close
تبلیغات در اینترنت
ولادت
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 1
  • بازديد امروز : 292
  • بازديد ديروز : 766
  • آي پي امروز : 80
  • آي پي ديروز : 38
  • ورودی امروز گوگل : 3
  • ورودی گوگل دیروز : 14
  • بازديد هفته : 3,123
  • بازدید ماه : 18,281
  • بازدید سال : 141,531
  • كل بازديدها : 511,768
  • ای پی شما : 54.145.83.79
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : جمعه 27 مهر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

منم و آسمانِ زیبایی

کهکشانی همه تماشایی

منم و روح های روحانی

صاحبان دَم مسیحایی

منم و خانواده ای که خدا

خلقشان کرده است رویایی

من غلام قبیله ای هستم

که غلامیش، باشد آقایی

هرکدامی که نامشان ببری

قبله هستند خود به تنهایی

پسرانِ قبیله مادری اند

دختران قبیله بابایی

دخترانش اگر چه لیلایند

همه مجنونِ عشق زهرایند

همه آب ها که دریا نیست

همه رنگ ها که زیبا نیست

آسمان گر چه هست بالا لیک

هر کجایی که عرش اعلا نیست

گر چه مجنون زیاد هست اما

هر که معشوق شد که لیلا نیست

گر چه از نسل فاطمه اما

هر کسی که شبیه زهرا نیست

ای شکوهِ مثالی زهرا

چون تو کس نیست تالی زهرا

پدرت باز شوق دختر داشت

در سر خود هوای کوثر داشت

سخت دلتنگ روی مادر بود

دلی عاشق چنان کبوتر داشت

در قنوتی تمام بارانی

تا که سر را بر آسمان بر داشت

تو رسیدی و بعد از آن بابا

در کنارش دوباره مادر داشت

از سر شوقِ دیدنت ارباب

یکسره دیده سوی خواهر داشت

که رسیده است مادر سادات

خواهرم نذر مقدمش صلوات

تا خدا سایه گستر دنیاست

سایه ی تو همیشه بر سر ماست

تو عنایت شدی اگر بر خاک

از عنایات عالم بالاست

چشمه ای از کرامتت خورشید

قطره ای از محبتت دریاست

مادر تو طلیعه ی نور است

پدر تو امام عاشوراست

همه ی عشق حضرت ارباب

از لبانت شنیدن باباست

روز اول تو را خدای حسین

آفریده فقط برای حسین

پلک هایت اگر شده سنگین

خوش بخواب ای حقیقت شیرین

چشم خود را ببند و در رویا

خواب مادربزرگِ خویش ببین

بین رویا به روی زانویِ

جدّ والا مقام خود بنشین

بی تو شیرین زبانِ شهر دمشق

بی نمک هست سفره ی رنگین

بی تو در سفره از گلوی عمو

نرود هیچ آب خوش پایین

من دعا می کنم بیا امشب

این دعای مرا بگو آمین

ای خدا جان دختر جانان

فرج صاحب الزمان برسان

ای همه عشق حضرت باری

شب ز نیمه گذشته بیداری

کاروان می رود بخواب آرام

که در آغوش عمه جا داری

تا که دوش عموست لازم نیست

بر زمین پای خویش بگذاری

ترس دارم خدای نا کرده

به گل پای تو رود خاری

یا که آیینه ی رخ زهرا

به تو سنگی رساند آزاری

تو کجا در خرابه خانه کجا؟

تو کجا ضرب تازیانه کجا؟

--------------------------------------------
عرب خالقی

 

عجب شبی ست كه یك ماه منظر آوردند

برای هاشمیان باز مادر آوردند

ز بس حسین دلش تنگ روی مادر بود

شبیه مادرش این بار دختر آوردند

مثال عمه خود كه افتخار حیدر بود

به دختران جهان دختری سر آوردند

درست مثل زمان تولد زهرا

سه آیه ای به بلندای كوثر آوردند

برای این كه بگیرند گاهوارش را

هزار مریم و آسیه از در آوردند

عجیب نیست كه عباس ماه هدیه كند

شبی كه حضرت زهرای دیگر آوردند

برای این كه غزل های حق شود كامل

سه بیت از صد و چارده غزل در آوردند

اگر چه حضرت زهرا ز نسل احمد بود

رقیه را ولی از نسل حیدر آوردند

از این به بعد صفا در قبیله رایج شد

رقیه آمد و باب همه حوائج شد

رسید تا كه شفاعت كند جزا ما را

رسید تا ببرد تا كویر دریا را

نشست در بغل عمه زینبش گویا

خدیجه در بغلش داشت باز زهرا را

به یوسفی كه ته چاه بود وحی رسید

بگیر دامن شیرین زبان آقا را

ز بس كه آینۀ فاطمه ست این دختر

رسید با نفسش جان دهد مسیحا را

به خنده های قشنگش كه باغ رضوان است

ربوده است دل عمه ها و بابا را

به پای دل برو پشت در امام حسین

كه بشنوی همه دم نغمه های لالا را

برای این كه به افلاك هم سری بزند

مكان بازی خود كرده دوش سقا را

نگاه كن به خودت كشته مرده اش هستی؟

شب ولادت بی بی ست زین جهت مستی

ستاره چون گل سر بود روی گیسویش

حسین فاطمه را غرق گرده از بویش

ملائكه همه خیل سپاه او هستند

فرشته ها همه هستند خادم كویش

اگر كه عشق علی جاری است در رگ هاش

نشان قدرت مولاست روی بازویش

زبان اوست كه دارد نشان تیغ علی

جمال حضرت زهرا نشسته بر رویش

رقیه بود كه نامش یزید را لرزاند

هلال ماه محرم هلال ابرویش

دو گوشوارۀ او هدیۀ علی اكبر

و هدیه های عمو بود هر النگویش

به دور ماه رخش جبرئیل می گردید

و هر كه خورد به چشمش خلیل می گردید

میان چشم ترش كوهی از حیا دارد

رقیه است جلالی به ناكجا دارد

اگر كه جملۀ سربند اوست یا زهرا

برای این كه لبش عطر مرتضی دارد

ز روز اول میلاد او مشخص بود

شبیه عمۀ خود میل كربلا دارد

به خاطر گل روی حسین فاطمه است

نگاه مرحمتی هم اگر به ما دارد

گدایی در او پادشاهی دل هاست

گدائیش قد باغ جنان بها دارد

شبی كه بر سر سجاده می نشیند او

ز خاك تا دل افلاك ردّ پا دارد

اگر كه خادم اویی بناز بر نفست

چرا كه باغ جنان است قمری قفست

سر حسین سر نی گرفت جانش را

گرفت ضربۀ سیلی همه توانش را

كبوترانه رسید و اسیر بابا شد

فراق روی پدر سوخت آشیانش را

چه شد كه از سر مركب به روی خاك افتاد

گمان كنم كه پلیدی برید امانش را

ز ضرب سیلی دشمن كبود شد اما

شكست كعب نی آن روز استخوانش را

همان كه بین طبق دید رأس بابا را

و هدیه كرد به سر، ‌قامت كمانش را

چه شد كه آن زن غساله در شب دفنش

نشُست آن بدن مثل ارغوانش را

چه شد كه سهم نگاهش صد آسمان غم شد

سه سال داشت ولی سرو قامتش خم شد

---------------------------------------------------------------
مهدی نظری

دوره ی غربت دلم سر شد

آسمان و زمین منور شد

حال و روز خراب دیروزم

با کرامات عشق بهتر شد

دام و دانه نشان من دادند

خود به خود این دلم کبوتر شد

مثل یک آسمان بارانی

چشمم از شوق مقدمی تر شد

بار دیگر حسین بابا شد

و عروس مدینه مادر شد

دختری را که عمه بوسیده

روی دست حسین خوابیده

آمده دختری که بابایی ست

خنده های پدر تماشایی ست

چقدر کودکانه تا دم صبح

عمه گرم نوای لالایی ست

بین گهواره ی دو دست عمو

چه پریِ قشنگ زیبایی ست

بی جهت دل نبرده از بابا

چقدر خنده هاش رویایی ست

حضرت فاطمه دوباره رسید

قد و بالای او چه زهرایی ست

باید این ناز را عمو بخرد

دخترک آمده که دل ببرد

ماه شب های خانه رویش بود

عطر یاسی میان مویش بود

گل سر داشت از ستاره ی شب

عالمی مست های و هویش بود

هر زمانی که میل بازی داشت

جای او شانه ی عمویش بود

علی اکبر شبانه می آمد

پیش خواهر و قصه گویش بود

چادرش را چه ناز سر می کرد

بوسه های پدر به رویش بود

رشته ی جان عمه گیسویش

هدیه های عمو النگویش

دختری که نگار بابا بود

در نگاهش هزار دریا بود

صورتش را نسیم می بوسید

صورتی را که مثل زهرا بود

گیسوانش به دست شانه ی عشق

هر زمانی که پیش بابا بود

ساعتی که با عمویش بود

چقدر لحظه هاش زیبا بود

کس ندیدست که زمین بخورد

جایگاهش همیشه بالا بود

غصه با بی کسی تبانی کرد

آرزوهاش را خزانی کرد

--------------------------------------------------
مسعود اصلانی

 

تا که خدا به بال ملک پر درست کرد

در آسمان عشق کبوتر درست کرد

با آیه های سوره ی زیبای قدر خود

قدری گریست، سوره ی کوثر درست کرد

خلقت به حال خویش معلّق نمی شود

بر آن خدای فاطمه محور درست کرد

تا که بهشت پر شود از عطر آشتی

با قلب خویش صورت مادر درست کرد

بابا به یاد مادر خود گریه تا نمود

مادر گرفت آینه... دختر درست کرد

شأن نزول سوره ی کوثر بزرگ شد

دختر تجلّی رُخِ مادربزرگ شد

دختر همیشه دلبر باباست شک نکن

در اوج دلبریش دلارآست شک نکن

این زمزمه شده است سرود ملائکه

این نو رسیده دختر مولاست شک نکن

هنگام خنده هاش وَ هنگام گریه هاش

این فاطمه به فاطمه همتاست شک نکن

خواهر بیا بیا و به دقت نگاه کن

صورت شبیه صورت زهراست شک نکن

حس می کنی تو را به خدا، بعد سال ها

این عطر مادر است که بر پاست شک نکن

او بیشتر از اینکه به من دختری کند

نازل شده است تا که به ما مادری کند

 

ای ماهتاب نیمه ی شب های اهل بیت

ای دلبر حسین، دلارآی اهل بیت

چادر به سر چو می بری و راه می روی

هستی شبیه حضرت زهرای اهل بیت

بر صورت حسین و ابالفضل و زینبین

گلبوسه های توست مداوای اهل بیت

اغراق نیست این که بگویم تو یک تنه

زهرا شدی و اُمّ ابیهای اهل بیت

در بین اهل بیت شبیه تو نیست، نیست

بنت الحسین اوج کمالت سه سالگیست

کاش ای سه ساله قوت پایت نمی شکست

دستان پر ز جود و عطایت نمی شکست

آغوش حور بود بهای وجود تو

ای کاش در مسیر بهایت نمی شکست

ای نی نوای حضرت ارباب بی کفن

در شام و کوفه کاش نوایت نمی شکست

رفتی به خلوت عمه ی خود را دعا کنی

از زجرِ زجر کاش دعایت نمی شکست

کاش آن زمان که سرّ طبق آشکار شد

با دیدن حسین صدایت نمی شکست

ای عمه زخم های تنم گر چه بستنی است

این شیشه پر ترک شده دیگر شکستنی است

-----------------------------------------------------------------------
امیر عظیمی

با فقیرانِ زمین باز خدا راه آمد

مژده ای آمده که سوگلی شاه آمد

آمد از راه شبِ ذره نوازی حسین

نمک سفره ی شاهانه ی این ماه آمد

به دل سرد زمین باز امیدی داند

یاس خوش عطر و گلاب حرمَ الله آمد

همه ناخواسته گشتند نمک گیر حسین

پیش از خواهش ما عیدی دلخواه آمد

نیست در هیچ کجایی خبر از تنهایی

قبله ی بی کسی هر دل آگاه آمد

کوری چشم بخیل همه ی عایشه ها

همه جا پر شده که فاطمه از راه آمد

حضرت زُهره ی زهرای حرم آمده است

زینت شانه ی سقای حرم آمده است

رفت خورشید ز رو وقت درخشیدن تو

ماه بیچاره شد از موقع تابیدن تو

کاشف الکرب حسین بعد عموجان هستی

می رود غم ز دلش در عوض دیدن تو

چه قدر در دل دریای عمو جا داری

نشود خسته ابالفضل ز بوسیدن تو

خنده بر صورت زهرایی تو می آید

عمه ات هست فقط عاشق خندیدن تو

علیِ اکبر و عباس و حسین و زینب

آب گردد دلشان موقع رنجیدن تو

مهربان دختر ارباب، گدایی به خدا-

دست خالی نرود موقع بخشیدن تو

کودک و این همه اوصاف و جلال و جبروت

به خدا نیست غلط معجزه نامیدن تو

محشری، معجزه ای، بی بدلی غوغایی

دختری نیست به اندازه ی تو بابایی

تو طبیبی و به هر درد دوایی داری

مرتضی زاده ای و دست شفایی داری

به خداوند قسم فاطمه در فاطمه ای

چه وقاری چه جلالی چه حیایی داری

هر کسی هست کسی بندگی ات را کرده

هر کجا ملک خدا هست گدایی داری

نام تو معجزه ی حضرت عیسی دارد

مثل بابا دم انگشت نمایی داری

چشم ها خیره شد از گریه ی طوفانی تو

مثل زینب، دلِ از ترس رهایی داری

آن قدر ناله زدی تا پدر آمد با سر

همه دیدند به ویرانه خدایی داری

طعنه زد چشم پر از آب تو بر آب فرات

پدر از گریه ی تو گشت قتیل العبرات

حضرت فاطمه ی دوم این ایل و تبار

مانده ام من تو کجا چادر پر گرد و غبار

عاشقی را تو فقط یاد به مجنون دادی

یک شبه پیر شدی پای غم دوری یار

دم افطار به یاد شکم خالی تو

می شود هر رمضان چشم همه ابر بهار

دست سنگین همه شهر به جانت افتاد

تا که آب آور لب های تو شد نیزه سوار

دلم از بی کسیت آب شده ای بانو

در دلِ بَرّ و بیابان به تو دادند مزار

هر کجا حرف تو شد سوخت تمام جگرم

اسوه ی کودک بحرین! فدای تو سرم

-----------------------------------------------------
محمد حسین رحیمیان

حورا شده در گرد تو پروانه ترین ها

تو کعبه ی عشّاقی و جانانه ترین ها

ای لیلی صحرای دل حضرت ارباب

مجنون شده ی عشق تو دیوانه ترین ها !

سوگند که تا روز قیامت همه هستیم

با منکرتان دشمن و بیگانه ترین ها

کوچک حرمت جنّت ما خانه به دوشان

جذّاب تر از قصر ملوکانه ترین ها

گندم بده تا پر بزنم، جلد تو باشم

محتاج تو ما کفتر بی دانه ترین ها

در بندم و دلداده ی عشقم بنویسید

کلبِ درِ بانوی دمشقم بنویسید

تا از حرمت عطر خداوند بیاید

صدها ملکِ عاشقِ در بند بیاید

در مدح صفات تو کمیت کلمه لنگ

یا این که زبان قلمم بند بیاید

ارباب شود میل نگاهش به تو افزون

وقتی به لبانت گل لبخند بیاید

هر جا سخن از نام شکربار شما شد

در زیر زبان ها مزه ی قند بیاید

خان کرمت جمع نگردیده، چو سائل

با دست تهی صد دفعه هر چند بیاید

در حقّ من اتمام نما جود و کرم را

کم کن تو دگر فاصله تا خاک حرم را

بی پله رسیدن به خدا فرض محال است

بی یاد تو جنت همه اش خواب و خیال است

عقلی نرسیده که بفهمد تو که هستی

در فهم کمالات شما میوه ی کال است

عمریست که از دست تو یک تذکره خواهم

تا چند به ره دیده پیِ روز وصال است

یک دفتر پر خاطره در شرح غمت کم

با این که فقط عمر تو کمتر ز سه سال است

یک دخترِ با پای پُر از آبله...زنجیر...

سیلی...رخ نیلی... قدِ خم؟! جای سوال است

شد زمزمه ات ((من الّذی اَیتَمَنی)) آه...

آمد سر و گفتی که تو بابای منی؟ آه...

گفتند چه حاجت به بیان است همین است

تعطیل بهانه...بله بابای تو این است

سنگ است به جای گل و سیلی است نوازش

احوال هر آن کس که یتیم است همین است

تا نیزه عروج پدرت بود چه زیبا !

شمس فلک نی شده و عرش نشین است

از ناقه فتادی همه گفتند که انگار

زهراست که در کوچه تنش نقش زمین است

این ها همه بغضی است که از فاطمه دارند

یعنی که شروع ستم از شهر مدینه است

ای کاش دگر منتقم از راه بیاید

برچیده ز لب های زمان آه بیاید

----------------------------------------------------
توحید شالچیان

 خاك قدم رقیه باشی عشق است

 زیر علم رقیه باشی عشق است

 با مهدی صاحب الزمان از ره لطف

 یك شب حرم رقیه باشی عشق است

×××

 هر جا سخن از رقیه جان می آید

 صوت صلوات عرشیان می آید

 در مجلس این سه ساله من معتقدم

 عطر خوش صاحب الزمان می آید

×××

 امشب كرم رقیه را می بینیم

 خیر قدم رقیه را می بینیم

 این حرف تمام عاشقان است حسین

 پس كی حرم رقیه را می بینیم

×××

 در محفل عشقتان ادب آوردم

 غم از دلتان برده طرب آوردم

 یادت نرود یك صلواتی بفرست

 تا نام رقیه رابه لب آوردم

---------------------------------------------------
سید مجتبی شجاع

دختری آمد از قبیله ی نور

نذر راهش سبد سبد احساس

صورتش مثل قاب نرگس بود

سیرتش روح صد گلستان یاس

 

هر فرشته که می رسید از راه

یا اگر جبرئیل می آمد

به پر روسریِ گلدارش

تا ببندد دخیل می آمد

 

تا که لب را به خنده وا می کرد

دل هر ماه پاره را می برد

هر دلی را به لطف لبخندش

به خدا تا خود خدا می برد

 

ساره آسیّه هاجر و مریم

زائر هر شب نگاه او

وَ شکوه تمام این دنیا

گرد و خاک غبار راه او  


به صفات حمیده اش سوگند

آینه دار حُسن زهرا بود

خاک راهش شفای هر دردی

او مسیحاتر از مسیحا بود

 

در میان قبیله ی خورشید

در دل هر ستاره جایی داشت

وَ روی موج آبی دل ها

مثل مهتاب ردّ پایی داشت

 

آسمان است و گوشواره ی او

خوشه های طلایی پروین

مستجاب الدعاست این بانو

عطر سبز قنوت او آمین

 

عطر باغ بهشت دارد او

که شبیه نسیم می آید

یا به روی قنوت پروازش

بال هر یا کریم می آید

 

هر سحر بوسه می گرفتند از

مقدمش کاروانی از خورشید

یاس ها چلچراغ ایوانش

با همان بالهای سبز و سپید

 

خاک بوسش فرشته، تا می شد

او برای نماز آماده

بال پرواز ربنایش بود

عطر سیب و ضریح سجاده

 

آسمان مدینه ی دل را

مهر و ماه و ستاره، کوکب بود

بین این خانواده این بانو

همه ی عشقِ عمه زینب بود

 

آسمان ها ستاره می ریزد

جبرئیل از جنان به پای او

دسته گل می فرستد از جنت

مادرش فاطمه برای او

 

نه فقط عشق حضرت ارباب

آرزو و امید عباس است

زینت آسمان آبیِّ

شانه های رشید عباس است

 

جلوه دارد میان چشمانش

همه ی مهربانی ارباب

گل بریزید آمده از راه

دختر آسمانی ارباب

 

مریم است این وَ یا خود زهراست

که حریمش پُر از کرامات است

تا قیام قیامت این بانو

افتخار تمام سادات است

-------------------------------------
یوسف رحیمی

زمین دوباره پر از آیه های کوثر بود

تمام شهر پُر از بوی عود و عنبر بود

به ناز مقدم یاسی به عطر دل کش سیب

تمام پهنه ی ارض و سما معطر بود

به گرد ماه وجودش ستاره می گردید

مهی که یک سر و گردن ز ماه هم سر بود

برای آن که قدم روی خاک نگذارد

فرشته ریخته بود و زمین پُر از پَر بود

عجیب نیست که این قدر شاه بوسیدش

به جان فاطمه خیلی شبیه مادر بود

سروده شد غزل عاشقانه ی ارباب

رسید باب حوائج به خانه ی ارباب

***

دوباره فاطمه ای پای در رکاب زده

کرشمه کرده طعنه به ماهتاب زده

برای آن که مبادا نظر کنند او را

حسین فاطمه بر چهره اش نقاب زده

مسیر آمدنش را زد عمه جان جارو

به اشک شوق عمو، خاک کوچه آب زده

بگو به ماه فلک دیده ی حسودت کور

که بوسه بر روی این ماه آفتاب زده

سه سال آمد و پر زد از آن زمان تا حال

فلک به خاطر رؤیاش سر به خواب زده

سروده شد غزل عاشقانه ی ارباب

رسید باب حوائج به خانه ی ارباب

***  

کلید کار گشائی است بین دستانش

شمیم یاس گرفته تمام دامانش

فدای آن حرم کوچک و تماشائیش

که جبرئیل نشسته است روی ایوانش

از این طرف به هیاهوی شام و از آن سو

به سمت عرش خدا می رود خیابانش

سه ساله است ولی می شود زیارت کرد

به جای فاطمه و آن مزار پنهانش

به دست خالی و آه دل و به رشته ی عشق

دخیل بسته دلم بر ضریح چشمانش

سروده شد غزل عاشقانه ی ارباب

رسید باب حوائج به خانه ی ارباب

*** 

دلم به پیش حضور تو اعتکافی شد

که عشق های دگر پیش من خرافی شد

سه صفحه خورد ورق از کتاب تو اما

نشان فاطمه بر جلد آن صحافی شد

سه ساله بودی و یاد آور غم زهرا

وَ لحظه لحظه ی آن روضه مو شکافی شد

تمام کینه ی حیدر به روی بابایت

وَ بغض فاطمه روی سرت تلافی شد

غلاف و سلسله و تازیانه بود اما

سنان و کعب نی و خار هم اضافی شد

طواف حاجیه خانوم سیدالشهدا

به دور کعبه ی سر بود عجب طوافی شد

سروده شد غزل عاشقانه ی ارباب

رسید باب حوائج به خانه ی ارباب

 

--------------------------------------------------
محمد ناصری

 

بر طاق جنّان حك شده سیمای رقیه

خورشید كمی از رخ زیبای رقیه

مهتاب كه شب ها دل عالم برباید

یك نور ز رخسارِ دل آرای رقیه

دل در حرمش سجده كنان حلقه به گوش است

چون منتظرِ بخشش فردای رقیه

گر هر دو جهان ابر شوند اشك بریزند

یك قطره ز هر آبله ی پای رقیه

من كس نگذارم به دلم پای گذارد

زیرا كه حریم دلِ من جای رقیه

گر سبزترین ارض خدا را كه ببینی

آراسته با سبزیِ دیبایِ رقیه

او راه رود اهلِ حرم مستِ نظاره

این اشكِ حسین از قد و بالای رقیه

هر كرده ی او آیینه ی حضرت زهرا

این وجه شرر بر دلِ بابای رقیه

با این كه غم كرب و بلا سخت گران است

سنگین تر از آن ناله و غم های رقیه

هر انس و ملك تشنه ی یك خنده ز رویش

روح همگان صفحه ی سودای رقیه

----------------------------------------------------------
حسن فطرس

این کیست که بهشت شده رو نمای او

قصری هزار آینه شد سرسرای او

آمیخته به عصمت و توحید و معرفت

زرّینه خشت محکم اول بنای او

بانوی ماهتاب دمیده است تا فقط

هنگام خواب قصه بگوید برای او

سمت نگاه مشرقی اش صبح دائم است

خورشید سالهاست نشسته به پای او

عطر هزار باغچه گل در ترنّمش

شهر بهار ساکن سبز هوای او

آئینه تداعی لبخند فاطمه است

انگار روبرو شده با خنده های او

وقتیکه از سپر مدینه طلوع کرد

خورشید زندگانی خود را شروع کرد  

از شاخه طلایی طوبی که چیده شد

در ساق عرش عطر رهایی وزیده شد

در صُلب سیب مهر تبلور نمود و بعد

در پوشش طهارت محض آفریده شد

شیوا ترین سلام سپیده به آفتاب

در لحظه تلألوء سبزش شنیده شد

تلفیقی از هدایت و نور است این شهاب

خطی که روی صفحه ظلمت کشیده شد

قبل از شروع خلقت عالم کمال یافت

آنروز متصّف به صفات حمیده شد

اشراق مهر سجده به خاک زمین اوست

تکوین عشق ، معجزه کمترین اوست

صبح ولادتش همه جا عطر سیب داشت

گل بانویی که ایل و تباری نجیب داشت

نیلوفر عفاف به قنداقه اش دخیل

گلبوسه نسیم زعطرش نصیب داشت

می آمد از طراوت گلخانه خدا

بیخود نبود رایحه ای دلفریب داشت

شیرین زبان قافله نازدانه ها

تن پوشی از حریر پر عندلیب داشت

از وقت آفرینش نور مطهرش

با نام پاک فاطمه اُنسی عجیب داشت

تنها سه ماه آخر عمر سه ساله اش

اندازه سه قرن فراز و نشیب داشت

-------------------------------------------------------
مصطفی متولی

 

امشب نسیم عشق درعالم وزیده است

 

شهدجنون به کام دل ماچکیده است

 

مستی خودش شده است خراب شراب ما

 

عقل ازسرتمامی مستان پریده است

 

امشب فرشته از سربازار آسمان

 

صدهدیه بهر دیدن دلبرخریده است

 

حال وهوای عرش خدا داده برزمین

 

گویاکه شاهکار دگرآفریده است

 

تاکوچه های شهرمدینه به شوق وشور

 

مامور وحی دلشده باسر دودیده است

 

گویادوباره سوره کوثرشده نزول

 

گویادوباره حضرت زهرا رسیده است

 

 

 

خورشید عشق بر رخ مهتاب خنده زد

 

امشب رقیه آمده ارباب خنده زد

 

 

 

به به چه جشن وشور وسروری بپاشده

 

شهرمدینه نه همه جاکربلاشده

 

امشب حسین مادرخود رادوباره دید

 

به به به اوچه گنج عظیمی عطاشده

 

عباس داشت آرزوی روی فاطمه

 

شکرخدا که حاجت اوهم روا شده

 

آیابراستی بود این نور- فاطمه؟

 

یاروح اوبه جسم دگرجابجا شده

 

این دختراست یاکه بودحوری بهشت

 

حوریه هم به حسن رخش مبتلا شده

 

این گل بود زباغ گلستان عاطفه

 

تنها برای دامن زینب سوا شده

 

 

 

خورشیدعشق بررخ مهتاب خنده زد

 

امشب رقیه آمده ارباب خنده زد

 

 

 

این یاس نوشکفته نگاهش بهاری است

 

بهرحسین آخرچشم انتظاری است

 

مثل تمام پاک نهادان اهل بیت

 

او از نژاد ونسل شه ذوالفقاری است

 

گویاستاره آمده بر پشت بام ماه

 

وقتی به روی دوش عمو درسواری است

 

یک هدیه:سینه ریز و دوتاگوشوار ناب

 

اکبرخرید وگفت که این یادگاری است

 

هرقدرناز اوبکشد بازهم کم است

 

بهرحسین دخترک ته تغاری است

 

عباس وقاسم وعلی اکبر وحسین

 

دور وبرش عجب صف عشق وحصاری است

 

اوظاهرش سه ساله ولی پیرمعرفت

 

وقتش بیاید اوصنم جان نثاری است

 

 

 

خورشید عشق بررخ مهتاب خنده زد

 

امشب رقیه آمده ارباب خنده زد

 

 

 

ازعطرسیب غرق ونگاهش پرازاثر

 

دارد نمک به چهره و کامش پرازشکر

 

پابرزمین اگربزند میشود طلا

 

رخ گر بسوی شب بکشد میشود سحر

 

مریم کنیزملتمس خانواده اش

 

موسی خمیده دربراو گشته تاکمر

 

بااین همه مقام کسی یاری اش نکرد

 

درشهرشام وکوفه که اوبودخونجگر

 

درد دل شکسته خود رابریده جان

 

یکشب برای راس پدرگفت مختصر

 

ازبس دویده ام وسط کوچه های شهر

 

ناخن زپای زخمی من کنده شد پدر

 

 

 

خورشید عشق بررخ مهتاب خنده زد

 

امشب رقیه آمده ارباب خنده زد

--------------------------------------------------------------------------------

 

 مجتبي صمدي شهاب


امشب از عشق تو من دیوانه ام

 

همنشین باده و پیمانه ام

 

ساقی امشب داده جام و باده ام

 

بر امیری عاشق و دلداده ام

 

مست مست مست از بویش شدم

 

ناخوداگاه عاشق رویش شدم

 

ماه در حسرت که او ماهش شود

 

یک شبی تا صبح همراهش شود

 

حضرت موسی عصایش دست اوست

 

عیسی مریم دمش از هست اوست

 

یوسف مصری پی دیدار اوست

 

حاتم طایی که خدمتکار اوست

 

او حسین است و منم دلداده اش

 

گردنم انداخته قلاده اش

 

جلوه ی مهتاب امشب دیدنیست

 

شادی ارباب امشب دیدنیست

 

اشبه الناس آمده بر مادرش

 

بوسه می گیرد ز روی دخترش

 

زینت دوش عمو عباس اوست

 

ساقی صد خضر و صد الیاس اوست

 

بوسه بر رویش زند ارباب ما

 

شانه بر مویش زند ارباب ما

 

نازدانه دختری آمد بر او

 

خنده ی تلخ حسین رازی مگو

 

پای او را بوسه باران می کند

 

گوش او را از چه پنهان می کند

 

قصه ی راز مگو بشنیده ای؟

 

آبله بر پای طفلی دیده ای؟

 

زخم های بی شماره دیده ای؟

 

جای زخم گوشواره دیده ای؟!!...

----------------------------------------------------------------------------

 روح الله گائينی

 

 

 پريوشی كه غزل خوان مهربانی هاست

 

 سه ساله دخترك خانواده ي زهراست

 

 

 

 شب ولادت او روز مرگ نوميدي

 

 شروع لحظه ي تحويل سال خورشيدي

 

 

 

 شكوفه هاي بهاري مريد خنده ي او

 

 شكفتن گل مريم نويد خنده ي او

 

 

 

 چه انعكاس شگرفي نگاه او دارد!

 

 از آسمان نگاهش ستاره مي بارد

 

 

 

 نماز پنجره ها سمت كعبه ي چشمش

 

 حواس آينه ها پرت جذبه ي چشمش

 

 

 

 ستاره ها به رقيه سلام مي كردند

 

براي ديدن او ازدحام مي كردند

 

 

 

 رجال اهل كهف،خواب ناز امشب را

 

 به پلك منتظر خود حرام مي كردند

 

 

 

 زنان پاك سرشت قبيله ي مريم

 

 به احترام مقامش؛ قيام مي كردند

 

 

 

 و شاعران علي دوست تمام جهان

 

 قصيده گفتن خود را تمام مي كردند

 

 

 

 فرشته ها به قماتش دخيل مي بندند

 

 فقيرهاي بهشتي چه آبرومندند!

 

 

 

 طواف قاصدكان گرد او تماشايي ست

 

 شكوه فاخر اعمال حج شيدايي ست

 

 

 

 به پاي بوسي خاكش هزار سرو بلند

 

 بر آستانه ي گهواره سر فرود آرند

 

 

 

 چكيده شهد گل از غنچه ي تبسم او

 

 مسير باد صبا كوچه ي تبسم او

 

 

 

 نسيم، شانه ي صبح حرير گيسويش

 

 عقاب قلب اباالفضل گير گيسويش

 

 

 

 گل ِ سرِ شب اين كودك شكر شيرين

 

 ستاره هاي درخشان خوشه ي پروين

 

 

 

 صداي گريه ي او شرح آيه هاي بهشت

 

 رسد ز پيرهنش عطر جانفزاي بهشت

 

 

 

 نگاه فاطمي اش، باغ خاطرات  حسين

 

 سرشك ديده ي او، باده ي حيات حسين

 

 

 

 عقيله آمد و قنداقه را به دستش داد

 

 حسين ذوق كنان ياد مادرش افتاد

 

 

 

 به گريه گفت:غم از ديده ي ترم رفته

 

 نگاه كن چقدر او به مادرم رفته!

--------------------------------------------------------------------------------

 

وحيد قاسمی

 

 

دلم برای تپیدن بهانه ای می خواست

برای پوچ نبودن نشانه ای می خواست

کبوتری شده بود، آشیانه ای می خواست

و دانه از کرم نازدانه ای می خواست


که ناگهان خبر آورد جبرئیل امین

هبوط کرده ز جنت، ملیکه ای به زمین


ملیکه ای که بهشت است طلعت چشمش

شنو، تلاوت "نور" است صحبت چشمش

مسیح، دست به دامان قدرت چشمش

شفاست بارش باران رحمت چشمش


نسیم رحمت دلدار بر حسین (ع) وزید

دوباره غنچه ی یاسی به باغ خانه دمید


چقدر خنده ی او مثل خنده ی زهراست

به چشم هاش، خدایا چه محشری برپاست

شگفت تر ز مسیحایی دم عیسی ست

که دست کوچک او باب حاجت دنیاست


بیا و دست به دامان این شفیعه بمان

که او ز فاطمه دارد برات، خط امان

-----------------------------------------------------------------------------------

 عليرضا قنادی

 

 

سلام ساحل آرام موج های نگاه

 

دوباره اشک به دامانتان گرفته پناه

 

سلام کودک والا مقام ثارالله

 

بیار کودک دلهای خسته را در راه

 

سلام می کنمت با قوای روحانی

 

سلام ، طبع پر از حس شعر بارانی!

 

سلام می کنم این حس خوب قلبم را

 

نخواستی که ببینم غروب قلبم را

 

و ساتری تو تمام عیوب قلبم را

 

نذاشتی بخورم باز چوب قلبم را

 

امان خائف و مضطر ، به روی این خاکی

 

پناهگاه رفیعی که بین افلاکی

 

بگو چگونه در این کالبد تو جا شده ای ؟!

 

تویی که در عظمت شهره ی خدا شده ای

 

برای مردم این قوم ربنا شده ای

 

فدایتان که درون پدر فنا شده ای

 

قلوب خسته یمان را بکش به بازی خود

 

بریده ام من از همبازی مجازی خود

 

شما سه آیه ی زیبای کوثری بانو

 

و یا سه ساله ی در شکل مادری بانو

 

از عقل ناقصمان هم فراتری بانو

 

نشسته ام بنویسم چه محشری بانو

 

بیا و دست گدا را بگیر در محشر

 

زمان جلوه ی نعم الامیر در محشر

 

به رسم عاطفه محکم ترید از زره ها

 

مدار چرخش دنیا به روی دایره ها

 

برای ثانیه ها بهترین خاطره ها

 

بیا و باز نما از قلوبمان گره ها

 

به رسم هدیه بیا قلب من برای شما

 

که می تپد همه جا دائما برای شما

 

دو دست کوچکتان چه اجابتی دارد

 

و عطر ناب غذا های حضرتی دارد

 

حکایت دل و عشقت چه قدمتی دارد !!

 

و فکر ناقص من یک ، دو ساعتی دارد-

 

پی مسیر رسیدن به خانه می گردد

 

و حول قافیه ی دخترانه می گردد

 

قلم نشسته بگوید صعود یعنی : تو

 

سپید و نیلی و سرخ و کبود یعنی تو

 

خرابه جایگه تو نبود . ... یعنی تو-

 

بیا به دوش عمو زود زود. ... یعنی تو-

 

ورای درک زمینی این بیابانی

 

رقیه جان حسینیه ها !! بیا ! بانی

---------------------------------------------------------------------------

 

 

مجتبی كرمی

 

 

زنده هستم به عشق دلداری

 

به اميد طلوع ديداري

 

گاه دنبال زندگي هستم

 

گاه دنبال چوبه‌ي داري

 

جرعه‌اي نور ، كاسه‌اي خورشيد

 

مرحمت كن به قلب بيماري

 

با خيال تو دائم‌الذكرم

 

موقع خواب و وقت بيداري

 

ما گرفتار عشق مولائيم

 

اي به قربان اين گرفتاري


 

شعله‌ي عشق خانمان سوز است

 

عشق در اصل آتش افروز است


 

مثل صبح بهار بيدارم

 

دور تو در مدار تكرارم

 

لب به لب ابر و باد و بارانم

 

آسمانم ولي نمي‌بارم

 

در تكاپوي نور سرزده‌ام

 

تازه‌ام ميل عاشقي دارم

 

از همان اول تولد ، نه

 

قبل از آن كرده‌اي گرفتارم

 

چه بهشتي چه دوزخي باشم

 

دست از اين عشق برنمي‌دارم


 

خاك عاشق به گريه گِل شده است

 

دل ما با رقيهدل شده است


 

موجي از شور و همهمه آمد

 

دور قنداقه زمزمه آمد

 

چشم عباسباز روشن شد

 

دلبر شاه علقمه آمد

 

كوري چشم دشمنان علي

 

باز هم بوي فاطمه آمد

 

فاتح ماجراي كوفه و شام

 

باعث عزت همه آمد

 

و براي غرور و غيرت و اشك

 

معني و وصف و ترجمه آمد


 

چه بگويم به وصف اين دختر

 

كه هلاكش شده علي‌اكبر


 

پريِ قصه‌هاي رؤيايي

 

چقدر تو شبيه زهرايي

 

زانوي غم بغل نگير عشقم

 

گرچه زخمي ولي مسيحايي

 

عمه قربان اشك چشمانت

 

كه عزادار مشك سقايي

 

من كه گفتم پدر سفر رفته

 

از چه در انتظار بابايي

 

ناگهان يك طبق رسيد از راه

 

با چه شوري و با چه غوغايي

-------------------------------------------------------------------------

 

محمد بختياری

 

 

 

ای ز سر تا پا همه زهرا صفات

بادبانی تو به کشتی نجات

تار تار گیسویت حبل المتین

می بری دل از امیرالمومنین

شعر من را بحر و مضمون داده ای

عاشقی را یاد مجنون داده ای

گرد نعلینت دوای درد ها

دستهای کوچکت مشکل گشا

ای تو از زینب حیا آموخته

چشم محتاجان به دستت دوخته

از حسن درس کَرَم آموختی

صفره داری و نِعَم آموختی

بسکه شاه دین به زهرا عشق داشت

آرزوی دختری همچون تو داشت

آنقدر حق عاشق باب تو بود

آرزویش را برآورده نمود

ماه رویت را خدا تا آفرید

نقش تو هم شکل زهرا آفرید

موقع خلق چنین رخسار ماه

حق به خود می گفت با اندوه و آه

دختری دادم دوباره شاه را

بار دیگر آفریدم ماه را

شد جمال فاطمی آئینه اش

نیمی از قلب علی در سینه اش

در وجودش می دمم احساس را

نیمی از زیبایی عباس را

آسمان عشق را کوکب شده

او مدال سینه ی زینب شده

تا پدر آغوش خود را باز کرد

عشق خود نسبت به او ابراز کرد

جست و خیزی روی دست شاه کرد

تا که رویش را به سوی ماه کرد

اشک شوق از دیدگان خویش سفت

رو به سوی خواهرش بنمود و گفت

دخترم زیبا تر از لیلی شده

از همین حالا ابالفضلی شده

هر که رویش را تماشا می کند

یادی از رخسار زهرا می کند

روزی او غصه و رنج و غم است

مثل مادر حیف عمر او کم است

حیف این مه رنگ نیلی می خورد

حیف از این صورت که سیلی می خورد

ای سراپا عصمت و حجب و حیا

جان زینب حاجتم را کن روا

ای همه عالم به گیسویت اسیر

امشب از جود و کرم دستم بگیر

----------------------------------------------------------------------------------------------
سعيد خرازی

 

 

اری برای گفتن این شعر لازمست

 

برهم زند قوعد خود را عرض مست

 

هرواژه آمدوسرجای خودش نشست

 

امشب برای گفتن از او ذکر لازمست

 

ذکر لبم هو الذی الله بوده است

 

فرمودعمه اش که چه این چهره اشناست

 

گویا که اجتماع تمام ستاره هاست

 

عطری عجیب دارد و این عطر از کجاست

 

گویا در این قمات سراسرفقط خداست

 

اهنگ خلق فاطمه را حق سروده است

 

شنیدم که از عرش امد ندایی

 

که من خلق کردم دوباره خدایی

 

زنور خودم کودک باصفایی

 

بنا کردم از خود دوباره بنایی

 

بابی برای حاجت مردم گشوده است

 

عطروشمیم سیب حسین است عطروبوش

 

یک جلو ه ای زنور علی دارد او بروش

 

مستان کوی آل علی را سبو فروش

 

ای عرشیان واهل زمین وزمان به گوش

 

این نورسیده شخص خدایش ستوده است

 

یکدفعه بوسه اش شده رویای عرشیان

 

حسرت بدل زدیدن رویش فرشتگان

 

عباس عاشقانه کنارش چو پاسبان

 

ترسی گرفته جان اهالی اسمان

 

حتی دل از خدای خودش هم ربوده است

------------------------------------------------------------------------------------

مهدی مومنی

 

 

 

 

مطاف كعبه فقط چادر سياه تو بود

پر ملائكه عرش ، فرش راه تو بود

كنار جلوه ي نوري تو دو صد خورشيد

هميشه منتظر لحظه ي پگاه تو بود

تو از بهشت خدا كه نزول مي كردي

هزار حوريه دور و بر نگاه تو بود

ترنّمي كه در اطراف شهر مي پيچد

صداي خسته و پر سوز يا اباه تو بود

قرار شد كه خدا را به تو نشان بدهند

فراز شانه ي ارباب وعده گاه تو بود


تويي كه با جَلَواتش هميشه مقروني

نجيبه ي پدر و رقيه خاتوني


كوير قلب من ورد پاي بارانت

نخ دخيل من و اين ضريح چشمانت

شميم ياس گرفته ست شه پر فطرس

دقيقه اي كه رسد بر فراز ايوانت

عجيب نيست ، تو از بس به فاطمه رفتي

فرشته گرم طواف ست دور دامانت

ز جاده هاي سما آمدي و تا امروز

نشسته اند ملائك سر خيابانت

چقدر زود رسيدي و آشكار شدي

از آستان حق ، از لا مكان پنهانت


ز خاك مقدم تو تا سرشته اند مرا

ز جمع گريه كنانت نوشته اند مرا


نوشته اند مرا در حواليت بانو

از عاشقان حسين ، از اهاليت بانو

بهشت با همه ي باغهاش مبهوت است

به ياس هاي كفن پوش قاليت بانو

ز دست خار مغيلان چقدر لاله چكيد

به زير پاي تو در نونهاليت بانو

زبان گشود ميان خرابه چشمانت

قسم به بُهت دهانت ، به لاليت بانو

چه زود طعم يتيمي چشيدي و رفتي

فداي اينهمه كم سن و ساليت بانو


پدر گواست از آن لحظه كه اسير شدي

سه ساله ي حرم زينبين ! پير شدي


به روي شانه ي تو كوله باري از غم بود

فضاي كوچك قلبت اسير ماتم بود

براي مردن تو غم زياد بود ، زياد ...

رسيدن سر و طشت طلا فقط كم بود

از آن جماعت نامحرم خرابه فقط

غلاف و سلسله و تازيانه محرم بود

به التيام همين زخم هاي تو اي كاش

زمان مردن ما سوم محرّم بود ...

--------------------------------------------------------------------------------
مسعود يوسف پور

 

 

پرهیز جایز نیست وقت عشقبازیّم شده

 

هفت آسمان مبهوت این قافیّه سازیّم شده

 

قافیّه سازی می کنم تا عشق را پیدا کنم

 

جایی برای نوکری در بارگاهش وا کنم

 

قافیّه و وزن و ردیف مثنویّم عشق شد

 

سرچشمه ی شور و نواهای دلیَّم عشق شد

 

از عشق می گیرم مسیر یار را تا زمزمه

 

عرشی شدم با نغمه ی یا فاطرُُ یا فاطمه

 

در خانه ی خورشید دین و عشق مهتاب آمده

 

ای آسمان  کوثر بخوان زهرای ارباب آمده

 

مدح علی همراه با لعن امیّه بهتر است

 

ذکر حسینی با کمی لحن رقیّه محشر است

 

شش گوشه می سازیم با ذکر تو در هیأت حسین

 

عالم فدای دختری با اینهمه هیبت حسین

 

او یک شبه پیموده راه صد هزاران سال را

 

تفسیر کرده زندگیّش أحسنُ ألاحوال را

 

شب روی بازوی پدر تا از خدا فصلی شود

 

هر روز بر دوش عمو تا که اباالفضلی شود

 

تصویر روی مادر سادات در قابی عجیب

 

پرورده بی بیِّ ما الگویی از صبر و شکیب

 

طفلی که شد استاد درس عشق دنیا دیده گان

 

سرمشق اهل قافله سرلوحه ی آیندگان

 

کاملترین و بهترین مدّاح عاشورائیان

 

عاشقترین معشوقه ی صاحب دم  ِ زهرائیان

 

مفهوم ناب روضه در راز رقیّه بود و بس

 

هر آه او یک ضربه بر اصل امیّه یا هوس

 

با آه اودنیا روی فرق ستم آوار شد

 

شور حسینی با دم طفل حرم تکرار شد

 

در روضه هایش قدرت تیغ عمو عبّاس داشت

 

بر قلب کینه گریه هایش بذری از احساس کاشت

 

ویرانه ی او را بهشت آسمان تکریم کرد

 

نیزه برای دادن سیبی به او تعظیم کرد

 

سِرِّ سری که آمد و بر دامنش منزل گرفت

 

این بود که دلدار را باید فقط با دل گرفت

 

دلبر که آمد دل سپرد و جان خود از دست داد

 

جان داد و با جان کــَندنش بر آفرینش هست داد

 

مثل رقیّه نیستم تا دلبرم راضی کنم

 

وای از منی که خواستم با ندبه هم بازی کنم

 

گفتم فدایی هستم و رفتم به دنبال خودم

 

آقا بیایی گفته ام   مشروط بر حال خودم

 

اینبار می گویم بیا امّا ریا در کار نیست

 

این العجل دیگر به شوق لحظه ی دیدار نیست

 

برگرد و برگی نو در این تقویم تحمیلی بزن

 

جان علی  آقا به روی دوّمی سیلی بزن

 

امّید مادر تا به کی دلواپسیُّ و انتظار

 

ما بی قرار جمعه ی وصلیم آرام وقرار

--------------------------------------------------------------------------------
  حسين ايمانی

 

 

سلام ما به حضور مطهّرت خاتون

 

درود ، دختر ارباب عشق و زیبائی

 

سلام روشنی چشمهای ثارالله

 

درود آبی بی انتهای دریائی

 

 

 

خوش آمدی و قدم رنجه کردی ای خاتون

 

و غصّه را ز دل نا امید ما بردی

 

تو آمدی و شب سوّمم مجزّا شد

 

مرا به مُحرِمی خانه ی خدا بردی

 

 

 

به روی دست تمامی خانه می چرخی

 

تمام خانه پر از شور و غرق احساس است

 

به روی دست علی اکبری و می خندی

 

چه قدر خنده ی تو دلنشین عبّاس است

 

 

 

منم که تاج گدائی تو به سر دارم

 

توئی که دست ترحّم براین سرم داری

 

منم که خسته ام و بال من شکسته شده

 

توئی که پیش خودت مرهم پرم داری

 

 

 

شبیه فاطمه ای و همیشه اهل کرم

 

یتیم و سائل و در بند هم گدای شما

 

حساب دفتر لطفت ، پر از کرامت هاست

 

و باید از تو بخواهم برات کرببلا

 

 

 

به طبع خسته ی من خرده ای نگیر ای نور

 

که بال پر زدنم زخمیِ ِ غروب شماست

 

هنوز هم که هنوز است چشم خونباری

 

مقیم بارش باران عصر عاشوراست

----------------------------------------------------------------------------

 

  وحيد محمدی

 

 

غنچه ی لبخند حرم واشده

 

خانه ی ارباب چه زیبا شده

 

فصل بهار دل زهرا شده

 

قدِّ غم از آمدنش تا شده

 

مدینه کربلای دلها شده

 


مدد رقیّه نغمه ی ما شده


 

دختری از عشیره ی خاتم است

 

نگاه او دوای درد و غم است

 

گره گشای مشکل عالم است

 

اگر برایش بدهم جان کم است

 

در حرم شاه کرم مَحرم است

 


تمثال فاطمه مهیّا شده


 

سه ساله ی شاه شفا می دهد

 

صفا به روضه های ما می دهد

 

روضه ی او بوی خدا می دهد

 

خدا به روضه خوان نوا می دهد

 

نوای او حواله را می دهد

 


با دم او تذکره امضاء شده


 

نای من از نوای تو ناب شد

 

بالش تو بازوی ارباب شد

 

تصویری از مرضیّه در قاب شد

 

خندیدی ُّ و دل حرم آب شد

 

شکرخدا ندای محراب شد

 


فاطمیّه در تو هویدا شده


 

فاطمه ی قافله ی شاه عشق

 

آئینه ی مادر درگاه عشق

 

همسفر و همدل و همراه عشق

 

جای تو روی شانه ی ماه عشق

 

ویرانه شد خانه ی تو آه عشق

 


مهمان دامن سر بابا شده


 

بابا که آمد روضه ها پا گرفت

 

خرابه عطر و بوی زهرا گرفت

 

سر  ِ جدا به زانویت جا گرفت

 

دل تو با دیدن بابا گرفت

 

این روضه خوانی نفست را گرفت

 


حسرت ما ظهور آقا شده

--------------------------------------------------------------------------------

 حسين ايمانی

 

 

داشت آن روز زمین قصه ای ازسرمی خواند

 

قصه ی دیگری از یاس معطر می خواند

 

رخ مولود چنان با رخ مادر می خواند

 

که پدر زیر لبی سوره ی کوثر می خواند

 

خانه غوغا شده ،انگار زمان برگشته

 

نکند حضرت زهرا(س) به جهان برگشته

 

 

 

نه فقط دور و بر خانه ی او همهمه است

 

عرض تبریک به ارباب برای همه است

 

زینب(س) آیینه به کف بر لبش این زمزمه است

 

به خدا خون علی(ع) در رگ این فاطمه(س)است

 

دختری که نفسش جلوه ی زهرا(س) دارد

 

پدرش بوسه به دستش بزند جا دارد

 

 

 

فاطمه(س) پر زده اما برکاتش باقی است

 

راه باز است ببینید صراطش باقی است

 

هم خدا هست هم این قوم حیاتش باقی است

 

حال اگر نیست پیمبر(ص) صلواتش باقی است 

 

کار خورشید به ناخواه درخشندگی است

 

کار هر لحظه ی این طایفه بخشندگی است

 

 

 

تو که بالای سرت نور امامت داری

 

جزء این طایفه ای دست کرامت داری

 

محشری گشته به پا باز قیامت داری

 

چون که بر دوش ابالفضل(ع) اقامت داری

 

وقت پرواز تو افلاک به هم می ریزد

 

تا می آیی به زمین خاک به هم می ریزد

 

 

 

آمدی نازترین یاس معطر باشی

 

در دل خسته ی ما عاطفه پرور باشی

 

آمدی چند بهاری گل اکبر باشی

 

نفسی هم شده همبازی اصغر باشی

 

باز لبخند بزن عشق خریدار تو است

 

کاشف الکرب اباالفضل شدن کار تو است

 

 

 

تو که در دلبری ازما مثَل بابایی

 

اسم بابا که می آری غزل بابایی

 

چشم بد دور چه شیرین بغل بابایی

 

ساده،شیرین و صمیمی عسل بابایی

 

دم به دم می وزد از هر نفست بوی بهشت

 

دختر حضرت اربابی و بانوی بهشت

 

یاد دادید به ما رنج کشیدن زیباست

 

پس از این فاصله تا شام پریدن زیباست

 

پابرهنه شدن و جامه دریدن زیباست

 

بعد هم پای ضریح تو رسیدن زیباست

 

عاشقم عاشق عشقی که تو در آن باشی

 

عشق من شهر دمشقی که تو در آن باشی

 

 

 

زائری آمده در قلب تو جا می خواهد

 

صحن زیبای تورا دیده، صفا می خواهد

 

یک نفر آمده و اذن دعا می خواهد

 

او مسیحی است ولی از تو شفا می خواهد

 

باز باشوق یکی چادر کوچک آورد

 

دختری نذر نگاه تو عروسک آورد

 

 

 

یاد آن روز می افتم که اسیرت کردند

 

اول کودک ات بود که پیرت کردند...

----------------------------------------------------------------------------
  مجيد تال

 

 

اين كيست كه بهشت شده رو نمای او

 

قصري هزار آينه شد سرسراي او

 

 

 

آميخته به عصمت و توحيد و معرفت

 

زرّينه خشت محكم اول بناي او

 

 

 

بانوي ماهتاب دميده است تا فقط

 

هنگام خواب قصه بگويد براي او

 

 

 

سمت نگاه مشرقي اش صبح دائم است

 

خورشيد سالهاست نشسته به پاي او

 

 

 

عطر هزار باغچه گل در ترنّمش

 

شهر بهار ساكن سبز هواي او

 

 

 

آئينه تداعي لبخند فاطمه است

 

انگار روبرو شده با خنده هاي او

 

 

 

وقتيكه از سپر مدينه طلوع كرد

 

خورشيد زندگاني خود را شروع كرد

 

 

 

از شاخه طلايي طوبي كه چيده شد

 

در ساق عرش عطر رهايي وزيده شد

 

 

 

در صُلب سيب مهر تبلور نمود و بعد

 

در پوشش طهارت محض آفريده شد

 

 

 

شيوا ترين سلام سپيده به آفتاب

 

در لحظه تلألوء سبزش شنيده شد

 

 

 

تلفيقي از هدايت و نور است اين شهاب

 

خطي كه روي صفحه ظلمت كشيده شد

 

 

 

قبل از شروع خلقت عالم كمال يافت

 

آنروز متصّف به صفات حميده شد

 

 

 

اشراق مهر سجده به خاك زمين اوست

 

تكوين عشق ، معجزه كمترين اوست

 

 

 

صبح ولادتش همه جا عطر سيب داشت

 

گل بانويي كه ايل و تباري نجيب داشت

 

 

 

نيلوفر عفاف به قنداقه اش دخيل

 

گلبوسه نسيم زعطرش نصيب داشت

 

 

 

مي آمد از طراوت گلخانه خدا

 

بيخود نبود رايحه اي دلفريب داشت

 

 

 

شيرين زبان قافله نازدانه ها

 

تن پوشي از حرير پر عندليب داشت

 

 

 

از وقت آفرينش نور مطهرش

 

با نام پاك فاطمه اُنسي عجيب داشت

 

 

 

تنها سه ماه آخر عمر سه ساله اش

 

اندازه سه قرن فرازو نشيب داشت

-----------------------------------------------------------------------------

 

مصطفی متولی

 

 

عجب شبی ست كه يك ماه منظر آوردند

 

براي هاشميان باز مادر آور دند

 

زبس حسين دلش تنگ روي مادر بود

 

شبيه مادرش اينبار دختر آوردند

 

مثال عمه خود كافتخار حيدر بود

 

به دختران جهان دختري سرآوردند

 

درست مثل زمان تولد زهرا

 

سه آيه اي به بلنداي كوثرآوردند

 

براي اينكه بگيرند گاهوارش را

 

هزار مريمُ آسيه از در آوردند

 

عجيب نيست كه عباس ماه هديه كند

 

شبي كه حضرت زهراي ديگر آوردند

 

براي اينكه غزلهاي حق شود كامل

 

سه بيت از صدُ چارده غزل درآوردند

 

اگرچه حضرت زهرا زنسل احمد بود

 

رقيه را ولي از نسل حيدر آوردند

 

ازاين به بعدصفادر قبيله رايج شد

 

رقيه آمدُ باب همه حوائج شد

 

رسيد تاكه شفاعت كند جزامارا

 

رسيد تاببرد تاكوير دريارا

 

نشست در بغل عمه زينبش گويا:

 

خديجه دربغلش داشت باز زهرا را

 

به يوسفي كه ته چاه بود وحي رسيد

 

بگير دامن شيرين زبان آقارا

 

زبس كه آينه فاطمه ست اين دختر

 

رسيدبانفسش جان دهد مسيحارا

 

به خنده هاي قشنگش كه باغ رضوان است

 

ربوده است دل عمه هاوبابا را

 

به پاي دل برو پشت در امام حسين

 

كه بشنوي همه دم نغمه هاي لالارا

 

براي اينكه به افلاك هم سري بزند

 

مكان بازي خود كرده دوش سقارا

 

نگاه كن به خودت كشته مرده اش هستي ؟

 

شب ولادت بي بي ست زين جهت مستي

 

ستاره چون گل سر بود روي گيسويش

 

حسين فاطمه را مست گرده از بويش

 

ملائكه همه خيل سپاه او هستند

 

فرشته ها همه هستند خادم كويش

 

اگركه عشق علي جاري است در رگهاش

 

نشان قدرت مولاست روي بازويش

 

زبان اوست كه دارد نشان تيغ علي

 

جمال حضرت زهرا نشسته بر رويش

 

رقيه بود كه نامش يزيد را لرزاند

 

هلال ماه محرم هلال ابرويش

 

دوگوشواره او هديه علي اكبر

 

وهديه هاي عمو بود هر النگويش

 

بدور ماه رخش جبرئيل مي گرديد

 

وهركه خورد به چشمش خليل مي گرديد

 

ميان چشم ترش كوهي از حيا دارد

 

رقيه است جلالي به ناكجا دارد

 

اگر كه جمله سربند اوست يازهرا

 

براي اينكه لبش عطر مرتضي دارد

 

زروز اول ميلاد او مشخص بود

 

شبيه عمه خود ميل كربلا دارد

 

به خاطر گل روي حسين فاطمه است

 

نگاه مرحمتي هم اگر به مادارد

 

گدايي در اوپادشاهي دلهاست

 

گدائيش قد باغ جنان بهادارد

 

شبي كه برسرسجاده مي نشيند او

 

زخاك تادل افلاك رد پادارد

 

اگر كه خادم اويي بناز برنفست

 

چراكه باغ جنان است قمري قفست

 

سرحسين سر ني گرفت جانش را

 

گرفت ضربه سيلي همه توانش را

 

كبوترانه رسيدُاسير بابا شد

 

فراق روي پدر سوخت آشيانش را

 

چه شد كه از سرمركب بروي خاك افتاد

 

گمان كنم كه پليدي بريد امانش را

 

زضرب سيلي دشمن كبود شد اما

 

شكست كعب ني آنروز استخوانش را

 

همان كه بين طبق ديد رأس بابا را

 

وهديه كرد به سر،‌قامت كمانش را

 

چه شد كه آن زن غساله در شب دفنش

 

نشُست آن بدن مثل ارغوانش را

 

چه شد كه سهم نگاهش صد آسمان غم شد

 

سه سال داشت ولي سرو قامتش خم شد

--------------------------------------------------------------------------

 

مهدی نظری

باید سخن جاری شود تا ما بخوانیم

 

باید خدا روزی کند نوکر بمانیم

 

باید ز بالا گفت و از بالا مدد خواست

 

چون نوکر ایل و تبار آسمانیم

 

با دادن گیسو به دست صاحب خویش

 

باید اطاعت داشت تا که می توانیم

 

باید سلوک عشق بازی را بپوئیم

 

اینگونه در سِلک رقیه جاودانیم

 

باید دمی محیا تر از عیسی رسد تا

 

کشتی احساسات مردم را برانیم

 

 

 

عیسی مسیح کوچکِ دنیا رقیه

 

هذا مقام المستجیر یا رقیه

 

 

 

زرینه خو سیمینه رو ای گوهر عشق

 

دل را به غارت میبری ای دلبر عشق

 

زهرا و زینب میشوی تا اینکه باشی

 

هم مادر و هم خواهر و هم دختر عشق

 

چون تاجی از یاقوت و مروارید عوض شد

 

جای تو با عمامهء روی سر عشق

 

آهِ تو صد تیغ دو دم دارد درونش

 

ای ذوالفقار بی قرار لشگر عشق

 

آغوش بابا منتظر مانده بیا و

 

شیرین زبانی کن به روی منبر عشق

 

 

 

من زندگی را وقف نام عشق کردم

 

تصمیم دارم تا که دور تو بگردم

 

 

 

با دستهای کوچکت چه دستگیری

 

سائل هر آنچه باشد آن را می پذیری

 

دل را روانه کردم از اینجا به کویت

 

دارم امید امشب تو دستم را بگیری

 

اسمِ تو را بردم جوابم را خدا داد

 

فرقی ندارد تو همان جوشن کبیری

 

چون سنگهایِ بارگاهت رو سپید است

 

هر بار زائر می شود آنجا فقیری

 

این گنبدِ کاشی و سنگ اسرار دارد

 

یک از هزارش این بود که بی نظیری

 

 

 

از آن خرابه که در وادی آن حرم شد 

 

جنگیدن مردانهء تو باورم شد

 

 

 

باید زر اندوده کند بابا تنت را

 

باید ز خار و خس بگیرد گلشنت را

 

تکرار کن بابا و عمه دوست دارند

 

وقتِ نمازت شکل قامت بستنت را

 

بابا به این امید میبوسد رخت را

 

تا بنگرد روزی عروسی کردنت را

 

آغوش عباس است مشتاق تو هر بار

 

پیش عمو کج مینمایی گردنت را

 

وقتی سرِ دوش اباالفضلی محال است

 

خار بیابانها بگیرد دامنت را

 

 

 

تو تا قیامت تا دم محشر بزرگی

 

در کربلا تو وارث مادربزرگی

 

 

 

آتش زبانه می کشد روزی ز جانت

 

حق میدهم باشد پدر دل ناگرانت

 

انگشت دشمن بر دهانت مینشیند

 

پس روشن است از چیست این لکنت زبانت

 

آنقدر در خار بیابان میدوی تا

 

از پیکرت بیرون رود تاب و توانت

 

وای از زمانی که میوفتی از بلندی

 

وای از شکاف دنده ات از استخوانت

 

وای از تماشایِ سری بالایِ نیزه

 

وای از لباسِ عمه ها و خواهرانت

 

 

 

ای خاک عالم بر سر شاعر چه دیدی

 

خوابیده بودی با لگد از جا پریدی

------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

حسین قربانچه

 

خانه ام عرش معلاست خدا میداند

مستی میکده برپاست خدا میداند

هر دلی مست تولاست خدا میداند

شب شب شادی زهراست خدا میداند

 

شهر پیغمبر اکرم متبرک گشته

خانه ام مهبط انوار ملائک گشته


من حسینم که دلم محرم اسرار بود

من حسینم که سرم نذر ره یار بود

من حسینم پدرم حیدر کرار بود

جد عالی نسبم احمد مختار بود


من حسینم کرمم وسعت چندین دریاست

مادرم حضرت صدیقه کبری زهراست


من حسینم به همه عالم و آدم شاهم

من حسینم که شهنشاه عدالت خواهم

و هدایت گر هر مرد و زن گمراهم

حامی دین خدا هستم و ثاراللهم


من حسینم که به مهرم دو جهان می ارزد

تربتم بر همه ی کون و مکان می ارزد


من حسینم پسری از همه بهتر دارم

من حسینم پسری شبه پیمبر دارم

من حسینم که یلی چون علی اکبر دارم

پسری عاشق سجاده ی دلبر دارم


دو علی  داده خدایم چه بود بهتر از این

من که  راضی به رضایم چه بود بهتر از این


لکن حالا خبر از یاس معطر داده

آری آری به دلم مژده ی کوثر داده

جانمی جان نظری کرده و دختر داده

 و خدا در بغلم زینب دیگر داده


ثمرم امد و بابا شده ام خوشحالم

با چنین دخترکی من به خودم می بالم


 همسرم بار دگر قرص قمر زائیده

قمری که اثرش در همه جا تابیده

به قدومش پر خود را ملکی سائیده

همه آرام بگیرید عسلم خوابیده


خودمانیم که طعم عسلم شیرین است

نه همین ، صاحب دختر شدنم شیرین است


ساره و آسیه و هاجر و حوا آمد

نه فقط تاج سر مریم عذرا آمد 

بهتر این است بگویم خود زهرا آمد

غصه ای نیست دگر همدم بابا آمد


 

زهره ی هاشمیان گشته عزیز همه است

نوه ای از نوه های علی و فاطمه است


دخترم با خبر از سر ضمیر همه است

با ظهورش به غم و درد همه خاتمه است

نفسش چون نفس مادر خود فاطمه است

کاشف الکرب شبیه قمر علقمه است


نه فقط بر گل شهزاده تخلص دارد

بلکه در دادن حاجات تخصص دارد


قلب آئینه درخشنده تر از الماس است

صورتش صورت حوریه بود حساس است

موجی از عاطفه ها دارد و با احساس است 

زینت دوش یل ام بنین عباس است


به خودم رفته اگر سفره ی احسان دارد

روز و شب بر لب خود ذکر عموجان دارد


آنقدر محو رخش گشته و دل باخته ام 

آینه بهتر از این آینه نشناخته ام

تا که سوری بدهم سفره ای انداخته ام

به تمنای وصالش غزلی ساخته ام


 

عمه جانش که تماشای رو پوشش بکند

وقت آن است که گوشواره به گوشش بکند


دل عاشق به دل  دربه دری طعنه زده

چادرش بر نظر خیره سری طعنه زده

همچو شمسی که به نور قمری طعنه زده

چهره اش بر ملک و حور و پری طعنه زده


نام زیبای رقیه سر بام فلک است

 چشم بد دور- بگردم چقدر بانمک است


مادرش فاطمه ی خانه صدایش کرده

بیمه ی دائمی لطف خدایش کرده

از حسودان قبایل که جدایش کرده

از الان فکر جهیزیه برایش کرده


کاش باشد و خودش نیز عروسش بکند

کاش باشد و تماشای جلوسش بکند


کاش امروز به سر آید و فردا بشود

بلبل خوش سخن گلشن طاها بشود

زودتر رشد کند خوش قد و بالا بشود

چادری سر کند و زینب کبری بشود


قول دادم که گلم را سفر حج ببرم

قول دادم که برایش دو النگو بخرم


حوصله باشد اگر بافتن مو زیباست

گل و سنجاق سر و حلقه ی گیسو زیباست

مژه و سرمه و هر پرّش ابرو زیباست

گونه و خال و لب دختر خوش رو زیباست


به چنین گوهر زیبای خدا می نازم

به چنین دختر با حجب و حیا می نازم


هر دو وابسته ی چشمان تر یکدگریم

هر دومان زائر حال سحر یکدگریم

هر کجا هم برویم در نظر یکدگریم

صبح و ظهر و سرشب دور و بر یکدگریم


 

 هرکجا که بروم پشت سرم می آید

نفسم، نخل جوانم ،جگرم می اید


****


روزگاری که نباشم کمرش میشکند
بلبل خوش سخنم بال و پرش میشکند
وسط حمله ی دشمن سپرش می شکند
شانه و بازو و زانو و سرش می شکند

ریسمان گردن ریحانه ی من می بندند
به موی سوخته ی دختر من میخندند
شمر و سردسته ی او بانی جنجال شود
پیش چشمان همه غارت اموال شود
خواهرم تاج سرم راهی گودال شود
دخترم زیر سم اسب لگدمال شود

سحری دخترکم از سر زین می افتد

آه - با صورت خود روی زمین می افتد

------------------------------------------------------------------------


عليرضا خاكساری


بوی گل در همه ارض وسما پیچیده

بازهم باغ جنان جامه نو پوشیده

دست مولاست به این سفره نمک پاشیده

در کویر دل من باز گلی روئیده


بروی خاک ملائک همه گل می بارند

همگی بر لبشان سوره کوثر دارند


خبر آمد که شب هجر سحر خواهد شد

انتظار دل عشاق به سر خواهد شد

ماه رخساره ای از پرده بِدَر خواهد شد

باز هم حضرت ارباب پدر خواهد شد


عطر بانوی مدینه همه جا منتشر است

بیشتر از همه ساقی حرم منتظر است


گریه طفل بگوش آمد وشد غوغایی

عمه زینب به خودش گفت عجب زهرایی

عشق باباست عجب نیست شود بابایی!

گفت عباس که به به چه شب زیبایی


گفته بودند که او جلوه زهرا دارد

واقعاً بوسه به دستش بزنم جادارد


در اصالت به نبی رفته به مولارفته

صورتش هاله نور است به بابا رفته

در شهامت به خود زینب کبری رفته

همه تأیید نمودند به زهرا رفته


آنقدر بر سر دستان عمو زیبا بود

عمه می گفت فقط"بترکد چشم حسود"


چه شبی بود شه علقمه زهرارادید

دور گهواره او ام ابیهارادید

دیده واکرد رقیه رخ سقارادید

لب خندان علی اکبر لیلا رادید


ماه وخورشید وستاره همه زیبابودند

همه شان منتظر خواندن لالا بودند


آمده تا حرمش قبله حاجات شود

آمده نسل معاویه خرافات شود

آمده حرمله با گریه مجازات شود

شک نکن آمده که عمه سادات شود


گرچه ارباب علی داشت پیمبرهم داشت

شب میلاد رقیه شدومادر هم داشت


لب اگر باز کند قندوشکر می ریزد

چادرش باز شود درو گهر می ریزد

چشم او اشک مناجات سحر می ریزد

سائلش باش که در دست تو زر می ریزد


هیچ کس اینقدر احساس ندارد دارد؟

چون رقیه عمو عباس ندارد دارد؟


جای دارد که همه خلق به او رو بزنند

در برش ماه وستاره همه سوسو بزنند

تازبان باز کند چنگ به گیسو بزنند

در حضورش شه و سائل همه زانو بزنند


گاه زهرا وگهی زینب کبری می شد

تا می آمد عمو عباس زجا پامی شد


یک تنه او به دوصد شام حریف است حریف

چه کسی گفته که این طفل ضعیف است ضعیف

کاش بر خاک نیافتد که ظریف است ظریف

صورتش مثل گل یاس لطیف است لطیف


کاش ضربه نخورد چونکه پرش می شکند

کاشکی داغ نبیند کمرش می شکند


همه گویند رقیه به پدر حساس است

یک نفر نیست بگوید که به سر حساس است؟

کاش از ناقه نیافتد چقدر حساس است

نوه فاطمه به درد کمر حساس است


خواب بود وپدرش رفت به میدان نبرد

ماند بیدار شبی و پدرش را آورد
----------------------------------------------------------------
مهدي نظری

 

 

واژه واژه به رقص آمده شعر

سر کشیده پیاله ای صهبا

قلم افتاد در هیاهوی

شعف و شور عالم بالا

مستی انگار کار دستش داد

ساخته قالب جدیدی را


باز شعر و غزل بهانه شده

سخن از یار عاشقانه شده


بویی از سمت یار آوردی

خوش خبر باشی ای نسیم صبا

بوی شهر میدنه بوی بهشت

بویی از کوثر و عفاف و حیا

ای سکینه خبر، تو را آمد

یکی یک دانه خواهر دنیا


همه ی عشق در ظهور آمد

دختری از تبار نور آمد


در نگاه های پاک چشمانش

بنویسید شرح << اعطینا>>

همگی متفق شدند که با

فاطمه (س) مو نمیزند اصلا

تا به زیر عبای بابا رفت

زنده شد خاطرات سبز کسا


بین خانه قدم زدنهایش

چقدر برده دل ز بابایش


با همان دستهاش وقت غروب

جانماز حسین (ع) میشد وا

و گذشت از عدد مریدان

استخاره گرفتنش گویا

حرمش قبله ی خود عرش است

میزبان فرشته های خدا


این همان است این ملیکه ی عشق

تکیه داده ست بر اریکه ی عشق


پا برهنه دوید آب به دست

سوی گودی قتلگاه چرا ؟

آه حتما شنیده وقت وادع

بوده لب تشنه بی گمان بابا

هر قدر که نفس امان میداد

می خروشید در دل صحرا


عمه گفتش پدر سفر رفته

خواب بودی و بی خبر رفته


از ثمرهای هق هقش این بس

نهضت کربلاست پابرجا

بین آن هلهله نمودن ها

که صدایی نمیرسد به صدا

پرچم عشق را به دست گرفت

با همان ناله های << یا ابتا >>


" زجر " را زجر بی امان میداد

چشم غره تا که نشان میداد


کاروان سمت شام می آمد

دخترک بود و درد آبله ها

تازیانه کمک نمود اگر

بی عصا ایستاد بر روی پا

هجر آمد قرار از کف برد

سینه در التهاب واویلا


پلک بر هم نهاد و پر زد و رفت

به سرش جذبه ی سفر زد و رفت
----------------------------------------------------------------
توحيد شالچيان ناظر

 

 

 

زمين دوباره پُر از آيه هاي كوثر بود

 

تمام شهر پُر از بوي عود و عنبر بود

 

به ناز مقدم ياسي به عطر دلكش سيب

 

تمام پهنه ي ارض و سما معطر بود

 

به گِرد ماه وجودش ستاره ميگرديد

 

مَهي كه يك سر و گردن ز ماه هم سر بود

 

براي آنكه قدم روي خاك نگذارد

 

فرشته ريخته بود و زمين پُر از پَر بود

 

عجيب نيست كه اينقدر شاه بوسيدش

 

به جان فاطمه خيلي شبيه مادر بود

 

 

 

سروده شد غزل عاشقانه ي ارباب

 

رسيد باب حوائج به خانه ي ارباب

 

 

 

دوباره فاطمه اي پاي در ركاب زده

 

كرشمه كرده و طعنه به آفتاب زده

 

براي آنكه مبادا نظر كنند او را

 

حسين فاطمه بر چهره اش نقاب زده

 

مسير آمدنش را زد عمه جان جارو

 

به اشك شوق ، عمو خاك كوچه آب زده

 

بگو به ماهِ فلك ديده ي حسودت كور

 

كه بوسه بر رخ ِ اين ماه آفتاب زده

 

سه سال آمد و پر زد از آن زمان تا حال

 

فلك به خاطر روياش سر به خواب زده

 

 

 

سروده شد غزل عاشقانه ي ارباب

 

رسيد باب حوائج به خانه ي ارباب

 

 

 

كليد كار گشائيست بين دستانش

 

شميم ياس گرفته تمام دامانش

 

فداي آن حرم كوچك و تماشايي

 

كه جبرئيل نشسته ست روي ايوانش

 

از اين طرف به هياهوي شام و از آن سو

 

به سمت عرش خدا ميرود خيابانش

 

سه ساله است ولي ميشود زيارت كرد

 

به جاي فاطمه و آن مزار پنهانش

 

به دستِ خالي و آهِ دل و به رشته ي عشق

 

دخيل بسته دلم بر ضريح چشمانش

 

 

 

سروده شد غزل عاشقانه ي ارباب

 

رسيد باب حوائج به خانه ي ارباب

 

 

 

دلم به پيش حضور تو اعتكافي شد

 

كه عشق هاي دگر پيش من خرافي شد

 

سه صفحه خورد ورق از كتاب تو اما

 

نشان فاطمه بر جلد آن صحافي شد

 

سه ساله بودي و يادآور غم زهرا

 

و لحظه لحظه ي آن روضه مو شكافي شد

 

تمام كينه ي حيدر به روي بابايت

 

و بغض فاطمه روي سرت تلافي شد

 

غلاف و سلسله و تازيانه بود اما

 

سنان و كعب ني و خار هم اضافي شد

 

طواف حاجيه خانم سيدالشهدا

 

به دور كعبه ي سر بود عجب طوافي شد

 

 

 

سروده شد غزل عاشقانه ي ارباب

 

رسيد باب حوائج به خانه ي ارباب

--------------------------------------------------------------------------------

 

محمد ناصری

 

داشت آن روز زمین قصه ای از سر میخواند

 

قصه ی دیگری از یاس معطر می خواند

 

رخ مولود چنان با رخ مادر میخواند

 

که پدر زیر لبی سوره ی کوثر میخواند

 

 

 

خانه غوغا شده ،انگار زمان برگشته

 

نکند حضرت زهرا به جهان برگشته

 

 

 

نه فقط دور و بر خانه ی او همهمه است

 

عرض تبریک به ارباب برای همه است

 

زینب آیینه به کف بر لبش این زمزمه است

 

به خدا خون علی در رگ این فاطمه است

 

 

 

دختری که نفسش جلوه ی زهرا دارد

 

پدرش بوسه به دستش بزند جا دارد

 

 

 

فاطمه پر زده اما برکاتش باقی است

 

راه باز است ببینید صراطش باقی است

 

هم خدا هست هم این قوم حیاتش باقی است

 

حال اگر نیست پیمبر صلواتش باقی است

 

 

 

کار خورشید به ناخواه درخشندگی است

 

کار هر لحظه ی این طایفه بخشندگی است

 

 

 

تو که بالای سرت نور امامت داری

 

جزء این طایفه ای دست کرامت داری

 

محشری گشته به پا باز قیامت داری

 

چون که بر دوش ابالفضل اقامت داری

 

 

 

وقت پرواز تو افلاک به هم می ریزد

 

تا می آیی به زمین خاک به هم می ریزد

 

 

 

آمدی نازترین یاس معطر باشی

 

در دل خسته ی ما عاطفه پرور باشی

 

آمدی چند بهاری گل اکبر باشی

 

نفسی هم شده همبازی اصغر باشی

 

 

 

باز لبخند بزن عشق خریدار تو است

 

کاشف الکرب اباالفضل شدن کار تو است

 

 

 

تو که در دلبری ازما مثَل بابایی

 

اسم بابا که می آری غزل بابایی

 

چشم بد دور چه شیرین بغل بابایی

 

ساده،شیرین و صمیمی عسل بابایی

 

 

 

دم به دم می وزد از هر نفست بوی بهشت

 

دختر حضرت اربابی و بانوی بهشت

 

 

 

یاد دادید به ما رنج کشیدن زیباست

 

پس از این فاصله تا شام پریدن زیباست

 

پابرهنه شدن و جامه دریدن زیباست

 

بعد هم پای ضریح تو رسیدن زیباست

 

 

 

عاشقم عاشق عشقی که تو در آن باشی

 

عشق من شهر دمشقی که تو در آن باشی

 

 

 

زائری آمده در قلب تو جا می خواهد

 

صحن زیبای تورا دیده، صفا می خواهد

 

یک نفر آمده و اذن دعا می خواهد

 

او مسیحی است ولی از تو شفا می خواهد

 

 

 

باز باشوق یکی چادر کوچک آورد

 

دختری نذر نگاه تو عروسک آورد

 

 

 

یاد آن روز می افتم که اسیرت کردند

 

اول کودکی ات بود که پیرت کردند

---------------------------------------------------------------------------

 

مجيد تال

 

دوره ي غربت دلم سر شد

 

آسمان و زمين منور شد

 

حال و روز خراب ديروزم

 

با کرامات عشق بهتر شد

 

دام و دانه نشان من دادند

 

خود به خود اين دلم کبوتر شد

 

مثل يک آسمان باراني

 

چشمم از شوق مقدمي تر شد

 

بار ديگر حسين بابا شد

 

و عروس مدينه مادر شد

 

 

 

دختري را که عمه بوسيده

 

روي دست حسين خوابيده

 

 

 

آمده دختري که باباييست

 

خنده هاي پدر تماشاييست

 

چقدر کودکانه تا دم صبح

 

عمه گرم نواي لالاييست

 

بين گهواره ي دو دست عمو

 

چه پري قشنگ زيباييست

 

بي جهت دل نبرده از بابا

 

چقدر خنده هاش روياييست

 

حضرت فاطمه دوباره رسيد

 

قد و بالاي او چه زهراييست

 

 

 

بايد اين ناز را عمو بخرد

 

دخترک آمده که دل ببرد

 

 

 

ماه شبهاي خانه رويش بود

 

عطر ياسي ميان مويش بود

 

گل سر داشت از ستاره ي شب

 

عالمي مست هاي و هويش بود

 

هر زماني که ميل بازي داشت

 

جاي او شانه ي عمويش بود

 

علي اکبر شبانه مي آمد

 

پيش خواهر و قصه گويش بود

 

چادرش چه ناز سر مي کرد

 

بوسه هاي پدر به رويش بود

 

 

 

رشته ي جان عمه گيسويش

 

هديه هاي عمو النگويش

 

 

 

دختري که نگار بابا بود

 

در نگاهش هزار دريا بود

 

صورتش را نسيم مي بوسيد

 

صورتي را که مثل زهرا بود

 

گيسوانش به دست شانه ي عشق

 

هر زماني که پيش بابا بود

 

ساعتي که با عمويش بود

 

چقدر لحظه هاش زيبا بود

 

کس نديدست که زمين بخورد

 

جايگاهش هميشه بالا بود

 

 

 

غصه با بي کسي تباني کرد

 

آرزوهاش را خزاني کرد

------------------------------------------------------------------------------

 

 مسعود اصلانی

 

 

شبم صبح و صبحم پر از نورهاست

 

دلم مست ومستی پرازشورهاست

 

   کلیم دلم را به دریا زدم

 

شدم نوح و درباورم طورهاست

 

به دریای طوفانی معجزه

 

عصا بهترین پاروی کورهاست

 

عصایم فقط عشق بی انتهاست

 

همان عشق پاکی که از دورهاست

 

مراسجده باید کند هرچه مست

 

جنون درتب و خون مغرور هاست

 

سه پلّه مرا تاخدا مانده است

 

سرم تشنه ی دار منصور هاست

 

چه می بینم این بار روی زمین

 

مدینه چرا مرکز حور هاست؟

 

همه در تعجّب همه در سکوت

 

زمین ازفلک غرق مأمورهاست

 

سلیمان شهر مدینه به تخت

 

به دور وبرش ازملک مورهاست

 

صلا می رسد رجعت کوثر است

 

قیامی پراز نفخه ی صورهاست

 

 

 

قیامت بپا شد بگو باهمه

 

رقّیه رسیده است یافاطمه

 

 

 

همه مست و درعین ناباوری

 

شده خیره بر روی این کوثری

 

که آمد زآفاق و از موعدش

 

جلوتر نموده بپا نموده محشری

 

درخشان چو درّ نجف از صدف

 

زنسل علی آمده گوهری

 

تمام آئینه کرده زهرا ظهور

 

در این چهره ی نازتر ازپری

 

مگو لعل و گوهر به این نور کل

 

مشو رد زمدحش چنین سرسری

 

خدا با جمالش برای ملک

 

زده در زمین قبله ی دیگری

 

دراین خانواده همه شاخص اند

 

ولی کس ندیده چنین دختری

 

کسی مثل او کی به یک نیم خند

 

زبابای خود می کند دلبری

 

به دستان بابا بود دیدنی

 

ندیده کسی اینچنین منظری

 

ابالفضل زیبا تر از قبل شد

 

چوزد بوسه براین رخ مادری

 

 

 

قیامت بپا شد بگو باهمه

 

رقّیه رسیده است یافاطمه

 

 

 

سه ساله ولی راه صد ساله رفت

 

چه شیدا چه زیبا چه خوش، واله رفت

 

گل از خجلت او شد عمرش قلیل

 

بهار حقیقی هرساله رفت

 

سفید آمد و یاس خوش رنگ بود

 

ولی حیف شد مثل آلاله رفت

 

کبوتر شد و ماهی رود بود

 

بمیرم که بی پّر وبی باله رفت

 

ستاره شد و یکدفه مثل برق

 

درآن تیرگی شب ضاله رفت

 

دلیل کم چشم کم سوش شد

 

زبسکه زهر دیده اش ژاله رفت

 

وگرنه که سیلی امانش نداد

 

که ازحنجرش قدرت ناله رفت

 

چه زجری کشید آنشب ازدست زجر

 

از آن مشت از صورتش هاله رفت

 

تمام تنش بسکه خون مرده بود

 

که هوش از سر شخص غساله رفت

 

فقط با تیمّم بدون کفن

 

تن آسمان زیر یک چاله رفت

 

 

 

قیامت بپا شد بگو باهمه

 

رقّیه رسیده است یافاطمه

-------------------------------------------------------------------------------
مجتبی صمدی شهاب

دلم از عشق در به در شده است

 

شب تنهايي ام سحر شده است

 

مي پرم تا مدينه بي پروا

 

نوبت اين شكسته پر شده است

 

شعله هاي قديمي يك عشق

 

در وجودم چه بيشتر شده است

 

خبر آمد كه آمده از راه

 

آنكه بر عشق برگ و بر شده است

 

ملكي ميدهد ندا كه "حسين"

 

مژده اين بار هم پدر شده است

 

صحن خشك دو چشمم امشب از

 

قدم نو رسيده تر شده است

 

 

 

دختري كه قرار سينه ي ماست

 

حرمش مكه و مدينه ي ماست

 

 

 

دل ما و دل صنوبري ات

 

سر ما و سرير سروري ات

 

با دو دستت بيا هواييم كن

 

آرزويم شده كبوتري ات

 

پري خانه ي امام حسين

 

دست ما و عطاي كوثري ات

 

زلف ما از ازل گره خورده

 

به سر گوشه اي ز روسري ات

 

به در خانه ات گدا هستم

 

شده شغلم هميشه نوكري ات

 

چِقَدَر شكل فاطمه هستي

 

به فداي نگاه مادري ات

 

 

 

آسمان پاي مقدمت پا شد

 

با قدومت مدينه غوغا شد

 

 

 

هر دو چشمت هميشه شيداتر

 

هر يكي از يكيست درياتر

 

كسي مانند تو نيامده است

 

مثل خالق هميشه يكتاتر

 

اوج فهمت فراتر از درك است

 

از عروج خيال بالاتر

 

از تو گفتن چه كار دشواريست

 

واژه در واژه ات معماتر

 

بوده ارباب صاحب فرزند

 

تو رسيدي شده است باباتر

 

تو رسيدي و با وجودت شد

 

خانه اش از بهشت زيباتر

 

 

 

از زبانت "پدر" شنيدني است

 

چقدر ناز تو خريدني است

 

 

 

چشم خود را همين كه وا كردي

 

همه جا را پر از صفا كردي

 

با همين سن كوچكت كار

 

حضرت خضر و نوح را كردي

 

غير تو پرده دار عشق نبود

 

سر عشق را تو بر ملا كردي

 

با حضورت دل از همه بردي

 

همه را مست و مبتلا كردي

 

جاي گريه حسين ميگفتي

 

بعد از آن عمه را صدا كردي

 

لحظه اي بعد روي دوش عمو

 

تو خودت را چه خوب جا كردي

 

 

 

نذر تو يك سبد شكوفه و ياس

 

شده هم بازي ات عمو عباس

 

 

 

رونق بزم عرشيان شده اي

 

حسرت اهل آسمان شده اي

 

در زلال نگاه اين دنيا

 

رود جاري و بيكران شده اي

 

بانوي من درست مي بينم ؟

 

چه شده اين همه كمان شده اي ؟

 

كاش مي مُردم و نمي ديدم

 

هدف سنگ شاميان شده اي

 

سر بازار خنده مي كردند

 

خسته از دست اين و آن شده اي

 

طلب مرگ ميكني از بس

 

دست و پا گير كاروان شده اي

 

 

 

كنج ويرانه پر زدي رفتي

 

بوسه بر زخم سر زدي رفتي

----------------------------------------------------------------------------------------------

 

 محمد حسن بيات لو

 

 

 

کنون که گوشۀ ویرانه آشیان دارم

برای آمدنت باغی از خزان دارم

اگر چه بی پر و بال و به بند زنجیرم

برای شرح غمم با تو صد زبان دارم

به فصل کودکی ام پیری ام نگو زود است

شکسته لاله ام و داغ باغبان دارم

زبان گشا و سخن گو به جان تو بابا

به سنگ بر کف دست و نه خیزران دارم

چه شد به نیزۀ دشمن تو بوسه می دادی

ندیدی ام که به دل حسرتی از آن دارم

از آن شبی که هراسان ز ناقه افتادم

به چهره ام اثر دست ساربان دارم

ز غمگساری این شامیان همین کافی است

که جای لقمۀ نان درد استخوان دارم

به سان عمه اگر مو سپید و رنجورم

شبیه مادر تو قامتی کمان دارم

---------------------------------------------------------
حسن لطفی