close
تبلیغات در اینترنت
وفات
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 1
  • بازديد امروز : 293
  • بازديد ديروز : 766
  • آي پي امروز : 80
  • آي پي ديروز : 38
  • ورودی امروز گوگل : 3
  • ورودی گوگل دیروز : 14
  • بازديد هفته : 3,124
  • بازدید ماه : 18,282
  • بازدید سال : 141,532
  • كل بازديدها : 511,769
  • ای پی شما : 54.145.83.79
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : جمعه 27 مهر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

خبر پیک اجل مادر کوثر شده بود

صحبت از رفتن غمخوار پیمبر شده بود

 

مالک الموت برایش پرو بال آورده

مادر حضرت صدیقه کبوتر شده بود

 

وقف اسلام شد و وقف خدا و قرآن

عاشقانه چقدر حامی رهبر شده بود

 

اصلا از برکت او هست اگر اسلام است

اینچنین بود که او از همه برتر شده بود

 

تا چه حد است مقامش که کنار زهرا

نام او وارد ادعیه ی دفتر شده بود؟

 

بار بست همدم و دلدار پیمبر حالا

نوبت ام ابیهایی دختر شده بود

 

دختری ماند از او ، دختری همچون خود او

دختری که سپر و حامی همسر شده بود

 

چقدر غصه ی کج راهی مردم را خورد

چقدر آه شد و دیده ی او تر شده بود

 

علت بوی خوش شهر مدینه از اوست

عود آتش زده اند – شهر معطر شده بود !

 

دختری ماند از او دختری همچون خود او

زینبی که همه عمر وقف برادر شده بود

 

عزت و هیبت او هیمنه ی دشمن ریخت

خطبه خواند ، کوفه و می دید که حیدر شده بود

 

یک تنه خود یه سپاه است ، بترسد دشمن

چه کسی گفت که او لحظه ای مضطر شده بود

 

به کجا ختم شد این شعر چرا اینگونه  ؟

قافیه ها همگی مادر و دختر شده بود !

 

یاسر مسافر

میسوزم از شرار نفس های آخرت

از لحن جانگداز وصایای آخرت

 

دستم به دست بی رمقت می شود دخیل

در پیش دیدگان گهربار جبرئیل

 

دستم شبیه دست تو تبدار میشود

دیوار غصه بر سرم آوار میشود

 

رحمی نما به حال پریشان دخترت

مادر مکش عبای پدر را تو بر سرت

 

دلواپس غروب توأم،آفتاب من

بر روزهای روشن من،رنگ شب مزن

 

در جام لحظه های خوشم شوکران مریز

مادر نمک به زخم جگرهایمان مریز

 

محزون رنج های پدر میشوم مرو

من شاهد عزای پدر میشوم مرو

 

مادر بمان کنار گل یاس باغ خود

آتش مزن به حاصل خود با فراق خود

 

فصل بهار خانه مان را خزان مکن

مادر بمان و نیت ترک جهان نکن

 

مادر حلال کن که دعایم اثر نکرد

شرمنده ام قنوت عشایم اثر نکرد

 

اشک غمت به ساحل پلک ترم نشست

سنگ فراق شیشه ی قلب مرا شکست

 

امن یجیب خواندن من بی نتیجه ماند

زهرا یتیم گشت و پدر بی خدیجه ماند

 

وحید قاسمی

از ماتم تو فاطمه جان گریه می کنم

بی صبر می شوم و چنان گریه می کنم

 

یا اینکه در مصیبتت از دست می روم

یا اینکه با تمام توان گریه می کنم

 

زهرا به یاد غربت تو زار می زنم

با قلب خسته و نگران گریه می کنم

 

در التهاب نالة تو آب می شوم

مانند شمع از دل و جان گریه می کنم

 

در پشت در به رنگ گل لاله می شوی

پهلو شکسته ! ناله زنان گریه می کنم

 

با روضه های پهلو و بازو و چهره ات

با روضة بلال و اذان گریه می کنم

 

اصلاً ببین که با همة روضه های تو

اندازة زمین و زمان گریه می کنم

 

بانوی بی حرم به خدا من به یاد آن ....

....قبر بدون نام و نشان گریه می کنم

 

آه ای خدیجه مادر غم ! نه فقط شما

من هم به یاد مادرمان گریه می کنم

 

کی می شود شبی بدهم جان برایتان

عالم فدای غربت بی انتهایتان

 

یوسف رحیمی

مادر سلام حال غریبت چگونه است؟

مادر بگو که رنج مصیبت چگونه است؟

 

حالی غریب داری و در فکر رفتنی

دردی به سینه داری و حرفی نمی زنی

 

داری برای رفتن خود چانه می زنی

موی مرا به گریه چرا شانه می زنی

 

با دانه های اشک تو افطار میکنم

همسایه را ز داغ تو بیدار میکنم

 

همسایه ها برای تو پرپر نمی زنند

داری تو میروی و به تو سر نمی زنند

 

مادر بگو که مکه چه آورده بر سرت

که قد خمیده میروی از پیش دخترت

 

مادر ! پدر غروب تو را گریه میکند

و خاطرات خوب تو را گریه میکند

 

بخشیده ای تمام خودت را به آفتاب

و زنده شد به مهر تو مادر ابوتراب

 

چیزی نمانده است که دیگر فدا کنی

باید برای رفتن زهرا دعا کنی

 

حالا که پر کشیدن تو گشته باورم

آیا کفن برای تو مانده است مادرم؟

 

هی تشنه میشوی و مرا میزنی صدا

و هی سلام می دهی امشب به کربلا

 

گریه گرفت و مکه دوباره در آب رفت

مادر دوباره وضو گرفت و دوباره به خواب رفت

 

مادر؛ پدر تشهد خود را تمام کرد

و جبرئیل آمد و بر تو سلام کرد

 

مادر جواب فاطمه را لااقل بده

یا لا اقل به دختر خود هم اجل بده

 

چشم و چراغ خانه ی خورشید الامان

رنگین کمان بیت نبوت نرو ...بمان

 

اینجا که مکه است مدینه چگونه است

جریان میخ و آن در و سینه چگونه است

 

اینجا بهانه نیست مدینه بهانه است

آنجا جواب گریه من تازیانه است

 

مکه اگر چه طعنه ی زخم زبان زدند

اینجا به دست های علی ریسمان زدند

 

مکه اگرچه در به روی خویش بسته اند

اما مدینه پهلوی من را شکسته اند

 

رحمان نوازنی

بیچاره دستی که در این شب ها فقیرت نیست

یعنی دخیل دست های دستگیرت نیست

 

باید برای خانه ی تو زیر پایی شد

بیچاره بال جبریلی که حصیرت نیست

 

هرگر نمی خواهم ببینم آن شبی را که

در سفره ی افطار ما نان و پنیرت نیست

 

قربانی نامت شدن عین حیات ماست

مرده تر از مرده است هرکس که بمیرت نیست

 

تو منت دین خدا بر گردنم هستی

آری تو امّ المؤمنینی و نظیرت نیست

 

تو بانوی اسلامی و تاج سرم هستی

کوری چشم دشمنانت مادرم هستی

 

ای همسر شایسته ی پیغمبر مکه

ای جده ی شهر مدینه ؛ مادر مکه

 

ای که برایت حاجیان احرام می بندند

قبر شریفت قبله گاه دیگر مکه

 

تو مادری ات نیز بوی نوکری میداد

می خواستی باشی کنیز دختر مکه

 

تو زینب پیغمبری و سال های سال

سینه سپر کردی برای رهبر مکه

 

هر جا که پیغمبر به جنگ فتنه ها می رفت

تو یک تنه بودی برایش لشگر مکه

 

مکه مدینه نیست در آتش نمی افتی

کاری با تو ندارد دیوار و در مکه

 

تو بانوی اسلامی و تاج سرم هستی

کوری چشم دشمنانت مادرم هستی

 

علی اکبر لطیفیان

 

شکر خدا که تحت لوای خدیجه ایم

بعد از هزار سال گدای خدیجه ایم

 

مهرش نتیجه ی دهه اول من است

ما یک دهه تمام برای خدیجه ایم

 

ده شب فقط به خاطر او گریه می کنیم

ما پیش واز روز عزای خدیجه ایم

 

اصلاً به ما چه مردم دنیا پیِ چه اند؟

ماها که در پی نوه های خدیجه ایم

 

بی مهر او عبادت عالم قبول نیست

ما با خدیجه، عبد خدای خدیجه ایم

 

مهر خدیجه را به سر شانه می برم

شکر خدا که مادر زهراست، مادرم

 

در لحظه ی شکسته شدن پا شدن خوش است

در خشک سال، عاشق دریا شدن خوش است

 

دلداده ها معامله با یار می کنند

بهر رسول این همه تنها شدن خوش است

 

قبل از غدیر گفت: علی رهبر من است

قبل از غدیر شیعه مولا شدن خوش است

 

دنبال مال نیست اسیر نگارها

بانوی ما به مادر زهرا شدن خوش است

 

سختی بکش محله محله که عاقبت

مادر بزرگ طایفه ی ما شدن خوش است

 

بد نیست سنگ کوچه به پیشانی ات خورد

گاهی شبیه زینب کبری شدن خوش است

 

آن قدر سنگ خوردی و بال و پرت شکست

ای مادرم ،سرم به فدایت، سرت شکست

 

علی اکبر لطیفیان

سلام بر تو که خیر النسا به ما دادی

سلام بر تو که درس وفا به ما دادی

سلام بر تو که با جان، بها به ما دادی

سلام بر تو که روح عطا به ما دادی

 

چه گویم و چه نویسم ز مدحتان بانو

شما که شمس و قمر پیشتان زده زانو

 

فرشته ای که خدا هدیه کرده بر احمد

ملیکه ای که نگاهش طراوت انگیزد

زنی که که غیر رسول و خدا نمی بیند

کسی که طاقت و صبرش بود فزون از حد

 

زنی نبوده به جز همسر رسول خدا

که در تمامی عمرش ز او نبوده جدا

 

شریک زندگیِ مصطفی شما هستی

به دل ملیکهٔ مهر و وفا شما هستی

انیس درد و غم مرتضی شما هستی

به غصه ها که بود مبتلا شما هستی

 

پناه جمع خلایق به روز واهمه ای

خدیجه همسر پیغمبر، اُمّ فاطمه ای

 

درود بر تو که اول زن مسلمانی

عزیز حضرت طاها عزیز یزدانی

برای ختم رسولان تو جان جانانی

خدا گواهست که فخر تمام نسوانی

 

روا بود که بگویم بقای اسلامی

به صدق و نیتِ پاکت صفای اسلامی

 

خدیجه ای و خدا بر شما نظر دارد

که با وجود شما مصطفی سپر دارد

دلم همیشه هوای تو را به سر دارد

خوشا کسی که برایت دو دیده تردارد

 

