close
تبلیغات در اینترنت
مردی که جبریل امین در محضرش بود
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 2
  • بازديد امروز : 274
  • بازديد ديروز : 764
  • آي پي امروز : 41
  • آي پي ديروز : 52
  • ورودی امروز گوگل : 8
  • ورودی گوگل دیروز : 20
  • بازديد هفته : 1,938
  • بازدید ماه : 17,096
  • بازدید سال : 140,346
  • كل بازديدها : 510,583
  • ای پی شما : 54.80.188.87
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : چهارشنبه 25 مهر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

بازدید : 34 | تاریخ : یکشنبه 18 تير 1396 زمان : 18:51 | نظرات ()

مردی که جبریل امین در محضرش بود

دریای علمش هدیه ی پیغمبرش بود

 

نام شریفش اسم نهری در بهشت است

خلد برین هم جلوه ای از مظهرش بود

 

فقه و کلام و منطق و عرفان و حکمت

این چشمه ها جاری ز چشم کوثرش بود

 

وقتی که در میدان دین آماده می شد

تازه زمان رزم و فتح خیبرش بود

 

هر احتجاجش چشم ها را خیره می کرد

تیغ کلامش ذوالفقار دیگرش بود

 

حتّی به همراه هزاران طالب علم

«نعمان ثابت» پای درس منبرش بود

 

هارون مکّی ها کجا بودند آن روز

روزی که دست شعله سدّ معبرش بود

 

فرزند ابراهیم را آتش نسوزاند

این معجزه از معجزات محشرش بود

 

یاد مدینه بود و عکس آتش و دود ...

... دائم میان قاب چشمان ترش بود

 

پای پیاده ، پشت مرکب ، آه افتاد

آثار افتادن به روی پیکرش بود

 

شکرخدا چشمی به ناموسش نیفتاد

شکرخدا که بین حجره همسرش بود

 

مویی نشد کم از سر اهل و عیالش

هر چند که بغضی درون حنجرش بود

 

در آن شلوغی روضه می خواند اشک می ریخت

اشکش برای عمّه های مضطرش بود

 

او بیشتر یاد رقیّه بود آن جا

این روضه ها هم حرف های آخرش بود:

 

از کاروان جا مانده بود و اندکی بعد ...

... با تازیانه زجر، بالای سرش بود

 

یک دست خود را حائل سیلی نمود و

یک دست دیگر هم به روی معجرش بود

 

آتش ، هجوم ناگهانی ، درد پهلو

این ها همه ارثیه های مادرش بود

 

محمد فردوسی

نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی