close
تبلیغات در اینترنت
مبعث
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 3
  • بازديد امروز : 1,038
  • بازديد ديروز : 2,053
  • آي پي امروز : 15
  • آي پي ديروز : 70
  • ورودی امروز گوگل : 7
  • ورودی گوگل دیروز : 18
  • بازديد هفته : 6,588
  • بازدید ماه : 15,634
  • بازدید سال : 209,753
  • كل بازديدها : 579,990
  • ای پی شما : 3.80.218.53
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : شنبه 24 آذر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

 امشب دلم لبریز شور وبی قراری است
سرشار از عطر دل انگیز بهاری است
صحن دل من از فروغ نور امید
همچون رواق صحن ها آئینه کاری است
از کوثر جوشندۀ عشق ومحبت
امشب شب کام وشب رفع خماری است
درموسم وفصل گل افشانی بعثت
یک چشمه اشک از آبشار دیده جاری است
درگلشن هستی شکوه دوست پیداست
درهر طرف گلنغمۀ گرم قناری است
دربزم پرشور ونشاط مبعث ایدل
گفتم به طبع خود شب خدمت گذاری است
با موجی از شور وامید وشادمانی
گفتا مرا از لطف حق امیدوای است
بگذار اشک از دیدگان خود فشانم
تا نام سرسبز محمد را بخوانم
آن شب حرا آئینه ی نور خدا بود
آواز ذرات جهان یا ربنا بود
درخلوت اسرار و پشت پرده ی غیب
تنها محمد بود وجبریل وخدا بود
بشنید «اقراءباسم ربک»یا محمد
مبهوت درآواز گرم آشنا بود
آمد بگوشش تا صدای «قم فانذر»
سرتا به پا غرق فروغ کبریا بود
وقتی نبی سجاده ی گل پهن میکرد
سرشار از عطر مناجات ودعا بود
انوار یکتایی برویش  موج میزد
دیدار رویش آرزوی انبیا بود
اهل یقین با یاد او احرام بستند
آری محمد کعبه ی اهل وفا بود
حبریل دربین زمین و آسمانها
با این سروش جانفزا غرق نوا بود
درچشم خوداوچشمه ی خورشید دارد
بر روی دستش پرچم توحید دارد
بعثت همان گلبانگ سبز آسمانی است
بعثت همان خورشید گرم ومهربانی است
بعثت غروب نور شمع ظلمت وغم
بعثت طلوع آفتاب زندگانی است
بعثت شکوفائی نخل استقامت
بعثت بباغ دین شروع باغبانی است
بعثت ستیغ نور شد در شام ظلمت
بعثت شکوه لحظه های ارغوانی است
بعثت رسالت بود بر دوش پیمبر
آن رایت سبز همیشه جاودانی است
بعثت همان ابر پراز باران رحمت
بعثت همان خوان بزرگ مهمانی است
بعثت بشارت داشت برخلق دوعالم
بعثت همان پیک امید وشادمانی است
بعثت برای محرمان خلوت دوست
یک پرتوی از راز واسرار نهانی است
بعثت شکوه وارمغان ایزدی بود
آئینه ای زیبا زنور احمدی بود
آمد نبی تا برهمه امید بخشد
برسرد مهری زمان خورشید بخشد
آمد نبی با پرچم یکتا پرستی
برکائنات انگبزه وامید بخشد
آمد نبی تا بربلندای زمانه
با دست مهرش پرچم توحید بخشد
آمد نبی تا با یقین وعشق وایمان
دل را رهائی از غم وتردید بخشد
آمد نبی تا برعزا شادی بپوشد
با بعثت خود عاشقان را عید بخشد
آمد نبی تا با ندای حق پرستی
از بت پرستی خلق را تجرید بخشد
آمد نبی سوی تهی دستان خسته
تا آنچه از گلزار یزدان چید بخشد
آمد نبی با مذهب اسلام وتوحید
تا مردمان را مرجع تقلید بخشد
سوی خلایق با پیام نور آمد
با آیه های روشن وپرنور آمد
او خطبه های عشق را ایراد می کرد
دلهای غم آلودگان را شاد می کرد
او جوهر اندیشه ها را اوج می داد
چون آیه های نور را ایراد می کرد
ویرانی آوارهای ظلم وکین را
با دستهای عاطفت آباد می کرد
از دختران زنده درگور جهالت
با نغمه های مهربانی یاد می کرد
پیوسته از یکتاپرستی گفت وآنگه
بربت پرستان جهان فریاد می کرد
وقتی که بتها رابرون می ریخت گوئی
او کعبه را بار دگر بنیاد می کرد
او هرگرفتار ستم را ای «وفائی»
با شور آزادی خود آزاد می کرد
گرچه ز دست بت پرستان دید آزار
با خُلق نیکو خلق را ارشاد میکرد
تا بین مردم از نبوت از ولی گفت
اول رسول الله را مولا علی گفت
----------------------------------------------------------------------------
سیدهاشم وفائی

به به كه چه روز خرم آمد

 

مبعوث نبى اكرم آمد

 

بس عید فرا رسید بى شك          

 

عیدى نبود چنین مبارك

 

از بعثت او جهان جوان شد           

 

گیتى چو بهشت جاودان شد

 

این عید به اهل دین مبارك 

 

بر جمله مسلمین مبارك

 

از غیب ندا رسید او را

 

  آن ذات خجسته نكو را

 

كاى ذات نكو پیمبرى كن

 

برخیز و به خلق رهبرى كن

 

چون قدر و مقام رهبرى یافت

 

در كوه «حرى» پیمبرى یافت

 

بشنید چو این ندا محمد (ص

 

شد خاتم انبیا «محمد (ص

 

هر روح كه دور از بدى شد 

 

با آمدنش محمدى شد

 

قانون حیات و هستى آورد 

 

آیین خدا پرستى آورد

 

پیدا چو شد آن جمال هستى

 

بشكست اساس بت پرستى

 

با بعثت آن نبى مرسل                

 

بتخانه به كعبه شد مبدل

 

هر دم صلوات بر جمالش              

 

بر احمد و بر على و آلش

 

صد شكر به دین آن جنابم

 

قرآن مقدسش كتابم

 

خوشبخت كسى كه امت اوست

 

    در سایه دین و رحمت اوست

 

از عرش ملك دهد سلامش

 

شد ختم پیمبرى به نامش

 

اى داده ز ماه تا به ماهى

 

بر پاكى ذات تو گواهى

 

در شأن تو گفت ایزدپاك               

 

لولاك لما خلقت الافلاك

 

اى بر سر هر پیمبرى تاج

 

یك قصه توست شام معراج‏

 

قرآن كریم حجت توست

 

خوشبخت كسى كز امت توست

 

گر زانكه تو بت نمى‏شكستى 

 

اسلام نبود و حق پرستى

 

توحید به ما تو یاد دادى

 

بتخانه و بت به باد دادى

 

اى معنى ممكنات دریاب

 

 اى خواجه كائنات در یاب

 

ما غیر تو دادرس نداریم 

 

دریاب كه هیچ كس نداریم

 

اى آنكه تو یار بینوائى

 

 فریاد رس و گرهگشائى

 

دریاب كه ما گناهكاریم

 

 امید شفاعت از تو داریم

 

تنها نه منم به غم گرفتار

 

 غم از دل هر كه هست بردار

 

اى جان جهان فداى جانت 

 

شهرى» است غلام آستانت

---------------------------------------------------------------------

 

 عباس شهرى

امشب دلم از عالم اسرار خبر یافت
شد بی خبر از خویش و ز دلدار خبر یافت
از گمشدۀ خویش دگر بار خبر یافت
در دشت کویر از گُل بی خار خبر یافت
وز مهر فروزان به شب تار خبر یافت
در غار حرا پر زد و از یار خبر یافت
صحرای کویر آمده گلزار نبوّت
امشب شده ام غرق در انوار نبوّت
تنزیل ملایک به زمین باد مبارک
تهلیل به جبریل امین باد مبارک
تسبیح خداوند مبین باد مبارک
رحمت زیسار و ز یمین باد مبارک
بر اهل یقین نور یقین باد مبارک
بر ختم رسل رایت دین باد مبارک
بت ها همه اقرار به توحید نمودند
یکباره لب خویش به تکبیر گشودند
ای شهر خدا این همه تمجید مبارک
ای ظلمت شب پرتو خورشید مبارک
ای مکّه به خاکت گل امّید مبارک
ای کودک در گور نهان عید مبارک
ای غار حرا جلوۀ توحید مبارک
انوار خدا در تو درخشید مبارک
ای دّر یتیم از صدفت جلوه گری کن
بیرون شو و ابناء بشر را پدری کن
این نغمۀ وحی است به پا خیز محمّد
تا چند بود تیغ ستم تیز محمّد
از خون شده جام همه لبریز محمّد
برخیز و برافروز و برانگیز محمّد
بت های حرم را تو فرو ریز محمّد
تو با حق و حق با تو بود نیز محمّد
از جانب ما منجی ابناء بشر باش
بارید اگر سنگ تو با خنده سپر باش
تو با سخن زندۀ خود مصحف نوری
تو صبح امید همه را شمس ظهوری
تو رهبر جنّ و ملک و آدم و حوری
تو در دل تاریکی غم برق سروری
تو منجی هر دخترک زنده به گوری
تو ریشه کن ظلم و فساد و زر و زوری
فریاد برآور که بشیریّ و نذیری
تا حشر رسولی و سراجّی و منیری
پیغامبران دست به دامان تو بودند
در بین کتب پیرو قرآن تو بودند
گمگشتۀ صحرا و بیابان تو بودند
گلهای خدا بوی گلستان تو بودند
پیش از تو همه در خط فرمان تو بودند
آری همه شاگرد دبستان تو بودند
پیش از گِل آدم گُل این باغ تو بودی
تعلیم ده بلبل این باغ تو بودی
تا چند خرد بسته به زنجیر جهالت
تا چند بشر دستخوش کفر و ضلالت
تا کی گذرد عمر خلایق به بطالت
تا چند زند پست ترین، لاف جلالت
تا چند شود طعمۀ بیداد، عدالت
ای بر سرت از جانب حق تاج رسالت
شب رو به زوال است و سحر منتظر تو است
از غار برون آ که بشر منتظر تو است
ای مکتب توحیدِ تو تا حشر سر افراز
ای روح خرد بر سر کوی تو به پرواز
ای کرده خدا حکم نبوّت به تو ابراز
دین و سخن و حکم و کتابت همه اعجاز
آیین تو در کلّ ملل هست بشر ساز
اسلام تو با آیه اقراء شده آغاز
جز تو نتواند نتواند نتواند
از جهل بشر را برهاند برهاند
ای ختم رسل باز نگر امّت خود را
پا مال قلم ها بنگر حرمت خود را
دادند زکف امّت تو وحدت خود را
مظلوم تر از پیش ببین عترت خود را
نادیده گرفتند بسی عزّت خود را
کردند فراموش همه قدرت خود را
شیطان ز کمین گاه بر آورده سر امروز
بسته است به نابودی قرآن کمر امروز
برخیز و دعا کن که شب هجر سر آید
شاید سحری گردد و صبحی دگر آید
برخیز و دعا کن که بشیری ز درآید
از یوسف گمگشتۀ قرآن خبر آید
از دیدۀ شیعه همه خون جگر آید
کز قلب شب آن مهر فروزنده در آید
دین، علم، نبوّت، سه گرامی اثر تو است
این هر سه، کمالش به ظهور پسر تواست
مهدی است که تکمیل کند مکتب دین را
مهدی است که بخشد به بشر نور یقین را
مهدی است که آرد به جهان فتح مبین را
مهدی است که پر می کند از عدل زمین را
مهدی است که پیروز کند اهل یقین را
مهدی است که کوبد سر شیطان لعین را
از بعثت پیغمبر، تا نهضت مهدی
بوده همه جا صحبت، از دولت مهدی
شیعه است که در موج بلا زندۀ مهدی است
شیعه است که پوینده و پایندۀ مهدی است
شیعه است که پیدا به لبش خندۀ مهدی است
شیعه است که فریاد خروشندۀ مهدی است
شیعه است که جان بر کف و رزمندۀ مهدی است
شیعه گلی از گلشن فرخندۀ مهدی است
«میثم» که بود منتظر روز ظهورش
باشد که شود قسمت او فیض حضورش
------------------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

شکر ایزد که پی زلف پریشان شده ام

 

در شب بعثتتان حوریه باران شده ام

 

تا که از محضر عرفانی حق بازایی

 

پای این کوه حراء سر به گریبان شده ام

 

آیه ای عرضه کن ای معتکف غار حراء

 

قلباً آماده بشنیدن قرآن شده ام

 

به حدیثی نبوی روح مرا تصفیه کن

 

که سرا پا همه بازیچه شیطان شده ام

 

تهنیت باد پیمبر شدنت مرد امین

 

که در آمیخته با سیل مریدان شده ام

 

منم آن گمشده در وادی سرگردانی

 

که به دستان کریم تو مسلمان شده ام

 

نبی الله ترین ای سبب خلقت انس

 

تازه از بعد تو حس میکنم انسان شده ام

 

برکه بی رمق و مرده دلی بودم و حال

 

از عنایات تو چون رود خروشان شده ام

 

بودم آن بتکده ي مملوءِ از لات و هبل

 

که به دستان پسر عَمِّ تو ویران شده ام

 

حمدلله به نمایندگی از قوم عجم

 

روزبه* بودم و از عشق تو سلمان شده ام

-----------------------------------------------------------------------

 

علی آمره

طي ميکنيم سمت ملاقات جاده را

 

شايد کسي سوار کند اين پياده را

 

وقتش رسيده است که با گريه ريختن

 

جبران کنيد توبه ي از دست داده را

 

تکريم ديگري است همين امتناع ها

 

پس شکر ميکنيم عطاي نداده را

 

ما در رکوع نافله با آبروتريم

 

اصلاً نخواستيم تن ايستاده را

 

خُدّام آستانْ هميشه جلوترند

 

يا رب نگير خدمت اين خانواده را

 

مکه شرافتش به حضور محمد است

 

پس قصد ميکنيم فقط مکه زاده را

 

گر بي علي بناست که اين راه طي شود

 

مگذار پس مقابل ما راه جاده را

 

 

 

ما درب خانه اي به جز اين در نميرويم

 

ما بي علي کنار پيمبر نميرويم

 

 

 

خوان کريم خالي و بي نان نميشود

 

فقر گدا حريف کريمان نميشود

 

گويي نمي برد ز عنايت سعادتي

 

آنکه اسير زلف پريشان نميشود

 

اين چه حکايتي است که اصلاً براي ما

 

مبعث بدون شاه خراسان نميشود

 

از برکت دعاي رسول است هيچ جا

 

در دوستي فاطمه ايران نميشود

 

مبعث نتيجه اي ز کرامات حيدر است

 

هر آنکه بي ولاست مسلمان نميشود

 

يکبار يا نبي و دگر بار يا علي

 

يا مصطفي بدون علي جان نميشود

 

چون شرح زندگاني مولاست خواندنيست

 

ورنه کسي که پيرو قرآن نميشود

 

 

 

جبريل علي ، وحي علي و زبان عليست

 

قرآن بخوان رسول،که قرآن همان عليست

 

 

 

مبهوت مانده است تماشاي خويش را

 

روح بلند و جلوه ي والاي خويش را

 

سوگند ميخوريم همه تَرک ميکنيم

 

بردارد از بهشت اگر پاي خويش را

 

اصلاً همان زمان چهل سال پيش هم

 

اثبات کرده بود بلنداي خويش را

 

آنکس امام ماست که در ليلة المبيت

 

وقتي که رفت داد به او جاي خويش را

 

او ماندني نبود اگر پُر نکرده بود

 

با مرتضي و فاطمه دنياي خويش را

 

از ديدن تجلي خود دست ميکشيد

 

ميديد تا تجلي زهراي خويش را

 

يا فاطمه وَ يا که علي جلوه ميکند

 

وقتي نشان دهد قد و بالاي خويش را

 

 

 

نور است و در تن سه نفر جلوه کرده است

 

اين نور قبل خلق بشر جلوه کرده است

 

 

 

اي خاک پاي توست تمام وجودها

 

هفت آسمان و خلقت گنبد کبودها

 

اي کيسه ي هميشه کرامت ميان شهر

 

آقاي مهرباني و آقاي جودها

 

آري نماز بي تو به قرآن قبول نيست

 

اي اولين سلام همه در قعودها

 

جبريل ما چگونه تورا پا به پا شود

 

درماندگي کجا و مسير صعودها

 

قربان چشم هاي تو دار و ندارها

 

قربان خاک پاي تو بود و نبودها

 

شکرخدا قبيله ي توکامل است و بس

 

کوري چشم عايشه ها،اين حسود ها

 

 

 

ما باتوأيم و با همه ي خانواده ات

 

عالم فداي زندگي صاف و ساده ات

 

 

 

از ما مگير تاب و تب شور و شين را

 

حُبِ علي همان شرف نشأتين را

 

از ما مگير شوق سفرهاي تا نجف

 

مکه ،مدينه ،سامره و کاظمين را

 

با حب خانواده ي تو سالهاي سال

 

بخشيده اند آبروي عالمين را

 

ما نذر کرده ايم که بيرون بياوريم

 

از زير دِين،اين جگر زير دين را

 

ما قصد کرده ايم به ياري فاطمه

 

نائل شويم کرب و بلاي حسين را

 

بوسه مزن کنار تمناي دخترت

 

زير گلوي کوچک اين نور عين را

 

 
واي از دمي که زينب کبري رسيده بود
وقتي رسيده بود که حنجر بريده بود

--------------------------------------------------------------------

 

علی اکبر لطیفیان

آن شب سکوتِ خلوتِ غار حرا شکست

 

 با آن شکست، قامت لات و عُزی شکست

 

آمد به گوش ختم رسولان ندا بخوان

 

 مهر سکوت لعل بشر زان ندا شکست

 

با خواندن نخوانده الفبا طلسم جهل

 

در سرزمین رکن و مقام عصا شکست

 

آدم به باغ خُلد، خدا را سپاس گفت

 

 تا سدّ ظلم و فقر به ام القری شکست

 

نوح نبى به ساحل رحمت رسید و خورد

 

 طوفان به پاس حرمت خیرالوری شکست

 

بر تخت گُل نشست در آتش خلیل حق

 

 تا ختم الانبیا گل لبخند را شکست

 

عیسى مسیح مُهر نبوّت به او سپرد

 

 زیرا که نیست دین ورا تا جزا شکست

 

آمد برون ز غار حرا میر کائنات

 

 آن سان که جام خنده باد صبا شکست

 

در خانه رفت و دید خدیجه که مى دهد

 

 از بوى خویش مُشک غزال ختا شکست

 

بر دور خویش کهنه گلیمى گرفت و خفت

 

 آمد ندا که داد به خوابش ندا شکست

 

یا «ایّها المدّثر»ش آمد به گوش و گفت

 

 باید که سدّ درد ز هر بى نوا شکست

 

قانون مرگ زنده به گوران به گور کن

 

 کز مرگ دختران نرسد بر بقا شکست

 

آماده بهر گفتن تکبیر کن بلال

 

چون مى دهد به معرکه خصم دغا شکست

 

اینک به خلق دعوت خود آشکار کن

 

هرگز نمى خورد به جهان دین ما شکست

 

برخیز و بت شکن که على دست یار توست

 

 کز بُت نمى خورد على مرتضى شکست

 

طعن ابى لهب نکند رنجه خاطرت

 

 کو مى خورد ز آیه «تبّت یدا» شکست

 

«ژولیده» گفت از اثر وحى ذات حق

 

 آن شب سکوتِ خلوتِ غار حرا شکست

---------------------------------------------------------------------
 

ژولیده نیشابوری

شب گشت و تیرگى همه جا را فراگرفت              

 

 وز نور ماه دامن گیتى ضیاء گرفت
در هفده ربیع به شوق وصال حق                      

 

جا در درون غار حرا مصطفى گرفت
مهد صفا به غار حرا تا نهاد پاى                         

 

 غار حرا ز یمن قدومش صفا گرفت
پاسى ز شب گذشت که از ماوراى عرش             

 

 نورى جهید و جلوه‌اش ارض و سماء گرفت
روح الامین به غار حرا آمد و بگفت                      

 

  این آیه را بخوان که دل از او جلا گرفت
«
اقرأ باسم ربک» یا ایها الرسول                        

 

  کز خواندنش سزاست ره هر خطا گرفت
باید براى کُشتَن نمرودیان دَهر                          

 

جا در درون آتش عشق خدا گرفت
تا بگسلى ز پاى تو زنجیر بردگى                         

 

 باید به دست خویش چو موسى عصا گرفت
بهر نجات خلق ز گرداب هَمُّ و غم                       

 

باید ره از جنایت و ظلم و جفا گرفت
محکم ببند دامن همت که ز امر حق                    

 

باید به دست خود عَلَم اقتدار گرفت
کاخ بتان خراب کن و کاخ معدلت                        

 

 آباد کن که دست تو را کبریا گرفت
تاج رسالتى که به فرقت نهاده حق                    

 

 ارض و سماء ز قدر و بهایش بها گرفت
برخیز گو به خلق جهان این کلام نغز                   

 

 باید براى درد خود از حق دوا گرفت
بانگى برآر از دل و برگو خدا یکى است                 

 

 آن خالقى که خلق ز وجودش نوا گرفت
«
ژولیده» شاد زى که براى نجات خلق                 

 

 احمد به دست خویش کتاب خدا گرفت

---------------------------------------------------------------------

ژولیده نیشابورى

 

مکه امشب غرق شوري ديگر است
آسمان روشن ز نوري ديگراست
شب بود آبستن رازي بزرگ
در حجاب مکه اعجازي بزرگ
سر به سوي کوه و صحرا مي کشد
انتظار صبح فردا مي کشد
پاي تا سر شوق و سر تاپا نگاه
شاهد مردي که مي آيد ز راه
شاهد مردي که خود رهبر شده است
او امين بودست پيغمبر شده است
راد مردي کو بود خيرُ الورا
آفتابي که بتابد از حرا
ساحت غار حرا عرش نماز
گلشن بشکفتن گلهاي راز
محفل اُنس خليلي ديگر است
گو حبيب،او از خليل اولي تر است
چون شود گرم مناجات و دعا
گم شود در جذبه عشق خدا
آيدش در جلوه نور کردگار
وز ميان نور بانگي آشکار
کي محمد اي رسول ما بخوان
خيزو باسم رَبک الاعلي بخوان
تو رسول استي و قرآنت کتاب
انبيا چون انجم و تو آفتاب
کن سخن آغاز از ربِّ الفلق
آنکه انسات آفريده از علق
آن ندا وحي و منادي جبرئيل
پيک پيغام خليلي بر خليل
احمد اُمّي لقب لب باز کرد
با منادي هم ندا آواز کرد
روح عالم جان گرفت از جان وحي
شد دهانش چشمه جوشان وحي
صبح رويش مطلعُ الانوار شد
سينه او مخزن الاسرار شد
در حرا فرمان حرّيت گرفت
وز خدا تاج عبوديّت گرفت
بنده حق محرم در گاه شد
ابن عبدالله ، عبدالله شد
از عبادت با خدا همراز گشت
در ميان انبياء ممتاز گشت
بهترين وصفش کمال بندگي است
چون محمد ذات حق را بنده کيست
اي محمد اي بزرگ رهبران
عقل اوّل آخر پيغمبران
اي رخت در محفل توحيد شمع
حسن و لطفت و عدل و رحمت در تو جمع
ناسخ هر دين و آئين دين توست
وحي منزل گفته و فرمان تو
اي وجودت رحمةاللعالمين
فيض عامت شامل مستضعفين
بخش عزّت امت اسلام را
سر فرازي بخش خاص و عام را
بر مؤيد کن نظر اي فيض عام
تا نلغزد پايش از خط امام

--------------------------------------------------------------------------
سید رضا موید

 

ی
کيست در غار حرا سينه ام
رگ رگم پيغام احمد مي دهد
سينه ام بوي محمد مي دهد
گل دمد از آتش تاب و تبم
معجز روح القدس دارد لبم
من سخن گويم ولي من نيستم
اين منم يا او ندانم کيستم
جبرئيل امشب دمد در ناي من
قدسيان خوانند با آواي من
اي بتان کعبه در هم بشکنيد
بامن امشب از محمد دم زنيد
گوش تا آواي احمد بشنويد
بانگ اقرأ يا محمد بشنويد
از حرا گلبانگ تهليل آمده
ديده بگشائيد جبريل آمده
مکه درياي فروغ وحي شد
بت پرستان بت پرستي نهي شد
دوست مي خواند شما را بشنويد
بشنويد اينک خدا را بشنويد
اين صداي من نه آواي خداست
آي انسانها ، محمد مقتداست
يا محمد منجي عالم توئي
اين مبارک نامه را خاتم توئي
يا محمد تو به خلقت رهبري
اولين نور،آخرين پيغمبري
خاتم توحيد در انگشت توست
حق به پيش روي و حيدر پشت توست
ما تو را زهرا ي اطهر داده ايم
شير مردي مثل حيدر داده ايم
ما تو را داديم در بين همه
يک خديجه يک علي يک فاطمه
تا قيامت جاودان آئين توست
فاطمه رمز بقاي دين توست
اي زمام آسمان در مشت تو
مه دو نيمه از سر انگشت تو
منجي عالم تو مي باشي و بس
اي همه فرياد رس ، فرياد رس
ما کوير تشنه ، تو آب حيات
ما غريقيم و تو کشتي نجات
عترت و قرآن چراغ راه ماست
روشني بخش دل آگاه ماست
شيعه قرآن از حسين آموخته
شيعه پاي اين چراغ افروخته
شيعه را باخود برابر ساختند
شيعه را از مهر حيدر ساختند
شيعه تا بار ولايت برده است
مثل زهرا تازيانه خورده است
گر ز پيکر دست ما گردد جدا
نيست ممکن کز شما گردد جدا
(ميثم) از اعماق جان گويد همی
مدحتان را با زبان ميثمی
--------------------------------------
 غلامرضا سازگار

 

پیامبر اعظم(ص)

 


 

شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد

 

زنده در گور غزلهای فراوان باشد

 

نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت

 

نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد

 

سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن

 

مگذار این همه خورشید هراسان باشد

 

مگر اعجاز جز این است که باران بهشت

 

زادگاهش برهوت عربستان باشد

 

چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست

 

تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد

 

فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها

 

راز خندیدن یک کودک چوپان باشد

 

چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده

 

از تحیر دهن غار حرا وا مانده

 

عشق تا مرز جنون رفت در این شعر محمد

 

نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد

 

شأن نام تو در این شعر و در این دفتر نیست

 

ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست

 

از قضا رد شدی و راه قدر را بستی

 

رفتی آنسوتر از اندیشه و در را بستی

 

رفتی آنجا که به آن دست فلک هم نرسید

 

و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید

 

عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته

 

جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته

 

پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد

 

چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد

 

آنچه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز

 

سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز

 

شاعر این سیب حکایات فراوان دارد

 

چتر بردار که این رایحه باران دارد...

-------------------------------------------------------
سید حمید رضا برقعی

مدح و صلوات

 


 

در کشور عشق، معبدی می خواهم

 

یک سینه تهی ز هر بدی می خواهم

 

سهمی ز جهان اگر مرا می بخشید

 

باغی ز گل محمدی می خواهم

 

***

 

ای عشق ! تو آمدی حیاتم دادی

 

از ظلمت و تیرگی نجاتم دادی

 

من تشنه ی یک سرود روشن بودم

 

جامـــــی ز زلال صلــــواتم دادی

 

***

 

ای دوست ! ندای « لا تخف » می آید

 

شب رفت ، صدای چنگ و دف می آید

 

شد چشم زمین به نور احمد روشن

 

از عرش ، فرشته ، صف به صف می آید

 

***

 

بوی تو ز بوستان من می آید

 

خورشید در آسمان من می آید

 

لب های مرا فرشتگان می بوسند

 

چون نام تو بر زبان من می آید

 

***

 

در عشقِ تو استوار ، همچون کوهم

 

بی نور تو ، عابر شب اندوهم

 

چون نام تو بر لبان من می رقصد

 

عطر صلوات می چکد از روحم

 

***

 

تا نام تـــــو بر زبان هستی آمــــد

 

در سینه ی عشق ، شور مستی آمد

 

از سینه ی کعبه نـــــــور تو بیرون زد

 

گلبانک خوش خـــــداپرستی آمـــد

 

***

 

باید که حضور ماه را دریابیم

 

در دولت نور ، راه را دریابیم

 

ذکر صلوات بر محمد کافی ست

 

تا معنی « لا اله ... » را در یابیم

 

***

 

ای دل شدگان ! یار موافق آمد

 

افشاگر چهره ی منافق آمد

 

عالم ز ظهور نور او روشن شد

 

یاران ! صلوات ، صبح صادق آمد

 

***

 

ای دوست ! به آسمان نظر کن گاهی

 

ذکری تو بگو ، بر آور از دل آهی

 

لب را به گلاب نام او خوشبو کن

 

گر دولت وصل دوست را می خواهی

 

***

 

ای دلشدگان ! نسیم جان می آید

 

در جسم زمین ، دوباره جان می آید

 

در باغ ، گل محمدی می خندد

 

تبریک ! بهار عاشقان می آید

 

***

 

در ظلمت شب ، دلیل راهم دادند

 

رخصت به دلم ، دل سیاهم دادند

 

چون نام تو بر لبان روحم رقصید

 

در خلوت انس دوست راهم دادند

 

 

 

***

 

ای خال لب تو ، نقطه ی بسم الله

 

در حُسن و جمال ، ماه تر از هر ماه

 

شکرانه ی دیدن تو صد تکبیر است

 

« لا حول و لا قوة الا باللــــــــه »

 

***

 

ای خون حماسه در رگ آزادی !

 

تو بر سر ظلم ، تندر فریادی

 

تو آمدی و به غنچه های ایمان

 

فرمان خجسته ی شکفتن دادی

 

***

 

ای نور زمین و آسمان ! ادرکنی

 

ای قبله ی دل ، بهشت جان ! ادرکنی

 

بوی خوش وصل می وزد از نامت

 

نام تو سرود عاشقان ، ادرکنی

----------------------------------------------------------
رضا اسماعیلی

سیاه چشم دو عالم، خرام آهوی عشق

نبیِ سوسن و مریم، طبیب و داروی عشق

دوگونه ات نمکین و نگاه، یوسف کش

وخال کنج لبت وزنه ترازوی عشق

نفس بزن که دوعالم بگیرد عطر تورا

قدم بزن که بگیرد ترانه ام بوی عشق

توپلک می زنی و دهر می رود ز نفس

ونام توست از آغاز هست بر روی عشق

نشان حضرت لولاک از ملک پرسید

دلم، نشانی او داد برسر کوی عشق

پیمبری و دوعالم اسیر معجزه ات

نشسته عقل به پیش تو با دوزانوی عشق

بخوان که حضرت داوود محضرت شاگرد

بخوان به سبک حجازی کلام دلجوی عشق

صنم تویی بت عیار، کعبه ام چشمت

نوای ما به طواف تو هست "یا هوی" عشق

نبی! پیاله بیافشان، علیست ساقی تو

بیا و دست بکش برسیاه گیسوی عشق

تویک نفس زدی و آن نفس علی می گفت

تو راس عشق شدی و علیست بازوی عشق

 

نبی شدی که خدا دست بر قلم بشود

خودت بهانه شدی تا علی عَلَم بشود

 

خوش آنشبی که ببینیم مست ، خواب تورا

به جان و دل بنشانیم ما کتاب تورا

به چشم خسته کشانیم ذره ای از آن

غبار کهنه پای ابی تراب تورا

و کاش جمعه ای از سرزمین آمدنت

ببیند این دل ما باز آفتاب تورا

خداکند که خداوند باز هم بکشد

دمی زسایه خود برسرم سحاب تورا

کجا رود ز سر مست گر به لب بزند

نمی ز قطره ای از ساغر شراب تورا

خدا کند که به عالم علم شود دینت

و بشنود دل خسته کلام ناب تورا

به کیش خویش کشانی یهود و ترسا را

اگر که باد بگیرد ز رخ نقاب تورا

 

تورا چگونه سرایم یتیمِ شاه شده

غبار تو به سما رفت،حال ماه شده

-----------------------------------------------------------------------------

محمد علی رضاپور

لطف و احسان و کرم ممتد که باشد بهتر است

شعله های عشق بیش از حد که باشد بهتر است

 کفترانِ مست روی منحنی سر می خورند

پس به  روی خانه ها گنبد که باشد بهتر است

چهارده قرن است مست بچه هایِ حیدریم

میکده داری جد اندر جد که باشد بهتر است

دین اگر معنا و مفهومش ولایِ مرتضی است

بانیِ دین مبین احمد که باشد بهتر است

هر حیاط از این حرم، یک حوض دارد کوثری

پس بهشت ما همان مشهد که باشد بهتر است

 

لیلة المحیا نجف قسمت نشد مشهد که شد

روح از اینجا تا نجف پرواز دارد خود به خود

 

کاش جان را کمتر از اینها تلف می ساختند

جای خون در رگ رگ قلبم صدف می ساختند

خاکم اما خاک مرغوب کف پای علی

رسّ ما را در حرم، کاشی کف می ساختند

من مسلمان نگاه حیدرم شایسته بود

کعبه را همرنگ ایوان نجف می ساختند

عالم ذر شیعه با این شیوه می شد انتخاب

غمزه میفرمود علی، از کشته صف می ساختند

در کفم چیزی نمی بینم خریدارش شوم

کاش در دستم کلافی از کنف  می ساختند

 

سائل دست علی مرتضایم راضیم

معتکف در گوشۀ صحن رضایم راضیم

 

دین به نامِ احمد است اما تجلی حیدر است

زهد و تقوا و تبری و تولی حیدر است

یک پرِ کاهم اگر محشر شود کوه عمل

حداکثر ساز این حداقلی حیدر است

پشتِ اوادنی اگر باشد کسی پیش خدا

مدعیِ اول این هم محلی حیدر است

هر زمان که مصطفی اندوه قلبش را گرفت

دید دردِ سینه را تنها تسلی حیدر است

هفت شهر عرش را احمدنگاهی کرد و گفت:

حق والانصاف اینجا  هم تجلی حیدر است

 

هرکه از روز ازل مِی  خورده از جام علی 

میکند پرواز  رویِ عرش ، با نام علی

 

آنکه بین آسمانها میل هفتم می کند

خاصّان را یهتدی سویِ هداکم می کند

از بیابان عدم رد میشدم دیدم علی

آب و گِل دستش گرفته کشت گندم می کند

احمد مختار میفهمد علی را ، خضر هم

زیر بار این تجلی دست و پا گم می کند

این رسالت روی دوش آن رسولی هست که

بیش تر از حد خودش را خرج مردم می کند

دردها را،غصه ها را، رنج ها را، یک به یک

مصطفی با مرتضی، امشب تفاهم می کند

 

ای بزرگ خاندان آب، ای عالیجناب

ما همه سلمان محضیم و خراب بوتراب

 

هر که امشب محرم سِر شد خدایی می شود

نوکر مخلص از امشب کربلایی می شود

کعبه با اهل و عیالش میرود سوی عراق

نیمۀ شب در مدینه جابجایی می شود

بوسۀ  ام البنین بر دستِ زینب می خورد

بوسه ای که ابتدایِ این جدایی می شود

بانگ جبریل است که پیچیده بین آسمان

کیست که در راه مولایش فدایی می شود

لحظۀ سخت سفر از پیش مادر میرسد

در کنار قبر او حال و هوایی می شود

 

مهربان مادر زمان رفتن من آمده

پیش من باش آن زمانی را که دشمن آمده 

--------------------------------------------------------------------------------------

 حسین قربانچه

بخوان به نـام خـدایـت کـه آفـریده تـو را

بخوان ! بـهانه ی خـلقت خدا خریده تو را
 
به رغم سنگ ابوجهل و خدعه های قریش

برای ختـم نبــوت کـه بــرگزیـده تـو را
 
اگر چـه سیـره ی مردم تباهی محض است

بخوان سـرود رهـایی بخوان ، وزیده تو را
 
  تـو ســرقـبیـله ی عشــقی و بـر چکاد حرا  

بخوان،که چشمه ی نور و قلم رسیده تو را
 
بخوان امین ِخدا ،این فرشته ی وحی است

قسم به روح امین ، تـا کـمر خمیده تو را !
 
سـتوده ! نـام تــو را در ازل کتـاب خــدا

به روی لــوح حقیقت تو را کشیده ! تو را
 
تـو در غـزل که نگنجی و طبع من خشکید

  سـزد خـدا بسـرایـد بـه صد قصیده تـو را 

----------------------------------------------------------------------------------------------

رضا محمدصالحی