اگر اجازه دهی در عزایتان بانو

ز دیده اشک ببارم برایتان بانو

 

میلاد یعقوبی

شب گذشته کمی خوب شد سخن می گفت

برایم از خودش از حال خویشتن می گفت

 

از اینکه سنگ گرفته به معجرش به سرش

و یک به یک همه اش را برای من می گفت

 

به اهل بیت پیمبر چقدر ایمان داشت

کنار ما سه تن از پنج تن می گفت

 

برایم از همه اموال و مال داشتنش

برایم از کفنی هم نداشتن می گفت

 

درست مثل کسی که خودش خبر دارد

فقط حسین حسین و حسن حسن می گفت

 

کفن رسید به دستش ولی نشد خوشحال

برایم از پسرم " شاه بی کفن" می گفت

 

بباف دختر من پیرهن برای غریب

به فاطمه ز حسین و ز پیرهن می گفت

 

علی اکبر لطیفیان

همسنگر بی مثل و مانندم خدیجه

بر عشق تو یک عمر پابندم خدیجه

 

ای در تمام عرصه هاسنگ صبورم

ای یاور دیرینه ام کوه غرورم

 

ای تکیه گاه شانه زخمی احمد

ای هرقدم تصدیق تو یار محمد

 

شد پشت گرمی ام همیشه همت تو

ترویج دین آغاز شد با ثروت تو

 

سرمایه اصلی آئین پیمبر

مال حلالت بوده و شمشیر حیدر

 

تو اولین زن دردیار مسلمینی

منصوب حق برنام ام المومنینی

 

تو پابه پایم درد و محنت می کشیدی

بار رسالت را به دوشت می کشیدی

 

تو آبروی سرزمین های حجازی

هم سفره ی من بوده ای درعشق بازی

 

تو حامی زحمت کش دین خدائی

تنها پرستار مناجات حرائی

 

در مهربانی و وفا غوغا تو هستی

الگوی همسرداری زهرا تو هستی

 

حالا دگر گیسو سپید و قد کمانی

در هر نوائی اشهدخود را بخوانی

 

دستان پر مهر تو دیگر پینه بسته

گرد غریبی بر سر و رویت نشسته

 

هی پلک های بسته را وا میکنی تو

رخسار زهرا را تماشا می کنی تو

 

دراین دیار بی کسی جان می سپاری

سر روی خاک سرد قبرستان گذاری

 

تو واسطه کردی به سویم دخترت را

تا بین پیراهن بپیچم پیکرت را

 

برآبرویت حق در رحمت گشوده

از آسمان بهرت کفن نازل نموده

 

اماکجائی تا ببینی نور دیده

درکربلایک پیکری را سربریده

 

جزگیسوی زینب پریشان را نفهمد

هرگز کسی معنای عریان را نفهمد

 

قاسم نعمتی

لحظاتي كه نشستي بغل بستر من

اين قَدَر گريه نكن فاطمه جان در بر من

 

ديدن اشك تو والله برايم سخت است

پس عذابم نده در اين نفس آخر من

 

تو اجازه نده تنها بشود پيغمبر

بعد من باش كنار پدرت دختر من

 

صَرف دين پدرت شد لحظات عمرم

وقف شد دار و ندارم به ره همسر من

 

همه‌ي زندگي‌ام خرجيِ اسلام شده

جان من نيز فداي سر پيغمبر من

 

از همه ثروت من كه به هواي دين رفت

يك كفن نيست بپيچند بر اين پيكر من

 

اين همه سال غمي در دل من راه نيافت

ولي امشب غم فرداي تو آمد سر من

 

مي‌روم زود ز پيش تو دليلش اين است

كه نبينم چه مي‌آيد به سر كوثر من

 

مي‌روم تا كه نبينم كه به ضرب سيلي

چه مي‌آرند به روز گل نيلوفر من

 

پدرت گفته كه پهلوي تو را مي‌شكنند

واي از صدمه‌ي مسمار و گل پرپر من

 

وسط هجمه‌ي مردم تو صدا خواهي زد:

محسنم كشته شد اي واي بيا مادر من

 

علي صالحی

دارد برای همسر خود گریه می کند

با گریه های کوثر خود گریه می کند

 

همسر فقط نبود خدیجه برای او

او در فراق یاور خود گریه می کند

 

دیروز بر عمویش و حالا به همسرش

فردا برای دختر خود گریه می کند

 

روزی که شعله می شود اجر رسالتش

آنجا به یاس پرپر خود گریه می کند

 

روزی که با جراحت پهلوی خود کسی

بر حال و روز شوهر خود گریه می کند

 

طفلی در امتداد مصیبات کوچه بر

آثار درد مادر خود گریه می کند

 

یک روز می رسد که زنی بین قتلگاه

بر کشته های بی سر خود گریه می کند

 

وقت نزول آیۀ سنگین کعب نی

بر پیکر برادر خود گریه می کند

 

…یا ایها الرسول ببین رأس روی نی

دارد به حال خواهر خود گریه می کند

 

عباس را بگو که دل زخم دختری

دارد برای معجر خود گریه می کند

 

محمدبیابانی

می سوزم و چو شمع سحر آب می شوم

از غصه ی فراق تو بی تاب می شوم

 

دارم به پای پیکر تو گریه می کنم

بر لحظه های آخر تو گریه می کنم

 

اکنون که زخم رفتن تو بر جگر نشست

این کوه درد بر سر دوش پدر نشست

 

با دخترت تو این دم آخر سخن بگو

مادر بیا و حرف دلت را به من بگو

 

بابای من ز هجر تو دلگیر می شود

قلب جوان او ز غمت پیر می شود

 

مادر بیا به خاط زهرا بمان مرو

حتی گرفته است دل آسمان مرو

 

مادر بمان ز بیت نبوت صفا مبر

آرامش و قرار دل مصطفی مبر

 

مادر بمان و از دل این خانه پا مکش

بر صورت شکسته ی خود این عبا مکش

 

داری تو عزم رفتن از این خانه می کنی

سقف دل مرا ز چه ویرانه می کنی

 

من التماس می کنم ای مادر عزیز

امشب بیا و خاک عزا بر سرم مریز

 

این زندگی بدون تو دشوار می شود

تو می روی و دسته گلت خار می شود

 

تو می روی و فاطمه ات می شود یتیم

گردد دچار رنج و مصیبات بس عظیم

 

تو می روی و فاطمه آزار می کشد

آزار ها از آن در و دیوار می کشد

 

تو می روی و شعله کشد دست بر رخم

روزی به تازیانه دهد خلق پاسخم

 

تو می روی و داغ به سینه نشستنی است

روزی رسد که پهلوی زهرا شکستنی است

 

رضا رسول زاده

بهشت را مبر از خانه ناگهان بانو

برای بی کسی فاطمه بمان بانو

 

به جان دختر مظلومه ات مرو از دست

مساز اشک یتیمانه را روا بانو

 

بمان و فاطمه را خود عروس کن آری

که دختران همه محتاج مادران بانو

 

برای غربت من جان به لب شدی اما

بدان که غربت زهراست بعد از آن بانو

 

به باغ یاس تو سیلی زنند باور کن

بمان که یاس نمیرد جوان جوان بانو

 

میان این در و دیوار فضه میطلبد

مرو که مشکل او را کنی نهان بانو

 

بمان برای همیشه ،همیشه یارم باش

مرا هنوز غریب وطن بدان بانو

 

نمانده هیچ برایت که یک کفن بخری

عبای ختم رسل بر تو ارمغان بانو

 

