close
تبلیغات در اینترنت
وفات
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 4
  • بازديد امروز : 1,076
  • بازديد ديروز : 2,053
  • آي پي امروز : 16
  • آي پي ديروز : 70
  • ورودی امروز گوگل : 7
  • ورودی گوگل دیروز : 18
  • بازديد هفته : 6,626
  • بازدید ماه : 15,672
  • بازدید سال : 209,791
  • كل بازديدها : 580,028
  • ای پی شما : 3.80.218.53
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : شنبه 24 آذر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

ما سائل لطف فراوان خدیجه

از کودکی خوردیم از نان خدیجه

در راه دین داده همه دار و ندارش

اسلام شد مدیون احسان خدیجه

خرج مسلمانی ما هستی او شد

پس هر چه ما داریم قربان خدیجه

در راه اهل بیت هر کس خرج کرده

فردای محشر هست مهمان خدیجه

جور دگر شد دستگیر ما پیمبر

هر جا قسم خوردیم بر جان خدیجه

شکر خدا هستیم امشب روضه خوانش

شکر خدا هستیم گریان خدیجه

دلشوره دارد یاد فرداهای زهرا

ابر بهاری گشت چشمان خدیجه

انگار دیده آتش و دیوار و در را

غم های زهرا برده سامان خدیجه

ای وای از روزی که با پهلوی زخمی

زهرا شود در عرش مهمان خدیجه

**

نیمه شبی در خانه خولی نامرد

صد پاره می گردد گریبان خدیجه

رحیمیان

من در بقیع ناله زدم یا گریستم

باران شدم برای شما تا گریستم

مادر صِدام کردی و شرمنده ات شدم

بودم کنیز و پای تو آقا گریستم

زخمت زیاد بود و تو مادر نداشتی

من هم به جای حضرت زهرا گریستم

دیگر لبم به آب خنک بعدِ تو نخورد

تشنه به یاد خشکیِ لب ها گریستم

عباس و بچه های علی نذرِ موی تو

کردم فدای تو همه دنیا گریستم

دستش اگر جدا شده غصّه نخورده ام

از این که تو شدی تک و تنها گریستم

باور نمی کنم به سر او عمود خورد

بر روی نعشِ او شده دعوا؛ گریستم

رأسش به دست حرمله افتاد و کوفه رفت

با بستن سرش سر نی ها گریستم

از شرم معجر، او سر نی بی قرار بود

با گریه های غیرت سقا گریستم

در بیت حزن مادرتان صبح تا غروب

باران شدم برای تو آقا گریستم

-------------------------------------------------------------
محسن حنیفی

گریه کنِ مراثی تو کائنات شد

 

اشک طهور دیده ات آب حیات شد

 

خون دل تو خون دلم را به شیشه کرد

 

تا از تو خواستم بنویسم دوات شد

 

این شهر را ادامه دهی آب می برد

 

بانو بقیع از رشحاتت فرات شد

 

ای روضه خوان ممتدِ از صبح تا غروب

 

قدری نفس بگیر که وقت صلات شد

 

وقت قنوت، اشک تو افتاد روی خاك

 

فردا خبر رسید که آن جا قنات شد

 

***

 

او ماند و دختران یتیمی که مانده اند

 

ام البنین بی پسر ام البنات شد

 

آری پسر قمر به شب مؤمنین شد و

 

مادر ستاره ی سحر مؤمنات شد

-----------------------------------------------------
میلاد حسنی

قدم اگر خمید، فدای سر حسین

 

جانم به لب رسید، فدای سر حسین

 

ام البنین سابق این شهر عاقبت

 

شد مادر شهید، فدای سر حسین

 

یک چند وقتی است در این شهر هیچ کس

 

لبخند من ندید، فدای سر حسین

 

هر جملۀ بشیر مرا پیر کرده است

 

مویم شده سفید، فدای سر حسین

 

گلچین چهار تا گل گلخانۀ مرا

 

چه وحشیانه چید، فدای سر حسین

 

هر شب به یاد عمر کم ناز دانه ها

 

اشکم به رخ چکید، فدای سر حسین

 

هر شب به یاد تشنگی کودک رباب

 

خواب از سرم پرید، فدای سر حسین

 

عباس پاسبان حرم شد به جای من

 

دستش اگر برید، فدای سر حسین

 

گویند جا شده به مزار محقری

 

آن قامت رشید، فدای سر حسین

---------------------------------------------------------
محمدحسین رحیمیان

ادب و غیرت ابالفضلت

 

همه مدیون مادری تو بود

 

هرکسی لایقش که حیدر نیست

 

این علامت ز برتریِ تو بود

 

 

 

پسرانت همه مرید علی

 

این برایت همیشه یک فضل است

 

افتخار شما همین بس که

 

پسرت حضرت ابالفضل است

 

 

 

تا که دیدی بشیر را گفتی

 

ای بشیر از حسین من چه خبر

 

پسرانم همه فدای حسین

 

از ضیاء دو عین من چه خبر

 


تا شنیدی حسین را کشتند

ناله ات از زمین بالا رفت

جای زهرا براش ناله زدی

ناله ات تا به پیش زهرا رفت

 

بعد از آن روز گریه کارت شد

بهر دوریِ چار دلبندت

هرکسی از کنار تو رد شد

گریه کرد از فراق فرزندت

 

یادمانِ غروب عاشورا

روضه می خواندی از دل گودال

روضه می خواندی از غریبی و

روضه از سینه ای که شد پامال

 

تا که نیزه به او اصابت کرد

تیره گون آسمان عالم بود

نانجیبان مگر نمی دانید

این گلو بوسه گاه خاتم بود

----------------------------------------------------------
حبیب باقر زاده

یا سَیِّدَتی ... إِشفَعی لَنا عِندَالله


 

اگرچه فاطمه هستی و سروی اما

 

اگرچه شافع فردای محشری اما

 

اگـرچه همـسر ثانی حیـدری اما

 

میان طایفه ات از همه سری اما

 

اگرچه شیرزنی از "بنی کلابی" تو

 

اگرچه مونس و یار ابوترابی تو

 

اگرچه دین خدا را تو یاوری اما

 

اگرچه از همگان باحیاتری اما

 

اگرچه صاحب ایمان وباوری اما

 

اگرچه مادر چندین دلاوری اما

 

اگرچه مظهر عشق و وفا و احساسی

 

اگرچه در نسب خود تو أم العباسی

 

اگرچه عاشق و در تاب و در تبی اما

 

اگرچه از غم غربت لبالبی اما

 

اگرچه محضر مولا مودبی اما 

 

ز کودکی تو نگه دار زینبی اما

 

اگرچه حامی سردار بت شکن بودی

 

اگرچه مایه ی آرامش حسن بودی

 

اگرچه دل نسپردی به عالمین اما

 

اگرچه در نفست هست شوروشین اما

 

نوشته ای به دلت "یا" و "لام" و "عین" اما

 

رسانده ای همه جا آب بر حسین اما

 

اگرچه سعی نمودی چو مادرش گردی

 

اگرچه در غم و غصه نوازشش کردی

 


 

اگرچه زائر چشمان مرتضی بودی

 

اگرچه حامی قرآن مرتضی بودی

 

اگرچه شاهد طوفان مرتضی بودی 

 

اگرچه همدم طفلان مرتضی بودی

 

اگرچه بوسه زدی روی زینبش اما

 

اگرچه شانه زدی موی زینبش اما

 

شما کجا و کجا دختر رسول الله؟؟

 

شما کجا و کجا مادر رسول الله ؟؟

 

شما کجا و کجا کوثر رسول الله ؟؟

 

شما کجا و کجا دلبر رسول الله؟؟

 

شما کجا و عزیز دل خدیجه کجا ؟؟

 

شما کجا و همه حاصل خدیجه کجا ؟؟

 

شما کجا و کسی که اساس "لولاک" است

 

شما کجا و کسی که من الازل پاک است

 

کسی که مادر آب است و بسترش خاک است

 

همانکه ذکر قنوتش همیشه کولاک است 

 

شما کجا و علمدار بی قرینه کجا

 

شما کجا و زمین خورده ی مدینه کجا

 

شما کجا و کسی که دلیل خلقت بود

 

شما کجا و کسی که همای رحمت بود

 

شما کجا و کسی که شفیع امت بود

 

همان کسی که شهید ره ولایت بود

 

شما کجا و قدم های آیت عظمی

 

شما کجا و نفس های عصمت کبری

 

شما کجا و هجوم قبیله ی اشرار

 

شما کجا و لگد خوردن از در و دیوار

 

شما کجا و نگاه حرامی کفار

 

شما کجا و سرانجام ضربه ی مسمار

 

شما کجا و به کوچه اشارت سیلی

 

شما کجا و مقیره و ضربت سیلی

 


 

چه خوب زیر فشار دری پرت نشکست

 

چه خوب دست تو در پیش شوهرت نشکست

 

چه خوب بر اثر ضربه ای سرت نشکست

 

زمین نخوردی و آن لحظه دخترت نشکست

 

چه خوب چادرتان زیر پات گیر نکرد

 

عدو برای جسارت کسی اجیر نکرد

 

ندیده ای تو دری شعله ور... ولی زهرا

 

  نبوده ای وسط 40 نفر...ولی زهرا

 

نخورده ای لگد از پشت سر... ولی زهرا

 

نخورده سینه ی تو میخ در... ولی زهرا

 

میان کوچه به یک ضربه گردنش افتاد

 

فقط نه گردن او بلکه محسنش...

----------------------------------------------------------------------------------

 

عليرضا خاكساری

تنها چرا نشسته, مگر گریه می کند؟

چون شمع شعله وربه نظر گریه می کند

ازمردم مدینه شنیدم که روزها

می آید و ز داغ پسر گریه می کند

بالای چار صورت قبری که ساخته

با دیده های سرخ جگر گریه می کند

با ذکر جانگداز -حسینم غریب- بود

دائم زند به سینه و سر گریه می کند 

از سوز روضه خواندن این مادر شهید 

هر عابری میان گذر گریه می کند

گاهی دلش برای علی تنگ می شود

گاهی برای روضه ی در گریه می کند

بغض نگاه باد صبا گفت با دلم

دیگر غروب شد ، چقدر گریه می کند!!


-------------------------------------------------------
وحید قاسمی

سلام حضرت ام البنین بانو جان

 

سلام مادر سقای دشت تشنه لبان

 

شبیه حضرت زهرا خم شده کمرت

 

بقیع پر شده از کربلای دور و برت

 

برای خون خدا نذر خود ادا کردی

 

چهار پاره ی تن داشتی فدا کردی

 

شنیده ام پسر تو ز روی زین افتاد

 

اگر غلط نکنم ماه بر زمین افتاد

 

شنیده ام قمرت را ز فرط کین زده اند

 

کنار علقمه عباس را زمین زده اند

 

همینکه تیر به مشک پر آب اصابت کرد

 

خدا دعای اباالفضل را اجابت کرد

 

خدا کند که بمیرم که در عذاب شدم

 

که از خجالت طفل رباب آب شدم

 

همینکه ساقی دشت بلا به خاک نشست

 

حسین هم وسط کربلا به خاک نشست

 

و گرگهای گرسنه...و مات بودن او

 

و بعد قصه ی شق القمر نمودن او

 

کنار علقمه...تشنه...کتاب سوگ و عزا

 

هزار جمله شد و آه مقطع الاعضا

 

و بعد خون خدا ماند و ماند و یک لشکر

 

شکست پشت حسین و صدا زد ای یاور

 

بلند شو یل ام البنین... سردارم

 

بلند شو که نگویند بی علمدارم

 

هنوز رقیه ام عباس آرزو دارد

 

بلند شو که ببیند هنوز عمو دارد

--------------------------------------------------

نيما نجاری

عمری به پای چشم تر خود گریستم

هر شب ز داغ یک پسر خود گریستم

بر خاکهای گرم بقیع روضه خوان شدم

تنها ، ز شام تا سحر خود گریستم

از فرط گریه خون چکد از پلک های من

بر حال زار این جگر خود گریستم

تا دوختم نگاه سوی ماه آسمان

با یاد چهره ی قمر خود گریستم

با مشک آب پیش سکینه نشستم و

شرمنده مثل گل پسر خود گریستم

گفتند : زینبین شب غارت حرم

معجر نداشتند سر خود ، گریستم

-------------------------------------------------------------------------


رضا رسول زاده

دگر به گوش، سرود حزین نمی آید

ز خوش صدای مدینه طنین نمی آید

دگر ز حنجره ی روضه خوان پیر حسین

نوای خسته ولی دلنشین نمی آید

ز جمع سینه زنان دم غروب بقیع

صدای ناظم شور آفرین نمی آید

 

غروب آمد و بغض سکینه بشکسته

که بانگ روضه ی امّ البنین نمی آید

!

امید باغ خزان دیده هم خزانی شد

دگر بهار به گلزار دین نمی آید


سکینه تازه نبودِ ربابه را حس کرد

چو دید ناله ی مادرترین... نمی آید


کسی به دامن لب تشنه ها نمی افتد

حلال خواه عمو... شرمگین نمی آید


دگر به هر لقبی خواستی صدایش کن

نهیب «وَیحَکِ» ام البنین نمی آید


دل گدای ابالفضل خوش به جودش بود

دگر گدا سوی این سرزمین نمی آید!


الا که خاک کرمخانه ات گداخیز است

که گفته است... گدا بعد از این نمی آید؟


تویی نیابت زهرا و قبر گمشده اش

کسی ز غمکده ات دل غمین نمی آید


به آستان تو پر می شود دو دست دلم

که دست خالی از آن آستین نمی آید

-----------------------------------------------------------------------------------


 

 امیر حسین کاظمی

بانو، بنی کلاب نه که خیل بنی بشر

 

بینا شده ز وسعت بینایی تواند

 

علم و ادب ، وقار و حیا، عزت و شرف

 

یک گوشه از تملک دارایی تواند

 

مردان مرد عرصه ایمان و اعتقاد

 

ریزه خوران سفره آقایی تواند

 

اولاد بوتراب که عشق مصورند

 

یکجمله بیقرار ز شیدایی تواند

 

ایوب های دهر همه صف کشیده اند

 

در حسرت نمی ز شکیبایی تواند

 

این چهار دسته گل که به دامن گرفته ای

 

پرورده رشادت زهرایی تواند

 

یک ماه و سه ستاره که خود فیض اکملند

 

محظوظ سفره های پذیرایی تواند

 

ام البنین ، بنین تو با آن همه مقام

 

مرهون التفات مسیحایی تواند

 

ای مادر چهار شهید بزرگوار

 

ایثار و عشق دو هدف غایی تواند

 

کرببلا نبوده ای اما خدا گواه

 

ابناء تو نشانه والایی تواند

-------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

سیدمصطفی مهدجو

به نــــام آب مطهّر شدم ،خــدا را شــکر

 

به بوی عـشـق مـعـطـّر شدم ، خدا را شـکر

 

سِمت گرفتم و مادر شدم ، خدا را شــکر

 

کـــنـیـز خانه ی حیدر شدم ، خدا را شـــکر


 

بنای خلقت من خدمتم در این خانه اســت

 

دلـیـل عـصـمت من خدمتم در این خانه است


 

به باغ عاطـــفه ها یاسمن طـــراویــدم

 

پــســر بـــرای شــَه مــؤتــمــن طــراویـــدم

 

غلام ، بهر حــســین و حـسـن طـــراویدم

 

بـرای غـیـرت و مـــردی ، ثـمـن طـراویـدم


 

خوشا به حال دلم حاصلم ابــالــفضل است

 

خــوشــا به حالم ابوفاضـلم ابالـفـضل است


 

شَرَر نـــخورده پرم ، مــثل سرورم زهرا

 

نــخورده ضربه سرم مثـل سرورم زهـــرا

 

نــگـشـتـه خــم کــمرم مثل سرورم زهرا

 

شـنــیـده ام پـسـرم مــثــل ســرورم زهــــرا


 

به روی بازوی خود جای ضربه ها دارد

 

پس اسـتـخوان شـکـسـتـه سر و صدا دارد


 

شــنـیـدم از تن عباس من سوا شـد دســت

 

عمود روی سرش خورد ، تا جدا شد دست

 

همین که آخر کارش از او فـدا شد دســت

 

به روی دخـتـرکـان بی هوا رها شد دست


 

شنیده ام به دو چـشـم پر اشک خـنـدیـدنــد

 

به اشک چشم حسـیـن و به مـشک خندیدند


 

نــبـودم و سر عبـاس را بـه نـِــی کـردنــد

 

عـــذاب دائـــم خود را عوض بـــه رِی کــردنـــد

 

سر مطــهّر شــاهی به تـشـت مِی کــردند

 

زدنــد بر اُســرا سـنــگ و راه طـی کردند


 

و من شنیدم و نــالیدم و نهادم ســـوخـــت

 

که کاش فاطمه ، جوشن برایشان مـیدوخت


 

عزیز ، زینبم ، آخر سرت به یغما رفت ؟

 

شــنـیده ام که زِر و زیـورت به یغما رفت

 

مــیــان معرکه ها ، معجرت به یغما رفت

 

لـبــاس بـافـتـه ی مادرت به یـــغـمـا رفـت


 

به دشت ماریه ، ای کــاش جـایتان بودم

 

بــگــو کــه مــادر خوبی برایــتــان بـودم؟


--------------------------------------------------------------------

 

                                                         حسين قربانچه

 

اي مادر ايثار و وفا مادر عباس(ع)
ناموس علي شير خدا مادر عباس(ع)
هم ناله ء زينب شدي و همدم كلثوم
همدرد شدي با دل ما مادر عباس(ع)
در خانه ء سادات چنان عطر گرفتي
تا آنكه شدي روح دعا مادر عباس(ع)
هرگز نشدي وارد آن خانه مگر كه
زينب به تو فرمود بيا مادر عباس(ع)
شرمنده شدي آب شدي در بر زينب(س)
تا فاطمه خواندند ترا مادر عباس(ع)
آزار كشيدي تو هم از اهل مدينه
از طعنه و از شايعه ها مادر عباس(ع)
گفتند پسر دار شدي حال به زينب(س)
كمتر شده مهر تو چرا مادر عباس(ع)
قنداقه ء عباس به پرواز كشاندي
بر دور سر خون خدا مادر عباس(ع)
ايام گذشتند و چنان پير شدي تو
در شهر مدينه چه زمينگير شدي تو

آنوقت كه بيمار شدي مادر عباس(ع)
در خانه گرفتار شدي مادر عباس(ع)
رفتند همه اهل و عيالت ز مدينه
تو بي كس و بی يار شدي مادر عباس(ع)
در خانه ء خود بودي و از قاصد يثرب
ناگاه خبر دار شدي مادر عباس(ع)
در كرببلا با پسران تو چه كردند
در آه شرر بار شدي مادر عباس(ع)
گفتند بريدند دو دست پسرت را
در سوگ علمدار شدي مادر عباس(ع)
گفتند كه با جسم حسين تو چه كردند
از ديده چه خونبار شدي مادر عباس(ع)
گفتند بريدند لب تشنه سرش را
در غصه بسيار شدي مادر عباس(ع)
گفتي كه نخوانيد دگر ام بنينم
يك عمر عزادار شدي مادر عباس(ع)
ديگر كمرت خم شده از پاي نشستي
تا دست به ديوار شدي مادر عباس(ع)
يك عمر بقيع رفتي و يك عمر به گريه
از ماتمشان زار شدي مادر عباس(ع)
گر پاي به چشمم نگذاري گله اي نيست
از ديده ء من تا قدمت فاصله اي نيست

-------------------------------------------------------

 

امير حسين الفت

رودها چشمان خیست را برابر داشتند  
آسمان‏ها را نفس‏هایت مکدّر داشتند
دست‏هایت در میان خانه مولا وزید  
کودکانِ فاطمه انگار مادر داشتند
موج‏ها از بسترِ چشمان تو برخاستند  
ابرها از سوز دامان تو سر برداشتند
خانه بی‏سقّا و چشمت خیس و اندوه تو را  
آن سحرگاهان بی‏فانوس باور داشتند
بی‏علمدار است صف‏های خیالت سال‏ها  
سال‏هایت حال و روزی گریه‏آور داشتند
اشک‏هایت هفت دریا را به جان آورده بود  
ناله‏هایت را زنان هفت کشور داشتند
مادرِ پروانه‏هایِ بی‏قرارِ نینوا  
سنگ‏ها پروانه‏ات بودند اگر پر داشتند

-------------------------------------------
حمیده رضایی

چقدر خوب و مهربان هستي

 

از تبار فرشتگان هستي

 

 

 

خادم نو گلان فاطمه اي

 

خانمي ، فخر شيعيان هستي

 

 

 

راضي از توست حضرت زهرا

 

آنچه ميخواست او همان هستي

 

 

 

روشني بخش خانه ي حيدر

 

شمع جمعي در آن ميان هستي

 

 

 

هر شب اي باوفا كنار علي

 

زائر قبر بي نشان هستي

 

 

 

مادري كرده اي براي حسين

 

زينبش را انيس جان هستي

 

 

 

مادر حضرت علمداري

 

خود علمدار عاشقان هستي

 

 

 

عمرمان طي شده به پاي شما

 

در قيامت به پايمان هستي؟

 

 

 

كربلا زير دِين ايثارت

 

جان فداي يل علمدارت

 


عالمي مست جام عباست

 

نوشداروست نام عباست

 

 

 

ما كجا خاك مقدم پسرت

 

همه شاهان غلام عباست

 

 

 

رفت از اين جهان اگر تشنه

 

هر دو دنيابه كام عباست

 

 

 

غبطه دارند جمله ي شهدا

 

در جنان بر مقام عباست

 

 

 

پيروي و حمايت از رهبر

 

منطق يك كلام عباست

 

 

 

در ركاب حسين جان دادن

 

همت صبح و شام عباست

 

 

 

تشنه لب آمدن برون از آب

 

گوشه اي از مرام عباست

 

 

 

كاش ميشد كبوتري باشم

 

لانه گيرم به بام عباست

 

 

 

بعد او گريه شد فقط كارت

 

زينبي گريه كن خدا يارت

--------------------------------------------

 

                رضا فراهانی

ام البنینم و شب دلداری من است

 

شب زنده دار فاطمه بیداری من است

 

امشب وصال فاطمه را درک می کنم

 

دل بی قرار لحظه ی دلداری من است

 

بانوی من! که لیله ی قدر علی تویی

 

چشم انتظار تو شب بیداری من است

 

با اینکه جای فاطمه را پر نمی کنم

 

اشک علی گواه حرم داری من است

 

طفلان عزیز و من چو کنیز بهشت و این

 

بالاترین مقام نکوکاری من است

 

عباس من غلام عزیزان فاطمه ست

 

این ابتدای درس علمداری من است

 

درس وفا اگر به ابالفضل داده ام

 

بیت علی بهشت وفاداری من است

 

روزی که بار زینبت آمد به دوش من

 

دیدم که خویش در صدد یاری من است

 

روحم ز درک خدمت زینب بزرگ شد

 

این خانه جایگاه فداکاری من است

 

در کربلا نبودم اگر یاری اش کنم

 

شهر مدینه شاهد غمخواری من است

 

خاک بقیع را گره با کربلا زدم

 

اینجا حریم اشک و عزاداری من است

 

داغ چهار ماهْ پسر دیده ام ولی

 

داغ حسین شعله ی بیماری من است

 

یا لیتنا به یاری کنّا معک رسید

 

تنها دعای تو سبب یاری من است

 

نذر تو بود هستی و دار و ندار من

 

وقف تو آخرین نفس جاری من است

--------------------------------------------------------
محمود ژولیده

بانو سلام می کنم اینجا خوش آمدی

از خاک سمت عالم بالا خوش آمدی

ای تشنۀ بهشت به دریا خوش آمدی

من زینبم به خانۀ مولا خوش آمدی

پیداست در نگات که با نیت آمدی

اینجا به نیت کمک و خدمت آمدی

باغ بهشت باغچه ای در سرای ماست

جای گلیم عرش خدا زیر پای ماست

رزق تمام شهر فقط از دعای ماست

خلق تمام عالم و آدم برای ماست

این خانۀ بهشتی زهرا و حیدر است

اینجا محل وحی شدن بر پیمبر است

این خانه را به غیر صفا پر نمی کند

دل را به غیر عشق خدا پر نمی کند

سجاده را به غیر دعا پر نمی کند

هر کس که جای فاطمه را پر نمی کند

از بعد مادرم پدر خاک، بوتراب

کرده تو را به همسری خویش انتخاب

گفته پدر که روی به سوی خدا کنیم

ما مثل مادر، اهل زمین را دعا کنیم

با اسم فاطمه همه رفع بلا کنیم

زین پس تو را به واژۀ مادر صدا کنیم

تو آمدی که فاطمه را یاوری کنی

در حق ما شکسته دلان مادری کنی

قطعاً شنیده ای که پَر مادرم شکست

شاخه به شاخه برگ و بر مادرم شکست

در کنده شد ز جا و سر مادرم شکست

از ظلم و کینه ها کمر مادرم شکست

از آن به بعد بود پرش درد می گرفت

می خواست پا شود کمرش درد می گرفت

 

اما نترس شعله به این در نمی زنند

 

دیگر به خانه سرزده ها سر نمی زنند

 

سیلی به روی فاطمه دیگر نمی زنند

 

هرگز تو را مقابل حیدر نمی زنند

 

اینجا که آمدی به همه نور عین باش

 

فکر مرا نکن تو به فکر حسین باش

 

اینجا هنوز هم پرِ عطر کوثر است

 

چشم حسن برادر من خیره بر در است

 

اشک حسین روز و شب از داغ مادر است

 

این حرف آخری ز بقیه مهم تر است

 

پیش حسین دست به پهلوی خود مگیر

 

یا که به حق فاطمه بازوی خود مگیر

 

در آن شبی که بار سفر بست مادرم

 

من را صدا زد و نفسی گفت: دخترم

 

جان تو و حسین،گل سرخ بی سرم

 

من مانده بودم و غم و درد برادرم

 

از آن به بعد مادر این سر جدا شدم

 

کم کم فراهم سفر کربلا شدم

 

حرف از کسی شد آنکه به ما یار می شود

 

در این مسیر مونس و غمخوار می شود

 

در کربلا هر آینه کرار می شود

 

می آید و به لشگر علمدار می شود

 

تو آمدی که ماه شب تار ما شوی

 

مادر برای میر و علمدار ما شوی

 

حتما به او بگو غم این نور عین را

 

از داغ مادرم همه دم شور و شین را

 

غم های مانده بر جگر عالمین را

 

اسرار عشق و واژه ذخر الحسین را

 

حتماَ به او بگو که امید برادر است

 

مشکی به او بده و بگو آب آور است

 

حتماَ بگو قضیۀ آن مشک پاره را

 

حتماَ بگو قضیۀ آن شیر خواره را

 

افتادن بدون پر آن سواره را

 

سیلی زدن به صورت ماه و ستاره را

 

حتماَ بگو که علقمه چشم انتظار اوست

 

حتماَ بگو که مادرم آنجا کنار اوست


--------------------------------------------------------------
مهدی نظری

عباس من! بشور و بشوران فرات را

 

آتش بزن به دست خودت ممکنات را

 

در کربلا به یاد علی خیبر آفرین

 

با رمز مرتضی بتکان کائنات را

 

تیغ آن چنان به دست و عَلَم آن چنان به دوش

 

در قاضریّه زمزمه کن عادیات را

 

عبّاس من! مباد امان نامه آورند

 

با خشم حیدری بدر آن مُهملات را

 

روز دهم دریغ مدار از برادرت

 

آن ضربه های خیبریِ دست هات را

 

در سوگ چشم و مشکِ تو و دست تو خدا

 

پُر می کند ز اشکِ ملائک دوات را

 

در وصف جان نثاری و شرح برادریت

 

از عرش آورند برایت لغات را

 

از عرش آورند طبق های سبز و سرخ

 

آنک مخدّرات، جمیع صفات را

 

خوانند ابوالفضائل و باب الحوائج ات

 

خواهند عاشقان ز جناب ات برات را

 

زهرا ! ببخش چون پسر دیگری نبود

 

تا بیشتر دهم به مقامت زکات را

--------------------------------------------------
علی  کفشگرنور

با نور استجابت و ایمان عجین شدی

 

وقتی که با ولی خدا همنشین شدی

 

عطر بهشت در نفست موج می‌زند

 

حالا دگر تو بانوی خلدبرین شدی

 

زهرا که رفت دلخوشی از خانه رفته بود

 

تو آمدی و این همه شور آفرین شدی

 

بی شک برای مادری زینب و حسین

 

شایسته ای که فاطمه ی دومین شدی

 

در سیره ات شکوه نجابت چه دیدنی ست

 

آوازه ی خضوع و خشوعت شنیدنی ست

 

آن روز که خدا به تو هم داد نور عین

 

او را طواف داده ای دور سر حسین

 

یعنی حسین فاطمه! جانم فدای توست

 

عباس من، فدایی کرب و بلای توست

 

با خود دوباره خاطره ها را مرور کن

 

از روزهای خوب مدینه عبور کن

 

این روزها که خاطره ها همدمت شدند

 

تنها انیس قلب پر از ماتمت شدند

 

چندی ست پاره های دلت رفته اند آه

 

تو مانده ای و نم نم این اشک گاه گاه

 

با قلب تو حکایت هجران چه ها نکرد

 

یک لحظه هم تو را غم و غربت رها نکرد

 

تنگ غروب بود و دلت ناگهان گرفت

 

مانند چشم ابری تو آسمان گرفت

 

پر شد ز عطر سیب غریبی هوای شهر

 

پیچید بوی پیرهنی در فضای شهر

 

مثل نسیم کوچه به کوچه خبر وزید:

 

مادر بیا که قافله ی کربلا رسید

 

یک شهر چشم منتظر و اشک بی امان

 

برگشته است از سفر عشق کاروان

 

برگشته با تلاطم اشک و خروش آه

 

دارد هزار خاطره از دشت و خیمه‌گاه

 

تو می رسی و روضه هم آغاز می شود

 

بغض از گلوی خاطره ها باز می شود

 

هر کس نشسته گوشه ای و روضه خوان شده

 

اما سکینه با دل تو همزبان شده

 

همناله با دو چشم ترت، حرف می زند

 

از جای خالی پسرت حرف می زند:

 

یادش بخیر لحظه ی شیرین گفتگو

 

یادش بخیر زمزمه های عمو عمو

 

یادش بخیر دیده ی بیدار کربلا

 

شب ها صدای پای علمدار کربلا

 

یادش بخیر مشک و علم در دو دست او

 

آرامش تمام حرم در دو دست او

 

در چشم هاش عشق و نجابت خلاصه بود

 

او ترجمان شور و شکوه و حماسه بود

 

سقای عشق و آب و ادب بود ماه تو

 

نام آور تمام عرب بود ماه تو

 

داغ تو تازه تر شده با حرف های او

 

وقتش شده تو روضه بخوانی برای او

 

رو می کنی به او که فدایت سکینه جان

 

جانم فدای حُجب و حیایت سکینه جان

 

شاید نگاه توست به قدّ خمیده ام

 

یا اینکه شرم می‌کنی از اشک دیده ام

 

دیگر شکسته قامت ام البنین، بخوان

 

از روضه های ماه من ای نازنین، بخوان

 

نام آوران به شوکت او بُرده اند رشک؟

 

در علقمه چه شد که به دندان گرفت مشک

 

از چشم خون گرفته برایم سخن بگو

 

از ماجرای تیر سه شعبه من بگو

 

آخر چگونه بر سر ماهم عمود؟ ... آه

 

دستی مگر به پیکر سقا نبود؟ ... آه

 

شرمنده ام ز روی تو و مادرت رباب

 

شرمنده ام اگر نرسیده به خیمه آب

 

قلب مرا ولی تو رها از ملال کن

 

آرام جان من! پسرم را حلال کن

--------------------------------------------
یوسف رحیمی

 

عاشق شدم که از همه بهتر بخوانی ام

 

عاشق که مثل یاس، معطر بخوانی ام

 

من از قبیله های  بزرگم که آمدم

 

خدمتگذار خاکی این در بخوانی ام

 

دارم چقدر چله و دارم چقدر نذر

 

تا خاک پای حضرت حیدر بخوانی ام

 

پر پر زدم  به  عشق تو در آسمان شهر

 

شاید کرم کنی و کبوتر بخوانی ام

 

باور کن ای همیشه گل ای مهربان پسر

 

ام البنین شدم که تو! مادر بخوانی ام

 

جان می دهم به لذت "یُمّاه" گفتنت

 

اما به شرط اینکه مکرر بخوانی ام

 

**

 

عباس را فدای تو کردم به این امید

 

تا ظهر داغ، برادر بخوانی اش...

---------------------------------------------
ایوب پرند آور

در میان کوچه های شهر نور

 

مادری دلخسته در حال عبور

 

در میان کوچه با اشکی روان

 

می رود سوی بقیع دامن کشان

 

در بساطش ناله بود و آه بود

 

در کنارش کودکی چون ماه بود

 

بی خود از خود بود بین کوچه ها

 

در ترنّم بود با ذکر خدا

 

هر کجا می رفت حال زار داشت

 

در مدینه روضۀ سیار داشت

 

مثل طوفان بود اما با وقار

 

تا بقیع می رفت روزی چند بار

 

اول باب البقیع با احترام

 

زیر لب می گفت یا زهرا سلام

 

بعد از آن در حال ذکر و زمزمه

 

می گرفت اذن دخول از فاطمه

 

تا  که در خاک بقیع می زد قدم

 

اشک او می ریخت آنجا را به هم

 

روی خاک و زیر برق آفتاب

 

تشنه بود اما نمی زد لب به آب

 

گریه ها می کرد در حال عطش

 

گاه بین ناله ها می کرد غش

 

ای مدینه قرص ماهی داشتم

 

بعد حیدر تکیه گاهی داشتم

 

ای مدینه بود فرزندی مرا

 

با مرام و با حیا و با وفا

 

حیف شد در کربلا دست ستم

 

دلخوشیّ و هستی ام را زد بهم

 

دست غم نیروی پایم را گرفت

 

در دم پیری عصایم را گرفت

 

بود فرزندم علمدار حسین

 

روز بی یاری مددکار حسین

 

یک أباالفضل و تمام دشمنان

 

یک سپاه و یک علمدار جوان

 

من همین دیشب شنیدم روضه را

 

از لب زینب شنیدم روضه را

 

مستمع من بودم و او روضه خوان

 

روضه طفلان و سقای جوان

 

گفت:ساقی رفت تا آب آورد

 

آب بهر طفل ارباب آورد

 

از غم طفلان پریشان حال او

 

آب می آمد به استقبال او

 

آب در دستش ولی آن را نخورد

 

آری یک قطره به آن لب ها نخورد

 

ماه بود و جلوه خورشید داشت

 

روی دوش خود هزار امید داشت

 

چید دشمن شاخه های یاس را

 

دید عالم غیرت عباس را

 

خویش را از بهر طفلان حفظ کرد

 

مشک را فوری به دندان حفظ کرد

 

حیف شد تیر بلا از ره رسید

 

رشته امید سقا را برید

 

ناامیدانه کشید آه از جگر

 

تیر، زحمتهای او داده هدر

 

تا که مشک افتاد در این فاصله

 

ناگهان دیدند تیر حرمله...

 

بگذرم...،نور نگاهش را گرفت

 

گوئیا بر قلب زینب جا گرفت

 

ای مدینه قدر او نشناختند

 

با عمود او را زمین انداختند

 

لب به طعنه دشمن اینگونه گشود

 

ای عمود خیمه ها خوردی عمود

 

ای مدینه شد پریشان گیسویش

 

فاصله افتاد بین ابرویش

 

حال بهر من خبر آورده اند

 

جای سوغاتی سپر آورده اند

-----------------------------------------------
مجتبی شکریان همدانی

قسمت این بود که تو محرم حیدر باشی

 

به علی مونس و هم خانه و همسر باشی

 

قسمت این بود که در زندگی مشترکت

 

به عزیزان دل فاطمه مادر باشی

 

آفرین بر تو که هنگام ورودت گفتی

 

آمدی خادمۀ خانه کوثر باشی

 

قسمت این بود که در بین تمامی زنان

 

تو فقط صاحب یک ماه و سه اختر باشی

 

قمرت یک نفره لشگر انصار خداست

 

پس عجب نیست که تو مادر لشگر باشی

 

خاک این خانه تو را قبلۀ حاجات کند

 

متعجب نشو گر شافع محشر باشی

 

غم این خانه زیاد است زیاد است زیاد

 

سعی کن مرهم زخم دل دختر باشی

 

این یتیمان همه به واژۀ در حساس اند

 

نکند در بزنند و تو پس در باشی

 

چار تا بچه این خانه همه مادری اند

 

نکند تب بکنی گوشۀ بستر باشی

 

سعی کن بیشتر از زینب و کلثوم و حسن

 

فاطمه دور و بر این شه بی سر باشی

 

سعی کن ثانیه ای تشنه نماند این گل

 

یار این سوخته دل تا دم آخر باشی

--------------------------------------------------------
مهدی نظری

روزگارم در غم آن قد و بالا سوخته

 

باغ من گل داشت روزی حیف حالا سوخته

 

وایِ من از پنج فرزندم یکی باقی نماند

 

وای بر دل زندگی ام جمله یکجا سوخته

 

کاروانی که دلم را برد روزی با خودش

 

آمده از گرد و خاک راه اما سوخته

 

هرچه گشتم بین آن شاید بشناسم کسی

 

هرچه دیدم پیر بود شمع اسا سوخته

 

بال و پرهاشان شکسته یا کبود و بی رمق

 

شانه ها از تازیانه خرد حتی سوخته

 

چشم ها از فرط سیلی سرخ و نابینا شده

 

چهره ها لبریز تاول زیر گرما سوخته

 

گیسوان زردند،گویا بین آتش مانده اند

 

تارِ موهایی گره خورده است گویا سوخته

 

تا که پرسیدم امیر کاروان حالا که هست

 

بینشان دیدم زنی اما سرا پا سوخته

 

گفتمش کو گیسوان زینبی ات گفت آه

 

شعله ای بر معجرم افتاد آنجا سوخته

 

گفتمش سالار زینب را نمی بینم چرا؟

 

گفت دیدم چهره اش بر ریگ صحرا سوخته

 

شعله بود کربلا و دود بود و خیمه ها

 

بین آتش دختری دیدم که تنها سوخته

--------------------------------------------------
حسن لطفی

با آه آه خویش پُلی تا فلک زدی

 

آتش به جان و هستی خیل ملک زدی

 

ای بانوی مقدس گلخانۀ علی

 

تکیه ز قدر و منزلتت بر فلک زدی

 

دیدی که خالص است ابوالفضل ناب تو

 

وقتی عیار گوهر خود را محک زدی

 

با نالۀ حسین حسینت گریستی

 

بر زخم های جان و دل خود نمک زدی

 

با زینب و رباب در این خلوت غریب

 

خیمه به پاس سوگ و غمی مشترک زدی

 

از تو قیام گریه به پا شد، که در بقیع

 

ناله به وارثان زمین فدک زدی

 

بس کن«وفایی» از غم این شرح جانگداز

 

بار دگر شراره به جان ملک زدی

-------------------------------------------------
سید هاشم وفائی


 

السّلام ای فاطمه امّ البنین

 

السّلام ای بانوی دنیا و دین

 

السّلام ای همسر شیر خدا

 

مادر عبّاس شمشیر خدا

 

السّلام ای بانوی بیت الولا

 

دامنت دانشسرای کربلا

 

السّلام ای روح احساس و ادب

 

آسمان چار خورشید عرب

 

همدم و یار امام اهلبیت

 

مورد مِهر تمام اهلبیت

 

دامنت مهد شهید علقمه

 

مادر فرزندهای فاطمه

 

روح پاکت بوده تسلیم حسین

 

چار ماهت گشته تقدیم حسین

 

مادر شیران شیر حق تویی

 

بلکه ناموس امیر حق تویی

 

ای به تو از زینب کبرا سلام

 

از حسین آن یوسف زهرا سلام

 

ای ادب را ارث داده بر پسر

 

سه ستاره زاده یک قرص قمر

 

چون تو را ای پاک بانوی جلیل

 

خواستگاری کرد بر مولا عقیل

 

تا که گوشت این بشارت را شنفت

 

چهره ات مانند گل از هم شکفت

 

دیده بودی نیمه شب در خواب ناز

 

بر تو خندید آسمان با روی باز

 

بر سپهرت بود در رؤیا نگاه

 

ناگهان سه اختر و یک قرص ماه

 

یک به یک کردند سیر گلشنت

 

اوفتادند از فلک در دامنت

 

مصحف رؤیای تو تفسیر شد

 

خواب شیرینت عجب تعبیر شد

 

آسمانی را که دیدی در زمین

 

بود مولایت امیرالمؤمنین

 

آن سه اختر بود سه فرزند تو

 

سه فروغ دیده سه دلبند تو

 

ماه فرزند تو خیر النّاس بود

 

شیر شیران عرب عبّاس بود

 

ای به قدر و رتبه برتر از همه

 

ای به حیدر جانشین فاطمه

 

ای بهار دامن زهراییت

 

لاله های سرخ عاشوراییت

 

ای سلام ما به خیر النّاس تو

 

باب حاجات همه عبّاس تو

 

در عزای تو مدینه گریه کرد

 

امّ کلثوم و سکینه گریه کرد

 

بر تو ای بانوی خلق عالمین

 

ریخت اشک فاطمه بنت الحسین

 

غم فزون در سینه از اندازه شد

 

داغ عبّاس دوباره تازه شد

 

روز تشیع تو ای بانوی دین

 

ریخت اشک چشم زین العابدین

 

صبر تو سرچشمه ای از صبر اوست

 

قبر پاکت هم کنار قبر اوست

 

شب به یاد غربتت دلها کباب

 

روزها زوّار قبرت آفتاب

 

سینه یاد تربتت افروخته

 

دل شده مانند شمع سوخته

 

روز مرگ مادر ای نیکو سیر

 

می برد تابوت مادر را پسر

 

حیف آنجا لالۀ یاست نبود

 

روز تشییع تو عبّاست نبود

 

در عزای چار فرزند شهید

 

عاقبت چون فاطمه قدّت خمید

 

دادی از کف طاقت و آرام و صبر

 

می کشیدی چار صورت مثل قبر

 

می نشستی در کنار قبرها

 

گریه می کردی بسان ابرها

 

داشتی در خلوت و در انجمن

 

ناله ی عبّاس من عبّاس من

 

کی چراغ روشن و چشم ترم

 

نازنین فرزند بی دست و سرم

 

این شنیدم از کمینگه تاختند

 

دست عبّاس مرا انداختند

 

خصم چون دید از تنت افتاد دست

 

با عمود آهنین فرقت شکست

 

بود امّیدت همه بر مشک آب

 

مشک شد بی آب و تو رفتی ز تاب

 

چشم گریان تو همچون چشم مشک

 

ریخت اشک و ریخت اشک و ریخت اشک

 

فاطمه یا فاطمه یا فاطمه

 

کاش بودی در کنار علقمه

 

می زدی گلبوسه باغ یاس را

 

روی خون آلوده ی عبّاس را

 

تو نبودی در کنار علقمه

 

جای تو صاحب عزا شد فاطمه

 

لاله ی خونین نثار یاس کرد

 

گریه بر بیدستی عبّاس کرد

 

اشگ «میثم» وقف باغ یاس تو

 

لاله ای بر تربت عبّاس تو

------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

ای امیرالمؤنین را یار یا امّ البنین  

 

ای سرا پا پاکی و ایثار یا امّ البنین

 

مکتب تو مهربانی اسوه ی تو فاطمه

 

داری از او همچنان آثار یا امّ البنین

 

دامنت عبّاس پرور، همسرت مولا علی

 

مرتضی خو فاطمه رفتار یا امّ البنین

 

بهر فرزندان زهرا بعد زهرا مادری

 

از تو آید ای علی را یار یا امّ البنین

 

از تو برد عبّاس میراث وفا و عشق را

 

تا که شد سقّا و پرچمدار یا امّ البنین

 

زن پدر نه مادر ریحانه های فاطمه

 

از محبّت از وفا سرشار یا امّ البنین

 

بوده ای چون حضرت زهرا غریب شهر خویش

 

غربت قبرت کند اقرار یا امّ البنین

 

چار فرزند تو در صحرای سرخ کربلا

 

چار شیر بیشۀ پیکار یا امّ البنین

 

جعفر و عثمان و عونت اختر و عبّاس ماه

 

بین آل احمد مختار یا امّ البنین

 

خویش را پیوسته می خواندی کنیز فاطمه

 

در حضور عترت اطهار یا امّ البنین

 

چار فرزند شهیدت گشت تقدیم حسین

 

در زمین کربلا هر چار یا امّ البنین

 

چار داغت بود بر دل باز بود اشکت روان

 

بر حسین آن رهبر احرار یا امّ البنین

 

بود نامت فاطمه دردا که همچون فاطمه

 

گریه کردی روز و شب بسیار یا امّ البنین

 

فاطمه از داغ پیغمبر تو از داغ حسین

 

سینه پر از ناله های زار یا امّ البنین

 

می کشیدی با سر انگشت نقش چار قبر

 

می زدی آتش به دل صد بار یا امّ البنین

 

گریه کن یا فاطمه در ماتم آن فاطمه

 

کز عدو پیوسته دید آزار یا امّ البنین

 

تو نخوردی سیلی از دشمن میان خانه ات

 

تو ندیدی صدمه از مسمار یا امّ البنین

 

دست تو سالم و لیکن بازوی زهرا شکست

 

پیش چشم حیدر کرّار یا امّ البنین

 

گریه کن ای مادر عبّاس بهر فاطمه

 

ای روان اشک تو بر رخسار یا امّ البنین

 

چشم «میثم» در غم تو در عزای فاطمه

 

گشته از خون جگر سرشار یا امّ البنین

----------------------------------------------
غلامرضا سازگار

تا که سائل می رسد بر در خجالت می کشد

 

چون که دیگر نیست آب آور خجالت می کشد

 

تا که او را فاطمه در خانه می نامید علی

 

زینبش می دید از حیدر خجالت می کشد

 

مادری کرده برای زینب اما باز هم

 

تا صدایش می کند مادر خجالت می کشد

 

کاروان آمد مدینه چون که عباسی ندید

 

دید پاشیده شده لشگر خجالت می کشد

 

مادر ساقی دشت کربلا با این مقام

 

از علی و آل او دیگر خجالت می کشد

 

مادر ماه است اما کاروان را دیده و

 

از نبود چند تا اختر خجالت می کشد

 

اینقدر حرف از دو دست بستۀ زینب نزن

 

حضرت ام البنبن بدتر خجالت می کشد

 

صحبت از مشک و علم شد باز هم ام البنین

 

رو گرفته با دو چشم تر خجالت می کشد

 

گاه از روی سکینه گاه از زینب ولی

 

بیشتر از مادر اصغر خجالت می کشد

 

چار تا اولاد داده حضرت ام الادب

 

باز از اولاد پیغمبر خجالت می کشد

----------------------------------------------------
مهدی نظری

اشک می ریزد که شاید عقده هایش وا شود

 

روضه می خواند دوباره مجلسی بر پا شود

 

این همان بانوی والاییست که روزیش شده

 

مادر سلطان عشق و زینب کبری شود

 

تاکه مولا خواستگاری کرد از او با خویش گفت

 

شک ندارم بهتر از این شوهری پیدا شود!

 

بارها شد نیمه شب ها رفت با زینب بقیع

 

خوش بحالش روزی اش شد زائر زهرا شود

 

با ادب بودن درِ این خانه بی پاسخ نماند

 

قسمت این فاطمه شد مادر سقا شود

 

با اباالفضلش دمادم صحبتش این بود که

 

او بزرگش کرده تا که نوکر آقا شود

 

با همان قد خمیده با همان چشم ضعیف

 

هرکجا میخواست پیش پای زینب پا شود

 

لحظه ای کافیست تا چشمش بیافتد به رباب

 

اشک می ریزد به قدری که زمین دریا شود

 

حرف از شش ماهه و تیر و گلوی او نزن

 

قامتی دیگر ندارد تا که از غم تا شود

 

چار قبری که کشیده چار گوشش پرچم است

 

پس بگو شش گوشه ای را هم بکش زیبا شود

 

کی توانی گفت قبر ماه را کوچک بکش

 

وای اگر که راز قد ماه او افشا شود

 

چشم او افتاده به فرزند عباسش ولی

 

فکر این راهم نمی کرده که بی بابا شود

 

این پسر جای پدر گشته عصای دست او

 

وقت مغرب شد دگر از خاک باید پا شود

------------------------------------------------------
مهدی نظری

یا اُمّ بنین! حالِ گرفتار ندیدی

 

دستانِ قلم ،اشك علمدار ندیدی

 

بر پیكر بی دستِ علمدارِ رشیدت

 

آشفتگیِ سید و سالار ندیدی

 

مادر! بخدا بسكه وفا داشت ابالفضل

 

غوغای مواساتِ سپهدار ندیدی

 

گر آب نیاورد ، مگو آبرویش رفت

 

خونبارشِ آن دیده و رخسار ندیدی

 

یك لشگرِ قَدّار كه بنشست به زانو

 

پا تا سرِ او تیر ، چنان خار ندیدی

 

شق القمرِ كوفه كه در علقمه رخ داد

 

تكرار رُخِ حیدر كرار ندیدی

 

آنقدر ادب داشت كه با سر به زمین خورد

 

سجّادۀ خون بر قدمِ یار ندیدی

 

پَس داد هر آن درس كه در نزد تو آموخت

 

بالندگیِ مكتب ایثار ندیدی

 

مادر كه شود اُمّ بنین ، هیچ غمی نیست

 

در عهد و وفای پسرش ، هیچ كمی نیست

--------------------------------------------------
محمودژولیده

دل من خسته ز غم هاست کجایی عباس

 

مادرت بی کس و تنهاست کجایی عباس

 

مثل هر روز در این خانه دوباره پسرم

 

روضه شرم تو برپاست کجایی عباس

 

مثل هر روز منم فاتحه خوانت مادر

 

دلم از داغ تو غوغاست کجایی عباس

 

سائلت آمده تا خرجیِ سالش گیرد

 

نا امید از همه دنیاست کجایی عباس

 

کاش امروز سرم بر روی زانوی تو بود

 

مادرت بی کس و تنهاست کجایی عباس

 

**

 

من شنیدم که شده فرق تو هم مثل علی

 

چشمم از داغ تو دریاست کجایی عباس

 

من شنیدم روی تل زینب کبری گفته

 

شمر بالا سر آقاست کجایی عباس

 

واشده روی همه در سرِ این ها فکرِ

 

غارت خیمه ی زن هاست کجایی عباس

--------------------------------------------------------
محمد حسین رحیمیان

ای شده محرم به ولای ولی  

فاطمۀ دوّم بیت علی

اختر تابندۀ برج ادب

شیر زن خیل زنان عرب

امّ بنین امّ ادب امّ نور

چشم بد از قدر و جلال تو دور

اختر تابندۀ برج شرف

همسر ارزندۀ شاه نجف

یار علی مادر صدق و صفا

مرّوج مکتب عشق و وفا

باغ گل یاس، سلامٌ علیک

مادر عبّاس، سلامٌ علیک

فخر تمام شهدا کیست تو

شیر زن شیر خدا کیست تو

معرفتت زبانزد عالم است

هر چه بگویند به وصفت کم است

مقاوم و صابر و آزاده ای

چار پسر بهر علی زاده ای

چار پسر نه، چار قرص قمر

چار ستاره چار نور بصر

ای به علی پس از وفات بتول

همچو خدیجه در سرای رسول

درود بر سه سرو بستان تو

بر گل عبّاسی دامان تو

تو گفته ای، ای گل باغ عفاف

با پسر فاطمه شام زفاف

کی همه جا چشم و چراغ همه

منم کنیز مادرت فاطمه

همدم نور احدی فاطمه

عروس بنت اسدی فاطمه

تو بانوی بیت ولی گشته ای

دور حسین ابن علی گشته ای

تا که در آن بیت مقرّب شدی

از دل و جان عاشق زینب شدی

به پاس اخلاق ز گل بهترت

خواند بهین دخت علی، مادرت

حق بتو یک بهشت احساس داد

دسته گلی بنام عبّاس داد

دید چو بر عشق ادب قائمت

داد خدا ماه بنی هاشمت

حق به تو در بیت ولا راه داد

تا بتو سه ستاره یک ماه داد

ماه تو از ماه فلک خوبتر

پیش علی از همه محبوب تر

ستارگانت همه خورشید نور

چشم بد از جمالشان باد دور

سزد که ناموس خدا خوانمت

مادر کلّ شهدا خوانمت

در بغلت بود گل یاس تو

یعنی قندانۀ عبّاس تو

بود چو خورشید رخش منجلی

خواستی دهی به دست علی

مشام تو شنید بوی حسین

چشم تو افتاده به روی حسین

 

فدایی خون خدا خواندیش

 

دور سر حسین گرداندیش

 

ای ادب از تو ادب آموخته

 

به پای مصباح هدی سوخته

 

دلم گرفته ذکر امّن یجیب

 

زیارت مدینه ام کن نصیب

 

که گریم از برای تو در بقیع

 

به یاد گریه های تو در بقیع

 

بقیع از اشک تو آید به جوش

 

صدای گریۀ تو آید بگوش

 

کرده به داغ چار فرزند صبر

 

کشیده ای چهار تصویر قبر

 

اشک مصیبت ز بصر ریختی

 

به یادشان خون جگر ریختی

 

چشم تو از بسکه فراوان گریست

 

به گریۀ تو چشم مروان گریست

 

تو نالۀ وا ولدا می زدی

 

اهل مدینه را صدا می زدی

 

بدین سخن فکند آهت طنین

 

که کس نگوید به من امّ البنین

 

منکه دگر امّ بنین نیستم

 

مادر چار نازنین نیستم

 

چار گلم ز تیغ پرپر شدند

 

چار مهم به خون شناور شدند

 

امّ بنین باغ گل یاس داشت

 

دسته گلی سرخ چو عبّاس داشت

 

ای ثمر دل گل احساس من

 

ساقی اهلبیت عبّاس من

 

شنیده ام دست تو از تن زدند

 

به فرق تو عمود آهن زدند

 

شنیده ام تا که تو رفتی ز دست

 

پشت حسین ابن علی هم شکست

 

شنیده ام که جای من فاطمه

 

به دیدنت آمده در علقمه

 

شنیده ام شعله به خشمت زدند

 

شنیده ام تیر به خشمت زدند

 

شنیده ام سکینه بی تاب بود

 

جام به کف منتظر آب بود

 

شنیده ام که دشمنان صف زدند

 

کنار جسم بی سرت کف زدند

 

شنیده ام که شد ز شمشیر تیز

 

پیکر تو چو برگ گل ریز ریز

 

گریه کنم روز و شب ای نور عین

 

بهر تو نه بلکه برای حسین

 

تو در مدینه مادری داشتی

 

مادر خونین جگری داشتی

 

اگر که پاره پاره شد پیکرت

 

بود به دامان برادر سرت

 

حسین فاطمه برادر نداشت

 

کشته شد و مثل تو مادر نداشت

 

تو را فراق اشجع النّاس کشت

 

داغ حسین و داغ عبّاس کشت

 

جز غم و اندوه و فغانت نبود

 

حیف که آن چار جوانت نبود

 

تا که بگریند برایت همه

 

فاطمه یا فاطمه یا فاطمه

 

سلام بر اشک تو یا فاطمه

 

جزای تو اجر تو با فاطمه

 

گریه تو به جز عبادت نبود

 

وفات تو کم از شهادت نبود

 

داغ تو یک شرارۀ نار بود

 

برای اهلبیت دشوار بود

 

مدینه در وفات امّ البنین

 

ناله اش افکند به گردون طنین

 

ز ناله و سوز پر آوازه شد

 

دوباره داغ فاطمه تازه شد

 

سلام «میثم» به گل یاس تو

 

به دست و چشم و سر عبّاس تو

--------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

اهل عالم هنر خصلت عباس من است

 

عشق در سایۀ شخصیت عباس من است

 

منم آن یار امین حامی دین، اُم بنین

 

هرچه دارم همه از دولت عباس من است

 

همسرم شیر خدا و پسرانم همه شیر

 

شیر مردان وله از صولت عباس من است

 

در شب چاردهم ، ماه که پر نورتر است

 

عکسی از نیم رخ صورت عباس من است

 

هنر آن نیست که لب تشنه بمیری به کویر

 

هنر آن است که در طینت عباس من است

 

تشنه لب داخل دریا شد و عطشان برگشت

 

این همان قطره ای از همت عباس من است

 

غیرت الله علی بی بدل است ، اما گفت

 

بدل غیرت من غیرت عباس من است

 

نه فقط یثرب و شامات و نه ایران و عراق

 

کرده کاری همه جا صحبت عباس من است

 

هر کسی را نتوان باب حوائج گفتن

 

به حقیقت قسم این شهرت عباس من است

 

کوه ها شد متحیر به ثبات قدمش

 

سروها در عجب از قامت عباس من است

 

جثه اش گر چه ز شمشیر جفا کوچک شد

 

این بزرگی است، که از عزت عباس من است

 

قدرت آن نیست به یک حمله سپاهی بکشی

 

قدرت لَم یزلی قدرت عباس من است

 

یا علی گفت و امان نامه ز دشمن نگرفت

 

دین فروشی بری از ساحت عباس من است

 

هی نگویید چرا ام بنین پیر شده

 

سبب حالت من حالت عباس من است

 

دستهای پسرم گشته قلم در لب آب

 

صفحه سینه پر از محنت عباس من است

 

این شنیدم زده فریاد، غریبم مولا

 

غصه قلب حسین غربت عباس من است

-----------------------------------------------------
ولی ا..کلامی زنجانی

آغشته با نسیم تو در گفتن آمده

پیك سپیده با خبری روشن آمده

رنگین به خون منتشرت  با نسیم صبح

بوی " چهار گمشده پیراهن " آمده

تا از كدام بادیه ، غلطان به خون خویش

بوی "چهار شیر شهید" من آمده

طوفان به داغ كیست كه چونان زنی عرب

صورت خراش داده و در شیون آمده ؟

در شیشه مشت خاك بدل می شود به خون

گریان رسول ، آینه بر دامن آمده

بر نیزه چون طلایه خونین كاروان

آنك ز گرد راه سری بی تن  آمده

ای خیل اشك و آه سواد سپاه تو

در خون نشست مردم چشمم به راه تو

تا  چون تو را زمانه به ماتم قرین كند

داغی چنان رساند كه غربت نشین كند

در غربت مدینه بدل میشود به خون

خاكی كه نقش مهر تو،  داغ جبین  كند

از ناله های گرم تو نای زمان پرست

تا خود چها كه این نفس آتشین كند

بی شك به چله  با تو نشسته ست آسمان

تا گریه  پا به پای تو یك اربعین كند

دود  از خیام سوخته برخاست ، نوحه كن

چندان كه تیره آه تو روی زمین كند

كوه از كمر شكست ، مگر یكدم اقتدا

با شانه صبوری "ام البنین" كند

بر آن سرم كه "فاطمه" را همرهی كنم

با روضه خوان داغ تو قالب تهی كنم

با "فاطمه" مخواه برابر صدا كنند

نام مرا مباد كه مادر صدا كنند

با كودكان خویش سپردم مرا مباد

همنام "یادگار پیمبر" صدا كنند

میخواستم "حسین و حسن" را به خانه ات

باری امام! "سید و سرور" صدا كنند

می گریم از تداعی عصری كه خیمه ها

"عباس" را به گریه ، مكرر صدا كنند

شاید به دیدن زره چاك چاك او

شیر مرا "شقایق پرپر" صدا كنند

"زهرا" اگر تو را پسر خویش خوانده اند

نشگفت اگر "حسین" برادر صداكنند

با كاروان خیمه گیان حسین - اسیر-

نالید و گفت: "بند دلم پاره شد بشیر!"

پیكی سوار مركب خون و خطر رسید

راوی به گریه گفت:" كه آنك خبر رسید"

خون در دلم نشسته از آن ساعتی كه سر

با كاروان نیزه بدنبال سر، رسید

راوی به گریه گفت:" سر شیرخواره نیز

همپای میر قافله از این سفر رسید"

پلكی دویده ام به تماشای روی ماه

پلكی دگر به نیزه سری از "قمر" رسید

همراهی ام به نوحه زمین و زمان كند

تا بر دلم چها كه ازین رهگذر رسید

باغ از تناوران بلندی تهی شده ست

زخم  ،اینچنین مگر ز كدامین تبر رسید؟

بیتی اگر ز مثنوی آه بر لب ست

در دل مرا قصیدۀ اندوه زینب ست

چون دانه ها ی اشك ، به تصریح بر زمین

 

میریخت دانه دانه  تسبیح بر زمین

 

سجاده با تو آینه ای بود روی رف

 

افتاده از كنار مفاتیح بر زمین

 

در خود هزار تكه ، در آیینگی ولی

 

یك آسمان اشارت و تلمیح بر زمین

 

گر آفتاب نیست پس این نور ناب چیست

 

گرد تو از نماز مصابیح بر زمین؟

 

آهت چنان كه ذكر تلاوت در آسمان

 

اشكت چنان كه شور تواشیح بر زمین

 

آیات روشن تو لگد كوب اسبهاست

 

یك عصر شرحه شرحه به تشریح بر زمین

 

از تل زینبیه  به  گودال قتلگاه

 

همراه من به هروله طفلان اشك و آه ...

 

از خیمه های تشنه ، علمدار تشنه تر

 

سقا لب فرات و لب یار تشنه تر

 

هر بار از مصاف عطش بازگشته بود

 

"عباس" تشنه  من و اینبار تشنه تر

 

قامت به یا د قد تو بسته ست اگر بر آب

 

افتاده عكس  سرو و سپیدار ، تشنه تر

 

مستی تویی كه ساغر دریا هر آنقدر

 

از جرعه های كام تو سرشار، تشنه تر

 

یكسوی دشت قافله در موج انتظار

 

یكسو نگاه قافله سالار، تشنه تر

 

تیر سه شعبه گفت:" از آغاز، جای مشك

 

بودم برآن  دو دیده خونبار، تشنه تر" !

 

راوی نشست و قصه  دست بریده كرد

 

با من حكایت تو به آب دو دیده كرد

 

ای بازوی بریده  "ماه" غریب تو

 

بیتی دو، از قصیده آه غریب تو

 

پیوند خورده بود نگاه سری غریب

 

بالای نیزه ها به نگاه غریب تو

 

گل كرده بود از پسرانت چهار "سر"

 

بر نیزه ، چون چهار گواه غریب تو

 

چشمت به گریه گفت:" كه عباس من ، حسین!

 

سقای خیمه های سپاه غریب تو"

 

باری ، چهار شیر من احرام بسته اند

 

تا حج خون كنند به راه غریب تو

 

در شام گیسوان تو پنهان ، حسین من!

 

خورشید  خونچكان پگاه غریب تو

 

در نای من دمد به تسلا مگر "علی"

 

اصبحت بالمراثی كانت بنون لی.. 

 

از حال روزگار خبر میرسد به من

 

باری ، خبر به حال دگر میرسد به من

 

از داغ ها هر آنچه بجویی سترگ تر

 

داغ سترگ چار پسر میرسد به من

 

چشمی به روزگار ندارم ، ولی دریغ

 

از دست او "دو  دیده  تر" میرسد به من

 

خشكیده خون بازوی "عباس" روی آن

 

وقتی به یادگار،  سپر میرسد به من

 

زان حج ناتمام ،  طواف سر"حسین"

 

یا استلام دست "قمر" می رسد به من؟

 

خورشید روی نیزه به زینب رسیده بود

 

مهتاب روی نیزه اگر می رسد به من

 

ابری برآمد و خبر از كاروان رسید

 

راوی به گریه پیشتر از كاروان رسید

 

باری شنیده ام كه به جز تازیانه ها

 

دستی نخورد بهرتسلا به شانه ها

 

بر نیزه ها سوار ، سر یكه تازها

 

سم كوب اسبها تن پاك یگانه ها

 

آنك ببین چگونه برآورده دود آه

 

آتش زخیمه ها ، به زبان زبانه ها !

 

گودال قتلگاه و سنان ها و سنگ ها

 

سرها و سینه ها و جبین ها و شانه ها

 

صحرا و موج موج نفیر از كرانه ها

 

دریای آه و اتش و خون در میانه ها

 

راوی برایم از تو نگفت و هرآنچه گفت

 

تنها به گریه داشت نشان از نشانه ها

 

ای خیمه عزای حسینی سرای تو

 

گریان مدینه با تو و گریان برای تو

 

ای غربت مدینه به شام تو ، نوحه خوان

 

عالم ز ناله های مدام تو نوحه خوان

 

شبهای بی شماری از ین دست ، اختران

 

بر زخم های "ماه تمام" تو نوحه خوان

 

ای چاوشان قافله غربت حسین

 

در لحظه وداع و سلا م تو ، نوحه خوان

 

عرش خدا ، نظاره كن ! آنك به قتلگاه

 

بر پیكر غریب امام تو نوحه خوان

 

راوی رسید و نوحه كنان گفت :"جان آب

 

برخیل تشنگان خیام تو نوحه خوان"

 

در من هزار حنجره روزی هزار با ر

 

اینگونه با شنیدن نام تو  نوحه خوان

 

در ماتم حسین تو همدوش فاطمه

 

گرید بقیع با تو در آغوش فاطمه

----------------------------------------------
علیزاده کاشانی

خوب است كه مادر دلِ نَر داشته باشد

 

دور و بَرِ خود چند پسر داشته باشد

 

خوب است كه مادر نرود جز به ره عشق

 

چون فاطمه احساس خطر داشته باشد

 

خوب است برای مددِ زادۀ حیدر

 

از نسل علی سایۀ سر داشته باشد

 

می گفت به فرزندِ یَلَش مادر عباس:

 

بایست علمدار جگر داشته باشد

 

خوب است كه در لشگرِ خود زادة زهرا

 

بالای سرِ خیمه قمر داشته باشد

 

وقتی خطری مایۀ تهدید امام است

 

اینجاست كه بایست سِپر داشته باشد

 

روزی كه امان نامۀ كفّار بیاید

 

دل باید از این فتنه خبر داشته باشد

 

حیف است كه خون با عَرَقِ شرم نریزی

 

تا اهلِ حرم دیدۀ تر داشته باشد

 

با فاطمه گویم كه منم دل نگرانت

 

جانِ پسرانم به فدای پسرانت

-----------------------------------------------------
محمود ژولیده

در مدارت قمر پدید آمد

 

از دو چشمت سحر پدید آمد

 

تا نگاهت به خاک ها افتاد

 

از همین خاک زر پدید آمد

 

عشق زهرائی ات که شعله کشید

 

در مدینه شرر پدید آمد

 

تا شدی همنوای شیر خدا

 

چقدر شیر نر پدید آمد

 

با أباالفضل تو برای حسین

 

یک جهان بال و پر پدید آمد

 

معجزاتت یکی دو تا که نبود

 

از پسر ها، سپر پدید آمد

 

هر که یک جرعه از می ات خورده

 

در وجودش جگر پدید آمد

 

حُسن او آنقدر زبان زد شد

 

چشم زخم و نظر پدید آمد

 

از خط و خال و قامت و قدش

 

جلوه های هنر پدید آمد

 

علمش کربلا که بالا رفت

 

مرزی از خیر و شر پدید آمد

 

ادبش ارث مادری بود و ...

 

هیبتش از پدر پدید آمد

-----------------------------------------------------
حسین ایزدی

چون تو، کسی شبیه به زهرا نمی شود

 

بی تو، گره ز کار علی وا نمی شود

 

امید بیت وحی شدی بعد فاطمه

 

وقتی تو نیستی که علی پا نمی شود

 

وقت توسل به تو احساس می کنم

 

قلبم گرفته فاصله ای با (نمی شود)

 

آوردن شبیه أبالفضل معجزه است

 

این کار ها ز غیر مسیحا نمی شود

 

باید تو آسمان شوی و ماه آوری

 

دنیا بدون ماه تو دنیا نمی شود

 

مزد تواضع تو برای عقیله بود...

 

عباس بی تواضعت آقا نمی شود

 

دیگر کسی برای حسین بن فاطمه

 

مثل عزیز قلب تو پیدا نمی شود

 

آل عبا ز دست کسی مِی نمی خورند

 

هر کس برای فاطمه سقا نمی شود

 

باب الحوائجی أباالفضل ارث توست

 

بی مادر و پسر گره ای وا نمی شود

 

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

 

امشب شوم فدای تو، فردا نمی شود

 

....

 

اهل حرم همه به أبالفضل دل خوش اند

 

با بودن تو قد کسی تا نمی شود

------------------------------------------------------
حسین ایزدی

باآه آه خویش پُلی تا فلک زدی

آتش به جان و هستی خیل ملک زدی

ای بانوی مقدس گلخانۀ علی

تکیه زقدر ومنزلتت بر فلک زدی

دیدی که خالص است ابوالفضل ناب تو

وقتی عیار گوهرخود را محک زدی

با نالۀ حسین حسینت گریستی

برزخم های جان و دل خود نمک زدی

با زینب و رباب دراین خلوت غریب

خیمه بپاس سوک وغمی مشترک زدی

ازتو قیام گریه بپا شد،که در بقیع

ناله به وارثان زمین فدک زدی

بس کن«وفایی» ازغم این شرح جانگداز

بار دگر شراره به جان ملک زدی

---------------------------------------------------
سید هاشم وفائی

ای بــه بنیــن تــو درود همـه
فاطمـه یا فاطمـه یا فاطمـه
بــاغ گــل یــاس سـلام علیک
مـــادر عبــاس ســلام عـلیک
ای همه از خود سفرت تاحسین
اذن دخـول حــرمت یاحسین
سایـــه‌نشین حـــرم آفتــاب
غــرق شــده در کــرم آفتاب
فـــاطمه دوم حیــدر شــدی
مادر یک ماه و سه اختر شدی
طوبـی، طوبـی لک زیـن احترام
دختـر زهـرا بـه تو گوید سلام

قـدر تـو گـوی شرف از ناس برد
ارث ادب را ز تــو عبــاس بــرد
جز تو کـه بـر شیـرخدا شیـر زاد؟
جز تو کـه بـر شیـر علی شیر داد
جز تو که در کرب و بلای حسین
چـار پسـر کــرده فـدای حسین
چـار پســر دادی و زیــن افتخــار
شــد حــرم چــار امــامت مــزار
پــاسخ آن وفــا و احســاس تــو
فاطمــه شــد مــادر عبـاس تــو
چـار پسـر داشتـی ای جـان پاک
رفـت غریبانــه تنـت زیـر خـاک
لیـک جوانــان عــرب ره سپـــر
در پـی تابـوت تــو همچـون پسر

بــر لبشـان نالـه یا فاطمه
اشـک فشاندنـد بــرایت همـه
دیــده اوتـاد بــرایت گـریست
سیــدسجّاد بــرایت گــریست
نیست عجب اینکه به ترفیع تو
فاطمـه آیــد پــی تشییـع تو
بـه غیـرت و وفا و احساس تو
بـه خـون پیشانـی عبـاس تو
ناله جانسوز تو در گوش ماست
چوبۀ تابوت تو بر دوش ماست
بـاز هـم آی ماه شهادت فروز
مراسـم دفـن تـو مـی‌بود روز

بـر در بیـت تـو شـرارت نشد
بر گل روی تـو جسـارت نشد
ضربــه بـه بـازوت نزد هیچکس
لگــد بـه پهلـوت نـزد هیچکس
کـاش شـود جـاری اشـک همه
از حـرمت تــا حـرم فاطمه
«میثــم» آلـــوده دل ســوخته
چشم بـه سـوی حـرمت دوخته
ذکر دل اوست به هر صبح شام
تـا کـه دهـد بـر تو مکرر سلام
بــاغ گــل یــاس سلام علیک
مــادر عبـــاس ســلام علیک
-------------------------------
غلامرضا سازگار

قدم اگر خمید ، فدای سر حسین

جانم به لب رسید ، فدای سر حسین

 

ام البنین سابق این شهر عاقبت

شد مادر شهید ، فدای سر حسین

 

یک چند وقتی است در این شهر هیچ کس

لبخند من ندید ، فدای سر حسین

 

هر جمله بشیر مرا پیر کرده است

مویم شده سفید ، فدای سر حسین

 

گلچین چهار تا گل گلخانه مرا

چه وحشیانه چید ، فدای سر حسین

 

هر شب به یاد عمر کم ناز دانه ها

اشکم به رخ چکید ، فدای سر حسین

 

هر شب به یاد تشنگی کودک رباب

خواب از سرم پرید ، فدای سر حسین

 

عباس پاسبان حرم شد به جای من

دستش اگر برید ، فدای سر حسین

 

گویند جا شده به مزار محقری

آن قامت رشید ، فدای سر حسین

------------------------------------------------------------

محمد حسین رحیمیان

کی مدينه ز ياد خواهد برد

صحن چشمان گريه پوشت را

صبح تا شب کنار خاک بقيع

ناله و شيون و خروشت را

**

چشمهای تو پر شفق مي شد

در کنار چهار صورت قبر

مصحف دل ورق ورق مي شد

در کنار چهار صورت قبر

**

خوب فهميده حال و روزت را

آنکه امُ البکا تو را خوانده

مادر اشک ، مادر ناله

پاره هاي دلت کجا مانده؟

**

آه وقت غروب مادر جان

تو و زينب چه عالمي داريد

يکي از ديگري پريشان تر

حال محزون و درهمي داريد

**

مي نشيند عجب غريبانه

ام کلثوم در کنار رباب

مي شود روضه خوان مجلستان

روي زرد و نگاه تار رباب

**

يکي از ميهمان نوازي شان

يکي از تير و دشنه مي گويد

يکي از هرم آفتاب و عطش

يکي از کام تشنه مي گويد

**

پيش چشمان خون گرفته‌ی عشق

از نگاهي کبود مي گويد

يعني از ماجراي بي کسي و

خيمه‌ی بي عمود مي گويد

**

حرف سقا که پيش مي آمد

گريه هاي سکينه ديدن داشت

ماجراي شهادت عباس

با لب تشنه اش شنيدن داشت:

**

او به سمت شريعه مي رفت و

روح از پيکر حرم مي رفت

همه‌ی دلخوشي خون خدا

صاحب بيرق و علم مي رفت

 **

همه در آستانه‌ی خيمه

چشمها خيره سمت علقمه بود

ناگهان عطر و بوي ياس آمد

به گمانم شميم فاطمه بود

**

بانگ أدرک أخا در آن لحظه

مثل تيري به قلب بابا خورد

ناله مي زد «انکسر ظهري»

قد و بالاي آسمان تا خورد

**

رفت سمت فرات اما حيف

بيقرار و خميده بر مي گشت

کوه غم روي شانه هايش بود

با دو دست بريده بر مي گشت

 **

رفت سقا و خيمه ها ديگر

از غم بي کسي لبالب شد

بي پناهي خودي نشان مي داد

اول بي کسي زينب شد

 **

همره کاروان به شام آمد

سر او مثل نجم ثاقب بود

ولي از روي نيزه مي افتاد

روضه اش أعظم مصائب بود

-----------------------------------------------

یوسف رحیمی

صفحات سایت :