close
تبلیغات در اینترنت
close
تبلیغات در اینترنت
شب در سکوت کوچه بسی راه رفته بود
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 0
  • بازديد امروز : 3,516
  • بازديد ديروز : 29,354
  • آي پي امروز : 56
  • آي پي ديروز : 157
  • ورودی امروز گوگل : 16
  • ورودی گوگل دیروز : 27
  • بازديد هفته : 61,418
  • بازدید ماه : 109,899
  • بازدید سال : 258,662
  • كل بازديدها : 682,265
  • ای پی شما : 66.249.75.132
  • مرورگر شما : Netscape 5.0
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3581
  • كل نظرات : 52
  • امروز : جمعه 24 فروردین 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

بازدید : 1 | تاریخ : جمعه 24 فروردين 1397 زمان : 13:29 | نظرات ()

شب در سکوت کوچه بسی راه رفته بود

امواج مد واقعه تا ماه رفته بود

هر یوسفی که پیرهنی از کمال داشت

با طعن گرگِ حادثه در چاه رفته بود

حتی زمین که دیر زمانی خروش داشت

در خلسه‌ی شکفتن یک آه رفته بود

دختر طلای زنده به گوری به گوش داشت

شیطان به بزم مردم گمراه رفته بود

تنها به مکه بود که در جاده‌ی حرا

مردی به شوق سیر الی الله رفته بود

آن مرد هم تو بودی و تکبیر زن شدی

ذریّه‌ی حقیقی آن بت شکن شدی...

پلکت میان معرکه شمشیر می‌کشد

چشم تو طرح حمله‌ی یک شیر می‌کشد

حتی علی که جوشن او پشت هم نداشت

می‌گفت در پناه تو شمشیر می‌کشد

خورشید رزم‌های تو در خیبر و اُحُد

خطی به قصه‌های اساطیر می‌کشد

دندان تو شکست ولی باز هم کسی

از سینه‌ی تو نعره‌ی تکبیر می‌کشد

کمتر به کار شستن این زخم‌ها نشین

انگار قلب دختر تو تیر می‌کشد!

تسبیح می‌شوی و دلت شوق و شور را

چون دانه‌های نور به زنجیر می‌کشد

تو مظهر تمام صفات خدا شدی

شایان سجده و صلوات و دعا شدی

یک عمر شاهدی به دل باده نوش خود

با اینکه خود پیاله‌ای و می‌فروش خود

خلقت که سخت‌تر ز بنای مساجد است

از چه دوباره سنگ گرفتی به دوش خود؟

این قدردانی و "فتبارک" ز کار توست

یعنی که مرحبا بگو آخر به هوش خود!

گفتی کمی ز مرتبه‌ی رازقیّتت

اما شدی دوباره خودت پرده‌پوش خود

گفتند وحی، جلوه‌ی علم حضوری است

آیا تو گوش می‌کنی آن‌جا به گوش خود؟

این‌ها که گفته‌ایم به معنای کفر نیست

ماییم و باز مرکب لفظ چموش خود

ما را ببخش، جز تب حیرت نداشتیم

ما واژه غیر وحدت و کثرت نداشتیم

ارزانی کمال تو، قلب سلیم بود

مستی هر پیامبر از این شمیم بود

آنجا که شرح خلقت آدم نوشته شد

وصف تو در کتاب به خلق عظیم بود

مردی به نام احمد، ازین راه می‌رسد

این حادثه، نوشته‌ی عهد قدیم بود

کوری چشم ظلمت شب راهه، مثل نور

تنها نگاه آینه‌ات مستقیم بود

فرعون نفس ساحر ما را چه خوش گرفت

محو عصای معجزه‌ی تو کلیم بود

پر زد خدیجه همچو ابوطالب از حرم

آن فصل، فصل هجرت دو یاکریم بود

این زخم‌ها به سینه‌ی تو غالب آمده است

دشوارتر ز شعب ابی‌طالب آمده است

خورشیدی است جلوه‌ی هفت آسمان تو

توحیدی است سیره‌ی پیشینیان تو

آن عرشیان که سجده به آدم نموده‌اند

بوسیده‌اند با صلوات آستان تو

با آنکه صبر نوح به نفرین گشود لب

غیر از دعا نخواست بر امّت، زبان تو

جدّت اگر چه لایق وصف خلیل شد

شد واژه‌ی حبیب سزاوار جان تو

بر اسب باد بود سلیمان، ولی نداشت

تیری که داشت لیلة الاسرا کمان تو

موسی اگر برای تکلّم به طور رفت

شد آسمان هفتم حق میزبان تو

با گردباد خاک، اگر آسمان رود

کی می‌رسد به پله‌ای از نردبان تو؟

نورت چو آفتاب در آفاق جلوه کرد

از سینه‌ات مکارم اخلاق جلوه کرد

کردیم در حریم تو دست دعا بلند

ای آنکه هست مرتبه‌ات تا خدا بلند

بر دامن شفاعت تو چنگ می‌زند

دستی که کرده‌ایم به یا ربنّا بلند

خورشیدی آن قدر که به جسمت نمانده است

حتی نسیم سایه‌ی کوتاه یا بلند

همراه دسته‌های گل یاس، می‌شود

نام تو از صلابت گلدسته‌ها بلند

کفر ازهراس موج تو نابود می‌شود

هرچند چون حباب شود از هوا بلند

این جمع را بگو که به تحقیر کم کنند

از پشت حجره‌های جهالت صدا بلند

حتی خیال دوری اگر بال گسترد

حنانه‌ایم و ناله‌ی ما در قفا بلند

ما را به حال خویش مبادا رها کنی!

این کار را –همیشه‌ی رحمت- کجا کنی؟...

 

جواد محمد زمانی

نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی