمرد تشنه در آن گوشه ي حرم

از راه دور آمده و سخت خسته است

 

با صد اميد حاجت اين بار خويش را

با پارچه به پنجره فولاد بسته است

 

وا شد گره ز پارچه ، حاجت روا شده است

يعني که زائر حرم کربلا شده است

 

با ياد خاطرات سفر با عشيره ام

بر عکس يادگاري باصحن ، خيره ام

 

از بس دلم شکسته براي زيارتت

با اشک شوق گرم وضوي جبيره ام

 

ياد غروب هاي زيارت هنوز هم

گاهی پی  دو جرعه ي جامع کبيره ام

 

يا "قادة الهداه و يا سادة الولاه"

مستبصرٌ بشأنکم ، اين است سيره ام

 

فرموده ايد ؛ فعلکم الخير يا رضا

اي هشتمين کلامکم النور ، تيره ام

 

از بس گناه دور و برم را گرفته است

چون تک درخت خشک ميان جزيره ام

 

ما هم شنيده ايم که فرموده اي شما

هستم در انتظار ظهور نبيره ام

 

دعبل کجاست تا بنويسد در اين فراز

عجل علي ظهورک يا فارس الحجاز

 

محسن عرب خالقی

دل سودا زده سامان نپذیرد هرگز

کافر چشم تو برهان نپذیرد هرگز

 

آنکه بیمار نگاهی شده هنگام سحر

منت مرهم و درمان نپذیرد هرگز

 

با نگاه تو اگر عاشقی آغاز شود

جز به دیدار که پایان نپذیرد هرگز

 

دل اگر خانه ی هر بی سر و پایی گردد

اثر از گفته ی خوبان نپذیرد هرگز

 

عمر بی معرفت آبی است که از جو رفته

این زیانی است که جبران نپذیرد هرگز

 

ما در خانه ی سلطان سر و سامان داریم

هرچه داریم ز آقای خراسان داریم

 

با دم قدسی معشوق نفس تازه کنم

تا که قدری سخن از یار خوش آوازه کنم

 

صحن گردی حرم وقت سحر می خواهم

تا صفای دل شیدا زده اندازه کنم

 

بین هشتی حرم گر بکشیدم بر دار

سر سودایی خود زینت دروازه کنم

 

سرگذشت من و تو گشته کرمنامه ی عشق

هر سحر پای مناجات دلی تازه کنم

 

تار گیسو طلبم تا که ورق های دلم

همچو یک مصحف پر درد به شیرازه کنم

 

نام این مصحف دل را بگذارم ز قضا

قصه ی یک سگ ولگرد و کرامات رضا

 

تا که بر گنبد تو دیده ام از دور افتاد

ناگهان در دل آلوده ی من شور افتاد

 

اولین بار که دیدم حرمت را گفتم:

ای سلیمان به سرایت گذر مور افتاد

 

بی پناه آمدم و خوب پناهم دادی

راهم از حادثه در دولت منصور افتاد

 

تا به خود آمده دیدم که دل از دستم رفت

وسط آینه ام چشمه ای از نور افتاد

 

نه بگویم که کلیمم حرمت عرش خداست

اتفاقی ره موسای دل از طور افتاد

 

یک قدم سوی تو با عمره برابر گردد

کعبه هم دور سر گنبد تو می گردد

 

ای که ناگفته ز اسرار دلم آگاهی

دستگیر دل هر خسته دل و گمراهی

 

ز عنایات رئوفانه ی تو فهمیدم

که نه من بلکه همیشه تو مرا می خواهی

 

در بهشت تو نهم پای چو با کوهی درد

تو طبیبانه دوا می کنی اش با آهی

 

من گدا زاده و تو نسل به نسلت سلطان

خوش برازنده ی تو صحن و سرای شاهی

 

حاجت از دل نگذشته تو روا می سازی

ای که ناگفته ز اسرار دلم آگاهی

 

من مسلمان شده ی نیمه نگاهت هستم

لحظه ی مرگ بیا دیده به راهت هستم

 

دل بیمار مرا فرصت درمانی ده

با دم قدسی ات ای دوست مرا جانی ده

 

قبل از آنی که گناهم نفسم را گیرد

آمدم توبه کنم مهلت جبرانی ده

 

همچنان زلف پریشان تو آواره شدم

به دل خانه خرابم سر و سامانی ده

 

شوری اشک چشیدم که نمک گیر شدم

سر این سفره به من رزق فراوانی ده

 

حمدلله که سر کوی تو زنجیر شدم

استخوانی به سگ خانه ات ارزانی ده

 

لحظه ی مرگ قدم رنجه کن و بر ما هم

فیض دیدار چون آن عاشق سلمانی ده

 

از تو من روزی شبهای محرم خواهم

چشم پر گریه ای و سینه ی سوزانی ده

 

سفره ی عاشقی ام را تو بیا کامل کن

عصر روز عرفه فرصت قربانی ده

 

در حریمت خبر از عرش خدا می آید

بوی سیب حرم کرببلا می آید

 

آمدی تا که به نامت دل ما زنده شود

یادی از فاطمه و شیر خدا زنده شود

 

آمدی تا  سند شیعگی ما باشی

با نفس های تو تسبیح و دعا زنده شود

 

آمدی تا ز پی ات خواهرت آواره شود

یاد آوارگی شام بلا زنده شود

 

پلک زخمی تو از خاطره ی گودال است

آمدی روضه ی آن رأس جدا زنده شود

 

امر کردی به همه گریه کنند بهر حسین

تا غم بی کفن کرببلا زنده شود

 

جد مظلوم تو را با لب عطشان کشتند

خواهرش دید و به گیسوی پریشان کشتند

 

قاسم نعمتی

زمانش رسیده بیا و دعا کن

بیا درد را با دعایت دوا کن

 

زمانش رسیده سبک بال باشی

دلت را ز بند تعلّق رها کن

 

اگر خواستی پاک گردی؛خودت را

مقیم حرم خانه ی إنّما کن

 

اگر خواستی محرم راز گردی

بیا و مِس قلب تیره طلا کن

 

اگر کارت از هر لحاظی گِره خورد

علی ابن موسی الرّضا را صدا کن

 

امامی که در مهربانی به نام است

بیا در حریم رضا بار عام است

 

توئی هشتمین گل ز باغ ولایت

خدا و تو دارید از هم رضایت

 

شنیدم که پا بر زمین می گذاری

چراغان نمودم دلم را برایت

 

به لبها (نعم) داری و (لا) نداری

نرفته کسی از درت بی عنایت

 

هر آنچه که خواهد عطا می نمائی

ندارد کرم در نگاهت نهایت

 

هر آنکس که خواهد سه جا پیشش آئی...

...کند یک زیارت برایش کفایت

 

زیارت در این بارگاه مطهّر

بود با هزار عمره و حج برابر

 

به غیر از پناهت؛ پناهی نداریم

به جز روی تو قبله گاهی نداریم

 

برای رسیدن به راه سعادت

به غیر از مسیر تو راهی نداریم

 

همیشه هر آنچه که خواهیم داری

ولی آنچه را تو بخواهی نداریم

 

مگر غیر از این است که تو ثوابی

و ما پیش تو جز گناهی نداریم

 

قبول است؛ اما ولایت که داریم

نگو عزّت و شأن و جاهی نداریم

 

توئی عزّت و شأن و جاهم رضاجان

منم یک رعیّت،تو شاهم رضاجان

 

ألا ای مرادم،به عشقت مریدم

تو هستی امید دل نا امیدم

 

بلای محبّت بلا نیست هرگز

بلای تو را من به جانم خریدم

 

کمک کرد جبریل تا عرش رفتم

رسیدم به جائی که جز تو ندیدم

 

ندا آمد از غیب روی خدا چیست؟

منم روی ماهت به صفحه کشیدم

 

بهشت خدا را تصوّر نمودم

همین که به باب الجوادت رسیدم

 

تو رضوان...تو جنّت...تو خُلد برینی

تو مهمان نه، آقای ایران زمینی

 

برای خزانیِ قلبم بهاری

تو زیباترین جلوه ی روزگاری

 

برای تو کاری ندارد که من هم

برایت شوم خادم افتخاری

 

اگر خادم افتخاری نشد پس...

...بده لاأقل منصب کفشداری

 

سه جا وعده کردی بیائی سراغم

مبادا که من را تو تنها گذاری

 

شنیدم که پلک دو چشمت شده زخم

چقدر اشک ریز شهِ نی سواری

 

به هر بزم و هر انجمن گریه کردی

تو بر غارت پیرهن گریه کردی

 

علی اصغر انصاریان

هواي دولتِ مشرق سفير ِباران شد

و چترهاي دل ما سرير ِباران شد

 

كوير سر به هوايِ به آسمان محتاج

دچار مرحمت سر به زير باران شد

 

قناتِ مرده ي ما را دوباره احيا كرد

    و دشت هاي ترك خورده ، سير باران شد

 

    و چشم ها همه در مسير او خيسند

    شگفت بدرقه اي در مسير باران شد

 

    چه رنگ ها كه به هم دستِ بيعت آوردند

    كماني از بركات غدير باران شد

 

    ترانه هاي بهاري دل مرا برده ست

صداي سوت قطاري، دل مرا برده ست

   

    مسافرم به دياري ببند بار مرا

    به عزم ديدن ياري ببند بار مرا

 

    سفر، شروع فراق است باخبر هستم

    اگرچه دوست نداري؛ ببند بار مرا

 

    بيان قِصه دراز است اندكي بنشين

    بگويمت به چه كاري ببند بار مرا؟

 

    مرا هواي گلي در سر است، مي بيني

    براي منصب خاري ببند بار مرا

 

    ببين درون دلم شوق و بيقراري را

    به قصد كسب قراري ببند بار مرا

 

    تمام راه، من و جاده حرف ها زده ايم

غريب گرچه ولي، سربه آشنا زده ايم

  

    پس از سلام، جواب سلام لازم نيست؟

    براي زخمي راه، التيام لازم نيست؟

 

    رسيدنم به تو واجب ترين نيازم بود

    وگرنه باقي درخواست هام، لازم نيست

 

    براي حاجي احرام بسته ي حرمت

    دگر زيارت بيت الحرام لازم نيست

 

    كبوترانه، هواي تو را به پر دارم

    براي كفتر جلدت كه دام لازم نيست

 

    اگرچه زشت و سياهم، ولي مگر آقا

    در اين عمارت شاهي، غلام لازم نيست!؟

 

    اگرچه ساكن اينجام، خانه ام آنجاست

كبوتري شده ام كاشيانه ام آنجاست

 

چه بارگاه قشنگی چه مرقدی داری

عجب مناره و صحن و چه گنبدی داری

 

که گفته است غریبی میان ما وقتی

همیشه دور و برت رفت و آمدی داری

 

جناب گل پسر هفتم از قبیله ی یاس

شمیم روح نواز محمدی داری

 

به آبروی تو شرمنده آبرو مندست

رئوف هستی و الطاف بی حدی داری

 

میان این همه خوبان که دورتان جمعند

خودم که معترفم نوکر بدی داری

 

و عاشقانه ضریحی پر از غزل دارد

ضریح نیست که کندویی از عسل دارد

 

سپاس آنکه به دنیا ابا الجوادم داد

سپس گدا شدن خانه زاد یادم داد

 

ورودم از در باب الجواد واسطه ایست

همیشه کم طلبیدم خودش زیادم داد

 

به من چه شاعرم اصلا خودش که میدانست

نه دعبلم نه فرزدق نه با سوادم، داد

 

جهان سراغ ندارد رئوف تر از او

هنوز کاسه ی دستم نشان ندادم داد

 

در آسمان همه بر نوکریش مفتخرند

فدای آنکه چنین حُسن انتخابم داد

 

کشید دست مرا ثامن الحجج رفتم

فقیر بودم و مشهد برای حج رفتم...

 

مصطفي صابر خراسانی

خدا نه این که مرا از گِل زیاده تان

که آفرید مرا از غبار جاده تان

 

وبال گردن تان بودم از همان آغاز

بعید هست بیایم به استفاده تان

 

ببین چه ساده برایت به حرف می آیم

فدای این همه لطف و صفای سادۀ تان

 

به لطف چشم شما دل همیشه آباد است

خدا کند که بمانم خراب بادۀ تان

 

خدا نوشت ازل در شناسنامۀ دل

که ما غلام شماییم و خانوادۀ تان

 

از آن زمان که از این خاک پاک پا شده ام

گدای دائمی حضرت رضا شده ام

 

بهشت کوچک دامان مادری آقا

تو میوۀ دل موسی بن جعفری آقا

 

شب ولادت تو در مدینه می گفتند

ز راه آماده خورشید دیگری آقا

 

دخیل بسته ام امشب به گاهواره تو

رواست حاجتم ار سر برآوری آقا

 

اگر چه منشاء نور شما یکی باشد

تو بین باغ خدا طعم نوبری آقا

 

که خوانده است ولی عهد خود تو را وقتی

که تو برای خودت یک پیمبری آقا

 

تویی که صاحب اوصاف بی حدش خواند

همان که عالم آل محمدش خواند

 

مهی که چشمۀ چشم تو در تلاطم شد

طلوع مشرقی آفتاب هشتم شد

 

چه حکمتی است که قبل از شروع موسم حج

طواف قبلۀ هشتم نصیب مردم شد

 

فقط برای تماشای دانه پاشی تان

دل کبوتریم نذر چند گندم شد

 

شبیه محشر کبراست صحن های حرم

که در شلوغی هر روزه اش دلم گم شد

 

به سوی پنجره فولاد حاجتی آمد

دخیل بست و گرفت و غمش تبسم شد

 

ز کوچه های حرم آفتاب می جوشد

ز دست حوض فرشته شراب می نوشد

 

تو بحر هستی و کس نیست از تو دریاتر

تو آفـتـابی و از هـر بـلـند بـالاتر

 

تو نسل نوری و هر چند هشتمین خورشید

ولی ندیده زمین در خود از تو پیداتر

 

اگر چه باغ بهشت خداست رویایی

ولی بهشت نگاه تو هست رویاتر

 

از ابتدای ازل چشم هیچ آهویی

ز چشم های تو هرگز ندیده شهلاتر

 

در آستین بدون عصای تو موسی است

و از مسیح نفس های تو مسیحاتر

 

نفس نه، گوشه ی چشمی اگر بیندازی

دوا نه، در دل ما مرکز شفا سازی

 

فدای نام صمیمی و شاعرانه تان

که باز کرده دلم را به سوی خانه تان

 

بود دست من و بی هوا هوایی شد

گمان کنم که گرفته دلم بهانه تان

 

نشسته ام به سر دوش گنبدت آقا

بیا و پر مده مرغی ز آشیانه تان

 

دوباره حرف زیارت دوباره حرف حرم

دوباره حرف کبوتر به آب و دانه تان

 

چه قدر عمق بلند کلامتان زیباست

میان صحبت شیرین و عامیانه تان

 

بخوان که هر چه بخوانی برای ما زیباست

رسیدن تو به این خاک هدیه زهراست

 

کسی که بر لب خود ذکر یا رضا دارد

میان سینه ی زهرا همیشه جا دارد

 

اگر که بر نخورد بر خدا کجا کعبه

به قدر این حرمت این همه صفا دارد؟

 

کنار پنجره فولاد مادری خسته

برای کودک خود دست بر دعا دارد

 

گرفته دامنه های ضریح را مردی

به گریه حاجت امضای کربلا دارد

 

و نذر روضه ی زهرا نموده می خواند

عقیق سبز علی رنگ کهربا دارد

 

میان خانه که بستند دست مولا را

میان کوچه شکستند دست زهرا را

 

محسن عرب خالقی

مسافرم كه به دل شوق يك حرم دارم

هوائيم كه هواي تو در سرم دارم

 

هميشه عكس تو را از زمان كودكيم

ضريح ديده و در قاب باورم دارم

 

عنايتيست كه در عشق هشت مي گيرم

قبول فاطمه ام گرچه نمره كم دارم

 

ميان صحن و سرايت بهشت مي بينم

ميان صحن و سرايت قدم قدم دارم ...

 

كنار حضرت جبرئيل راه مي روم و

نگاه خيس به آن سفره ي كرم دارم

 

به جرعه اي ز شراب حرم خرابم كن

كه من هميشه غلام تو و علدارم

 

دلم گره به ضريح تو خورده محكم كن

بساط كرب و بلاي مرا فراهم كن

 

دليل معجزه ي كار صد مسيحا تو

تمامي بركاتهاي كشور ما تو

 

كوير هستم و در آرزوي بارانم

ببار ابر كرم اي هميشه دريا تو

 

هميشه خاك قدمهاي تو شدن با من

هميشه با نظري زر نمودنش با تو

 

مرا بيا و چو آهوي خود ضمانت كن

امام عشقي و مأواي بينواها تو

 

به لقمه ي كمي از سفره اكتفا كردم

كنار سفره ي مهمان پذيرت اما تو ...

 

غذاي حضرتيت را به دست من دادي

ادامه ي بركاتهاي دوش مولا تو

 

ادامه ي بركاتهاي كيسه هاي علي

به دست توست نظر كن به اين گداي علي

 

نشسته ام كه بگريم به خشكسال خودم

به خشكسال خود از چشمه ي زلال خودم

 

تمام روشني چشمهام مال شما

تلاطم دل دور از نگات مال خودم

 

بكش به بال و پرم دست خود كه

تا ببرم هزار حور و ملك را به زير بال خودم

 

تو ايستاده اي آقا كنار آهويي

كشيدم عكس تو را باز در خيال خودم

 

غريبه هستم و حالا پناه آوردم

اگر پناه مني تو خوشا به حال خودم

 

محرمي شده ام كربلاي ايراني

گرفتم اشك غمت را به دستمال خودم

 

كنار پنجره فولاد گريه ها دارم

هوائيه حرمم ميل كربلا دارم

 

مسعود اصلانی

ما شیعه ایم و مهر علی آبروی ماست

آیینه ایم و جلوه ی او نقش روی ماست

 

شکر خدا که گرم هیاهوی حیدریم

شکر خدا که ذکر علی گفتگوی ماست

 

در پای درس مکتب او پا گرفته ایم

لبریز باده ی ازلی اش سبوی ماست

 

با او طهارت نسبی کسب کرده ایم

یعنی که خاک درگهش آب وضوی ماست

 

سوگند می خوریم که ما با علی خوشیم

شکر خدا که قبله ی رویش به سوی ماست

 

ما شیعه ایم و در همه عالم زبانزدیم

حلقه به گوش عالِم آل محمدیم

 

آقا قسم به تو ز غم آزاد می شوم

وقتی دخیل پنجره فولاد می شوم

 

شیرین ترین دقایق عمرم دمی است که

در بیستون عشق تو فرهاد می شوم

 

احساس می کنم ز دو عالم بریده ام

وقتی مقیم صحن گهر شاد می شوم

 

با تو خرابه ی دل من قصر می شود

با گنج مهربانی ات آباد می شوم

 

آهو شدم که ضامن من هم شوی رضا!

ورنه اسیر پنجه ی صیّاد می شوم

 

هر ضامنی که ضامن آهو نمی شود

هر کس که نام اوست رضا،او نمی شود

 

تو هشتمین ستاره ای از بی بدیل ها

یعنی تویی ز ایل و تبار اصیل ها

 

از بس کرامت تو به عالم زبانزد است

عیسی رسیده تا که بندد دخیل ها!

 

هرگز کسی ز درگه تو ناامید نیست

لطفت هماره ضامن ابن السَّبیل ها

 

یک جرعه آب خوردن از آن کاسه ی طلا

خوشتر بُوَد ز طعم خوش سلسبیل ها!

 

در انتظار مهر رئوفانه ی توأم

وقتی که می رسند نوای رحیل ها

 

در انتظار دیدن رویت سه جا منم

یعنی دخیل رشته ی حبّ شما منم

 

سوی تو آمدیم که درمانمان کنی

با یک نگاه بی سر و سامانمان کنی

 

یا ایّها الرئوف!امید همه به توست

داریم امید این که مسلمانمان کنی

 

یک گوشه ی نگاه تو مس را طلا کند

بر ما کمی بتاب که سلمانمان کنی

 

ما رعیتیم و ریزه خور سفره ی شما

خوشحال می شویم که مهمانمان کنی

 

امشب تو را به جان جوادت دهم قسم

تا راهی حریم خراسانمان کنی

 

احساس می کنم که حریم تو کربلاست

هر کس که زائر تو شود زائر خداست

 

محمد فردوسی

از لطف التماس ِ صداهايِ آهوان

بي گريه هم گرفت دعاهايِ آهوان

 

آهو زياد محضر معشوق ميرود

پس وصلمان كنيد به پاهايِ آهوان

 

يك عده اي شدند گدا كلبِ كهف را

ما نيز ميشويم گداهايِ آهوان

 

نانم حرام ميل كبوتر شدن كنم

وقتي كه هست حال و هواهايِ آهوان

 

صورت گذاشتن به كفِ پات واجب است

آن هم در آستانِ خداهاي آهوان

 

صياد نيز پايِ تو را بوسه ميزند

با ذكر يا امام رضاهايِ آهوان

 

آهو شديم پس كرمت را نشان بده

مثل هميشه آن حرمت را نشان بده

 

ما زلف داده ايم پريشان شود همين

دل داده ايم دستِ تو حيران شود همين

 

آئينه ي مرا سحري تكّه تكّه كن

باشد كه خرج گوشه ي ايوان شود همين

 

دردِ مرا علاج مكن با طبابتت

با خاكِ زير پاي تو درمان شود همين

 

حالا كه هم غذاي غلامان خانه ايم

خوب است آدمي ز غلامان شود همين

 

آنكه به مهرباني ات ايمان نياورد

در ازدحام حشر پشيمان شود همين

 

لطف تورا به خاطر اين آفريده اند

كه آتش ِ خليل، گلستان شود همين

 

كلِّ زمين بناست اگر كشوري شود

بهتر كه پايتخت خراسان شود همين

 

از جلوه ات كنار بزن اين نقاب را

تا آفتاب پاره گريبان شود همين

 

سلماني ات نيامده ظرفش طلا شود

اين جا نشسته است كه سلمان شود همين

 

حالا كه محمل تو رسيده ست شهر طوس

حرفي بزن كه شهر مسلمان شود همين

 

اين بندگيِ ما به قنوتِ تو كامل است

توحيدِ ما به شرط و شروطِ تو كامل است

 

جز تو نميشويم گرفتار هيچكس

هرگز نميشويم هوادار هيچكس

 

از آن زمان كه با حرمت آشنا شديم

اصلاً نرفته ايم به دربار هيچكس

 

اينجا به زائرانِ تو فيضي كه ميرسد

آن را نميدهند به زوّار هيچكس

 

نانِ كسي به غير تو من را حلال نيست

خود را نميكنم بدهكار هيچكس

 

حالا كه تو امام ِ رئوفِ جهان شدي

ديگر نميشويم گنهكار هيچكس

 

جز تو كسي سه بار عيادت نميكند

در پاسخ زيارتِ يكبار هيچكس

 

شبهاي قدر غير تماشايِ رويِ تو

دل خوش نميكنيم به ديدار هيچكس

 

فردا بگير دستِ مرا ايّهالرئوف

يا ايّهالامام رضا ايّهالرئوف

 

هرچند ناتوان شدي اما ز پا نيفت

اي هشتمين عزيز ، عزيز ِ خدا نيفت

 

ميترسم آنكه دست بريزد به پهلويت

باشد ز پا بيفت ولي بي هوا نيفت

 

كوچه به آلِ فاطمه خيري نداشته

ديوار را بگير و در اين كوچه ها نيفت

 

مردم ميان شهر تماشات ميكنند

اين بار را به خاطر زهرا بيا نيفت

 

دامان هيچكس به سرت سر نميزند

حالا كه نيست خواهر تو پس ز پا نيفت

 

تكّه حصير ِ خويش از اين حجره جمع كن

اما به ياد نيمه شبِ بوريا نيفت

 

اي واي اگر به كرب و بلا بوريا نبود

راهي براي دفن شه كربلا نبود

 

علي اكبر لطيفيان

با دلی محرم طواف حج سلطان آمدم

حاجی ام از آن زمانی که خراسان آمدم

 

در کنار تو به حس بی نیازی می رسم

درد دارم بی تو که دنبال درمان آمدم

 

روبروی  پنجره  فولاد گریه می کنم

مشهد ابری بود که مانند باران آمدم

 

گنبد تو آسمان را آفتابی می کند

من دمت را گرم دیدم چون زمستان آمدم

 

شاید اصلا آن سگی بودم که آمد در حرم

گرچه در چشم  همه  مانند  سلمان  آمدم

 

روز میلادت شنیدم سفره ات پهن است که

اینچنین  من دست پاچه مثل مهمان آمدم

 

فرض کن آن بچه آهویم که با صد آرزو

لنگ لنگان دیدن شاه خراسان آمدم

 

صابر خراسانی

ديشب پر ِ من كبوتر بامت شد

آهوي بياباني من رامت شد

حالا دلِ من پيمبر نامت شد

از معجزه ي درخت بادامت شد

امروز اگر مريض درمان توام

 

تو آينه ميشوي زلالم بكني

با طرز نگات خوش به حالم بكني

يا فكري به حال خشكسالم بكني

يا فكري به حال پرّ و بالم بكني

من منتظر ِ نماز باران توام

 

هرچند بَدَم اگر كه بهتر نشدم

پيش كرم تو شاه گداتر نشدم

در بارگهت اگرچه نوكر نشدم

هرچند كه آهو و كبوتر نشدم

گر پا بدهي سگِ نگهبان توام

 

هرچند به اين سو و به آن سو نزدم

هرچند به اين كو و به آن كو نزدم

پيش تو به آفتاب هم رو نزدم

در صحن تو من اگرچه جارو نزدم

مشغول غلامي غلامان توام

 

در سجده به پاي تو هزاران آدم

جاروكش صحن تو هزاران مريم

محتاج دعاي تو هزاران خاتم

اي شاه گداي تو هزاران حاتم

من نيز يكي از اين هزاران توام

 

علي اكبر لطيفيان

امشب دوباره بنده ی خوب خدا شدم

چون که دخیل اسم امام رضا شدم

 

شیطان مرا به وادی غفلت کشانده بود

نام تو را که بردم از این خواب پا شدم

 

دیدم کنار سفره ی زهرا نشسته ام

در بین زائران تو وقتی که جا شدم

 

لطفت گرفت دست مرا از همان شبی

که زائر همیشه ی این کوچه ها شدم

 

یک بار در حریم شما گریه کردم و

یک عمر با دعای شما با صفا شدم

 

وقتی که آمدم حرم مشهدالرضا

دیدم که زائر حرم کربلا شدم

 

وقتی برات کرببلا می شود گرفت

پس از غبار صحن شفا، می شود گرفت

 

صبح حریم تو به سحر طعنه می زند

صحن و سرای تو به گهر طعنه می زند

 

سنگ حریم تو که کف پای زائر است

هر ثانیه به سنگ حجر طعنه می زند

 

این صحبت ستاره و خورشید و ابر هاست

والله گنبدت به قمر طعنه می زند

 

شیرینی زیارت تو چیز دیگری ست

طعم زیارتت به شِکر طعنه می زند

 

نقش و نگارهای ضریح قشنگ تو

بر واژه های ناب هنر طعنه می زند

 

بر پایه های عرش و بلندای نُه فلک

گلدسته های توست اگر طعنه می زند

 

یوسف جمال ها به رخت غبطه می خورند

با دیدن ضریح تو انگشت می بُرند  

 

لعل لب تو گوهر موسی بن جعفر است

اشک تو مثل باده و چشم تو ساغر است

 

هر کس که در حیاط شما آب خورده است

می گوید آب صحن شما جام کوثر است

 

یوسف اگر چه این همه زیبا و دیدنی ست

اما جمال فاطمی ات دیدنی تر است

 

از آن شبی که دامنتان را گرفته ام

شکر خدا مریض من امروز بهتر است

 

از عالمان کشور شیعه شنیده ام

با کربلا زیارت مشهد برابر است

 

تو پارۀ تنی به نبی مثل فاطمه

این حرف من که نیست حدیث پیمبر است

 

امشب دوباره دیدم حدیث جواد را:

(بابای من زیارتش از کعبه برتر است)

 

آقا طواف کعبه اگر هفت مرتبه است

قطعاً طواف کوی شما هشت مرتبه است

 

آقا خوشا به حال کسی که کنار توست

ایران نه عرش و فرش در این سایه سار توست

 

خورشید هم به خاک حرم بوسه می زند

از صبح تا غروب فقط در جوار توست

 

می آید و به خاک حرم سجده می کند

این هم یکی ز معجزه های غبار توست

 

از آن زمان که صاحب صحن و حرم شدی

در حسرت نگاه به سنگ مزار توست

 

تو آمدی و صاحب ایران ما شدی

پس هر چه عزت ست فقط اعتبار توست

 

ایران ما به کل جهان فخر می کند

این سربلندی و شرف و ناز، کار توست

 

عشقت اگر نبود که ایمان نداشتیم

آقای من بدون تو سلطان نداشتیم

 

ما را برای نوکریِ خود سوا کنید

با یک نگاه قلب مرا با صفا کنید

 

ما زخم خورده ایم، به یمن حضورتان

درد دل شکستۀ ما را دوا کنید

 

کی می شود که با مدد صاحب الزمان

در سینۀ بقیع ضریحی بنا کنید

 

کی می شود که مثل حریم قشنگتان

گلدستۀ امام حسن را طلا کنید

 

امشب به حق چادر خاکی فاطمه

آقا گره ز کار من خسته وا کنید

 

در روضه های خاصّتان یا ابالحسن

یکبار هم شده منِ بد را صدا کنید

 

ما آمدیم باز صدایت کنیم که

ما را دوباره راهیِ کرببلا کنید

 

بوی محرم است که از دور می رسد

فصل زمینه نوحه دم و شور می رسد

 

مهدی نظری

هر كس دهان به مدح شما باز مي كند

عيسي مسيح گشته و اعجاز مي كند

 

آن كس كه يك سحر شده مهمان خانه ات

هنگام رفتن به جنان ناز مي كند

 

مرغ دلم به شوق زيارت شبانه روز

تا گنبد طلاي تو پرواز مي كند

 

علامه قدر فهم خودش در كلاس درس

شرحي براي وصف تو آغاز مي كند

 

سطري ز مدح تو به كتب جا نمي شود

اصلا مناقب تو كه املا نمي شود

 

هر كس كه زير پاي بلند شما نشست

شانه به شانه ي همه ي انبيا نشست

 

يك لحظه با نفس زدن در حريم تو

يك عمر زائر تو كنار خدا نشست

 

با نسخه ي تو تا به قيامت سلامت است

هر لاعلاج چون كه به دارالشفا نشست

 

دورش كنند زآتش دوزخ ملائكه

آنكس كه در جوار امام رضا نشست

 

هر مدعي عشق كه عاشق نمي شود

هر كس به خادمي تو لايق نمي شود

 

هر كس كه از غلامي تو رو سفيد داشت

وقت ورود در حرمت شاكليد داشت

 

حاتم اگر كه شهره ميان كريم هاست

بر سفره ي كرامت و جودت اميد داشت

 

هر روز سال بود اگر دور سفره ات

هر مستمند دم به دم عيدي سعيد داشت

 

عيسي براي طي مسيرش به آسمان

بي شك به ياري تو نيازي شديد داشت

 

گر زائري بريده دل از غير مي كند

با سيره ي سلوكي تو سير مي كند

 

جبريل محضر تو پرش مي خورد زمين

پلك ز اشك گشته ترش مي كند زمين

 

موسي به پاي هيبت والاي تو رضا

در طور عصا به كف جگرش مي خورد زمين

 

قرباني قدوم تو تا در منا شود

دارد خليل هم پسرش مي خورد زمين

 

عيسي به معجزات تو ايمان چو آورد

اعجازهاي با اثرش مي خورد زمين

 

آيينه ي تمام جمال محمدي

تنها تويي كه عالم آل محمدي

 

از حبس سرد فاصله آزاد مي شوم

وقتي دخيل پنجره فولاد مي شوم

 

دانه بريز سوي تو آيم به جان و دل

تنها اسير دام تو صياد مي شوم

 

از من خراب تر نبود زائري رضا

اما به يك نگاه تو آباد مي شوم

 

وقتي علي عالي اعلاي من تويي

من نيز در ركاب تو مقداد مي شوم

 

نزد تو مي رسيم ز دارالولايه ات

جايي نمي رويم بجز زير سايه ات

 

آقا قسم به لطف و كرامات بي حدت

آقا قسم به زلف سياه مجعدت

 

آقا قسم به خسته دلاني كه مانده اند

در آرزوي ديدن يك بار مرقدت

 

اي كاش مي پريد شبيه كبوتران

دلهاي ما هميشه به اطراف گنبدت

 

تنها نه ما به شوق حرم ضعف مي كنيم

حتي بهشت هم شده مجنون مشهدت

 

بر سر در حريم دل من نوشته اند

خاك مرا ز خاك خراسان سرشته اند

 

وقتي كه نور شمس جمالت طلوع كرد

پروردگار خلقت ما را شروع كرد

 

كعبه ز بارگاه شما ناز مي برد

از شوق تو دلم سوي كعبه ركوع كرد

 

علم تو فيض برده ز درياي علم حق

هر عالمي رسيد حضورت خشوع كرد

 

كوه احد شنيد چو هم نام حيدري

يك يا علي كشيد و به پايت خضوع كرد

**

ما با ولايت تو به خورشيد مي رسيم

بر او ج بي نهايت توحيد مي رسيم

 

ما با محبت تو كه گنجي بود به دل

آنجا كه جبرئيل نمي ديد مي رسيم

 

ما با عنايت تو به احياي امرتان

بر آن كمال ناب كه گفتيد مي رسيم

 

ما افتخار با تو فقط كسب مي كنيم

آري به هر كجا كه بخواهيد مي رسيم

 

ما بي رضايت تو خدايي نمي شويم

بي اذن تو كه كرب و بلايي نمي شويم

 

تنها به تخت و تاج شما التماس ماست

آقا به آستان تو حمد و سپاس ماست

 

وقتي دلم براي حرم تنگ مي شود

يك يا امام رضاست كه رمز تماس ماست

 

جاي محبتت صدف سينه ي من است

اين از درايت دل گوهر شناس ماست

 

گرم است پشت كشور ما به حريم تو

محكم به رافت تو نظام و اساس ماست

 

اي آبروي كشور ايران ابالحسن

دستم بگير حضرت سلطان ابالحسن

 

شكر خدا كه جسم تو در زير پا نرفت

شكر خدا كه راس تو بر نيزه ها نرفت

 

نا محرمي نديد دگر خواهر تو را

همراه با سر تو به شام بلا نرفت

 

دست كسي نخورد به گيسوي همسرت

ديگر چنين ستم كه به آل عبا نرفت

 

حداقل براي تو پيراهني كه ماند

در زير خاك جسم تو با بوريا نرفت

 

گفتي به هر مصيبت و غم فابك للحسين

گفتي به پاست تا كه علم فابك للحسين

 

رضا رسول زاده

ساعات طوفان، وقت جزر و مد رسیده

نبضم چه محکم میزند تا صد رسیده

 

آیا قبولم میکند یا نه؟ولی نه

اصلا چرا این فکرهای بد رسیده

 

اینجا تمام مهربانی مال آقاست

اینجا مگر بر سینه دست رد رسیده ؟

 

سوت قطار آمد،کسی در پشت در گفت:

ای جانمی جان اول مشهد رسیده

 

از کوچه قلبم تا حرم یکباره پر زد

ردّ پرم تا پرچم گنبد رسیده

 

طوفان عشقت شست و شو داده دلم را

چشم رئوفت آبرو داده دلم را

 

دلشوره ای شیرین سر بال و پرم هست

هشت آسمان آیینه در دور و برم هست

 

باران غم هرگز نمیگیرد سراغم

تا مهربانی های تو روی سرم هست

 

وقف سر انگشت پر از مهر تو بوده

هرجا اگر نام و نشانی از کرم هست

 

خوبی تو تا ناکجا تا آن سوی عرش

هر قدر هم بالا و بالا میپرم هست

 

این بچه آهو های اشکم زنده هستند

تا گوشه های دنج و گرم این حرم هست

 

داخل نمی آیم،دم باب الجوادم

اینجا برای ما گداها بهترم هست

 

شرط قبول افتادن ایمان،تویی تو

خورشید عالم تاب من ، سلطان تویی تو

 

لبخند تو آغاز احساس سحرها

زیباترین نقاشی تصویر گرها

 

این قلب ها از بچگی زائر شدن را

دیدند در تاب و تب دوش پدرها

 

حتما همیشه عذرها را میپذیری

با تو نمی ماند اگر ها و مگرها

 

اصلا تو اینجا آمدی تا پر بگیرم

تا واشود از بال هامان دردسرها

 

از دست تو اذن شهادت را گرفتند

طوفانیان جبهه ها،آن باجگرها

 

روی قدمگاه دلم پا میگذاری

سنگ است اما از تو میگیرد اثرها

 

از خاک نیشابور چشم من گذر کن

خورشید معراج کجاوه،یک نظر کن

 

شاه خراسانی و دنیا زیر پایت

صدها مفاتیح الجنان در یک دعایت

 

بالا نشین بودی ولی با ما نشستی

رزاق هر سفره،غلامان هم غذایت

 

غربت کشیدی تا دلی غمگین نماند

هرجور شد ماندی به قربان وفایت

 

آه ای امام فطر ما بی تو فطیریم

آب و غذامان غصه های بی نهایت

 

بی تو چه میکردیم اگر اینجا نبودی

        بی این همه الطاف بی چون و چرایت       

 

ما چند وقتی میشود باران نداریم

آقا بدون التفاتت جان نداریم

 

از آن زمان که وارد ایران شدی تو

قبله عوض شد،قبله ایران شدی تو

 

سلمان فرستادیم و زهرا باکرامت

آقاییت را داد و حالا جان شدی تو

 

مهمان ما هستی ولی ما ریزه خوارت

 بر خشکسال دستها باران شدی تو

 

بی تو تمام آرزوها هرز میرفت

 اما رسیدی سبزی گلدان شدی تو

 

 دِعبل سر زخم شما را باز کرده

تا گفته از کرب و بلا گریان شدی تو

 

 از جدتان گفت و دلت را غم گرفته

ابن شبیب چشمتان ماتم گرفته

 

علی اکبر لطیفیان

چه رودها که شب و روز عازم سفرند

به دست بوسی دریا همیشه مفتخرند

 

به نام رازق نان و رطب ملائکه هم

نشسته اند که از سفره تو نان ببرند

 

دعای خیر تو پشت تمام انسانهاست

کبوتران دعایت همیشه در سفرند

 

چه آهوان سپیدی که در حیاط حرم

به عشق صید نگاهت نشسته پشت درند

 

در این حیاط که عالم هبوط می کند و

مقدرات از این آستانه می گذرند 

 

چقدر گل به کفم دادی و نفهمیدم

فرشته های حرم گلفروش رهگذرند

 

تو باغبان شجرهاي طيبه هستي

كه شيعيان شما ميوه هاي اين شجرند

 

شب تولد حج نيازمندان شد

امام كعبه رسيد و گدا فراوان شد  

 

و کاسه های طلائی که آب می نوشند

به اعتقاد شفا آفتاب می نوشند

 

به چشمشان دو پیاله سلام می ریزند

و از تبسم آقا سلام می نوشند

 

در این حرم همه پاکند مثل روزی که

بدون هیچ گناهی ثواب می نوشند

 

و اشک های دم در اگر سرازیرند

از آسمان نگاهش شراب می نوشند

 

از این مشبکه هایی که شکل کندویند

موحدان چه عسلهای ناب می نوشند

 

پس از زیارت شبهای ماه می خوابند

و از خیال خوشش توی خواب می نوشند

 

شب وداع زیارت چنان زمین گیرند

که در فراق حرم التهاب می نوشند

 

شب تولد حج نيازمندان شد

امام كعبه رسيد و گدا فراوان شد  

 

و از طلوع مدینه که صبح ایل شدی

به سمت مشرق اقوام ما گسیل شدی

 

تنور دهکده هامان دوباره گل دادند

به شوق اینکه در این سرزمین خلیل شدی

 

دو باره آمدی و مهربان تر از موسی

عصای معجزه ساکنان نیل شدی

 

و سنگ سرمه خاک تو را به دیده کشید

که جلوه کردی و فیروزه اصیل شدی

 

به شهر طوسی ما رنگ سبز عشق زدی

و مرهم دل خاکستری ایل شدی

 

به چشم عشق به چشم تمام آینه ها

همینکه آمده ای بهترین دلیل شدی

 

شب تولد حج نيازمندان شد

امام كعبه رسيد و گدا فراوان شد  

 

زمین به خاک نشسته است آسمانش را

که باز پر کنی از عشق استکانش را

 

در انتظار هوای نسیم مشهد بود

اگر که نوح برافراشت بادبانش را

 

بخوان زیارت نامه در امتداد کلیم

که باز کرده در اینجا خدا بیانش را

 

بدون تکیه به لطف عصای خود موسا

نشسته تا که بگیری تو بازوانش را

 

گرفته بال فرشته به چشم زائر تو

که شسته است گناهان بیکرانش را

 

کبوترانه بپر مثل آن مسیحی که

عروج کرده بلندای آسمانش را

 

و جبرئیل نشسته است روی گلدسته

که سر دهد به حرم نغمه اذانش را

 

شب تولد حج نيازمندان شد

امام كعبه رسيد و گدا فراوان شد  

 

به شوق صيد شما مي دوند آهوها

به پيش چشم شما و کمان ابروها

 

و در مسیر عبورت به خاک افتادند

به شوق آمدن تو از آن فراسوها

 

رواق های حرم هر کدام غار حراست

قیامتی است در این گوشه گوشه پستوها

 

چه سالها که ملائک به شوق گوشه نگاه

کنار چشم شما می زنند اردوها

 

چه کرده ای که زنان طلاپرست آقا

به پای مرقد تو ریختند النگوها

 

چه کرده ای که در این صحن ؛ قله های جهان

زمین زدند به پا بوسی تو زانوها

 

برای اینکه کبوتر شوند در حرمت

پریده اند به سوی حرم پرستو ها

 

سحر به سوي خراسان بليط مي خواهم

شب تولد تو با قطار شب بوها 

 

شب تولد حج نيازمندان شد

امام كعبه رسيد و گدا فراوان شد  

 

رحمان نوازنی

دلي از بند غم آزاد دارم

 

ز عمق سينه ام فرياد دارم

 

 

 

فتاده در سرم شور زيارت

 

هواي پنجره فولاد دارم

 

 

 

اگر آهوي حيرانم رضا جان

 

خوشم مانند تو صياد دارم

 

 

 

خدا داند كه من چه خاطراتي

 

ميان صحن گوهر شاد دارم

 

 

 

خراسان را هميشه خاك بوسم

 

غلام حضرت شمس الشموسم

 

 

 

چو زائر مي شوم در مشهد تو

 

نظر تا مي كنم بر مرقد تو

 

 

 

كبوتر مي شوم پر مي گشايم

 

كه بنشينم به روي گنبد تو

 

 

 

برايم دانه مي ريزي و من هم

 

شوم مديون لطف بي حد تو

 

 

 

نديدم تا به حالا سائلي را

 

كه گويد ديده ام دست رد تو

 

 

 

دوباره بر گدايت رافتي كن

 

مرا مهمان خان حضرتي كن

 

 

 

دل زائر اگر بشكست اينجا

 

به قدر و قيمتش پيوست اينجا

 

 

 

اگر مهمان تازه وارد آيد

 

برايش سفره اي پهن است اينجا

 

 

 

خبرها حاكي از اين است جبريل

 

ميان زائران بنشست اينجا

 

 

 

مدينه رفته ها گويند عطري

 

ز شهر ياس سرشارست اينجا

 

 

 

ضريحت مي دهد بوي مدينه

 

دلم را مي كشد سوي مدينه

 

 

 

منم كه عاشق كوي رضايم

 

خراب و مست از جوي رضايم

 

 

 

به زلف او گره خورده دل من

 

اسير بوي گيسوي رضايم

 

 

 

دخيل ضامن آهو بمانم

 

من آن آواره آهوي رضايم

 

 

 

ميان زائرانش رو سياهم

 

كه من شرمنده ي روي رضايم

 

 

 

اگر آقا كند بر ما دعايي

 

شوم با لطف او كرب و بلايي

 

 

 

به غربت جان سپردي اي رضا جان

 

به زهر كينه مردي اي رضا جان

 

 

 

به دور از تربت مخفي مادر

 

دمادم غصه خوردي اي رضا جان

 

 

 

براي ديدن روي جوادت

 

تو ساعت ها شمردي اي رضا جان

 

 

 

همه زخم زبان هايي كه خوردي

 

ميان سينه ات بردي رضا جان

 

 

 

خدا را شكر كه تيري نخوردي

 

به گودالي تو شمشيري نخوردي

 

 

 

رضا رسول زاده

تا که از صورتش نقاب افتاد

 

ماه در کاسه ی شراب افتاد

 

شعله در جان آفتاب افتاد

 

لحظه ای از لبش حجاب افتاد

 

دهن حوض کوثر آب افتاد

 

 

 

مادری کودکی بغل کرده

 

گریه را بین خنده حل کرده

 

یک بغل نور را غزل کرده

 

خانه را شیشه ی عسل کرده

 

خانه در شوق بی حساب افتاد

 

 

 

نفسم را شرار آه گرفت

 

آه من دامن گناه گرفت

 

عقل ها را به یک نگاه گرفت

 

با نگاهش دوباره ماه گرفت

 

سایه اش روی ماهتاب افتاد

 

 

 

آه را گفته ام که طوفان شو

 

به دلم گفته ام پریشان شو

 

مثل آیینه شو نمایان شو

 

با شراب لبش مسلمان شو

 

که در ایمان ما عذاب افتاد

 

 

 

از دعای تو باغ سجاده

 

همطراز قنوت گل داده

 

اختیار از سر من افتاده

 

چونکه سوغاتی تو شد باده

 

هرکسی گوشه ای خراب افتاد

 

 

 

طاق عرش است قوس ابرویت

 

جلوه ای از خدا شده رویت

 

دام دلهاست پیچش مویت

 

غبطه خوردم به حال آهویت

 

که به لطفت از التهاب افتاد

 

 

 

شوق دیدار می برد راهم

 

لب دریا که میرسم کاهم

 

هرزمانی که زائر شاهم

 

اولش زائر قدمگاهم

 

راه در کاسه ی گلاب افتاد

 

 

 

راه ، بین من و تو فاصله نیست

 

عشق ، پابند صبر و حوصله نیست

 

بین ما غَش در معامله نیست

 

غیر بوسه برای من صله نیست

 

در دلم شوق یک جواب افتاد

 

 

 

بین باد و مباد خشکم زد

 

دَمِ باب الجواد خشکم زد

 

کنج صحنش زیاد خشکم زد

 

حاجتم را که داد ، خشکم زد

 

گریه این بار مستجاب افتاد

 

 

 

چشم بی گریه ، چشمه ی تلف است

 

چشم تر ، همپیاله ی صدف است

 

دُرّ گریه ، نتیجه ی نجف است

 

گفت : آغوش ما از اینطرف است

 

دل به دست ابوتراب افتاد

 

 

 

محمد بختیاری

باز دارم به سر هوای ضریح

 

دل من تنگ شد برای ضریح

 

 

 

دوست دارم رها شوم از خود

 

در میان سر و صدای ضریح

 

 

 

چقدر دل شکستگی خوب است

 

در حریم پر از دعای ضریح

 

 

 

دست های پر از تمنّایی

 

می خورد روی حلقه های ضریح

 

می شود خوبتر خدا را دید

 

در همان یا رضا رضای ضریح

 

 

 

واجب است به هر عاشق

 

سجده ی شکر عشق پای ضریح

 

 

 

حرم ثامن الحجج رفتم

 

من هزاران هزار، حج رفتم

 

 

 

ای که چون من هزارها داری

 

آسمانی پُر از دعا داری

 

 

 

دست هایم دخیلتان هستند

 

بسکه دستِ گره گشا داری

 

 

 

از گدا هم کریم می سازی

 

بس که اعجاز کیمیا داری

 

 

 

من هوای تو را به سر دارم

 

تو هوای دل مرا داری

 

 

 

هر چه بیمار هم بیاید باز

 

تو برای همه دوا داری

 

 

 

دل شکسته کسی به من می گفت:

 

خوش به حالت امام رضا داری

 

 

 

در ِ این خانه را زدم عشق است

 

کفتر جلدِ مشهدم عشق است

 

 

 

آمدی مستجابمان کردی

 

یک پیاله شرابمان کردی

 

 

 

چقدر خوب شد برای سفر

 

یا رضا انتخابمان کردی

 

 

 

شب به دنبالمان فرستادی

 

از خجالت که آبمان کردی

 

 

 

سنگِ کم قیمت و کمی بودم

 

واقعاً دُرّ نابمان کردی

 

 

 

این همه خوب دورتان بود و

 

باز ما را حسابمان کردی

 

 

 

ذرّه بودیم و هیچ بودیم و

 

آمدی آفتابمان کردی

 

 

 

نور شمس الشّموس نور شماست

 

یا رضا ارضِ طوس طور شماست

 

 

 

زلف آشفته ی پریشان را

 

حالِ این بلبل غزلخوان را

 

 

 

تو ببین و برام خالی کن

 

حجره ی روبروی ایوان را

 

 

 

پایتخت رفیع سلطنتَت

 

بنده کرده دو صد سلیمان را

 

 

 

تا نقاب از رُخت کنار زدی

 

شیعه کردی تمام ایران را

 

 

 

ناقه ات تا رسید نیشابور

 

سجده کردند جام سلطان را

 

 

 

مرد سلمانی ِ شما دارد

 

همه ی رتبه های سلمان را

 

 

 

نجف و کربلای ما کردند

 

جنّت مشهد خراسان را

 

 

 

به حرم پر زدم خدا را شکر

 

زائر مشهدم خدا را شکر

 

 

 

ما ندیدیم بام از این بهتر

 

هیچ جا احترام از این بهتر

 

 

 

آهوی دام ِ آهویت هستم

 

نیست صیاد و دام از این بهتر

 

 

 

از تهِ دل سلام همسایه

 

ای سلام السلام از این بهتر

 

 

 

با جُذامی ، غلام ، همسفره

 

من ندیدم مرام از این بهتر

 

 

 

برتر از حاکمی، سلیمانی ست

 

تو بگو که کدام از این بهتر

 

 

 

نوکر خانه ی تو باشم من

 

که نباشد مقام از این بهتر

 

 

 

غیر نوکر شدن چه می خواهم؟

 

جز کبوتر شدن چه می خواهم؟

 

 

 

اشک با من سرود غم با تو

 

نوحه ی گریه دار و دَم با تو

 

 

 

گفتن شعر ِ روضه ها با من

 

جلوه دادن به محتشم با تو

 

 

 

ناله از دل زدن فقط با من

 

کربلا کردن دلم با تو

 

 

 

گذری کن شبی به روضه ی ما

 

چشم با این گدا، قدم با تو

 

 

 

دست با من، به سر زدن با من

 

زدنِ خیمه و علم با تو

 

 

 

روضه خواندن برای تو با من

 

گریه های مُحَرمم با تو

 

 

 

روضه خواندی تو ای امام غریب

 

جَدِّ ما تشنه بود یَابنَ شبیب

 

 

 

جَدِّ ما را سوارها کشتند

 

بین گودال بارها کشتند

 

 

 

جَدِّ ما یک نفر ولی او را

 

لشگری از هزارها کشتند

 

 

 

اعتبار تمام عالم را

 

جمع بی اعتبارها کشتند

 

 

 

نعل ها گرد و خاک می کردند

 

جَدِّ ما را غبارها کشتند

 

 

 

خواهرش را پس از بریدن سر

 

خنده ی نیزه دارها کشتند

 

 

 

وای از داغ عصر ِ روز ِ دهم

 

وای از ضربه ی دوازدهم

 

 

 

محمد جواد پرچمی

از عالمي بريدم و اينجا رسيده ام

 

يک عمر بال و پر زدم اما رسيده ام

 

 

 

اين قطعه با تمام زمين فرق مي کند

 

انگار من به عرش معلّي رسيده ام

 

 

 

با قلب من تمام حرم حرف مي زند

 

شايد دگر به عالم معنا رسيده ام

 

 

 

از اين به بعد صحبت لب تشنگي خطاست

 

وقتي به پاي‌بوسي دريا رسيده ام

 

 

 

کي بي شفاي اين دل درمانده مي روم

 

حالا که من به صحن مسيحا رسيده ام

 

 

 

من از خدا به غير تو چيزي نخواستم

 

با یک نگاه خود بگو آیا رسيده ام؟

 

 

 

توفيق خاکبوسي تو لطف خواهري ست

 

اینجا به فضل دختر موسي رسيده ام

 

 

 

قلبم کبوتر حرم زينب قم است

 

در هر سلام منتظر يک عليکُم است

 

 

 

مهر تو را زلالي باران نوشت و بعد

 

فردوس را ز خاک خراسان نوشت و بعد

 

 

 

با هر ترنمِ «وَ أنا مِن شُروطِها»

 

حب تو را قبولي ايمان نوشت و بعد

 

 

 

از تربت قدوم تو خاک مرا سرشت

 

عشق تو را براي دلم، جان نوشت و بعد

 

 

 

ای مهربان تبسم هر روزه‌ ی تو را

 

صبح سپيد مردم ايران نوشت و بعد

 

 

 

در سايه‌ ی تجلي شمس الشموسي ات

 

خورشيد را چراغ شبستان نوشت و بعد

 

 

 

وقت طواف قبله‌ ی هفتم رسيده بود

 

ما را ز خيل گوشه نشينان نوشت و بعد

 

 

 

بسته به چشم هاي تو شد سرنوشت ما

 

يک خنده‌ ی رضايتت آقا بهشت ما

 

 

 

هر کس به يک نگاه تو دل داد يا رضا

 

از بند غصه ها شده آزاد يا رضا

 

 

 

بار نخست از سوي آزادي آمدم

 

اما دلم به دام تو افتاد يا رضا

 

 

 

از مرقد کريمه رسيدم که شد دلم

 

یک يا کريم صحن گُهرشاد يا رضا

 

 

 

با هر فراز جامعه شد هم‌صداي من

 

در صحن جامع رضوي، باد يا رضا

 

 

 

من را بس است مرحمت گوشه چشمي ات

 

در بين حجره هاي پريزاد يا رضا

 

 

 

در صحن انقلاب تو، شد منقلب دلم

 

از بس کنار پنجره فولاد يا رضا…

 

 

 

…حرف از زيارت و حرم و کربلا زدم

 

گفتم ز عيدي و شب ميلاد يا رضا

 

 

 

من دست خالي آمده ام توشه دست توست

 

اذن طواف مرقد ششگوشه دست توست

 

 

 

بند آمده زبان ز شکوه زبانزدت

 

 

 

بسته دخيل گنبد مينا به گنبدت

 

باب الاجابت همه‌ ی اهل عالم است

 

حلقه به حلقه، پنجره فولاد مرقدت

 

 

 

بر تار و پود فرش حرم خورده دل گره

 

از بس گره گشا شده هر رفت و آمدت

 

 

 

«باب الجواد راه ورودي به قلب توست»

 

امشب شفيع ما شده جود محمدت

 

 

 

تا هست روضه‌ ی تو به جنت چه حاجتي‌ست

 

دارد بهشت، حسرت ديدار مشهدت

 

 

 

بيت الحرام در نظرم جلوه مي کند

 

وقت طواف ارض و سما گرد گنبدت

 

 

 

دارد زيارت تو ثواب هزار حج

 

جانم فداي نام تو يا ثامن الحُجج

 

 

 

اي آفتاب جود و سخا أيها الرئوف

 

آئينه‌ ی اميد و رجا أيها الرئوف

 

 

 

تو ملجأ توسل هر دلشکسته اي

 

امشب بگير دست مرا أيها الرئوف

 

 

 

ديدم به محضر تو رسیده ست شاعری

 

حتي گرفت از تو عبا أيها الرئوف

 

 

 

خود را به حلقه هاي ضريح تو بسته است

 

درمانده اي براي شفا أيها الرئوف

 

 

 

در این حرم ملائکه هم از نگاه تو

 

دارند التماس دعا أيها الرئوف

 

 

 

مي گفت عارفي که خدا را قسم دهيم

 

امشب همه به حق تو يا أيها الرئوف

 

 

 

حالا کنار پنجره فولاد آمديم

 

با اشک و آه و شور و نوا أيها الرئوف

 

 

 

اذن عروج تا ملکوتم به دست توست

 

جا مانده ايم از شهدا أيها الرئوف

 

 

 

ما را به روز حشر و جزا رو سپيد کن

 

اين کشتگان عشق خودت را شهيد کن

 

 

 

یوسف رحیمی

تا خدا و دم خدایی توست

 

معجزات امام رضایی توست

 

 

 

یا امام الرئوف، یا سلطان

 

شغل ایرانیان گدایی توست

 

 

 

تیغ ابروت کشته می طلبد

 

سر ما را بزن هوایی توست

 

 

 

ازدحامی که این حرم دارد

 

از وفور گره گشایی توست

 

 

 

دادن برگه ی امان النّار

 

گوشه ای از هنرنمایی توست

 

 

 

آنچه ما را کبوترت کرده

 

هنر گنبد طلایی توست

 

 

 

گرچه دعبل نمی شوم اما

 

افتخارم غزلسرایی توست

 

 

 

سائلی پشت این درم عشق است

 

گوشه ی کنج این حرم عشق است

 

 

 

به بد و خوب عنایتی داری

 

بین دستت چه رحمتی داری

 

 

 

همه جا صحبت تو پیچیده

 

چه رئوفی چه رأفتی داری

 

 

 

چقدر مثل جدّ خود هستی

 

با فقیران چه الفتی داری

 

 

 

بنِشین، از خجالت آب شدم

 

ایستاده! چه عادتی داری

 

 

 

آنقدر محشری که دور ضریح

 

لحظه لحظه قیامتی داری

 

 

 

هرکه با لهجه ای تو را خوانَد

 

از همه فرقه رعیتی داری

 

 

 

به همه گفته ام امام رضا

 

چه دل با محبتی داری

 

 

 

سرخوش از لطف بی حدت هستم

 

حاجی حجّ مشهدت هستم

 

 

 

می خری هر دل پریشان را

 

بنده ی عاصی و پشیمان را

 

 

 

تو و معصومه خواهرت آقا

 

عزّتی داده اید ایران را

 

 

 

هیچ طعمی ندارد ای آقا

 

مزه ی زعفران و سوهان را

 

 

 

عطر و بوی غذای حضرتی ات

 

در حرم می کشد سلیمان را

 

 

 

هر ملک غبطه می خورد وقت

 

هم غذائیت با غلامان را

 

 

 

رخصتی ده که زائرت باشیم

 

عرفه یا که عید قربان را

 

 

 

با شما رحمت خدایی هست

 

کربلا هم نشد رضایی هست

 

 

 

می نویسم رضا به جای حسین

 

می نویسم رضا رضای حسین

 

 

 

آنقدر حاجت مرا داده

 

تا بِگریَم فقط برای حسین

 

 

 

آمده بین خاک ایران تا

 

همه باشیم خاک پای حسین

 

 

 

هر غریبی که آشنایش شد

 

بیشتر گشته آشنای حسین

 

 

 

دست لطف و دعای بارانش

 

یادگاری است از دعای حسین

 

 

 

شاعری هم نخواست تا باشد

 

دعبلش وقف بچه های حسین

 

 

 

کوله باری پر از سلامش داشت

 

هرکسی رفت کربلای حسین

 

 

 

کاش می شد حبیب او باشم

 

مثل ابن الشبیب او باشم

 

 

 

غصه اش خواست بر ملا بشود

 

پای گریه به شعر وا بشود

 

 

 

این تعجب نداشت در بیتش

 

روضه ی کربلا بپا بشود

 

 

 

گفت: ابن الشبیب تا حالا

 

دیده ای سر ز تن جدا بشود؟

 

 

 

یا که سر ز تن جدا هم شد

 

از روی سینه از قفا بشود

 

 

 

وسط رفت و آمد نیزه

 

نِگهش سمت خیمه ها بشود

 

 

 

پیرهن جای خود، ز کثرت گرگ

 

تن یوسف ز هم سوا بشود

 

 

 

ناله ای زد ز عمق دل نگران

 

گفت: ابن الشبیب عمّه مان

 

 

 

علی اکبر لطیفیان

باز در عرش خدا ولوله برپاشده است

دري از عرش به سمت دل ما واشده است

 

ازدحام است درِبيت امام هفتم

جن و انس و ملك آنجاست چه غوغا شده است

 

همگي با دلتان راهي آنجابشويد

همه تبريك بگوييد كه بابا شده است

 

آنكه عالم همگي محو جمالش هستند

به رخ گل پسرش محو تماشا شده است

 

آمده آنكه نوشتند شبيه زهرا

پاره جان و تن حضرت طاها شده است

 

پسر حضرت موسي به جهان آمده و

پاركابش همه جا حضرت عيسي شده است

 

السلام اي همه جا حضرت خورشيد شده

روز ميلاد تو در هر دو جهان عيد شده

 

با تو هر روز خراسان به خودش مي بالد

نه خراسان همه ايران به خودش مي بالد

 

نه خراسان و نه ايران به خداوند قسم

همه عالم امكان به خودش مي بالد

 

چونكه روي لب تو لحظه به لحظه جاريست

ثانيه ثانيه قرآن به خودش مي بالد

 

منتسب بر تو شده گنبد و ايوان طلا

اين شده گنبد تابان به خودش مي بالد

 

من قسم مي خورم اين واژه برازنده توست

با شما واژه سلطان به خودش مي بالد

 

چونكه درگوشه ايوان تو جا خوش كرده

برسرخوان تو مهمان به خودش مي بالد

 

يوسفان در دو سرا محو رخ ماه تو اند

پادشاهان جهان بنده درگاه تو اند

 

سجده در گوشه ايوان طلايي عشق است

نوكري بر سركوي تو خدايي عشق است

 

هر كسي عاشق پابوسي ليلاي خود است

در دم مرگ كنارم تو بيايي عشق است

 

ضامن آهوي صحرا شدنت جاي خودش

اينكه در روز جزا ضامن مايي عشق است

 

تا ابد قبله نماي دل من سمت شماست

اينكه در كشور ما قبله نمايي عشق است

 

همه عرش و زمين را به گدايي بدهند

باز مي گويد از اين خانه گدايي عشق است

 

كعبه و كرب و بلا هر يكشان عرش خداست

اينكه هم كعبه و هم كرببلايي عشق است

 

اي كه در كشور ما عرش معلا داري

آنچه خوبان همه دارند تو يكجا داري

 

اي كه در چهره خود شمس منور داري

در شجرنامه خود نام پيمبر داري

 

نوه صادقي و ذريه شيرخدا

خوش به حال تو كه چون فاطمه مادر داري

 

فرصت جنگ نشد تا كه بفهمند همه

تو به بازوي خودت قدرت حيدر داري

 

همه در صحن تو مشغول به کاري هستند

چقدر دور وبرت خادم ونوكر داري

 

چه بزرگان كه ميان حرمت خاك شدند

توخودت ماهي و دور و برت اختر داري

 

با جوادت برو در سوريه زينب تنهاست

تو حسين ابن علي هستي و اكبرداري

 

تيغ بردار و پناه حرم زينب شو

ماسپاهيم و تو صاحب علم زينب شو

 

تو خودت بر سر دوشت علمش را داری

در دلت روضه ی آن قد خمش را داری

 

گرچه در کشور ما از حرم او دوری

از همین دور هوای حرمش راداری

 

بارها سوریه رفتی به طواف حرمش

حتم دارم که غبار قدمش را داری

 

بار آخر که رسیدم حرمت، محزون بود

به گمانم که تو در سینه غمش راداری

 

بکش آهی که پلیدان همگی دق بکنند

مطمئنم که تو در سینه دمش را داری

 

بنویس عمه من خود سپرمولا بود

بنویس از ته دل، تو قلمش راداری

 

بنویس عمه ما مثل دری در صدف است

هر که توهین بکند با خود مولا طرف است

 

مهدی نظری

رسید تا فلکه آب و روبروی حرم

گذاشت دست به سینه : سلام سوی حرم

 

لب زمین دو چشمش دوباره باران خورد

در آستانه دریا گرفت بوی حرم

 

گذاشت صورت خود را به صورت یک در

نفس کشید و نفس شد به رنگ و روی حرم

 

تمام حس عطش را به کاسه ها نوشید

و پر شد از تب و تاب لب سبوی حرم

 

در آن طرف پدری که خمیده . با گریه

گره زده پسرش را به آبروی حرم

 

چقدر قطره به دریا رسیدنش زیباست

چقدر زمزمه جاری شده به جوی حرم

 

در ازدحام توسل ز چشم من گم شد

ضریح بود و هزاران دعای توی حرم

 

شکست بین نماز زیارت آقا

شکست و ریخت قنوتش به گفتگوی حرم

***

شفا گرفته مریضی .....زدند نقاره

صدای معجزه پیدا شد از گلوی حرم

***

گذاشت دست به سینه .عقب عقب برگشت

رسید تا فلکه آب و روبروی حرم

 

علیرضا لک

سخن به مدح تو بايد فصيح و كامل گفت

هم از شكوه مقامت ، هم از فضائل گفت

 

شبيه صائبِ صاحب سخن قصيده نوشت

غزل غزل سر زلف تو را چو بيدل گفت

 

نه چند مثنوي و قطعه و غزل ، بايد

كه شرح قصة حسن تو در رسائل گفت

 

عبا ، نه ... اينكه گداي شما شدم كافيست

حديث حسن تو كي مي توان چو دعبل گفت

 

تفضلي ! كه فقط از تو خوانده ام يك عمر

و من نگفته ام و هر چه بود اين دل گفت

 

زلال اشك مرا از تبار كوثر كن

در آسمان دو دستت مرا كبوتر كن

 

به قفل بسته كليد اجابت است اينجا

كه آستانة جود و كرامت است اينجا

 

به دلنوازي جان در رواق او بنشين

چرا كه قبر مسيحاي عترت است اينجا

 

بكوش تا پرِ پروانه اش شوي ،‌ زيرا

پر از تلأ لؤ شمع هدايت است اينجا

 

زلال اشك تو از چشمة خلوص دل

هميشه إذن دخولِ زيارت است اينجا

 

نه ديدن حرم و قبر و صحن و گلدسته

هدف وصال حقيقي حضرت است اينجا

 

دوباره كسبِ ثواب هزار حج كردم

طواف قبرِ تو يا ثامن الحجج كردم

 

ببين كه حال و هواي حرم چه عرفانيست

پر از بلور و كبوتر پر از چراغانيست

 

به لطف گنبد و گلدسته هاي زر پوشش‌

هميشه صحن حرم پر فروغ و نورانيست

 

كجاست روضة رضوان به غير از اين مرقد

كجاست جنت الأعلي اگر كه اينجا نيست

 

صداي پر زدن بال جبرئيل است اين

در ازدحام حرم گرمِ عطر افشانيست

 

حديث سلسله از يادمان نخواهد رفت

ولايتت به خدا شرطي از مسلمانيست

 

هزار مرتبه شكر خدا كه نور تو

چراغ زندگي مردمان ايرانيست

 

كتاب رأفت و مهرت پر از حكايتها

نظيرِ قصة آن پير مرد سلمانيست

 

ز يادِ مردمِ سايه نشين ايوانت

نرفته خاطره هاي نماز بارانت

 

سلام ! مظهر يكتاي « ليس إلا هو »

سلام ! حضرت خورشيد ! ماهِ يوسف رو

 

مقام عصمتتان « إنما يريد الله »

قسم به اشهد أن لا اله الا هو

 

شبي نشان بده از باب « يطمئن قلوب »

به چشم خسته­ مان گوشه اي از آن ابرو

 

دخيل گريه ببنديد زائران اينجا

به حلقه هاي ضريح مطهر از هر سو

 

چگونه ضامن دلهاي ما نخواهد شد

رئوف شهر كه كرده ضمانت آهو

 

خوشا به حال كسي كه شبيه اهل نظر

به خدمت حرمش گيرد از مژه جارو

 

غباري از اثر رفت و آمدش شايد

شبيه فرش حرم بر روي سرش باشد

 

هميشه باغ لبش غنچة تبسم داشت

كه خنده با لب نورانيش تفاهم داشت

 

تمام عمر شريفش ، مكارم الأخلاق

به لحظه لحظة  اوقات او تجسم داشت

 

اگر امام رئوف است ، بسكه همواره

به سينه دغدغة مشكلات مردم داشت     

 

براي رزق تمامِ كبوتران شهر

حياط خانة آقا هميشه گندم داشت

 

هر آنكه جرعه اي از جام معرفت نوشيد

سري به خاك قدوم امام هشتم داشت

 

و هر فرشته براي تبرك بالش

به خاك راه امامِ رضا تيمم داشت

 

براي ما به جز اين آستان پناهي نيست

از آسمانِ حرم تا بهشت راهي نيست

 

تويي كه اين همه دارالشفايِ دل داري

نرفته از حرمت نا اميد بيماري

 

دوباره نغمة نقّاره خانه مي آيد

شفا گرفته كسي با تفضّلت ! آري

 

كجاست گوش دلي تا كه بشنود هر روز

از اين ترنم نقاره بانگ بيداري

 

دو بال پر زدنت را قنوت اشكت كن

ببين براي پريدن عجب سبكباري

 

دوباره پنجره فولاد و إذن كرب و بلا

ميان صحن حرم شد چه گريه بازاري

 

دوباره روضه گرفتند زائران اينجا

بياد مشك عطش نوش و خشك سرداري

 

رهاست در نفس اين حرم شميم ياس

به ياد علقمه و قبر حضرت عباس

 

یوسف رحیمی

عاشق هميشه پر شده از اتفاقها

يك چشم وصل و چشم دگر در فراقها

 

عاشق كبوتر است كه هر بار می پرد

پرواز مي كند به فراسوي طاقها

 

شبهاي عشق دلهره هاي رسيدن اند

مهتابي اند گاه و گهي در محاقها

 

تاب و تب هميشگي عشق ارثي است ...

از روز اول و ازل اشتياقها

 

مشتاق چشم هاي تو هستم امام عشق !

اي آتش نشسته به جان چراغها

 

توحيد من به حصن حصين ولايتت

اي شرط عشق هستي عشق از عنايتت

 

باران زد و بهانه ماها رديف شد

سقفي براي بي سرو پاها رديف شد

 

پشت در سخاوت سبز ضريح تو

زيباترين اميد گداها رديف شد

 

با لهجه قنوت نگاهت يكي يكي

زنجيره بلند دعاها رديف شد

 

شاعر نشست قافيه را تا سحر كشيد

وقتي كه مهر ناب شماها رديف شد

 

يك بار آمديم زيارت وَ كارمان

تا روز حشر تا به كجاها رديف شد

 

آه اي نگاه دائمي ات در نگاه من

سلطان شرق و غرب دلم اي پناه من !

 

اي چشم آب مات شكوه زلالي ات

خورشيد و ماه عاطفه لايزالي ات

 

طعم بلند بنده شدن را چشيده است

هركس گرفت آبروي از ليالي ات

 

صدها هزار نوح و سليمان نشسته اند

بر جزر و مد عرش نشينان قالي ات

 

صدها هزار شب شد و يكبار هم نخورد

چشم ستاره اي به شبستان خالي ات

 

مهريه تمام عروسان شهر ما

پرپر شود براي وداع وصالي ات

 

اي رافت مداوم محسوس يا رضا

شاهنشه هميشگي طوس يا رضا

 

با تو هواي دست و قلم فرق مي كند

بي تابي و تلاطم غم فرق مي كند

 

وقتي كه از حريم تو پايم اجازه خواست

حال دلم قدم به قدم فرق مي كند

 

تو بي دريغ زخم مرا مي دهي شفا

من پر زنم و يا نزنم فرق مي كند ؟

 

تا چشم كار مي كند اينجا شكسته دل

دل با دل شكسته چه كم فرق مي كند !

 

با ياد كربلا و زيارات مادرت

جمعه سحر هواي حرم فرق مي كند

 

گفتيد كربلا و دلم بي شكيب رفت

تا گريه ي روايت ابن شبيب رفت

 

علیرضا لک

 

نام تو را بردم زمستانم بهاری شد

 

در خشکسالی دلم صد چشمه جاری شد

 

 

 

بعد از زمانی که گدایی تو را کردم

 

دار و ندار من عجب دار و نداری شد

 

 

 

گفتند جای توست دل را شستشو کردم

 

پس می شود از خادمان افتخاری شد

 

 

 

می خواستند از هر طرف تو جلوه گر باشی

 

این گونه شد دور حرم آئینه کاری شد

 

 

 

گاهی اسیری لذت آهو شدن دارد

 

بیچاره آنکه از نگاه تو فراری شد

 

 

 

گرد ضریحت با من و گرد دلم با تو

 

بی تو دوباره این دلم گرد و غباری شد

 

 

 

من سائل بی چیز اطراف حرم هستم

 

من سالهای سال دنبال کرم هستم

 

 

 

ای حاجت محتاج ترین ها آقا

 

ای ذکر دخیل بستنم یا آقا

 

 

 

یک لال کنار پنجره فولادت

 

یکدفعه صدا میزند آقا ....آقا.....

 

 

 

علی اکبر لطیفیان

 

گل می کند بهار تو در باغ سینه ها

پر می شود ز باده ی تو آبگینه ها

 

نقاره می زنند به بامت فرشتگان

حتما شفا گرفته ز دست تو سینه ها

 

دیگر غریب نیستی ای آشنا ترین

تایید می کند سخنم را قرینه ها

 

اول همین که سمت حریم تو آمدند

صدها هزار مرد غریب از مدینه ها

 

دیگر هم آن که از نفس تو غریب ماند

در سینه های عاشق وصل تو کینه ها

 

تجدید کن حکومت خود را به قلبها

اینجا فراهم است برایت زمینه ها

 

گرم فضا نوردی خوف و رجا شدیم

آیا به ما نمی رسد آخر سفینه ها

 

دارد حکایت از عشاق گنبدت

یعنی که زرد باد رخ از عشق بی حدت

 

هر سر که از خیال تو پر شور می شود

دریای بر کرانه ای از نور می شود

 

در شعله ی محبت تو سینه تا گداخت

غرق تجلی است وشب طور می شود

 

با هر "وان یکاد" لبان فرشته ها

صد چشم زخم از حرمت دور می شود

 

فردا که موج خیز هراس است زائرت

در ساحل نجات تو محشور می شود

 

با پلک بسته آمده دشمن به جنگ تو

از بس حریم قدس تو پر نور می شود

 

چون حوض کوثر است گوارا عقیق تو

فوق بهشت آمده صحن عتیق تو

 

ما را به گوشه حرم خود مقیم کن

مهمان مهربانی دست کریم کن

 

تا شعله زار شوق تو بالی بگسترد

ای صبح، دشت عاطفه را پر نسیم کن

 

دربانی حریم تو در آرزوی ماست

ما را عصا به دست بخواه و کلیم کن

 

مژگان ما که سمت شکوه تو وا شده است

وقف غبار روبی فرش و گلیم کن

 

بی اطلاع از اول و از آخر خودیم

ما را که حادثیم، رهین قدیم کن

 

این دل زجنس پنجره فولاد تو نبود

یعنی که زود می شکند از فراق، زود

 

خورشید گرم چیدن بوسه زماه توست

گلدسته ها منادی شوق پگاه توست

 

آری شگفت نیست که بی سایه می روی

خورشید هم زسایه نشینان ماه توست

 

از چشم آهوان حرم می توان شنید

این دشتها به شوق شکار نگاه توست

 

بالای کاشی حرم تو نوشته است

هرجا دلی شکست همان بارگاه توست

 

با این که سال هاست سوی طوس رفته ای

اما هنوز چشم مدینه به راه توست

 

یعنی که کاش فصل غریبی گذشته بود

دیگر مسافرم زسفر بازگشته بود

 

هرچند سبز مانده گلستان باورت

آیینه ای جز آه نداری برابرت

 

راه از مدینه تا به خراسان مگر کم است

با شوق دیدنت شده آواره خواهرت

 

دیگر دلی به یاد دل تو نمی طپد

بالی نمانده است برای کبوترت

 

مثل نسیم می رسد از ره جواد تو

یعنی نمی نهی به روی خاکها سرت

 

تنها به کرب و بلا سرنهاده بود

مردی که داشت نوحه گری مثل مادرت

 

اشک تو هست تا به ابد روضه خوانمان

تا کربلاست همسفر کاروانمان

 

جواد محمد زمانی

با زمزمی به وسعت چشم تر آمدم

تا محضر زلالترین کوثر آمدم

 

قسمت نشد که بال و پری دست و پا کنم

اما به شوق دیدن تو با سر آمدم

 

گفتند زائر حرمت زائر خداست

مُحرم تر از همیشه بر این باور آمدم

 

اینک مدینه النبی ام مشهد الرضاست

با نام تو به محضر پیغمبر آمدم

 

از حس و حال روشن معراج پُر شدم

وقتی به خاکبوسی «بالاسر» آمدم

 

حسی کبوترانه گرفته ست جان من

«پایین پای» تو شده هفت آسمان من

 

در این حریم قدسی سر تا سر آینه

روشن شده به نور تو چشمم هر آینه

 

گرد و غبار صحن تو را می خرد به جان

همواره بوده است بر این باور آینه

 

پر می کشد از این همه قلب شکسته آه

سر می زند از این همه چشم تر آینه

 

عکس ضریح توست که در قاب چشم هاست

یا عکسی از بهشت نشسته بر آینه

 

گم کرده دارم، آمده ام با نگاه تو

پیدا کنم تمام خودم را در آینه

 

لبریز روشنی است تمام رواقها

آیینگی ست جان کلام رواقها

 

شب های گریه تا به سحر حرف می زنم

با واژه واژه خون جگر حرف می زنم

 

شمعم که گریه میکنم و گریه می کنم

با قطره قطره آتش تر حرف می زنم

 

روح لطیف تو شده سنگ صبور من

گویی که با نسیم سحر حرف می زنم

 

گاهی کنار پنجره های ضریح تو

گاهی در آستانه ی در حرف می زنم

 

شبهای بارگاه تو را درک کرده ام

از «لیله الرغائب» اگر حرف می زنم

 

بر لب رسیده از قفس سینه آه من

حرف دل است روی زبان نگاه من

 

روی تو را ستاره ی اشراق خوانده اند

خوی تو را «مکارم الاخلاق» خوانده اند

 

دست تورا که خالق لطف و کرامت است

روزی رسان انفس و آفاق خوانده اند

 

باران مهربانی بی وقفه ی تو را

شان نزول سوره ی انفاق خوانده اند

 

در مذهب نگاه تو غم حرف اول است

چشم تو را پیمبر عشاق خوانده اند

 

هفت آسمان و رحمت «شمس الشموسی» ات

ذرات خاک و لطف «انیس النفوسی» ات

 

سید محمد جواد شرافت

مریض آمده اما شفا نمی‌خواهد

به جان شما جز شما نمی‌خواهد

 

برای پیش تو بودن بهانه‌ای کافی‌ست

بهشت لطف کریمان بها نمی‌خواهد

 

دلیل ناله‌ی من یک نگاه محبوب است

وگرنه درد غلامان دوا نمی‌خواهد

 

فقیر آمدم و دلشکسته پرسیدم:

مگر که شاه خراسان گدا نمی‌خواهد؟

 

دلم به عشق تو تا آسمان هشتم رفت

نماز در حَرَمت «اهدنا» نمی‌خواهد

 

همین قدر که غباری بر آستان باشد

رواست حاجت عاشق، دعا نمی‌خواهد

 

تو آشنای خدایی، کدام رهگذری

در این جهان غریب آشنا نمی‌خواهد؟

 

ببین به گوشه‌ی صحنت پناه آوردم

مگر کبوتر آواره جا نمی‌خواهد؟

 

به حکم آنکه «علیک الرفیق ثم طریق»

دلم بدون رضا (ع) کربلا نمی‌خواهد

 

خدا مرا به طواف تو مبتلا کرده‌ست

طواف کعبه بخواهم، خدا نمی‌خواهد

 

نگفته است، حیا کرده شاعرت آقا

نگفته است، نه اینکه عبا نمی‌خواهد

 

قاسم صرافان

نه دعبلم نه فرزدق که شاعرت باشم

که شاعرت شده مقبول خاطرت باشم

 

نه آهوام نه کبوتر که ضامنم باشی

ویا پرنده ی صحن مجاورت باشم

 

نه آن دلی که به معنا رسم نه آن چشمی

که مثل آینه حیران ظاهرت باشم

 

ولی زلطف مرا هم گدای خویش بخوان

که با تو صاحب دنیا و آخرت باشم

 

همیشه سفره ی مهمان نوازی ات باز است

اجازه میدهی ام گاه زائرت باشم؟

 

اجازه میدهی ام گاه از تو بنویسم؟

به عمر چند غزل -آه- شاعرت باشم

 

سید محمد جواد شرافت

اين راه براي خسته دور است چقدر

از نور تو چشم بسته دور است چقدر

گامي به تصوّر تو نزديک شدن

از آينه‌اي شکسته دور است چقدر

 

با ديدن تو چه محشري خواهد شد

آغاز حيات ديگري خواهد شد

وقتي که به صحن آسمانت برسم

آهوي دلم کبوتري خواهد شد

 

هر چند دلم نقطه‌اي از تاريکي است

بين من و تو پاره خط باريکي است

در هندسه‌ي عشق مثلث شده‌ايم

من، تو «و خدايي که در اين نزديکي است»

 

من باز ميان موج گيسوي تو غرق

در خلوت صحن پر هياهوي تو غرق

اي ماه من! اين پلنگِ حيرت زده، شد

در برکه‌ي چشم بچه آهوي تو غرق

 

اينجا همه لحظه‌ها طلايي است چرا؟

هر گوشه‌ي اين زمين، هوايي است چرا؟

برمي‌گردم، در اين دل مشهديم 

يک حال عجيب کربلايي است چرا؟

 

قصدم سفري براي گلگشت نبود

برگشت از آرامش اين دشت نبود

در فال خطوط کف دستانم کاش

تقدير بليت رفت و برگشت نبود

 

زرد آمده بودم و طلايي رفتم

شب بودم و غرق روشنايي رفتم

از راه زميني آمدم با آهو

همراه کبوترت هوايي رفتم

 

خط، چشم براه ايستگاه است هنوز

شب، سمفوني قطار و آه است هنوز

خوشبخت کبوترت که تا خانه پريد

آهوي تو آواره‌ي راه است هنوز

 

قاسم صرافان

ای کاش غزل قصیده می شد

سـیب غـزلم رسـیده می شد

 

بـا نام رضـا سـیاهـه ی دل

با معجزه ای سپیده می شد

 

بـا اذن دخـول مهبط عشق

هر چیز ندیده دیده می شد

 

آهـوی اسـیر اشـک هایم

از کنج نظر رهیده می شد

 

بـر حبل مـتین دسـتهایت

معماری دل تنیده می شد

 

یا اینکه کشان کشان به سویت

پـیشـانی مـا کشـیده می شـد

***

یا حضرت ثامن الأئمّه

بر تکمله ی عمل تتمّه

***

هر کس که به دام تو گرفتار

بـر مهـر و مـرام تـو گـرفتار

 

از روز ازل گـدای کویت

تا حُسن ختام تو گرفتار

 

صد بار زیارت تو بس نیست

بـادا بـه مُـدام تـو گـرفـتـار

 

ما جلد ضـریح آفتابیم

بر گنبد و بام تو گرفتار

 

با واژه ی «حصنی» تو سرمست

بـا طـرز کـلام تـو گـرفـتـار

 

عمری به «علیک» کرده عادت

عمـری بـه «سـلام» تو گرفتار

 

ای «عروه ی لانفصام»، مائیم

در زلـف زمـام تـو گـرفتار

***

ما خانه به دوش و جرعه نوشیم

مَشـتی صـفتان پر خـروشیم

***

ما داغ تب و تعب نداریم

چون غیر تو را طلب نداریم

 

با ذکر مَن اسمُهُ دوایت

ما دلهره ی مطب نداریم

 

تا شمس شموس چهره ی توست

تاریکی و ظلم شب نداریم

 

کوثر اگر از لبت نجوشد

ما باده ی لب به لب نداریم

 

با هرکه به جز رضا بگوید

ربط و سبب و نسب نداریم

 

بر گردن شیعگی به والله

جز «سلسلة الذهب» نداریم

 

ما بنده ی کوچه گرد و خامیم

تنبیه کنید ادب نداریم

***

ای «بضعه»ی خاتم رسالت

ای اصل اصیل و با اصالت

***

آرام تـلاطــم جـهــانـی

هم کعبه ی مردم جهانی

 

از هفت جهان شنیدم امّا

تو رتبه ی هشتم جهانی

 

آهو نه! ولی کبوتر آری

تا رونق گـندم جهانی

 

هم آه دم مسیح هستی

هم طـور تکـلّم جهانی

 

ای مشهد با صفات جنّت

توس و نجف و قم جهانی

 

لبخند بزن شب ولادت

تو روح تبسّـم جـهانی

***

در «صحن عتيق» تو دخيليم

يك مُشت «عتيقه»ي ذليليم

***

بر دامن شر شرر بگیرد

آه نفست اگر بگیرد

 

مرغ دل کاظمینی من

از باب جواد پر بگیرد

 

طوطی شده او که با ادایی

از کنج لبت شکر بگیرد

 

خشکیده نگاه زائر تو

او آمده چشم تر بگیرد

 

آغوش گشوده سمت مرقد

تا قبر تو را به بر بگیرد

 

عمری به خطا گذشته کارش

ای کاش دوباره سربگیرد

***

ای بارش مهربان باران

ای مایه ی افتخار ایران

 

مجید لشگری

اين همه دست به سوي تو دراز است رضا

باز مشت من و آغوش تو باز است رضا

 

باز «من» دارد از آن دور تهي مي‌آيد

آن که مي‌آيد از آن دور جنازه است رضا

 

زنده شد پيش نگاهت، تو خدايش شده‌اي

کفرِ «خورشيد» پرستان پُرِ راز است رضا

 

من و انگور، دلي مست و نگاهي پرِ اشک

قبله در حسرتِ اين راز و نياز است رضا

 

هشت رکعت وسط صحن تو افتاد به خاک

رقص عشق است، فقط شکل نماز است رضا

 

هر دلي مي‌رسد از راه شکسته ‌است...   چقدر-

جاده‌ي عاشقيت حادثه ساز است رضا

 

آه! آواز خوش گوشه‌ي «نيشابور»ت

در مقامي پر از اندوه «حجاز» است رضا

 

پيش پرهاي کبوتر، آسمان دل تو

تا خدا،  پنجره در پنجره باز است رضا

 

قاسم صرافان

دلی که جز تو در آن خانه می کند دل نیست

شبیــه دل بـود و غیــر تکــه ای گل نیست

 

الا سـفینه ی نوحـم بگیـر دست مرا

در این تلاطم دریا امید ساحل نیست

 

گنـاه سـد رسیــدن به کـوی جانـان است

کسی که یاد تو باشد ز دوست غافل نیست

 

دلی که خانه ی محبوب می شود دیگر

بـرای عـرض ارادت به غیر مایل نیست

 

اگر چه لحظه ی مرگ و رحیل جانکاه است

ولی کنـــار تـو مردن زیـاد مشـکـل نیست

 

در این مسیر، گدایی ز درگهت شرط است

کسی که واله خال تو نیست، عاقـل نیست

 

« قبول خاطر کوی رضا شدن شرط است

هر آنکه شعر سراید، شبیه دعبل نیست»*

 

مجید لشکری

صفحات سایت :