محمود ژولیده

ای همسر با غیرت طاها خدیجه

ای شان تو بالاتر از بالا خدیجه

روح بلندت اوج اَوْاَدْنا خدیجه

تو دائم الْاِنفاق هستی یا خدیجه

داروندار حضرت زهرا خدیجه

شب تا سحر مشغول تسبیح و دعایی

اول مسلمانِ زنِ دین خدایی

تنها طرفدار حریم مصطفایی

مادر بزرگِ خاندان هَلْ اَتایی

همراه احمد بوده ای هر جا خدیجه

دارایی ات را دادی و دلبر گرفتی

بار اِلَم از دوش پیغمبر گرفتی

سیب بهشتی خوردی و کوثر گرفتی

زهرا که آمد رتبه ی مادر گرفتی

ای که مقام تو بوَد والا خدیجه

پای نبی تا لحظه ی آخر نشستی

با غیرتت بت های یثرب را شکستی

انفاق را هرگز به روی دین نبستی

در تنگنای ظلم، حق را می پرستی

در راه حق کردی فدا جان را خدیجه

از اهل یثرب طعنه و دشنام خوردی

خونِ جگرها در رهِ اسلام خوردی

خونِ دل از زن های نافَرجام خوردی

آن قدْر هم حرف بد از اقوام خوردی

که دل بریدی آخر از دنیا خدیجه

سجاده پای بندگی ات ایستاده

اصلاً مقام توست، مِعْراجُ السَّعاده

دین خدا پیمانه و عشق تو باده

باید به زهرا گفت، ای محراب زاده

جاری نگردد اشکهایت با خدیجه

مادر که باشد، شان دختر پایدار است

این چارچوبِ خانه حتی استوار است

مادر نباشد، روز روشن شام تار است

امشب دل زهرا برایت بی قرار است

بعد تو زهرا می شود تنها خدیجه

بوی جدایی می دهد هرمِ صدایت

دیگر نمی آید صدای ربنایت

این لحظه های آخری باید برایت

روضه بخوانیم از غم کرببلایت

تا چشم های تو شود دریا خدیجه

امشب تمامِ بسترت را، غم گرفته

اِنسیَّةُ الْحورایِ تو، ماتم گرفته

با اینکه قلب حضرت خاتم گرفته

شکر خدا دورِ تو را مَحرَم گرفته

وای از غروب روز عاشورا، خدیجه

رضا باقریان

مصطفی ممدوح، مداحش خداست

لیک مداح خدیجه مصطفاست

آنکه دامادش علی مرتضاست

دختر او حضرت خیرالنساست

نسل او نسل حسین و مجتباست

مادر خوب همه آل عباست

مادری پر منقبت پر افتخار

آنکه عزت پیش پایش ریخته

مال و مکنت در سرایش ریخته

عشق را در دل خدایش ریخته

حب احمد را سزایش ریخته

گنج عصمت را بجایش ریخته

کل هستی را بپایش ریخته

هست این بانو کنیز کردگار

نام  ام المؤمنین زیبنده اش

هر کسی شیعه است باشد بنده اش

میسزد عالم شود رزمنده اش

هست زهرا جلوۀ تابنده اش

کرده خُلقش تا ابد پاینده اش

قدِّ عالم خیر در پرونده اش

درس عزت داد و درس اقتدار

مادر اسلام، ام الهانیه است

فخر مریم، ساره، هاجر، آسیه است

دختری دارد که نامش راضیه است

صابره، صدیقه، زهرا، مرضیه است

فاطمه، محبوبه، حورا، انسیه است

مادر حوریه هم خود حوریه است

هیچکس چون او ندارد اعتبار

با تمام اعتبارش ای دریغ

از زنان روزگارش ای دریغ

وز دهان روزه دارش ای دریغ

با همه صبر و  قرارش ای دریغ

در زمان احتضارش ای دریغ

سالها حصر و حصارش ای دریغ

روز  آخر شد بکامش روزگار

جبرئیل آمد، پیامش آنی است

این سلام حضرت سبحانی است

میزبانا  لحظۀ مهمانی است

از بهشتت این کفن ارزانی است

رحلتت آغاز روضه خوانی است

روضه هایت کربلا را بانی است

ای دو چشمت بر حسینت اشکبار

تو کفن داری حسینت بی کفن

خار و خاشاک بیابانش وطن

بی سر و بی لشگر و عریان بدن

طعمۀ صیاد و پاره پاره  تن

عترتش بسته به زنجیر و رسن

خیزران بر لعل و دندان و دهن

کربلا و کوفه و شام و شکار

میشود افشای این اسرار وای

زینب و سنگ و سر بازار وای

عصمت و بی شرمی اغیار وای

چشمهای خیرۀ خمار وای

تیرهای بدتر از مسمار وای

یاد زهرا و در و دیوار وای

مرهم اینهاست تیغ ذوالفقار

  محمود ژولیده


دور شدم از این و آن، با خودم آشنا شدم

آینه در حجاز بود، عاشق مصطفی شدم

سرمه نمی برم به چین، قند و شکر نمی خرم

نقره و زر نخواستم، صاحب کیمیا شدم

بار شتر گذاشتم، وقف تو هرچه داشتم

دانهء عشق کاشتم، در قفست رها شدم

با تو جرس به هر نفس، مصرع عاشقانه ایست

با تو پر از قصیده ام، با تو غزل سرا شدم

ای که ملول می‌شوی از نفس فرشته‌ها

باور من نمی شود، همنفس خدا شدم

سفرهء دل برای من، باز کن آیه ای بخوان

حرف بزن که مَحرمِ زمزمهء حرا شدم

قطرهء من فرات شد، ذرّه ام آفتاب شد

پیش تو سیّدالبشر، سیّدة النّسا شدم

پشت سرت من و علی، قامت عشق بسته ایم

تو همه مقتدا شدی، من همه اقتدا شدم

من به تو دست یاعلی داده ام از صمیم دل

مرگ جدام کرده است از تو اگر جدا شدم

لحظه آخرین غزل، ترس ندارم از اجل

پیرهن تو در بغل، با تو دوباره «ما» شدم

حمید رضا برقعی

حتم دارم که رفتنی هستم

به خدا می سپارمت آقا

خواهش ِ مادرانه ای دارم

جان ِ تو، جان ِ دخترم زهرا

**

 حسرت ِ دیدن ِ عروسی او

به دلم ماند،چاره ای هم نیست

درشب ِ خواستگاری دختر

غم ِ بی مادری، غمی کم نیست

**

مادرم، حق بده که بی تابم

چشم هایم به اشک ناچاراست

نیستم پیش او زمانی که

بین دیوار و در گرفتار است

**

 دختر ِ پابه ماه ِ بی مادر

دردهایی نگفتنی دارد

کاش بودم، شنیده ام با او

در و همسایه دشمنی دارد

**

گریه هایت هنوز یادم هست

وقتی از آن چهل نفر گفتی

جان سپردم ز درد، وقتی از

لگدی بی خبربه در گفتی

 

وحید قاسمی

شب است و بغض سکوت و صدای گریه آب

شکسته قلب رسول و ندارد امشب خواب

کنار بستر مرگ یگانه امّیدش

گرفته زمزمه، یا رب خدیجه را دریاب

**

همانکه هستی خود را به هستی ام بخشید

همانکه سوخت به پای منادی توحید

همانکه گرمی پشت رسالت من بود

و می تپید برای نبوّت خورشید

**

در آن زمان که شب سرد کفر جولان داشت

زبان زخم عدو، تیغ تیز و برّان داشت

خدیجه مرهم دلگرمی رهَم میشد

به آفتاب وجودم همیشه ایمان داشت

**

همانکه درک مقامش مقام می آرد

و جبرئیل برایش سلام می آرد

همان سرشت زلال و مطّهری که خدا

ز نسل پاک و شریفش امام می آرد

**

مقام و منزلتش را کسی چه میداند

شریک امر رسالت همیشه میماند

قد خمیده و موی سفید او امشب

هزار روضه برای رسول میخواند

**

برای مادر ایمان سزاست گریه کنیم

و با سرشک امامان سزاست گریه کنیم

برای آنکه ز من هم غریب تر گردید

شبیه شام غریبان سزاست گریه کنیم

**

قنوت امشب زهرا فقط شده مادر

به روی سینه مادر نهاده سر، کوثر

الهی مادر یاسم غریب می میرد

غریب بود و غریبانه جان دهد آخر

**

خدیجه گریه نکن این همه از این غم ها

که گریه ها بنماید به جای تو زهرا

برای فاطمه امشب نماز صبر بخوان

ببوس سینه او را ببوس دستش را

**

اگر تو بودی،یاس تو غنچه وا میکرد

بجای تکیه بر آن در، تو را عصا میکرد

اگر خدیجه تو بودی، به پشت در زهرا

بجای فضّه در آنجا تو را صدا میکرد

**

خسوف بر رخ ماهش نمینشست ای کاش

و گوشواره ز گوشش نمیگسست ای کاش

میان آن همه نامحرم و به پیش علی

کسی ز فاطمه پهلو نمیشکست ای کاش

**

اگر کفن تو نداری عبای من به تنت

ولی چه چاره کنم بر حسین بی کفنت

می آوری تو به مقتل خدیجه، زهرا را

چه می کنی تو در آن لحظه های آمدنت

 

رحمان نوازنی

شکر خدا که عبد خدای خدیجه ایم

ما بنده ایم و زیر لوای خدیجه ایم

ما عاقبت به خیرِ دعای خدیجه ایم

سینه کبودهای عزای خدیجه ایم

 

از لطف فاطمه است که ما مادری شدیم

با یک دعای نیمه شبش کوثری شدیم

 

وقتی خدیجه مادر ما شیعه ها بُوَد

دیگر چه غم که جای من و تو کجا بُوَد

با یک دعاش، حاجت ما هم روا بُوَد

از چه پی عبای رسول خدا بُوَد؟!

 

وقف خدا شده همه مال و منال او

پیغمبر خدا شده محو خصال او

 

او اوّلین زنی است که غم پرور نبی است

کوری چشم عایشه ... او همسر نبی است

هم همسر نبی است وَ هم یاور نبی است

یعنی که بعد شیر خدا لشکر نبی است ...

 

... آثار رنج در وجناتش عیان شده

مانند محتضر شده و نیمه جان شده

 

این روزها که حال و هوایش عوض شده

از بس که گریه کرده صدایش عوض شده

مکّه، مدینه شد که صفایش عوض شده

از چه خدیجه طرز دعایش عوض شده؟!

 

دختر برای مادر خود گریه می کند

مادر برای دختر خود گریه می کند

 

دنیا بنا نداشت به زهرا وفا کند

دنیا بنا نداشت که حق را ادا کند

می خواست که خون به دل مرتضی کند

با هیزم آمده که جهنّم به پا کند

 

نامردِ بی حیا ... روی او را کبود کرد

با تازیانه بازوی او را کبود کرد

 

محمد فردوسی

تو كيستي كه سينه ي ما بي قرار توست

چشم زمين و چشم زمان سوگوار توست

 

كم نيست اين كه مادر زهراي اطهري

سوگند مي خورم كه همين افتخار توست

 

در هر كجا هميشه كنار پيمبر و

در هر كجا هميشه پيمبر كنار توست

 

مادر بزرگ محترم خانواده اي

داماد خانواده علي بي قرار توست

 

دنياي تو هميشه هوايش بهاري است

در بين خانه ات نوه هايت بهار توست

 

خيل كثير خانه ي پيغمبر از تو بود

زهراي خانه ي نبوي يادگار توست

 

بيخود نبي به پاي كسي پا نمي شود

هر مادري كه مادر زهرا نمي شود

 

دنباله دار عشق و اويس قرن شدي

در شب دليل گريه ي چشمان من شدي

 

جايت اگرچه زير كساي نبي نبود

مادر شدي خلاصه ي آن پنج تن شدي

 

در هر نماز نافله پشت پيمبرت

محو عروج هر شبي خويشتن شدي

 

دخت علي ز چهره ي تو ارث برده است

اي مادري كه مادر ام الحسن شدي

 

چندين كفن اگر چه محياي تو شده

مادر بزرگ يك نوه ي بي كفن شدي

 

گريان روضه هاي رسول خدا شدي

گريان داغ غربت يك پاره تن شدي

 

جبريل گفت روضه ي زخمي دوباره را

در روي خاك يك بدن پاره پاره را

 

مسعود اصلانی

بالاتر از بالایی و بالانشینی

هر چند با ما خاکیان روی زمینی

 

شایستۀ وصف زبان کردگاری

نه درخور توصیف های اینچنینی

 

ده روز آغاز مرا حسن ختامی

یعنی دعای هر شبم را آمینی

 

حسن تو محض با پیمبر بودنت نیست

قبل از مسلمان بودنت هم بهترینی

 

انگشتر پیروزی دین خدا را

تو با بهای جان و اموالت نگینی

 

طرد تو از سمت قریشی های مکه

باعث نشد یک لحظه هم از پابشینی

 

نام تو از لب های پیغمبر نیفتاد

در هر کجا همراه ختم المرسلینی

 

مثل فدک نام تو را هم غصب کردند

تو بهترین مصداق ام المومنینی

 

حالا ببین نسل تو دنیا را گرفته

با این حساب اول شما ام البنینی

 

این روزهای آخر عمر خودت را

هر روز با یک غصۀ تازه قرینی

 

رخساره ی تو رنگ رفتن را گرفته

احساس تلخ لحظه های واپسینی

 

در چشم هایت اشک حرف درد دارد

انگار از یک قصّه ی دیگر غمینی

 

دلواپس ایام تلخ روزگار

بعداز فراق رحمت للعالمینی

 

دلواپس یک سینۀ بی تاب هستی

دلواپس یک میخ داغ و آتشینی

 

رفتی که زهرا دخترت را در هجوم

چل مرد نامرد و فشار در نبینی

 

ای کاش بودی تا در آغوشش بگیری

وقتی که آنجا گفت یا فضّه خذینی

 

از همسرت جای کفن پیراهنش را

میخواستی... اما چرا با شرمگینی

 

ای وای از آن پیکری که بی کفن ماند

وقتی که می کردند با نی لاله چینی

 

محمد بیابانی

امشب فرشتگان خدا سوگوار تو

پر مي کشند گريه کنان تا ديار تو

 

هم ناله با دل همهٔ‌ آسمانيان

جبريل روضه خوان شده بانو کنار تو

 

تنها نه لاله هاي دل داغدار ما

گلهاي اشک چشم ملائک نثار تو

 

تا صبح ماند مثل تمام ستاره ها

چادر نماز سبز تو چشم انتظار تو

 

دلخسته ام به وسعت دلتنگي و فراق

زانو بغل گرفته ام امشب کنار تو

 

مي سوزد از فراق تو با قلب دخترت

تا صبح مات و غمزده شمع مزار تو

 

يادم نمي رود شب آخر شب سفر

باران اشک فاطمهٔ‌ بيقرار تو

 

گفتي به فاطمه غم خود را خديجه جان

آتش زدي به پهنهٔ‌ دريا و آسمان

 

از ماتم تو فاطمه جان گريه مي کنم

بي صبر مي شوم و چنان گريه مي کنم

 

يا اينکه در مصيبتت از دست مي روم

يا اينکه با تمام توان گريه مي کنم

 

با غربت تو شهر مدينه چه مي کند؟

با قلب خسته و نگران گريه مي کنم

 

«چون چاره نيست صبر به ناچار مي کنم»

مانند شمع از دل و جان گريه مي کنم

 

ديوار و در، غروب تو را ناله مي زنند

پهلو شکسته! ناله زنان گريه مي کنم

 

با روضه هاي پهلو و بازوي خسته ات

با روضهٔ‌ بلال و اذان گريه مي کنم

 

اصلاً ببين که با همهٔ‌ روضه هاي تو

اندازهٔ‌ زمين و زمان گريه مي کنم

 

از کوچه هاي فاطميه دل نمي کَنَم

هر شب به ياد مادرمان گريه مي کُنم

 

عمريست که در آرزوي خاکبوسي ِ

قبري بدون نام و نشان گريه مي کنم

 

کي مي شود که جان بدهم در عزايتان

عالم فداي غربت بي انتهايتان

 

یوسف رحیمی

از درد غربت داشت كوثر گريه ميكرد

زهرا به روي قبر مادر گريه ميكرد

 

خاك مزار مادرش را ميگرفت و

با دست خود ميريخت بر سر گريه ميكرد

 

ياد گذشته ياد آينده براي

اين مادر و دختر، پيمبر گريه ميكرد

 

گرم تماشاي عزاداري آنها

يك گوشه اي آرام حيدر گريه ميكرد

 

تكرار شد اين قِصه اما در دل شب

اين بار زينب زار و مضطر گريه ميكرد

 

بر روي قبر مخفي مادر به ياد

آن شعله ها و ياس پرپر گريه ميكرد

 

وقتي كه خون تازه از مسمار ميريخت

انگار بر حال علي در گريه ميكرد

 

دست خدا را دست بسته ميكشيدند

زهرا به مظلومي شوهر گريه ميكرد

 

صيادها با تازيانه حمله كردند

كوچه قفس بود و كبوتر گريه ميكرد

 

يك روز هم زينب به زير تازيانه

در قتلگه پيش برادر گريه ميكرد

 

وقتي كه طفلان بين آتش ميدويدند

بر نيزه چشم آب آور گريه ميكرد

 

علي صالحي

روح القُدُس كبوتر بام خديجه است

در بند آب و دانه ی دام خديجه است

 

"كس را چه زور و زَهره كه توصيف او كند"

جايی كه جبرئيل غلام خديجه است

 

با ذوالفقار، ثروت او همرديف شد

اين جايگاه، خاصِ مقام خديجه است

 

روی پيمبری كه سراپا ملاحت است

خورشيد گرم و ماه تمام خديجه است

 

حوّا شبيه هاجر و مريم نشسته است

آنجا كه ذكر خير، كلام خديجه است

 

در اكـثـر مُـتون زيـارات وارده

لبهاي شيعه گرم سلام خديجه است

 

از خود گذشت در ره دلدار، پس مگو

ايثارمال، رمز دوام خديجه است

 

چون هرچه را كه داشت به پای نبي گذاشت

عالم سند شده ست و به نام خديجه است

 

جايي كه دخترش بشود كوثر كثير

دنيا از اين لحاظ به كام خديجه است

 

بی ربط نيست گر رمضان وقت بندگی ست

اين ماه، ماه رحمت عام خديجه است

 

حيدر فقط نه اينكه شده همسرِ بتول

داماد مصطفي و امام خديجه است

 

محمد قاسمی

قبل از سرودن فکر باید کرد

باید به کشف تازه ای پرداخت

باید مضامین را گزینش کرد

باید زوایای جدیدی ساخت

**

حتی قلم باید وضو گیرد

دفتر به راز دل امین باشد

بی شک و شبهه شعر آیینی

امروزه باید بهترین باشد

**

حالا مسیر شعر را طی کن

با من بیا همراه شو امشب

هم گریه کن با حضرت خورشید

هم سوگوار ماه شو امشب

**

ماهی که از فقدان سنگینش

هفت آسمان در سینه غم دارد

یک هیئتی از روضه خوان اما

مدحیه خوان خوب کم دارد

**

تنها نباید مرثیه سر داد

باید به مدحیه مقید شد

یک جامعه چشم انتظار ماست

از منقبت غافل نباید شد

**

امشب همه گرد امدند اینجا

تا بشنوند از مادر اسلام

پس آنچه جاری میشود بر ذهن

از این تریبون میکنم اعلام

**

از ابتدا مؤمن و کیس بود

از منظر من او تجارت کرد

با جبر نه که با کمال میل

هستی خود را خرج عزت کرد

**

از جیب داد اما خودش فهمید

چندین برابر سود خواهد کرد

اینگونه خیلی زود فتح دل

از احمد محمودخواهد کرد

**

این مظهر عشق و فداکاری

که هستی اش را داده است از دست

تا به ابد مصداق زیبایی

از “تُنفِقوا مِمّا تُحِبُّون…” است

**

دست از بزرگان قبایل شست

با یک یتیم ساده همدم شد

با انتخاب خوب خود اما

از بهترین زن های عالم شد

**

باید که أُمُّ المُؤمنین اش خواند

بسکه خدا ارج و مقامش داد

هر بار پیک وحی نازل شد

از سوی ذات حق سلامش داد

**

مشغول تسبیح خداوندی

یا ربنا یا ربنا میگفت

بر او رسول الله ایمان داشت

همواره “أَینَ مِثلُها !؟”میگفت

**

هم خانه دار و هم هنرمند ست

با دست پخت اش درد را شافی ست

او مادر زهرای مرضیه ست

در رتبه اش تنها همین کافی ست

**

سنگ صبور مصطفی یعنی

این بانویی که رحمت عام است

پایان شیرین جمل فهماند

هر که رقیبش گشته ناکام است

**

شعب ابیطالب گواه من

هم درد و همراه نبوت بود

تحریم بود اما تحمل کرد

تندیس صبر و استقامت بود

**

یک غصه ی سنگین عام الحزن

درد فراق و ماتمش باشد

پیغمبر اسلام حق دارد

عمری عزادار غمش باشد

**

بدجور بغض آسمان ترکید

تا گفتنی ها را همه گفتند

از شرم او در خواهش از اقا

از گریه های فاطمه گفتند

**

اینجا عبا حکم کفن دارد

در پیش چشم دختری مبهوت

اما عبایی با همین اوصاف

در ظهر عاشورا شود تابوت

 

علیرضا خاکساری

آنان که التفات به دنیا نکرده اند

با نفس خویش ثانیه ای تا نکرده اند

 

خود بوده اند از اول و خود نیز مرده اند

در کفشهای هیچ کسی پا نکرده اند

 

با زور غمزه و رخ زیبا و با دروغ

خود را درون قلب کسی جا نکرده اند

 

در آینه اگر به رخ خویش زل زدند

غیر از خدای خویش تماشا نکرده اند

 

چون چشم وا نکرده و خود را ندیده اند

با چشم بسته هم به حقیقت رسیده اند

 

اما من و تو بسکه در اندیشه ی خودیم

با دست خویش در صدد ریشه ی خودیم

 

آه ای خدا مدد به شما مبتلا شوم

با راه های آدمیت آشنا شوم

 

گر با شکست خویش به محبوب می رسیم

کاری بکن که پیش همه برملا شوم

 

از لحظه های بی هدف زندگی من

من را بگیر تا که کمی با خدا شوم

 

ده شب گذشت و فاصله فرقی نکرده است

حتی مسیر قافله فرقی نکرده است

 

یک ماه پیش بی تو و امروز بی خدا

پایان این معامله فرقی نکرده است

 

این شهر قبل زلزله _ این شانه ی نحیف

با شهر بعد زلزله فرقی نکرده است

 

ده شب گذشت تا که به تو نزدیک تر شوم

نه اینکه با حضور تو تاریک تر شوم

 

وقتش رسیده است مرا هم جدا کنید

آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند

 

آنانکه تا همیشه نظر کرده ی تو اند

آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند

 

آنانکه در مسیر تو از خود گذشته اند

از مال خویش و هرچه که میشد گدشته اند

 

اسلام چون که مثل علی و خدیجه داشت

حل شد برای عالم و مهدی نتیجه داشت

 

آن بانوی عزیز که عشق پیمبر است

آری خدیجه است که امشب به بستر است

 

یک سوره بیش نیست به قرآن سینه اش

آن سوره با سه آیه ی کوتاه، کوثر است

 

دنیا بدون فاطمه معنا نمی دهد

بی کوثر این مسیر به ولله ابتر است

 

نابرده رنج گنج میسر نمی شود

رنج خدیجه حاصلش این ماه دختر است

 

هم پیرو پیمبر و هم شیعه ی علی ست

سلمان و حمزه ،یاسر و عمار،ابوذر است

 

ثابت  شده به کل جهان موقع نیاز

مثل علی، خدیجه خودش چند لشگر است

 

سرمایه ی محبت زهراست دین او

دینش به این دلیل از اسلام بهتر است

 

با غصه های شعب ابیطالب آمده

این دور جام فکر کنم دور آخر است

 

بی وقت می رود به سر ماذنه بلال

توی گلوی ماذنه الله و اکبر است

 

تا دخترش بزرگ شود مثل مادری

عمری به جای فاطمه حامی حیدر است

 

بانو چه می کشید ز غم های دخترش

آنجا که حد فاصل دیوار تا در است

 

بیچاره فاطمه به که گوید ز غصه اش

سنگ صبور دختر غمدیده مادر است

 

رنگ رخ خدیجه به بستر پریده است

امشب مسیر روضه به کوچه رسیده است

 

مهدی رحیمی